en
Feedback
بگذار اندکی برایت بمیرم....

بگذار اندکی برایت بمیرم....

Closed channel

تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel بگذار اندکی برایت بمیرم....

Channel بگذار اندکی برایت بمیرم.... in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 66 736 subscribers, ranking 4 723 in the Erotic category and 4 824 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 66 736 subscribers.

According to the latest data from 15 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -443 over the last 30 days and by -99 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 3.94%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 13.67% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 632 views. Within the first day, a publication typically gains 9 133 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 52.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 16 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Erotic category.

66 736
Subscribers
-9924 hours
-127 days
-44330 days
Posts Archive
توی این اوضاع، یه رمان طنز جذاب میچسبهههه🥹😍کل تلگرامو ترکوندهههه😎🤣 ماهی تنها نوه دختری هوشنگ خان اخوانه که بعد فوت پدربزرگش، صاحب عمارت تاریخی اون توی شیراز میشه. درست روز فوت پدربزرگش، کاوه‌ اخوان، عمو زاده مغرور تهرانیش که تا حالا اونو ندیده بوده، سر می‌رسه و همسایه دیوار به دیوارش در عمارت خودشون میشه...... اماااااا بعد خوندن وصیت نامه متوجه میشن که جد پدریشون گفته اگر بگه های دوتا عموزاده یعنی ماهی و کاوه با هم ازدواج نکنن، عمارت باید وقف بشه… حالا ازدواج اجباری این دوتا آدمی که به خون هم تشنه ان، چی میشه؟😭🤣 ماجرا با اومدن برسام، پسر ۵ ساله کاوه از ازدواج قبلیش، جذابببب میشهههه😎 https://t.me/+M27EvThKQms3YzE0 🔥پدر و پسر سر به دست اوردن دل ماهی دعواشون میشه و سر هر پارتش نیشتون وا میشه🤣 #تضمینی😎

توی این اوضاع، یه رمان طنز جذاب میچسبهههه🥹😍کل تلگرامو ترکوندهههه😎🤣 ماهی تنها نوه دختری هوشنگ خان اخوانه که بعد فوت پدربزرگش، صاحب عمارت تاریخی اون توی شیراز میشه. درست روز فوت پدربزرگش، کاوه‌ اخوان، عمو زاده مغرور تهرانیش که تا حالا اونو ندیده بوده، سر می‌رسه و همسایه دیوار به دیوارش در عمارت خودشون میشه...... اماااااا بعد خوندن وصیت نامه متوجه میشن که جد پدریشون گفته اگر بگه های دوتا عموزاده یعنی ماهی و کاوه با هم ازدواج نکنن، عمارت باید وقف بشه… حالا ازدواج اجباری این دوتا آدمی که به خون هم تشنه ان، چی میشه؟😭🤣 ماجرا با اومدن برسام، پسر ۵ ساله کاوه از ازدواج قبلیش، جذابببب میشهههه😎 https://t.me/+M27EvThKQms3YzE0 🔥پدر و پسر سر به دست اوردن دل ماهی دعواشون میشه و سر هر پارتش نیشتون وا میشه🤣 #تضمینی😎

توی این اوضاع، یه رمان طنز جذاب میچسبهههه🥹😍کل تلگرامو ترکوندهههه😎🤣 ماهی تنها نوه دختری هوشنگ خان اخوانه که بعد فوت پدربزرگش، صاحب عمارت تاریخی اون توی شیراز میشه. درست روز فوت پدربزرگش، کاوه‌ اخوان، عمو زاده مغرور تهرانیش که تا حالا اونو ندیده بوده، سر می‌رسه و همسایه دیوار به دیوارش در عمارت خودشون میشه...... اماااااا بعد خوندن وصیت نامه متوجه میشن که جد پدریشون گفته اگر بگه های دوتا عموزاده یعنی ماهی و کاوه با هم ازدواج نکنن، عمارت باید وقف بشه… حالا ازدواج اجباری این دوتا آدمی که به خون هم تشنه ان، چی میشه؟😭🤣 ماجرا با اومدن برسام، پسر ۵ ساله کاوه از ازدواج قبلیش، جذابببب میشهههه😎 https://t.me/+M27EvThKQms3YzE0 🔥پدر و پسر سر به دست اوردن دل ماهی دعواشون میشه و سر هر پارتش نیشتون وا میشه🤣 #تضمینی😎

کاوه لعنتیش خیلی خفن و بیشعوره😎✌🏻

_ کاوه لعنتی نکن..آخ.. برسـ...برسام تو اتاقه جفت سینه هامو تو دستای بزرگش چلوند و زبون داغش چفت نوک صورتی سینه هام شد _ جونم ماهور.. خیسی هرزه کوچولوی من کاوه باید ادبت کنه مکی عمیقی به سینه هام زد که با درد نالیدم: _ بسه آههخ کندیییشش بی توجه خودشو بین پام جا کرد _ شش دهنتو میندی کوچولو میخوای پسرم بیاد بالا سرمون گاییدنتو ببینه؟ با بغض نگاش کردم که لباش رو دهنم قفل شد و با درد عمیقی چیز بزرگی داخل رحمم شد و.... https://t.me/+M27EvThKQms3YzE0

_ کاوه لعنتی نکن..آخ.. برسـ...برسام تو اتاقه جفت سینه هامو تو دستای بزرگش چلوند و زبون داغش چفت نوک صورتی سینه هام شد _ جونم ماهور.. خیسی هرزه کوچولوی من کاوه باید ادبت کنه مکی عمیقی به سینه هام زد که با درد نالیدم: _ بسه آههخ کندیییشش بی توجه خودشو بین پام جا کرد _ شش دهنتو میندی کوچولو میخوای پسرم بیاد بالا سرمون گاییدنتو ببینه؟ با بغض نگاش کردم که لباش رو دهنم قفل شد و با درد عمیقی چیز بزرگی داخل رحمم شد و.... https://t.me/+M27EvThKQms3YzE0

-داری با عکس باشگاهم که پست کردم اینستا خودارضایی میکنی؟ ماهی ترسیده پتو را روی خودش کشید. -نه. کاوه پتو را برداشت و با دیدن تن بلوری برهنه اش، چشمانش برق زد. -ادم باید به شوهرش بده نه اینکه با عکسش بزنه. لرزان گفت: -ما…صوری… تنش را روی تن نرم و ظریف او ‌انداخت. مک ریزی به نیپلش زد و دستش را لای پایش سر داد. - برای عکسم اینطوری خیس کردی و داغی… برای خودم چیکار می‌کنی؟ https://t.me/+M27EvThKQms3YzE0 #بزرگسال🔞

sticker.webp0.13 KB

Repost from N/a
_کمرنگ خانم، یکم برو اونور... موطلایی بود و چشم ابی، لباس مشکی ساده اش بیشتر توی چشم کرده بودش، سه روز بود می دیدش. _آقا ببخشید! اینجا جا پارک شماست؟ از پشت عینک دودی نگاهش کرد، دخترک سرش بالا بود، داشت آسمانخراش بلند را نگاه می کرد. _که چی؟ میخوای تو پارک کنی؟ به شوخی گفت و ماشین را خاموش کرد، ظاهر دختر ساده بود، یک مانتوی ساده و روسری... فکر کرد حتما دنبال کار آمدن. _شما تو این ساختمون بزرگه خونه دارید؟ مرد از ماشین گرانقیمتش پایین امد، نگاهی بی تفاوت به سرتا پای دخترک کرد. _چیه؟ اومدی تحقیق برا خرید؟ بالاخره دخترک سر پایین گرفت، لپهایش گل انداخت، خجالت کشیده بود، پولداری از سر و کله اش می بارید. _من؟ ... نه اقا، دنبال یکی می گردم، برای یکی کار کردم پولمو گفت میده ولی نداد، الانم جواب نمیده، یادمه گفت این‌جا می شینه. عباس به ساعتش نگاه کرد، خسته بود، بعد از کشیک طولانی بیمارستان. _اینجا۲۵ طبقه ست دختر، هر طبقه۱۰ واحد...چقدر بدهکارته؟ فکر کرد کسی که اینجا زندگی کند پول بدهی اش به دخترک مگر چقدر است؟ _دومیلیون، براش کار دستی کردم، می خواست کادو بده به دوست پسرش، دوماهی میشه... کلافه حرف دخترک را قطع کرد. _برای دو تومن چند روزه اینجایی؟ لبهای دتر با لبخند لرزید، عباس خجالت کشید، برای او پولی نبود اما... _می دونم برای شما پولی نیست ولی... من کار کردم، میدونین یه پلیور مردونه چقدر سخته ببافی؟ خورشید این پا و آن پا کرد. _ببخشید وقتتونو گرفتم، فکر کنم دختره از جیب من میخواست به دوست پسر پولدارش کادو بده...شرمنده... دختر خواست برود، اما ... _مشخصاتش و بده، شاید دیده باشم. اما در واقع چیزی در ذهنش جرقه زد، یک پلیور خردلی که دوماه پیش هدیه گرفته بود. _دختره رو؟ عینکش را در اورد، واقعا بامزه بود. _نه مشخصات دوست پسرشو...خب دختره رو دیگه. باز خجالت زده نگاه کرد، دخترک لپ گلی مثل هیچکدام از دخترهای دورش نبود. _شرمنده، دختره خب خوشگل بود، قد بلند، موهاش یه جوری بود.از اینا که رنگی رنگی بودن...لباش گنده بود،یه نقاشی ... خودش بود، پریسا! منشی مطبش. _نقاشی نه  جوجه رنگی، تتو یه مار رو دستش بود؟ چشمان درشت آبی اش گرد شد. _عه آره! یه مار قشنگی بود. میشناسیدش؟ بخدا دو هفته یکسره رو اون پلیور کار کردم، از جیب خرج کردم، گفت پولشو میده. با سر به خورشید اشاره کرد که بیا. _با من بیا!اون بخوادم پول نداره بهت بده،بیا ببین پلیورت و میشناسی؟ دخترک کیف کوچکش را بغل زد و دنبالش پا تند کرد. _شما دوست پسرشید؟ واقعا می گن پول حلال گم نمیشه...بقران سه روزه دارم میگردم شاید ببینمش، صاحبخونم کرایه میخواد، منم هر چی داشتم دادم برا بی بیم دارو...اینارو نمی گم ناله کنم ها، گناه داره، ولی خب پول خودمه، میشناسیدش؟ تند تند حرف می زد، آنقدر بی حواس که وقتی پشت سرش داخل اسانسور رفت محکم به عباس خورد. _ارومتر! منشیم بود نه دوست دخترم و اخراج شد اتفاقا سر همون پلیور. یاد شب تولد افتاد که پریسا مست کرده و وقت دادن کادو بوسیده بودش. چندش بود. _ای وای! یعنی از پلیور بدتون اومد؟ خیلی گشتم یه طرح قشنگ بدم، اخه دختره گفت دوست پسرش خیلی قشنگه و سخت پسند،طفلک. بی اختیار با لبخند به دختر نگاه کرد، کمتر دختری چنین بود. _بدهکارته دلت براش میسوزه؟ هر چه بیشتر نگاهش می کرد بیشتر می فهمید چقدر قشنگ است، اما داشت با دستهایش کار میکرد نه قشنگی اش. _خب انگار شمارو خیلی دوست داشت، اینکه بی مرام بود بماند ولی خب ایشالله خوش باشه،حالا واقعا از پلیور خوشتون نیومده؟ اسانسور ایستاد، اخرین طبقه، خواست بگوید نمی ترسی تنها امده ای اما نگفت، نمیخواست فکرش را بد کند. _راستش اصلا ندیدمش، بیا ببین خودشه، من پولت و میدم چون پریسا اخراج شده و پولم نمیده بهت. با تمام خستگی از یک شیفت طولانی از هم صحبتی با او خوشش آمد، پر انرژی بود. _نمیشه که شما پول بدید،اول ببینم شاید اون نبود. دم در واحدش ایستاد، دخترک با تعجب نگاه می کرد، حق داشت یک ساختمان بزرگ و پر از تزئینات، درهای زیاد. _چقدر اینجا شیکه!اها ببخشید من اینجا می مونم شما بیاریدش. از احتیاط او خوشش آمد. میان وسایل کمد پیدایش کرده و از کادو بیرون اورد، قشنگ بود. _همینه؟ دخترک داشت دور و بر را نگاه می کرد، تا پلیور را دید ذوق کرد. _ بخدا خودشه! اخی نازه! نمیخواین بدین می برم، شاید قیمت کمتر به کسی فروختم. چشم از او نتوانست بردارد. _میخوامش، بنظرم ارزشش بیشتره، شماره حسابت و بده. لبخندش درخشان بود. _واقعا؟ دوسش دارین؟ همون دو تومن و بدین.این شماره کارتم. خورشید! اسمش شبیه موهای طلایی و آبی چشمانش بود. میخواست بیشتر ببیندش، _بازم سفارش میگیری؟ https://t.me/+eqEUTwVyrPQzZmI8 https://t.me/+eqEUTwVyrPQzZmI8 https://t.me/+eqEUTwVyrPQzZmI8

Repost from N/a
_ مُخ زنی دخترا عرضه میخواد که تو نداری...وگرنه همشون عین همن... دانیال عصبی نگاه از مانیتور و تصویر دخترک می‌گیرد.. _فکر میکنی...لامصب به هیچکی سواری نمیده... سامیار اما مغرور و از خود راضی میگوید.. _با دوتا کافی شاپ و عروسک خرسی شل میکنن.. دانیال پوزخندی زده دست دراز می‌کند ... _راه باز جاده دراز... بفرما برو مُخش و بزن ببینم..! چشم های سامیار برق می‌زند... چالش را دوست داشت.. _در عوض چی گیرم میاد؟ دانیال دسته چکش را بیرون می‌کشد... _با اینکه میدونم بهت پا نمیده اما میلیاردی شرط میبندم.. سامیار سوتی از شگفتی می‌کشد... _نه بابا توکه جونت برا یک قرون در میره و این ولخرجیا...!؟ دانیال اما قرص و محکم می‌گوید... _آخه میدونم دختره خیلی سفته... چندماهه داره برام کار میکنه... خودشو با دوتا حرف و کادو ول نمیکنه تو بغل طرف .. https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 دست های سامیار چشم های خوشرنگ دخترک را می‌گیرد و داخل سالن می آورد ... _تا نگفتم چشمات و باز نمیکنی... مهوا با قلبی که تپشش از روی لباس هم مشخص است برای گفتن حرفی دل دل می‌کند.. _توهم برام سوپرایز داری؟ _آره عزیزم... یه سوپرایز بزرگ... _نکنه توهم میدونی چه خبره؟ من خودم تازه دیروز فهمیدم.. سامیار در دلش پوزخندی می‌زند... دخترک چه خوش خیال بود.. یک ماه تمام ناز دخترک را کشید و هر روز سر راهش سبز شد، وعده وعید داد تا... بلاخره دیروز رامش شده و اعتراف کرده بود که سامیار را دوست دارد.. _حالا دوباره بگو چقدر دوستم داری؟ _از حالا تا هر چقدر که زنده ام هر بار و هر روز میگم... " به اندازه تمام زندگیم و دلتنگی هام دوستت دارم. " دست های سامیار از جلوی چشم هایش کنار میرود و با دیدن جمعیتی از کارکنان شرکت در جلوی چشمش مات و حیران می‌ماند.. _اینم قدیسه ی نجیبی که بعضیا سر پاک بودنش سرش قسم میخوردن.. " دخترک پاپتی بی کس و کار عاشق من شده " کینه و تمسخری که در چشم کارمندان میدید یک طرف... چشم های پر شماتت و خشمگین دانیال جگرش را سوزاند. "_دیدی چه جوری جانماز آب می‌کشید و محرم نا محرم می‌کرد... _حالا تو بغل یه مرد ولو شده.. _از اولم معلوم بود ریگی به کفششه..." _چرا سامیار...!  یعنی انقدر ازم بدت میومد؟ پوزخند سامیار و دلش برای دخترک بیچاره سوخت... _مسئله شخصی نبود ... فقط یه شرط بندی با رقم بالا بود که برنده شدم. با یه تیر دو نشون زدم... قلب تو و پول دانیال... لرزان و بغض کرده نگاهش را به صورت دانیالی که نزدیک شده می‌دوزد و برق از چشمانش میپرد وقتی سیلی محکمی زیر گوشش میخواباند ... _هرزه ی دو زاری... نجوای بهت زده‌ی سامیار لبخندی تلخ روی لبان سِر شده و خیسش میاورد..  پلک میبندد تا خوار شدن بیشترش را به چشم نبیند... دانیال را دوست داشت بیشتر از جانش اما او کجا و صاحب هتل های زنجیره ای کجا... عشقش را در دل خفه کرده بود تا او را خار و خفیف نکند... گوشه ی لبش را لمس میکند و خیسی خون را پاک می‌کند.. دست در کیفش کرده برگه ای بیرون می‌کشد... _اینو... بهزیستی دیروز بهم داد...نتیجه  دی ان ای مشخص شده. سامیار برگه را گرفته و مهوا پا کشان و خمیده از در بیرون می‌رود. خط به خطش را میخواند... اما نمیفهمد... دوباره می‌خواند و.. _این چیه سامیار... _خوا... خواهرمه... دانیال برگه را گرفته و نگاه ناباورش روی برگه ی تایید دی ان ای مهوا و سامیار به عنوان خواهر و برادر می‌ماند... دنبالش می‌روند... تمام شرکت و خیابان های اطراف را زیرو میکنند.. اما نبود مثل تمام این سال ها... از دخترک دلشکسته تنها برگه ای خونی جا مانده بود و بس... https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0

Repost from N/a
- عکس برجستگیمو دیدی دختر؟ خجالت زده سرم را در یقه فرو کردم. قدمی عقب رفتم و گفتم: - ن...نه ندیدم. - مگه مادرم نشونت نداد؟ برای چی نگاه نکردی. منو علاف کردی. مقنعه ام را جلوتر کشیدم. حس بدی تمام تنم را گرفته بود و رهایم نمیکرد. آمدنم درست بود؟ صاف نشست و پاهایش را باز کرد. آرام گفتم: - قبل ازدواج دلیلی نبود ببینم. - باید میدیدی. به نظرت من املم که از داهات زن بگیرم؟ این لامصب من بزرگه. هرکی اومده زیرم راهی بیمارستان شده. بهت زده از وقاحتش سر بالا بردم. از سایزش میگفت؟ مثلا هنرپیشه بود، هنر پیشه ای که از پشت تلویزیون عاشقش بودم. بغض کردم. - مجبورم نشونت بدم خودم. واقعا حوصله ندارم زیرم بمیری. توام باید نشون بدی، خنگی یهو الکی میگی باشه. - نه...می خوام برم. رو چرخاندم که با گرفته شدن بازوام خشک شدم. - من کلی پول به خونوادت ندادم که بری. بزرگ بود واست میبرمت دکتر گشاد کنی. نگاش کن یالا تا همین جا نکردمت. از پروییش گریه ام گرفت. مرا چرخاند و شلوارش را پایین کشید که چشم بستم. - من تاحالا عضو جنسی کسی رو ندیدم که نظر بدم نمیدونم باید چقدر باشه. - املی امل! سوراخت رو که دیدی. ببین جاش میشه. بالاخره انگشت کردی خودتو میزان تنگیت دستته. حرف هایش را نمیفهمیدم. بیشتر گریه ام گرفت. چه میگفت، دیوانه بود. تکانی خوردم و گفتم: - نه انگشت نکردم خودمو ولم کن. - لعنت بر شیطون. چشمات توی کونتن که ندیدی؟ خودتو نمیشوری توی دست شویی احمق؟ جوابی ندادم که دستش روی باسنم نشست. جیغی کشیدم و برگشتم عقب که عصبی هلم داد روی مبل. چشم هایم باز شد و... عضو جنسی اش مقابل صورتم بود...بزرگ بود! چشم هایم گرد شد. - ول کن سوراخ اونجاتو، توی دهنت جا شه اوکیه. هنوز به خودم نیامده بودم که سرم را به خودش فشار داد، در ثانیه ی اول عق زدم که محکم تر هلم داد. - چندش ادا تنگا. خشک خشک درت میذارم تا عق نزنی روی من!!! https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0 https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0 من دختر روستایی هیچی ندیده ای بودم که عاشق هنرپیشه ی معروف شدم. هر روز برنامه هاشو نگاه می کردم تا این که فهمیدم تو روستامون دنبال زن میگرده. نذر و نیازم جواب داد و من شدم زن دامون! سلبریتی محبوب و پولدار... ولی وقتی رفتم به دیدنش فهمیدم که زن های شهری از زیرش زنده بیرون نمیان به خاطر همین روستایی گرفته تا... https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0

Repost from N/a
- تو دیگه بزرگ شدی نمیشه پیش من بخوابی! گیج و منگ نگاهش کرد، ابرو بالا انداخت و لب ورچید: - چرا من نمیتونم پیشت بخوابم اصلان؟ چه فرقی داره؟ چون قدم درازتر شده نمیتونم پیشت بخوابم؟ حتی نسبت به چند سال گذشته ام چاق ترم نشدم که بخوام جاتو تنگ کنم. اصلان کلافه روی تخت نشست و لبهایش را بهم فشرد. آن موقع یک دختر بچه کوچک بود نه حالا که برای خودش خانومی شده بود! چطور توقع داشت کنارش خواب به چشمانش بیاید؟ - گیلا تو بزرگ شدی... نباید تو بغل من یا هر پسر دیگه ای بخوابی فهمیدی؟ لب و لوچه اش آویزان شد و با چشمانی ناراحت به اصلان خیره شد. اصلان هیچ وقت او را از خودش نمی‌راند، حتی خودش بود که همیشه بغلش می‌کرد، نوازشش می‌کرد و برایش می‌خواند تا بخوابد. - تو حتی منو از کنارت خوابیدن محروم می‌کنی پس چرا نذاشتی برم؟ گذاشتی اینجا بمونم تا بهم بفهمونی که عوض شدی اصلان؟ چشم‌های غمگینش، قلب اصلان را آتش کشید. در مقابل او بی‌صلاح ترین بود! - اینجوری نکن قربون چشمات برم... من هر چی میگم به خاطر خودت می‌گم گیلا! تو کنار من خوابت نمی‌بره! نتوانست بگوید که این چند شب اصلا نتوانسته ربع ساعت هم چشم روی هم بگذارد! بد خواب بود و خودش را به او می‌مالید و هی تکان تکان می‌خورد! چقدر دیگر باید تحمل می‌کرد؟ - چرا بهم نمیگی که بد خوابم و نمی‌ذارم راحت بخوابی اصلان؟ برای همین نمی‌ذاری پیشت بخوابم، آره؟ اصلان پوفی کشید و دست لای موهایش برد. اخلاقهای گیلا را خوب می‌دانست، تا به آن چیزی که می‌خواست نمی‌رسید بیخیال نمیشد! - من وقتی یه چیزی میگم دلیل دارم گیلا! گیلا زیر گریه می‌زند و می‌گوید: - تو دیگه دوستم نداری اصلان! داری اینجوری می‌کنی که من خودم برم؟ باشه! راه آمده را برگشت و کاپشنش را چنگ زد و پوشید. در خانه را باز کرد و بیرون زد. اصلان با خشم دستش را کشید و غرید: -‌ کدوم گوری میری نصف شبی؟ گیلا همانطور گریه می‌کرد. با صدایی که می‌لرزید: - مگه نمی‌خواستی برم؟ دارم میرم دیگه، چه مرگته اصلان؟ با غضب و چشم‌های سرخ به چشم‌های اشکی گیلا نگاه کرد و او را دنبال خودش کشید. داخل خانه هولش داد که گیلا روی زمین افتاد. بهت زده سر چرخاند سمتش و گفت: - منو زدی؟ منو هول دادی اصلان؟ دوباره به گریه افتاد. اصلان موهایش را چنگ زد و کلافه به گیلا چشم دوخت. - زبون نفهم وقتی میگم بزرگ شدی یعنی اندامت نمی‌ذاره فکر کنم همون دختر بچه‌ی کوچیکی تو بغلم! گیلا اشکش را پاک کرد و تعجب کرده پرسید: - ها؟ اصلان خم شد و از بازویش گرفت. از لای دندانهای چفت شده‌اش گفت: - وقتی کنار می‌خوابی، از بس چفت تنم می‌خوابی، نمی‌ذاری من بخوابم! تموم حسای مردونه‌امو بیدار می‌کنی! لعنت بهت که مجبورم میکنی همه چی رو واست توضیح بدم گیلا! https://t.me/+zcTfP9ptiRA0ODk8 https://t.me/+zcTfP9ptiRA0ODk8 https://t.me/+zcTfP9ptiRA0ODk8 https://t.me/+zcTfP9ptiRA0ODk8 https://t.me/+zcTfP9ptiRA0ODk8 https://t.me/+zcTfP9ptiRA0ODk8

-به نوک ممه هات چی زدی اینقدر شیرینه؟ عسل یا مربا؟ -چی...چی میگید آقا شاپور ... بخدا هیچی... نوک ممه شو توی دهنش کشید و میک زد -پس چرا اینقدر خوشمزه ست توله سگ؟ هر شب پسرم این ممه های عسلی رو میخوره که اینقدر تپل شده یکمم به باباش بده جوری نوک سینه مو مک میزد که داشت کنده میشد -اخخخ...آقا شاپور کندی ممه مو...برو کنار یهو به لای پاهای خیسم چنگ زد و تنم رو جلو کشید -ببین خودتم میخوای پس ناز نکن خوشگلم این ممه ها باید هر شب تو دهن من باشه یهو با کاری که کرد... https://t.me/+fLN0BeCwn5M4YWY8

-به نوک ممه هات چی زدی اینقدر شیرینه؟ عسل یا مربا؟ -چی...چی میگید آقا شاپور ... بخدا هیچی... نوک ممه شو توی دهنش کشید و میک زد -پس چرا اینقدر خوشمزه ست توله سگ؟ هر شب پسرم این ممه های عسلی رو میخوره که اینقدر تپل شده یکمم به باباش بده جوری نوک سینه مو مک میزد که داشت کنده میشد -اخخخ...آقا شاپور کندی ممه مو...برو کنار یهو به لای پاهای خیسم چنگ زد و تنم رو جلو کشید -ببین خودتم میخوای پس ناز نکن خوشگلم این ممه ها باید هر شب تو دهن من باشه یهو با کاری که کرد... https://t.me/+fLN0BeCwn5M4YWY8

Repost from N/a
مــن حــنــیــفـم ! سی‌وپنج سالمه مردی که اسمش توی طبقاتِ بالا، آروم و با ترس زمزمه میشه. اونایی که منو می‌شناسن خوب می‌دونن
مــن حــنــیــفـم ! سی‌وپنج سالمه مردی که اسمش توی طبقاتِ بالا، آروم و با ترس زمزمه میشه. اونایی که منو می‌شناسن خوب می‌دونن وقتی چیزی بخوام، آخرش مالِ خودمه ، فرقی هم نداره آدم باشه یا معامله یا یه شهرِ کامل ! من به پول زیاد عادت دارم ، به قدرت ، به این‌که هیچ دری جلوم بسته نمی مونه ! هرچی خواستم خریدم ، هرکی‌و خواستم به دست آوردم! اما اون دختره‌ی چشم تیله‌ای همون ریزه‌میزه‌ی یتیمِ لجباز شیلا طلوعی موقعی که پشت پیشخونِ لوکس‌ترین گالری ساعتِ تهران داشت برای مشتریاش دلبری می کرد ساعت میلیاردی دزدیده شد و اون انگشت اتهام و سمت من گرفت و مامور فرستاد ! اونم در مهم‌ترین جلسه‌ی کاریِ زندگیم ! هم آبروی منو برد هم غرورمو خط انداخت ! هیچ‌کس هیچ‌کس حق نداره با غرورِ حنیف بازی کنه و سالم ازش رد بشه ! https://t.me/+POMWTH050LVmNmQ0 من می‌خوامش ! اون‌قدر که صدای جیغ و فریادش توی طبقه ی آخر کازینوم،روی تخت فلزیم بپیچه ! می‌خوام یادش بمونه بعضی اشتباه‌ها تاوان سنگینی دارن! انتقامی که فقط با گرفتن بکارتش ارضام می کنه! اون عروسکِ خوشگلِ لجباز دیر یا زود یاد می‌گیره صاحبش کیه ! https://t.me/+POMWTH050LVmNmQ0

Repost from N/a
" کاش من جای اون حوله بودم می‌پیچیدم دور تنت! " احساس می‌کنم گوش‌هایم داغ می‌شود. آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود! و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید: " داری چیکار می‌کنی؟ " برایش نوشته بودم: " تازه از حمام اومدم. چطور؟ " و حالا او می‌خواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد! با شرم می‌خندم. دکمه‌ی ضبط را می‌زنم و صدا پر می‌کنم. می‌خندم و آرام می‌گویم: - سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقت‌و نمی‌دونی! حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم. نباید جوابش را می‌دادم! مطمئن بودم اگر صدای بم و رگ‌دارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی می‌شوم. هوایی تنش... بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبه‌ی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم... و آن شب، تن‌هایمان بی‌پوشش یک‌دیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیده‌ی محکمش و آن هم‌آغوشی... نفسم را صداداربیرون می‌فرستم. ویسش را باز می‌کنم و صدایش درون اتاق می پیچد: - قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده! داشت تکه می‌انداخت. چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمی‌گشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم! می‌دانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش می‌شوند، یک بار بیشتر روی او را نمی‌بینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم! آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود! سلطان دل شکستن! سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه... و من نمی‌خواستم رها شوم! برایش ویس می‌فرستم: - رفیقا باهم لاس نمی‌زنن! احساس می‌کردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت: - رفیقا باهم نمی‌خوابن پاییز! جوابش را نمی‌دهم. راست می‌گفت. ولی من باید چه کار می‌کردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟ نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم! تلفنم زنگ می‌خورد. آریامهر بود. مردد تماس را وصل می‌کنم و صدایش خش‌دارتر از همیشه در تلفن می‌پیچد. مردانه و در گلو می‌خندد: - حتی دیگه جوابمم نمی‌دی! - قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد... - تو فراموش کردی؟ سکوت می‌کنم. و او خبری می‌گوید: - نکردی! البته که فراموش نکرده بودم! هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و هم‌آغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا می‌رفت. او دوباره خش‌دار می خندد. - قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم می‌آوردی پاییز! حرف نمی‌زنم که او نسخ لب می‌زند: - شش ماهه. گیج می‌پرسم: - شش ماهه چی؟ رک می‌گوید: - شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران... جا می‌خورم. یادم بود یک‌بار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن‌ هم به قدری بد اخلاق و وحشی می‌شود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود. و حالا او می‌گفت شش ماه است با کسی نخوابیده! می‌دانستم راست می‌گفت. پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمی‌گفت! و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود! مات لب می‌زنم: - چرا؟ - چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه می‌رم توی تخت، تو رو تصور کنم! قلبم یک ضربان جا می‌اندازد و خفه صدایش می‌زنم: - آریامهر... این حجم از رک گویی‌اش دیوانه‌ام می‌کرد. صدای زنگ خانه بلند می‌شود. گیج نگاهم را به سالن می‌دوزم‌ ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم. استرس به جانم می‌افتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانه‌مان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب می‌زند: - پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم من‌و می‌خوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری می‌رم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر! https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0

Repost from N/a
_ اونقدر بزرگ شدی که عکس‌ سینه هاتو واسم بفرستی؟ با شنیدن صدای امیرحسام هول زده برگشتم و لیوان آبمیوه ام از دست افتاد. چرا متوجه نشدم برگشته خونه؟ گفتم: _ چرا از پشت سر اومدید ترسیدم؟ بی توجه به لحنم محکم چنگی به کمرم‌ زد. _ عکس سینه هاتو وسط جلسه واسم فرستادی که چی؟ مشکلش همین بود؟ آروم‌ گفتم: _ خودتون گفتید هر مشکلی که دارم بهتون بگم. بازوم رو ول کرد و خم شدم تا لیوان افتاده رو از روی زمین بردارم. _ خب الان مشکل سینه های تو چیه؟ یکیش کوچیکه یکی بزرگ؟ نوک ندارن؟ _ نه. بینشون زیادی فاصلس. عصبی روی میز توی اشپزخونه نشست که با دیدن خشتک باد کردش مات موندم و یهو بین پاهام خیس شد. حس داغی کردم‌. اون بی توجه به من گفت: _ لاغری سینه هاتم کوچیکه. شیرم که نمیدی دیگه چته؟ ابرو شرف نموند همین مونده سرگرد مملکت سیخ کنه. نگاهمو از اون برجستگی خیلی بزرگ گرفتم: _ من که چیز خاصی نفرستادم. حس خیسی بین پاهام حس کردم که بهت زده نالیدم. _ وای پریود شدم. بی حواس دست کردم بین پام ولی دستم رنگ قرمزی نداشت. بی رنگ بود. _ وای چمه. مریض شدم فکر کنم. خواستم برم توی اتاق که امیرحسام منو نشوند روی پاش و برجستگیشو به لای پام فشار داد که چشم هام ضعف رفت‌. _ یه کاری کردی هم خودت بزنی بالا هم من. لبمو گاز گرفتم که دوتا از انگشتاشو از روی شورت مالید بین رونام. ناله کردم که صدای زیپ شلوارشو شنیدم. _ حسام...‌چیکار میکنی؟ _ داغم کردی حالا یه کاری کن اروم شیم. بند شورتمو کنار زد و خودشو بهم فشار داد که از درد و حس پر شدن شونه هاشو چنگ زدم. _ توله سگ چقدر تنگه. سینمو توی مشتش گرفت که نفس نفس زنون دم گوشش ناله کردم. کمرمو گرفت و منو رو خودش بالا پایین کرد که یهو در... https://t.me/+NtW5NFB-6z40ZDk0 https://t.me/+NtW5NFB-6z40ZDk0 https://t.me/+NtW5NFB-6z40ZDk0 امیرحسام دولت شاهی... سرگردی خشن و متعصبی که قیم بچه‌ی چندماهه برادرش شده، سرگردی که حتی اسمش ترس رو به دل همه می‌ندازه، همه ازش حساب میبرن جز سوین... دختری سکسی و لوند که با دلبریاش دل سنگو آب می‌کنه! با اومدن سوین به خونشون پیشنهادی میده که...📿🙊🔞

Repost from N/a
_ این توله سگِ کیه بغلته؟ متعجب سمت صدای عصبی مردانه برگشتم و با دیدن مرد روبه رویم سر جا خشکم زد نگاهم رو از موهای کوتاهی که بشدت بهش میومد و جوون تر نشونش میداد تا کت و شلوار خوش دوختی که اندام چهار شونه اش رو قاب گرفته بود کشیدم آرمین از آمریکا برگشته بود؟ از دیدن ناگهانیش ترسیدم، نکنه بعد از دوسال که ولم کرد حالا اومده بود تا مهام رو ازم بگیره؟ پسرکم شاکی از ایستادن ناگهانی‌ ام در آغوشم به غرغر افتاد و آرمین با کینه نگاهش رو به مهام دوخت _ برای توله بقیه مادری میکنی و از بچه خودت گذشتی؟ متعجب پلک زدم نمیدونست مهام پسر خودشه و فکر میکرد بچه کسی دیگه رو بغل گرفتم؟! مهام نق نق کنان به سینه ام چنگ زد پسرکم گرسنه شده بود و من از شوک دیدن پدرش حتی نمیتونستم تکون بخورم آرمین جلو اومد و با خشم دست کوچک و تپل مهام رو از سینه م جدا کرد و غرید _ اینقدر بهش رو دادی که به جای مامانش به سینه ی تو بچسبه؟ مهام که به گریه افتاد به خودم اومدم اخم کردم حق نداشت حالا که بعد از دوسال برگشته و حتی نمی‌دونست پسرش سقط نشده بوده و زندست اینطور شاکی اذیتم کنه _ به شما ربطی نداره آقای راسخ مزاحم نشید تا به پلیس خبر ندادم مهام ترسیده سرش رو توی سینه م پنهان کرد و آرمین سفیدی به خون نشسته چشماش رو ازش برنمی‌داشت _ وای به حالت اگر یبار دیگه این توله رو بغلت ببینم! جفتتون رو باهم آتیش میزنم مدیا ... حیرت زده نگاهش کردم به بچه چند ماهه حسودی میکرد؟ دوست داشتم برگردم و بگم این توله سگی که میگی پسر خودته اما نه، آرمین نباید می‌فهمید پسرش زنده ست! میدونستم آرمین بشدت عاشق بچه ست و من این حسرت فهمیدن پدر شدنش رو به دلش می‌ذاشتم باید اونم مثل من که این دوسال از دوریش سوختم عذاب می‌کشید از توی کیفم آبنباتی بیرون آوردم و دست مهام دادم که با توجه به علاقه زیادش به خوردن فورا آبنبات رو گرفت و ساکت شد آرمین جلو اومد و لپ کوچک و سرخ مهام رو بین دوتا انگشتش گرفت و با کینه و حسرت غرید _ توله سگ شکمو! لبهای مهام لرزید و چشماش پر اشک شد قبل از اینکه زیر گریه بزنه با خشم دستش رو پس زدم _ حق نداری بهش دست بزنی آرمین بیخیال خندید _ چیه؟ رو ثمره عشق و حال مردم غیرت داری؟ قدمی به عقب برداشتم باید هرچه زودتر از این مردِ به جنون رسیده فرار میکردم وگرنه معلوم نبود چه بلایی به سر مهامی که فکر میکرد بچه مردمه در بیاره! همون لحظه آبنبات از دست مهام افتاد و دوباره گریه ش شروع شد دستش رو به سمت آبنباتش که روی زمین افتاده بود دراز کرد و با گریه لب زد _ ما ما... ما ما ‌‌بَ بَ... آرمین با چشمای به خون نشسته خیره نگاهمون میکرد آب دهنم رو فرو دادم و نفهمیدم یکدفعه آرمین چطور ناگهانی جلو اومد و با خشم مهام رو از آغوشم بیرون کشید صورت مهام از شدت گریه به کبودی میزد و آرمین عربده زد _ بهت میگه مامان؟ بچه من رو سقط کردی و توله حرومی یکی دیگه بهت میگه مامان؟ سراسیمه به طرفش حمله کردم _ بدش به من بچه رو آرمین هلاک شد بی اهمیت به تقلاهای من زیر بغل مهامی که دیگه گریه هاش تبدیل به هق هق های لرزون شده بود رو با یک دست بالا گرفت و عربده زد _ بابای این حرومی کیه مدیا؟ بگو تا همینجا جفتتون رو چال نکردم خسته و نالان از تقلاهای بی ثمرم با زانو روی زمین افتادم و میون گریه هام جیغ زدم _ باباش تویییییی اینی که داری میکشیش بچه خودته نامـــــرد https://t.me/+bKS66LTu8EcyMDg8 https://t.me/+bKS66LTu8EcyMDg8