عقل آبی | صدّیق قطبی
یادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel عقل آبی | صدّیق قطبی
Channel عقل آبی | صدّیق قطبی (@sedigh_63) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 906 subscribers, ranking 3 522 in the Books category and 28 858 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 906 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 6 over the last 30 days and by -5 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 18.86%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 8.47% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 2 056 views. Within the first day, a publication typically gains 924 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“یادداشتها و شعرها
«به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست»
__ احمد شاملو
@sedigh_63
ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | +3 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | +2 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | +3 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +5 | |||
| 01 September | +1 |
| 2 | سه حرف از مولانا
یک. هستی متناسب با وضع وجودی من، خود را پدیدار میکند. تا از خود فراتر نروم، وجهِ روشن جهان، بر من آشکار نمیشود. تا تبدّلی در جان من رخ ندهد، تنها رُویهٔ تاریک جهان را درک میکنم. هستی پُشتی دارد و رویی. رویِ جهان را دیدن، با پشت کردن به خود ممکن است:
گر جهان پرنور خواهی دست از رو بازگیر
ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن
(غزل ۱۹۶۰)
پُشتِ جهان دیدهای، رویِ جَهان را ببین
پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان
(غزل ۲۰۵۹)
ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیدهست
چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند
(غزل ۷۷۱)
دو. اگر بتوانم در برابر حق، سراسر نیاز و تسلیم و رضا باشیم، و با اعتمادی ژرف، حتی آنچه جفا و بلا مینماید را در آغوش کشم، و با عشق و لبخند پذیرا باشم، اگر بتوانم فراتر از محاسبههای اینجهانی، در محنت و تنگنا نیز همانقدر شاکر باشم که در نعمت و فراخی، آن وقت، او دل مرا خانهٔ خود میکند و محبت خود را بر من آشکار میسازد:
پریر، عشق مرا گفت: من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظهای که ناز کنم
چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی
من از برای تو خود را همه نیاز کنم
(غزل ۱۷۲۴)
عاشقِ جورِ یار شو، عاشقِ مِهرِ یار نی
تا که نگارِ نازگَر، عاشقِ زار آیَدَت
(غزل ۳۲۳)
خنک آن کس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
گروِ عشق و جنون شد، گُهرِ بحرِ صفا شد
(غزل ۷۶۰)
سه. وقتی تاریک و گلآلودم، باید خود را متصل کنم. تاریکی و گلآلودی خود را به نور و به آب روشن، متصل کنم. من از رهگذر اتصال است که میتوانم از تاریکی و گلآلودی برَهم. از رهگذر پیوستن:
ای خُنُک آن مرد کز خود رَسته شد
در وجودِ زندهای پیوسته شد
وایِ آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجَست
(مثنوی، ۱: ۱۵۴۳-۱۵۴۴)
ای خُنُک زشتی که خوبش شد حریف
وایِ گلرویی که جفتش شد خریف
نانِ مرده چون حریفِ جان شود
زنده گردد نان و عینِ آن شود
هیزم تیره حریف نار شد
تیرگی رفت و همه انوار شد
(مثنوی، ۲: ۱۳۴۵_۱۳۴۷)
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند
گر تو سنگ خاره و مرمر شوی
چون به صاحبدل رسی گوهر شوی
مهرِ پاکان در میانِ جان نشان
دل مده الّا به مهرِ دلخوشان
هین، غذای دل بده از همدلی
رو بجو اقبال را از مُقبلی
(مثنوی، ۱: ۷۲۶ـ۷۲۸-۷۲۹-۷۳۰-۷۳۳)
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایهیْ یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی، خدا یار تو بود
(مثنوی، ۲: ۲۲-۲۳)
کم ز خاکی؟ چون که خاکی یار یافت
از بهاری صدهزار انوار یافت
آن درختی کاو شود با یار جُفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
(مثنوی، ۲: ۳۳ـ۳۴)
آبِ بَد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان؟ باز دیدن روی یار
آبِ جان محبوس میبینم در این گرداب تن
خاک را بر میکَنم تا ره کنم سوی بِحار
(غزل ۹۴۳)
〰 صدیق قطبی
۱۶ شهریور ۱۴۰۵
@sedigh_63 | 1 183 |
| 3 | آگاهی از دوستیِ عالَم
گر به عُقبیٰدَرَم از حاصلِ دنیا پرسند
گویم: آن روز که در صحبت جانان بودم
▫️
صحبت یار عزیز، حاصلِ دور بقاست
یک دَمِه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست
▫️
گر به همهْ عمرِ خویش با تو برآرم دَمی
حاصلِ عمر آن دم است باقی ایام رفت
▫️
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب! کز حیات جهانْ حاصلْ آن دم است
(سعدی)
سعدی در این چهار بیت از چه حرف میزند؟ حاصل عمر. بهرهٔ حقیقی آدمی از زندگی، درک لحظههای انس و آشنایی است. حاصل عمر، آن دقایق بهظاهر کوچک و کوتاهی است که از رهگذر صحبت دوست، چهرهٔ آشنا و دوستانهٔ جهان بر ما پدیدار میشود. آنجا که جهان به رغمِ غرابت و رازناکیاش، انسپذیر و امن جلوه میکند. به برکتِ صحبت پاک، وجه باطنیتری از هستی روی مینماید. گویی پردهای کنار میرود و برای لحظهای به «حضور خلوت انس» راه مییابیم.
پسِ این پردهٔ اَزرَق صنمی مَهروییست
که زِ نورِ رُخَش انجُم همه زیور گیرند
(دیوان شمس، غزل ۸۷۵)
به گذشته که مینگرد، همهچیز از کف رفته است. اما آن لحظههای انس و آشنایی، آن دقائق معطر که چهرهٔ نسیمانه و آشنای جهان را به او بخشیدهاند، باقی مانده و هنوز به قلب او جلا میبخشند. و تو گویی زندگی، با همهٔ جلوههای رنگارنگ خود، پیشدرآمدی است برای لمس آن لحظهها. «حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت».
در این زمینه چهار عبارت ناب، سراغ دارم که بسیار عزیزند. یکی در رسالههای منثور سعدی(رساله در عقل و عشق) آمده است که:
«حقیقت عشق، بویِ آشناییست.»
دیگری در نامههای سهراب سپهری:
«بهشت ما کمترین نسیم آشنایی است و گاه میپنداریم که از آشنایی سرشاریم.»(هنوز در سفرم، نشر فرزان روز، ص۷۵)
سوم از رابیندرانات تاگور:
«بامدادان که نور را مینگریستم،
لحظهای احساس کردم که در این دنیا بیگانه نیستم،
و آن ناشناختهٔ بینام و نیستشکل،
چون مادر در آغوشم کشیده است.
اما آن ناشناخته باز هم به هنگام مرگ،
همچون آشنایی دیرین بر من روی خواهد آورد...»(عاشقانههای مردِ شرقی، ترجمه داود خزایی، ص۱۲۰)
و چهارم از کریستیان بوبن:
«بهشت شاید همان جایی باشد که در آن حضور کامل داریم و میدانیم کسی ما را نخواهد میرانْد، جایی که در آن دلی گشاده بهسان آسمان داریم که هیچکس آن را به آتش نخواهد کشید. بهشت شاید همانجایی باشد که در آن، در عین بیدفاع بودن، احساس نمیکنیم چیزی ما را تهدید میکند.»(نور جهان، ترجمهٔ پیروز سیار، نشر دوستان، ص۲۲)
آنلحظهها، وزشی از بهشتاند و هرگز قلب ما را ترک نمیکنند.
@sedigh_63 | 989 |
| 4 | از کجایی ای غریب؟
ذوالنون سیاح بوده، میگوید: وقتی میرفتم جوانی دیدم، شوری بود در وی. گفتم: «از کجایی ای غریب؟»
گفت: «غریب بُوَد کسی که با او مُؤانِسَت[=انس و آشنایی] دارد؟» بانگ از من برآمد، و بیفتادم بیهوش. چون به هوش آمدم، گفت: «چه شد؟» گفتم: «دارو با درد موافق افتاد.»
(نفحات الانس، عبدالرحمن جامی، تصحیح محمود عابدی، نشر سخن، ص۳۱)
و گفت: «با خداوند خویش آشنا گرد که غریبی که به شهری فرا رسد که آشنایی دارد یا کسی آنجا، قویدلتر بوَد.»
(تذکرةالاولیاء، تصحیحشفیعی کدکنی، ص۷۵۹)
و گفت: «با خدای تعالی آشنایی همان گیری که اگر غریبی به شهری فا رسد[=وارسد، برسد] که در آنجا آشنایی دارد، زیاده اندوهش نبود.»
(نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۳۱۳)
«ای موسی، کسی که وطن او من باشم غریب چون بُوَد؟»
(کشفالاسرار و عدةالابرار، جلد ۹، ص۱۷۰)
آنکه باشد با چُنان شاهی حبیب
هرکجا افتد چرا باشد غریب؟
(مثنوی، د ۲: ۱۱۷۹)
رابطهٔ مؤمنانه با خدا چنین ثمری باید داشته باشد. چنان به یاد او و حضور او، آغشته بودن که هر کجا احساس کنی در وطن خود هستی. در این نگاه، ایمان، انس گرفتن است. و خدای زنده، خدایی است که انیس و مونس دل است. میان باور داشتن و انس گرفتن، فرق بسیار است. ما به بسیاری چیزها باور داریم، بی آنکه به آنها انس گرفته باشیم.
عبدالله خُبَیق میگوید: «و اگر ایشان را انس بودی به خدای، همه چیزی را با ایشان انس بودی.»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۴۳۰)
نشانهٔ دلی که با خدا انس میگیرد، انسبخشی به دیگران است.
دل، چگونه با خدایی که از دیدهها پنهان است، انس میگیرد؟ چگونه میشود با خدا انس گرفت؟ یاد.
چندان همیکن یادِ حق کز خود فراموشت شود
تا محو در مَدعُو شوی بی رَیبِ داعی و دعا
@sedigh_63 | 1 137 |
| 5 | «هر روز اندکی مردن
و گاه بسیار مردن
برای اینکه
زنده باشیم»
(بیژن جلالی)
زنده بودن، نادر و دشوار است. زنده بودن، و نه صرفاً نفس کشیدن و شب و روز را به هم پیوستن. زنده بودن و نه زندگی را بر دوش کشیدن. بیدل دهلوی گفته است: «زندگی بر گردن افتاده است، یاران چاره چیست؟». اما زندگیای که فقط آن را حمل میکنیم، رنگی نیز اگر داشته باشد، طعمی ندارد. زنده بودن نیست. زنده بودن به توانایی ما در مردن بستگی دارد. برای سرشار شدن از چیزی که برابر ما است، مردن لازم است:
«گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است»
(قیصر امین پور)
مردن همان فاصله گرفتن از خویش است. مواجهه با امری که ما را از ما میستاند، میرباید و به تعبیری میمیراند. در غیبت از خویش است که مواجههای از این دست رخ میدهد:
«من درخت را نمیبینم
من درخت را هستم
من آواز مرغ را نمیشنوم
من آواز مرغ را هستم
من تو را دوست ندارم
من تو را هستم
و از کسی که خبری نیست
و از کسی که مرا یاد نمیآید
من هستم»
(بیژن جلالی)
به شکل متناقضنمایی، زنده بودن حقیقی در گروِ غیبت از خویش است. وقتی یکسره معطوف به خویشتنایم هیچ مواجههٔ راستینی رخ نمیدهد. رخدادی ممکن نمیشود. کریستیان بوبن میگوید:
«در این زندگی، زندگان بسیار اندک و مردگان بسیارند. مرده کسی است که هیچگاه خویشتن را رها نمیکند و نمیتواند در دوست داشتن یا خندیدن از خود دور شود.»
(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمهی مهتاب بلوکی، نشر نی، ص۱۱۰)
«زندگیام از من میگریزد. زندگیام فقط در غیبتم به من باز میگردد، در زلالی اندیشهای که نسبت به اندیشههایم بیتفاوت است. در زلالی نگاهی که نسبت به آرزوهایم بیتفاوت است. زندگیام دور از من، پرسهزنان، شکوفا میشود.»(همان، ص۱۱۶-۱۱۷)
غیبت از خویش، شرط خوشآمدگویی به زندگی شکوفا است: نگریستن و سرشار شدن، گوش سپردن و سرشار شدن، دوست داشتن و سرشار شدن، همگی نیازمند وانهادنِ خویش است. غیبت از خویش. فاصله گرفتن از خویش. کلمات صاعقهوار شمس تبریزی واجد همین تذکار است:
«دلی را کز آسمان و دایرهٔ افلاک بزرگترست و فراختر و لطیفتر و روشنتر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالَم خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟ چگونه روا باشد عالم چو بوستان را بر خود چو زندان کردن؟ همچو کرم پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گردِ نهادِ خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن!»(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۶۱۰)
کلام کوبندهای است: «همچو کِرم پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گردِ نهادِ خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن». اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم من، نمیگذارند تا سرشاری را تجربه کنم و زنده بودن را. اندیشه، وسوسه، و خیالات مذموم.
«من» نمیگذارد که زنده بودن را دریابم.
نفس میکشم، راه میروم، و روز را به شب میرسانم، اما زندگی چون تکلیفی جانفرسا تجربه میشود. نه چون هدیهای یگانه و شوقانگیز.
در بندِ «خوشایند بودن» و «درخشان بودن» از چیزهایی است که زندگی را به یک تکلیف تبدیل میکنند. و غیبت از خود، وانهادنِ این تکلیف است:
«هیج چیز زیباتر از آن نیست که کسی، تکلیف دنیوی درخشان بودن یا خوشایند افتادن را وانهاده باشد.»(نور جهان، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار، نشر دوستان، ص۴۴)
من آمدهام تا با غیبت از خود، سرشاری یک مواجهه را دریابم؟
یا گرانبار از خویشتن، زندگی را به یک تکلیف بَدَل کنم؟
و درست آنجا که خود را وامینهم تا زنده بودن را تجربه کنم، خودی دیگر، قد میکشد، میبالد، غنی و شکوفا میشود. آنجا که دیگر در بند خویش و اندیشههایم نیستم، زندگی به من بازمیگردد. خرامان و سرشار.
آنوقت، مرگ که فرابرسد، با یک جانِ زنده روبهرو میشود. نه با کسی که پیشتر جان خود را باخته است. بر این اساس، چه خوش است این آرزو:
«وقتی مرگ تو را پیدا کرد، امیدوارم زندهات پیدا کند.»
(ضربالمثل افریقایی)
و البته از همه زیباتر، سخن سعدی است:
اگرت سعادتی هست که زندهدل بمیری
به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد
تعبیر فروزان سعدی، سِحر میکند. مردهدل مردن، یا زندهدل مردن؟
دلِ زنده، دلی است که در فراغت از خویش به میزبانی جهان میرود. غنچهای است که خود را وامینهد در برابر نسیم. وامینهد و وامیشود.
اقبال لاهوری در یکی از نامههایش شعری میآورد که گویندهاش را نتوانستم پیدا کنم. حکایت غنچهای که «بود»، اما به حقیقت «نبود»:
در چمن بود و لیکن نتوان گفت که بود
آه از آن غنچه که باد سَحَر او را نگشود
〰 صدیق قطبی
۷ شهریور ۱۴۰۵
@sedigh_63 | 2 573 |
| 6 | نوشیدن شعر...
«من از راه شعر به دنیا آمدهام
و از راه شعر از دنیا خواهم رفت
از راه شعر است
که به گلها و مردمان
باز میگردم
و همچنان که رودخانه
در بستر خود
به سوی دریا پیش میرود
من نیز از راه شعر است
که به سوی
ابدیت میروم»
▫️
«کاش تمام میشد جهان
در کلمهای
و دوباره میشکفت
در کلامی
کاش
جهان
با شعر
خاموش و روشن میشد»
▫️
«وقتی واقعیتی ناگفتنی بود
یا باید سکوت کرد
یا باید شعر گفت»
▫️
«نوشیدن شعر
بر کرانهٔ جهان
چون مسافری
که از راه دوری آمده
و در کنارهٔ آبادی
چشمه را یافته است»
(بیژن جلالی)
@sedigh_63 | 1 803 |
| 7 | .
«به ذکر گفتههایی از اکهارت در این رابطه بسنده میکنیم: «لحظۀ حالی که خداوند در آن نخستین انسان را آفرید و لحظهٔ حالی که در آن آخرین انسان ناپدید خواهد شد و لحظهٔ حالی که من در آن صحبت میکنم همه با خداوند یکی است، با خدایی که هماکنون یکی است، کسی که با نور خداوند میزید، از گذشت زمان و از آنچه که پیشِ روی اوست، آگاهی ندارد. بلکه فقط نسبت به یک ابدیت، خودآگاه است... لذا او نه از آینده چیز نوئی نصیبش میشود و نه از شانس و اقبال، چراکه او در «اکنون» زندگی میکند، اکنونِ ابدی که هر لحظهاش مشحون از سرسبزی حیات است»(ص۱۳۳)
«ما به راستی خواستار تداوم نیستیم بلکه خواهان تجربهٔ فوری یک شادمانی تمام عیار هستیم. فکر طلب تداوم یک چنین تجربهای نتیجه خودآگاهی نسبت به تجربه و متقابلاً «عدم هشیاری کامل» نسبت به آن است. مادامی که «منی» وجود دارد که «در حال این تجربه» است، لحظه «جامع» نیست. زندگی ابدی زمانی متحقق میشود که آخرین حد و مرز بین «من» و «اکنون» ناپدید شود. یعنی زمانیکه فقط «اکنون» هست و نه چیزی دیگر. برعکس جهنم یا «دور باطل لعن و نفرین»، تداوم و جاودانگی همیشگی زمان لایتناهی نیست، بلکه جهنم، دایرهای بسته، تداوم و حرمانی است که در اثر سرگردانی در تعقیب چیزی است که هرگز نمیتوان به آن نائل شد.
جهنم، بیخردی است، جهنم ناممکنی جاودانه است، تداوم خودشیفتگی، خودمحوری و خودتسخیری است. جهنم یعنی تلاش برای دیدن چشممان، یعنی تلاش برای شنیدن گوشهامان و بوسیدن لبهایمان.»(ص۱۳۴-۱۳۵)
«گوته» همین حقیقت را به زبانی بیان میکند که ممکن است برای ذهن امروزین سادهتر باشد: «والاترینی که انسان میتواند به آن نائل شود حیرانی است و اگر پدیدهٔ ابتدائی او را دچار حیرانی کند، بگذار خشنود باشد. آن رخداد هیچ چیز والاتری نمیتواند به او ببخشد. او نباید برای رفتن به ماورای آن جستجو کند. حد همین جا است»(ص۱۳۹)
(حکمت بیقراری، آلن واتس، ترجمهٔ مرسده لسانی، نشر بهنام، ۱۳۷۸)
. | 1 853 |
| 8 | انگار
از روزگار دیگری
به امروز
تبعید شدهام
غم
بیرونم میکشد
به باغ میبَرَدم
به تماشای ماه
که لبخندش، انگار
متعلق به روزگاری دیگر است
من و تو،
لبخند ماه،
و تمام کلماتی که دوستشان دارم
به زمانی دور
به زمانهای دیگر
تعلق داریم
تو را در کجای زمان جا گذاشتهام؟
مرا در کدام برگهٔ تقویم
رها کردهای؟
سوسوی کدام ستاره
ما را به هلهلهٔ فرشتگان در برف
به اشتیاق دستهای زنده
و زمانهای که به راستی از آنِ ما است
بازخواهد گرداند؟
چه هنگام مهتاب
با چشمهای من و تو
ساعت خود را
تنظیم خواهد کرد؟
۶ شهریور ۱۳۰۵ | 1 908 |
| 9 | جان ماهی آب باشد...
«آیا دوستات را هوایِ پاک و خلوت و نان و دارو هستی؟»
(چنین گفت زرتشت، نیچه، ترجمه داریوش آشوری، ص۷۰)
ماهیان را نقد شد از عین آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
(مثنوی، ۶: ۴۰۸۳)
مانند ماهی که آب، نان و آب اوست. مانند ماهی که آب، پیراهن اوست. مانند ماهی که آب، دارو و شفای اوست. و مانند ماهی که آب، مأمن و خوابگاه اوست. آب، خوراک اوست و نوشاک او، جامهای است که او را میپوشاند و دارویی است که شفا میبخشد. در آب میآرامد و به خواب میرود. آب، مادر و دایهٔ اوست. خانه و لباس اوست. همهٔ اسباب عیش و خرّمی اوست. مولانا میگفت خدا یا عشق، برای عارف سالک، چنین است. غذا است، دارو است، پوشش است، مایهٔ آرمیدن و سُکنی است.
و دوستی راستین نیز، چنانکه نیچه میگفت هوای پاک است. بازیافتن خلوت است. خلوتی برای دیدار با خویشتن. نان و دارو است. غذای روح و مرهم جراحت است.
هوای پاک؟ وقتی نفستنگی میگیریم. خلوت؟ وقتی در ازدحام جهان، خود را گم میکنیم. و نان و دارو، وقتی جان، نحیف و بیمار میشود.
ماهی چه نسبتی با آب دارد؟ آب، همهٔ مایحتاج او نیست؟ آب، خانه و لباس و غذا و داروی او نیست؟
اهل خدا و اهل دوستی، چنیناند. هوای پاک به یکدیگر میبخشند. خلوتی روشن و دلخواه میبخشند. برای عریانیِ بیحفاظ و آسیبپذیر هم، روپوش و جامهاند. و فضایی امن برای آرمیدن و به خواب رفتن.
نان و آب و جامه و دارو و خواب. هوای پاک و خلوت.
آب، خلوت ماهی را برهم نمیزند. دوست، فضایی میسازد تا ما با خویشتنمان خلوت کنیم. تا در پرتو دیدار او، به دیدار خویش برویم. تا در او، خود را بازیابیم. و مولانا از زبان خدا میگفت:
تو را هر کس به سوی خویش خوانَد
تو را من جز به سوی تو نخوانم
پنجره باش. هوای تازه و پاکیزه باش. آب و نان و دارو باش. جامه و خانه باش. برای ماهیِ تنها، دریا باش. در من نفس بکش. مثل صبح، که یکپارچه تنفّس است. صبحِ دل باش. دل را از صبح، از نفسهای تازهٔ صبح، بارور کن.
نیایش دلسوختگان چنین است.
ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبوَد یک زمان بیرونِ آب
عاشقان را صبر نبوَد در فراق دلستان
جانِ ماهی آب باشد، صبر بیجان چون بوَد؟
چونک بیجان صبر نبوَد چون بوَد بیجانِ جان؟
(مولانا)
ماهی در آب، سیراب از سکوت است. مستغنی از کلمات است. آب، همهٔ پاسخهاست. سعدی که میگفت: «دیدار تو حلّ مشکلات است»، تکهای از مکالمهٔ ماهی و دریا را روایت میکرد. خود را به من نشان بده؟ نه. کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را؟ غبار از نگاهم برگیر. پنجرهام را بگشا. تا تو را در یک لحظهٔ فروتنِ کوچک، به نظاره بنشینم. سرگشتگی آدمی را نه ازدحام دانشها، که خلوت ملاقات، چاره است. نیکبخت آنکه جهان را مجالی برای ملاقات میبیند.
. | 3 310 |
| 10 | تمنای دیدار
گر زندهجانی یابَمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی در خوابمی، در خواب بنمودی لقا
(مولانا)
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی
ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی
(سعدی)
سحر کرشمهٔ چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است
(حافظ)
. | 1 821 |
| 11 | «من عاشقام؟» – «آری، چون انتظار میکشم.
(سخن عاشق، رولان بارت، ترجمه پیام یزدانجو، نشر مرکز، ص۵۸)
«من با چشمانی که به آسمان پاک خیره شده بود، کنار پنجره میایستادم و چیزی یا کسی را انتظار میکشیدم. وقتی از من میپرسیدند که به چه فکر میکنم، با حالتی رؤیازده پاسخ میدادم: «به هیچ چیز»(اسیر گهواره، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، نشر آشیان، ص۳۳) | 1 778 |
| 12 | .
«با بچه باید همان رفتاری را داشت که خداوند با خود ما دارد، و خداوند بیش از همه وقتی خوشبختمان میکند که ما را به غفلتهای خوشمان وامیگذارد.»(رنجهای ورتر جوان، ص۵۲)
«من از زمانی که او دوستم دارد، در چشم خودم ارجمند میآیم.»(ص۵۵)
«با معیارهایی که دارم، عمیقاً فهمیدهام که مردم هر آدم فوق معمولی را که به کاری بزرگ و یا در ظاهر ناممکن دست زده، از قدیم و ندیم با انگ مستی یا دیوانگی بدنام کردهاند.»(ص۶۷)
«در جهان هیچ شادیای عمیقتر و واقعیتر از این نیست که مردی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.»(ص۸۹)
«.. برای عقل و استعداد من ارزش بیشتری از قلبم قائل است، قلبی که تنها مایهٔ غرور من، و یگانه سرچشمهٔ همه چیز است: سرچشمهٔ نیرو، شادابی، و نیز همهٔ شوربختیها. آخ، هر آن دانشی که من دارم، برای هر کس دیگر هم آموختنی است. ولی قلبم مال خودم تنهاست.»(ص۱۰۷)
«آه ای خدای آسمان، آیا سرنوشتی که نصیب انسان کردهای این است که روی خوشبختی را نبیند، مگر وقتی که هنوز به عقل نرسیده، و یا وقتی که همین عقل را از کف داده است!»(ص۱۳۰)
▪️(رنجهای ورتر جوان، یوهان ولفگانگ فون گوته، ترجمه محمودحدادی، نشر ماهی، ۱۳۸۹)
. | 1 673 |
| 13 | برای خاطرِ دیدار...
کسی که مثل مولانا و حافظ میاندیشد، دین را ترک نمیکند، بلکه دستمایهٔ عشق میسازد. دریچهای رو به دیدار. دینورزی او رو به غایت عشق دارد. رو به مقصد دیدار. و این عشق است که او را از دینپرستی بازمیدارد و از محدودماندن در مرزبندیهای مسجد و کلیسا [=محراب و چلیپا] میرهاند.
بحمدِاللَّه به عشق او بِجَستیم
از این تنگی که محراب و چلیپاست!
(مولانا، غزل ۳۵۵)
دیگر معیار او برای ارزیابی اهل خدا، گزارههای اعتقادی یا تواناییهای نامتعارف یا دانش بسیار نیست. او اهل خدا را با تواناییشان در عشقورزیدن میسنجد:
نشان اهل خدا عاشقی است، با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
(حافظ)
نگاهی که به بیدینان دارد نیز متفاوت است. کسی که عاشقانه میزید در نگاه او حقیقت و گوهر دین را دریافته است:
هر آن کافر که او قربانِ عشق است
به کیش ما مسلمان مینَهندَش
(خواجوی کرمانی)
دین میورزد، اما به آموزگاری عشق، در قید و بندِ مذهبپرستی نمیماند:
مرا از قیدِ مذهبها برون آورد عشقِ او
که چون خورشید طالع شد نهان گردند کوکبها
(صائب)
مآلِ کفر و ایمان را نمیدانم، همیدانم
که هر کس عشق ورزد عاقبت محمود میباشد
(صائب)
چرا نماز میگزارد؟ چرا ذکر میکند؟ پاسخ میدهد به خاطر نور. به خاطر کسب نور. به خاطر گشودن پنجرهای رو به دوست:
دوزخ است آن خانه کآن بیروزن لست
اصلِ دین، ای بنده، روزن کردن است
تیشهٔ هر بیشهای کم زن، بیا
تیشه زن در کندنِ روزن، هلا
(مثنوی، ۳: ۲۴۰۶_۲۴۰۷)
هین دریچه سوی یوسف باز من
وز شکافش فُرجهای آغاز کن
عشقورزی آن دریچه کردن است
کز جمالِ دوست سینه روشن است
(مثنوی، د۶: ۳۱۲۶-۳۱۲۷)
و خوب میداند که زندگی بدون دیدار، چقدر تاریک، چقدر کممایه است. ایمان و عشق، به او تجربهٔ دیدار میبخشند، و دیدار، به چشمهای او روشنی:
جهان، روشن ز ماه و آفتاب است
جهانِ ما به دیدارِ تو روشن
(سعدی)
و به لطف دیدار، دیدار از رهگذر ایمان، دیدار از معبر عشق، فراتر از جهان میایستد. فراتر از اندوه جهان:
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
(سعدی)
آیا عشق، آیا ایمان، آیا دین، میتواند به من، به ما، تجربهٔ دیدار ببخشد؟
@sedigh_63 | 1 702 |
| 14 | .
«دین برای عاشقان است، برای مردان و زنان پرشور، برای مردمانی واقعی که ورای سود و منفعت به چیز دیگری شور میورزند، برای انسانهایی که به چیزی معتقدند، که دیوانهوار به چیزی امید بستهاند و با عشقی ورای ادراک، به چیزی عشق میورزند. بنا به گفتهٔ یک حواریِ نامدار: «و الحال این سه چیز باقی است، یعنی ایمان و امید و محبت. اما بزرگتر از اینها محبت است.»(اول قرنتیان، ۱۳:۱۳)...
نقطهٔ مقابل شخص دینی، انسان تهی از عشق است. «و کسی که محبت نمینماید، خدا را نمیشناسد زیرا خدا محبت است.»(اول یوحنا، ۴: ۸)...
بسیاری از انسانهای ظاهراً غیر دینی، دیوانهوار به چیزی عشق میورزند در حالی که بسیاری از افراد ظاهراً دینی به هیچ چیز بیش از این عشق نمیورزند که هر چه خود میخواهند، بکنند و دیگران را نیز ''به نام خدا'' به پیروی از خواستهشان وادارند...
بدین ترتیب متضاد واقعی فرد دینی؛ انسان خودخواه و بداخلاقِ ترسوست. ابلهی تهی از عشق که لذتی بالاتر از سیر رخسار خویش نمیشناسد. مردکی حقیر که توان عشقورزی به هیچ چیز ندارد، الا به شرکت سرمایهگذاری خویش...
حالا بیایید از عشق سخن بگوییم. عشقورزی به یک چیز، چه معنایی دارد؟... یکی از مفاهیمی که در پسِ پشت عشق نهفته است این است که عشق، مظهر یک بخشش بیحدوحصر و یک سرسپردگی بیقیدوشرط است. این همان علامت مشخصهٔ عشق یعنی افراط آشکار است. پزشکان به ما توصیه میکنند که به میزان متعادل تناول کرده و به تمرینهای ورزشی بپردازیم. نه افراط کنیم و نه دچار تفریط شویم. اما معتدلانه، یعنی به میزان مشخصی عشقورزیدن، در حالی که همه در پی بهترینند، امتیازی محسوب نمیشود... عشق یک معامله نیست، بخششی بیقیدوشرط است. یک سرمایهگذاری نیست، سرسپردگی است، تسلیم شدن است به هر آنچه که پیش میآید. عاشقان مردمانیاند که پای از تکلیف خویش فراتر مینهند، کسانی که پیوسته در پی راههایی هستند که کاری بیش از آنچه از آنها انتظار میرود، انجام میدهند... جهان بدون عشق، جهانی است که پیمانهای خشک و تکالیف محتوم بر آن حکم میرانند. جهانی که در آن، پناه بر خدا! حقوقدانان اعتبار هر چیزی را تعیین میکنند. علامت عشقورزی به کسی یا چیزی، بیقیدوشرط بودن و افراط است، تعهد و سرسپردگی، آتش و شوریدگی. و نقطهٔ مقابلش مردکی میانمایه است، او نه سرد است و نه گرم، فروکاسته تا حدّ میانمایگی. نه ارزش رهاییبخشی دارد و نه مایهای از نمک...
عشقورزیدن به کسی که قابل عشقورزیدن نیست، ارزشعشقورزی دارد. عشقورزیدن به کسی که قابلیت عشقورزی دارد، عاشق شدن بر دوستانمان و کسانی که ما را بینظیر میخوانند، شاهکاری نیست. بلکه عشق ورزیدن به کسی که قابل عشقورزی نیست، کسی که به ما عشق نمیورزد، کسی که دشمن ماست، عشق راستین است... بدین ترتیب، زندگیِ پریشانِ همراه با عشق و ایمان و امید، بسیار ملیحتر، پرشورتر و باارزشتر از زندگیِ انسانِ محتاطِ درستمدارِ ارسطوست که به سهولت به جلو و عقب تاب خورده و طوری این کار را میکند که آسان به نظر میآید....
مفهوم دینی زندگی هنگامی برانگیخته میشود که ما گیج و سرگردان شده، امیال و احساسات خود را کنترل نکنیم، هنگامی که خویشتن را در مواجهه با چیزی ببینیم که از حدّ قدرتهای ما فراتر رفته، بر ما غالب آمده و محورهایمان را از کار میاندازد، چیزی که در مقایسه با توانمندیهای محدود ما غیرممکن است. مفهوم دینی زندگی هنگامی مؤثر و قابل اجراست که صداهای غیرممکن و رخدادپذیریهای غیرممکن، که آیندهای مطلق و پیشبینیناپذیر ایجادشان میکند، ما را به خود فرامیخوانند. اینجا قلمرویی است که چیزها در مقابل دانش ما یا ارادهٔ ما سر فرود نمیآورند و ما صاحب هیچگونه اختیاری نیستیم...
در مفهومِ دینیِ زندگی، ما با شور و حرارتِ تمام به چیزی عشق میورزیم که در مقابل هرگونه تبیین نهایی مقاومت میکند و از اینکه به شکلی مشخص و محدود خلاصه شود، امتناع میورزد...
این ادعای انحصارطلبان که خدای قادر متعال، منحصراً بر مردمی ویژه، در زمانی ویژه، مکانی ویژه و زبانی ویژه تجلی مییابد، ریشهٔ بسیاری از خشونتهایی است که دین به نام خدا مرتکب شده است. نامی که قرار بود نامِ عشق باشد، نه جنگ....
دین حقیقی، دینداریِ ناب، به معنی عشق ورزیدن به خداست، که به معنیِ بیقراری برای واقعیتی است که جان شما را به خطر میافکند، این عشقورزی به معنیِ خدمت به بیوهزنان، یتیمان، و بیگانههاست در بدترین خیابانهای خطرناکترین محلهها_ بدون اینکه در دام این ادعا گرفتار آییم که تجلیِ خاصِ الوهی، منحصر به ادیان ویژهای است: «خدا محبت است و هر که در محبت ساکن است در خدا ساکن است و خدا در وی»(اول یوحنا، ۴: ۱۶)
(اینک دین: سرشت ایمان در عصر مدرن، جان دی. کپیوتو، ترجمه مرضیه سلیمانی، نشر علم، ۱۳۸۸)
@sedigh_63 | 1 902 |
| 15 | قوی دریاها شب رحیل.mp3 | 2 146 |
| 16 | «لبخندت را روشن کن!»، گزیدهای از هفت دفتر شعرِ صدیق قطبی است در چهار بخش: شعرهای کوتاه سپید(۱۲۰شعر)، شعرهای بلندِ سپید (۸۵ شعر)، شعرهای نیمایی(۱۳ شعر)، شعرهای کلاسیک(۲۰ شعر)
لینک خرید:
https://ketabehsan.com/?p=53290
. | 2 546 |
| 17 | «همهٔ پنجرهها به دریا میرسند»، هفتمین دفتر شعر صدیق قطبی است که حاوی هشتادونه شعر سپید و هفت غزل است.
لینک خرید:
https://ketabehsan.com/?p=53289
. | 2 035 |
| 18 | کوششی برای نامیدنِ خداوند
خداوندا
شکرگزاری به جای تو
رفتن در همین راه است
و شکرِ دوستیِ تو
گام برداشتن در سایهٔ درختهای دنیاست
▫️
خداوندا
تو چون دوستی مرا در قلب خود
جا دادهای
ولی من چون پریشانی
سر به بیابان نهادهام
خداوندا
تو چون نسیمی
در روح من روان هستی
ولی من چون ماتمزدهای
در خرابهها گام برمیدارم
خداوندا
تو چون چراغی
در دل من میدرخشی
و من چون نابینایی
به عصای غفلت و فراموشی
تکیه کردهام
▫️
خداوندا
وقتی تو میروی
شب میشود
و قلب من پرپر میشود
و ناامید میشوم
و حقیر میشوم
چون خاکی میشوم
که بر آن نسیمی نمیوزد
و بارانی نمیبارد
و در آن گلی نمیروید
و بر سرش ستارهای نمیدرخشد
تو میروی
و من تنهایِ تنها میمانم
تو میروی
و من در غم خود خاک میشوم
▫️
خداوندا
دیری است که دنیا به پایان رسیده
خورشید خوابیده است و گیاهان خفتهاند
روزی نیست و شبی نیست و کسی نیست
خداوندا دیری است که دنیا در تو به پایان رسیده
و ما عقبماندگانی هستیم در پی تو
در تهی گام برمیداریم و وحشت قلبهای ما را فروگرفته
امید صخرهای شده است ناهموار
و آرزومندی دیو زشتی شده است
خداوندا از پایان دنیا بیرون آی
تا گلها دوباره عطرآگین شوند
تا یکروز دیگر آبها سرود شادی سر دهند
و درختان در نسیم به جنبش درآیند
و اشکهای ما بارور شوند
▫️
خدایا
هر شب سفری است به ابدیت
هر روز
هر لحظه از روز
سفری است به ابدیت
▫️
خداوندا دل من
محل برخوردِ
شفقت بیپایان تو
و شقاوت بیحد دنیاست
خداوندا دل من
محل برخوردِ
ابدیت تو
و زودگذری دنیاست
خداوندا دل من
محل برخوردِ
هستی تو
و تهیِ دنیا است
خداوندا دل من
محل برخوردِ
امید ازلی
و ناامیدی ابدی است
▫️
خداوندا
شفقت خاک
بینهایتِ خاک
و تاریکیِ خاک
مرا فرو میگیرد
خداوندا من چون جویبار صافی هستم
که به اعماق شفقت بینهایت و تاریکی خاک
فرو میروم
خداوندا من چون امیدی هستم
که ریشههای خود را به درون خاک میفرستم
آیا قبل از پوسیدن ریشهها
گلی خواهد شکفت؟
آیا قبل از دوران سکوت و فراموشی
صدای این جویبار
با صدای برگ سپیدارها خواهد آمیخت؟
آیا قبل از اینکه خاک
در سراشیبیِ بیکران واژگون شود
لحظه ای در پیشگاه رحمت تو
چون ستارهای
خواهد درخشید؟
▫️
خداوندا در این شب بزرگ
به زبان ستارگان، دریاها و آسمان سخن میگویی
به زبان من نیز سخن بگوی
به من بیاموز درخشیدن ستارگان را
به من بیاموز خروشیدن دریا را
به من بلندیِ آسمان را بیاموز
خداوندا سخن تو از نسیم لطیفتر است
خداوندا سخن تو از شب تواناتر است
خداوندا سخن تو از سکوت عظیمتر است
نام تو چون کودکی مرا در آغوش گرفته
تو را نام میبرم
و ستارهها و دریاها و آسمان با من سخن میگویند
خداوندا
تو به زبان خاک، آب و ستارگان
با من سخن میگویی
و من سخنان تو را میشنوم
و به گوش میسپارم
و سخنان تو سهمگین است
و قلب من در ابدیت
چون گلی میشکفد
▫️
خداوندا من در این جهان خواهم مُرد
ولی تو در این جهان خواهی ماند
من در تو به سفر بیپایانی خواهم آمد
ولی تو در جهان هستی خواهی ماند
من با چشمان تو به این جهان خواهم نگریست
و از شفقت و عشق بیانتها
گریه خواهم کرد
▫️
خداوندا اگر میتوانستم
از عمر خود
و از روح خود
گُلی وحشی بسازم
نظیر یکی از گلهای تو
به مُنتهای سعادت
دست مییافتم
و جهان
مال من میشد
▫️
خدایا من این دنیای تو را دیدم
و این آشنایی را هرگز
نه تو
و نه من
فراموش نخواهیم کرد
▫️
بگذار تا پیش از مرگ
تو را نامیده باشم
و نام تو چون گلی
بر خاک این دل
رُسته باشد
▫️
آنقدر هست
خداوندا
که از تو نامی هست
و همین
مرا بس است
▫️
خداوندا شُکر
هزاربار
هزاران بار
و صدهزاران بار
که روز دیگر آمد
و تو آمدی
و جهان آمد
و من آمدم
و دست در دست یکدیگر
تو را ستایش میکنیم
▫️
آنگاه که دستی
این کتاب را بگشاید
و دیدهای
بر این کلمات افتد
تو پیام خود را
در گوشی زمزمه کردهای
و دلی از نور تو روشن شده است
▫️(روزها، بیژن جلالی، انتشارات رَز، ۱۳۴۱)
«روزها» نخستین کتاب شعر بیژن جلالی است که در ۱۳۴۱ شمسی منتشر شد. کتاب چهار فصل دارد:
➖کوششی برای نامیدن خداوند
➖کوششی برای نامیدن امید
➖کوششی برای نامیدن غم
➖مجموعهای از قطعات مختلف
شعرهای نیایشواری که در این فرسته آمده، گزیدهای است از بخش اول کتاب: کوششی برای نامیدن خداوند.
در این شعرها، هنر و نیایش، یگانهاند.
@sedigh_63 | 2 840 |
| 19 | ریلکهٔ خیلی عزیز (۲)
«آقای کاپوس عزیز، لطفاً اگر غمی وجودتان را فرامیگیرد، چنان عظیم که هیچگاه مانند آن را تجربه نکردهاید، و اگر تشویش، همانند بازی نور و سایهٔ ابرها بر دستانتان و بر تمام کارهایی که انجام میدهید سایه میافکند، نهراسید. باید فکر کنید که چیزی دارد در شما رخ میدهد، که زندگی شما را فراموش نکرده، که در دستان تو هستید و رهایتان نخواهد کرد. چرا میخواهید هرگونه نگرانی، غم یا افسردگی را از زندگیتان حذف کنید، در حالیکه نمیدانید این حالات چه تأثیری بر شما میگذارند؟... اگر برخی از این احساساتْ بیمارگونه به نظر میرسند، به این فکر کنید که بیماری وسیلهای است که هر موجودی برای رهایی از آنچه بیگانه است، به آن نیاز دارد؛ در اینباره، آدم فقط باید کمک کند که بیمار بماند، که بیماری خود را تمام و کمال بیرون بریزد، زیرا این برایش پیشرفت است. آقای کاپوس عزیز، اکنون در درون شما چیزهای زیادی در حال رخدادن است، باید مانند یک بیمار صبور باشید و مانند بهبودیافتگان امیدوار. چون شاید شما هر دو نقش را دارید و حتی بیشتر از آن: شما پزشک خودتان هم هستید و باید مراقب خود باشید. اما در هر بیماری، روزهایی هست که پزشک نمیتواند کاری جز صبرکردن انجام دهد. و این همان کاری است که شما باید در جایگاهِ پزشک خود، و بیش از هر کار دیگری، انجام دهید.
اینهمه به خود نپردازید. از آنچه برایتان اتفاق میافتد نتیجهگیری سریع نکنید.؛ بگذارید ابن اتفاقات رخ دهند... در کل، باید دربارهٔ نامگذاریها بسیار محتاط بود. اغلب این جُرمانگاری است که سبب ازهمپاشیدنِ زندگی میشود، نه عمل فرد.»(ص۱۰۶ تا ۱۰۸)
«چیز دیگری که میخواهم به شما بگویم این است: باور نکنید کسی که میکوشد به شما تسلّی دهد، بدون گذر از رنجها در سایهٔ کلمات سادهای زندگی میکند که گاهی به شما آرامش میدهد. زندگی او نیز پُر از رنج و اندوه است و از زندگی شما بسیار عقبتر. اما اگر وضعیت متفاوتی میداشت، هرگز قادر به پیداکردن این کلمات نمیبود.»(ص۱۰۹)
نامههایی به شاعر جوان
راینر ماریا ریلکه
ترجمه فرشته کرمانی
نشر وال، چاپ اول: ۱۴۰۵
@sedigh_63 | 2 212 |
| 20 | ریلکه، ریلکهٔ خیلی دوستداشتنی (۱)
«برای نامه نوشتن به چیزی بیشتر از قلم و دوات نیاز دارم: سکوت، تنهایی و زمانی که چندان غریب نباشد.»(ص۶۹)
«اگر زندگی روزمرهتان به نظرتان حقیر میآید، آن را ملامت نکنید، خودتان را سرزنش کنید. به خود بگویید که به آن اندازه شاعر نیستید تا غنای نهفتهٔ این زندگی را آشکار کنید. چرا که برای انسان خلاق هیچ امر لامحالی یا هیچ مکانِ بیاهمیتی وجود ندارد. حتی اگر در زندانی میبودید که دیوارهایش هیچ صدایی از جهانِ بیرون به گوش جان شما نمیرسانْد، آیا هنوز کودکیِ خود را نداشتید؟ این گنجینهٔ گرانبها، این ثروت شاهانه، این خزانهٔ خاطرات را؟ توجهتان را به آن معطوف کنید. تلاش کنید تا حسهای گمشدهٔ آن گذشتهٔ دور را دوباره زنده کنید. شخصیت شما آنقدر استوار و تنهاییتان چنان مطلق میشود تا به خانهای آرام بدل شود بهدور از هر هیاهویی.»(ص۳۷)
«هنرمندبودن یعنی حسابوکتاب نکردن؛ به بلوغ رسیدن و بارور شدن، بهسان درختی که شیرهاش را بهزور به جلو نمیراند. هنرمند قاطعانه و با صلابت میتواند تلاطمهای بهاری را تاب آورد، بدون هراس از اینکه شاید تابستانی در کار نباشد. تابستان میآید، اما فقط برای بردباران، برای آنان که بهگونهای میزیند انگار ابدیت پیش رویشان است؛ بیدغدغه، آرام و بیکران. من این را هر روز میآموزم، با دردهایی که شادمانه پذیرایم. بردباری همه چیز است.»(ص۵۱)
«باید به طبیعت باور داشته باشید، حتی به سادهترین نمودهای آن، پدیدههای کوچکی که کمتر کسی میبیند، اما میتوانند دور از نظر ما به چیزی باعظمت و بیکرانه بدل گردند. اگر این عشق به پدیدههای کوچک را در خود بپرورید و چون خادمی بیپیرایه اعتماد کنید به آنچه در نگاه اول بیارزش به نظر میرسد، در آن صورت همهچیز در نظر شما ساده و یکپارچه خواهد بود.»(ص۵۹)
«در چند هفتهٔ آینده قصد دارم به اتاقی ساده و آرام نقلمکان کنم، به بالاخانهای قدیمی، گمشده در دل یک پارک بزرگ، دور از شهر و هیاهوی آن. این تغییر مکان را فرصتی میبینم برای یافتن سکوت بیشتر و فاصلهگرفتن از شلوغیهای محیط کنونی. تمام زمستان را آنجا خواهم گذراند. به خاطر این سکوت سنگین خوشحالم و انتظارم این است که ساعات خوب و پُرباری را به من هدیه دهد تا وقت بیشتری برای تفکر و درک معانی ژرفتر زندگی پیدا کنم.»(ص۷۲)
«تنهایی، یک تنهاییِ درونی بیکران. به درون خود رفتن و ساعتها بدون مواجهه با کسی بودن. آدم باید بتواند به آن دست یابد: به تنها بودن، آنچنان که در کودکیمان تنها بودیم، وقتیکه بزرگترها در حال تقلّا و مشغول کارهایی بودند که مهم و بزرگ به نظر میرسید. تنها بودیم، چون بزرگترها خیلی گرفتار به نظر میرسیدند و آدم چیزی از کارشان نمیفهمید.
و اگر آدم روزی متوجه شود که مشغولیتهای بزرگسالان حقیر است و شغلهاشان بیتحرک و خالی از حیات، پس چرا نتواند همچون کودکی از درون دنیای خود به همهچیز بنگرد، از عمق تنهاییاش که خودش کار و مشغولیتی است و پایگاهی دارد، و آن را مهمتر از هرچیز دیگری بداند؟ چرا باید نافهمیِ خردمندانهٔ کودکی را با واکنش دفاعی و تحقیر بزرگسالی معاوضه کنیم؟ در حالی که نفهمیدنْ همان تنهایی است، و مقابله و تحقیر، یعنی مشارکت در آن چیزی که آدم میخواهد با این روشها از آن جدا شود.»(ص۷۶-۷۷)
«چرا فکر نمیکنید که خدا آمدنی است، اوست که از ابدیت میآید و پیش رو میایستد، او آینده است. میوهٔ نهایی درختی است که برگهایش ماییم؟»(ص۸۱)
«شاید همین روزهای گذرای شما زمانی باشند که همهچیز در درونتان به سوی او ره میسپارد، همانطور که در کودکی شیداوار به سوی او آغوش میگشودید. صبور باشید و بدون نارضایتی به این فکر کنید که کمترین چیزی که میتوانیم انجام دهیم این است که وقتی او قصد آمدن دارد، حلول را برایش سختتر از آن نکنیم که زمین برای بهار میکند.»(ص۸۲)
«تنهابودن خوب است چون دشوار است، این سختی باید انگیزهای باشد برای تنها ماندن.
دوست داشتن هم خوب است، چرا که عشق دشوار است. دوست داشتنِ انسانی دیگر شاید سختترین کاری باشد که به ما محوّل شده. عشق، نهایت دشواری است، آخرین آزمون و آن کاری است که همهٔ کارهای دیگر فقط آمادگی برای آن است.»(ص۸۵)
«اگر میتوانستیم از دانستهها و توان پیشبینی خود فراتر برویم، شاید میتوانستیم به غمهامان هم بیشتر اعتماد کنیم تا شادیهامان، چرا که غمها دَمهاییاند که از آنها چیزی جدید به درون ما پا میگذارد، چیزی ناشناخته. در این دَمها، احساسات ما گنگ میشود و در بُهتی فروتنانه، همه چیز در درون ما عقب مینشینند؛ سکوتی پدید میآید، و آن چیز جدید و ناشناخته در مرکز این سکوت قرار میگیرد و خاموش میماند.»(ص۹۸)
نامههایی به شاعر جوان
راینر ماریا ریلکه
ترجمه فرشته کرمانی
نشر وال
. | 2 225 |
