ch
Feedback
بگذار اندکی برایت بمیرم....

بگذار اندکی برایت بمیرم....

关闭频道

تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

显示更多

📈 Telegram 频道 بگذار اندکی برایت بمیرم.... 的分析概览

频道 بگذار اندکی برایت بمیرم.... 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 66 983 名订阅者,在 色情 类别中位列第 4 707,并在 伊朗 地区排名第 4 792

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 66 983 名订阅者。

根据 13 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -250,过去 24 小时变化为 -130,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.95%。内容发布后 24 小时内通常能获得 13.86% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 647 次浏览,首日通常累积 9 288 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 53
  • 主题关注点: 内容集中在 ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

凭借高频更新(最新数据采集于 14 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。

66 983
订阅者
-13024 小时
-67
-25030
帖子存档
_سینه ات و بده دهنش ساکت میشه... خجالت زده لب زدم. _اما اقا نیواد... منکه شیر ندارم... نیواد سری تکون داد. _مک بزنه ساکت میشه...بزار دهنش هلاک شد... خجالت زده سینه ام و دهن نهال گذاشتم که میکی زد و... https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0 پرستار لوند و هاتی که همخونه دکتر جذاب ما میشه و...🥵🔞

- از خواهرت تنگ تری. خودشو واردم کرد که با درد گریه کردم. - نیواد...نکن. هیسی گفت و لیسی به گوشم زد. - از وقتی خواهرت کرده تو کفتم. هی با ساپورت تنگت جلومی. کمر زد توم و من ناله کردم. - تو شوهر خواهرمی‌. سینه ی تپلمو گرفت تو دستش و بین سینه هامو بو کرد. - خواهرت مرده! https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0 💦پرستار بچه ی خواهرم شدم ولی شوهرش بهم نظر داشت و...

- من باید بکنمت ایه، همش بچه به بغلی. از لحن صریحش سرخ شدم. - نیواد جان این حرفا پیش بچه درست نیست. - پس پیش کی درسته پدرسگ؟ دارم از شق درد هلاک میشم. بچه رو سریع توی تختش گذاشتم و در اتاقو بستم روش. - ایه، همین الان باید بکنمت. - دیشب باهم بودیم. - زن و شوهرا تایم حالیش نیست که. منو کشید روی مبل و... https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0 ❌با شوهر جدیدش همش روی تخت و مبلن❌

-میدونستی سوارکاری جز بهترین ورزشاست؟ با تعجب زمزمه کردم -اسب از کجا بیاریم؟ خیلی پولدار شدی؟ خندید و به خشتکش اشاره کرد -باید اینجا سوارکاری کنی خنگ کوچولو ناباور نگاهش کردم و اون منو سمت خودش کشید -فقط شل کن. خودم هدایتت میکنم کمرمو گرفت و منو روی پاهاش تنظیم کرد و... https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0 مخصوص بزرگسالان 🔞

- انقد سینت گُندس بچم خفه میشه زیرش! - ای‌وای! با شنیدن صدایش تکان تندی می‌خورم و دستپاچه نوک سینه‌ام را از دهن بچه بیرون می‌کشم.‌ - خجالت می‌کشی از من؟از شوهرت؟ با دست‌هایی لرزان بچه را توی گهواره‌اش می‌گذارم،صورتم از خجالت سرخ شده.همینکه می‌آیم کمر راست کنم،با دست مردانه‌اش از پشت سینه‌ام را چنگ می‌زند: - اینا واسه دست منم بزرگن،چه برسه دهن اون طفل معصوم! نجوای مردانه‌اش بیخ گوشم و بعد داغی دست دیگرش که زیر پیراهنم می‌لغزد: - تمکین میخوام آیه،دیگه طاقتم طاق شده ، یکمم به بابای بچه برس! تا می‌آیم پسش بزنم تنم را بر می‌گرداند و لب‌هایش را..... https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0

- انقد سینت گُندس بچم خفه میشه زیرش! - ای‌وای! با شنیدن صدایش تکان تندی می‌خورم و دستپاچه نوک سینه‌ام را از دهن بچه بیرون می‌کشم.‌ - خجالت می‌کشی از من؟از شوهرت؟ با دست‌هایی لرزان بچه را توی گهواره‌اش می‌گذارم،صورتم از خجالت سرخ شده.همینکه می‌آیم کمر راست کنم،با دست مردانه‌اش از پشت سینه‌ام را چنگ می‌زند: - اینا واسه دست منم بزرگن،چه برسه دهن اون طفل معصوم! نجوای مردانه‌اش بیخ گوشم و بعد داغی دست دیگرش که زیر پیراهنم می‌لغزد: - تمکین میخوام آیه،دیگه طاقتم طاق شده ، یکمم به بابای بچه برس! تا می‌آیم پسش بزنم تنم را بر می‌گرداند و لب‌هایش را..... https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0

رژ‌لب رو به لب‌هام مالید و زمزمه کرد: -اولین باری که بوسیدمت... سرشو جلو اورد و لب‌هاش رو آروم روی لب‌هام گذاشت. نرم بوسید و عقب رفت -لب‌هات این طعم رو می‌دادن آیه! -ولی اولین باری که من و بوسیدی بهم گفتی ازم متنفری دوباره لب‌هاش رو روی لب‌هام گذاشت و این‌بار عمیق بوسید. -دیگه نیستم. جز عشق هیچ حسِ دیگه‌ای بهت ندارم با بفض نگاهش کردم -بازم میخوای گولم بزنی. باهام سکس کنی و بهم بگی ازم متنفری؟! شونه‌ام و بوسید و زیرگوشم زمزمه کرد -میخوام باهات سکس کنم و زیرگوشت بگم که عاشقتم آیه. همه‌ی قلبم دیگه فقط مال توعه! من و به خودش چسبوند و... https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0

sticker.webp0.62 KB

sticker.webp0.49 KB

Repost from N/a
-دوتا نواربهداشتی بذار، پسرعموی بزرگت تو این خونه زندگی می کنه! مریم پتو از سرش کشید و با غیض روی تخت نشست -چرا مهرانه خانم؟ اگه خونمو ببینه میشم نجس؟ میشم دختر خراب؟ مهرانه با چشمان گشاد شده روی دستش کوبید -مار بگزه اون زبونتو چشم سفید! دیوونم کردی تو... آخرش این زبون سرخت سرتو بر باد میده حالا ببین کی گفتم. مریم دستش را در هوا پرت کرد و با پوزخند گفت -من برخلاف شما از اون غول بی شاخ و دم نمی ترسم، تو روشم میگم اینو... تو هم الکی جلوی دهنمو نگیر! -نگیرم که خودتو بدبخت می کنی ذلیل مرده! تو که می دونی اون با مامانشم شوخی نداره... نذار این حرفاتو بشنوه کارت برسه به تنبیه! تنبیه! دختر ۲۰ و اندی ساله باید ترس از تنبیه می داشت؟ اگر می توانست سر آن دیکتاتور را از تنش جدا می کرد و بعد این خانه را برای همیشه ترک می کرد! عاصی شده از جانب گیری مادرش داد کشید: -برو بیرووون! به جای اینکه پشت دخترت باشی اومدی تهدیدم می کنی؟ فقط به خاطر یه پریود که نه گناهه نه حرام، چرخه ی طبیعی زناست! اون گنده بک هم گوه میخوره اگه بخواد تنبیهم کنه! صورت مهرانه از ترس سرخ شد... داشت سکته می کرد! اگر صدایش به گوش شهاب می رسید بدبختش می کرد... داغش را به دلش می گذاشت! -باشه چش سفید بیار پایین صداتو من رفتم بیرون... آخرش تو یکی سکتم میدی! صدای کوبیدن در آمد و دخترک بغض ترکاند... دستش را زیر دل پر دردش گذاشت و زار زد! *** با موهای پریشان و لنگه ی بالا رفته ی شلوارش روی پنجه ی پاهایش بلند شده بود تا بسته ی قرص ها را بردارد! -اه لعنتی... موقعی که داشتن قد تقسیم می کردن من کدوم گوری بودم اخه؟ همان وقت بدن مردانه و بزرگی از پشت به او چسبید و خیلی راحت بسته ی قرص ها را پایین اورد. -هـــین! -منم بچه! مریم با هراس برگشت و شهاب استوار سر جایش ماند. با آن بدن بزرگ کم مانده بود دخترک را بین خودش و کابینت له کند -واسه چی میخوای قرص بخوری؟ مریم چیزی نگفت و نگاه تیزبین شهاب دست دخترک را روی زیرشکمش شکار کرد... پریود شده بود! قرصی که هر ماه برایش میخرید را از داخل جعبه در اورد و به دستش داد... می دانست فقط همین قرص روی دردهایش اثر می کند. -بعد تموم شدن پریودیت قرص آهن میخوری؟ خونریزیت زیاده باید جایگزین شه! سر دخترک به ضرب بالا امد -تو از کجا می دونی که چقدر خونریزی... با درد وحشتناکی که یکهو زیر دلش پیچید خم شد و آخی گفت! شهاب با اخمی پر ابهت دست نرمش را گرفت و بعد از نشستن روی صندلی او را روی پاهایش نشاند اشک روی صورتش را با نوک انگشت گرفت و لب زد -می دونم چون اولین بار خودم شلوار خونی پرنسسم‌و شستم تا کسی جرئت نکنه دعواش کنه! https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk

Repost from N/a
#Part_301 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk

Repost from N/a
- سایز شورتت چنده؟ با حرف میران به سرفه افتادم و ابمیوه توی گلوم‌ گیر کرد. سایز شورتم؟ برای چی اینو پرسیده بود نکنه بو برده بود دخترم؟ دستمو نامحسوس بین پام گذاشتم. - برای چی میران چیزی شده نکنه شورتتو نیوردی من درنمیارما. چشم غره ای بهم رفت و شلوارشو دراورد گه چشمام گرد شدن و رو چرخوندم. - نه بابا. چندتا خریدم کوچیکن. توی استخر پرید که اب بهم پرید، سرمو تکون دادم و سرفه کردم. - خب به من چه میخوای پز بزرگ بودنتو بدی یا چی؟ - خیلی بیشعوری ما مثلا رفیقیم این حرفا بینمون نیست که. درسته اونجات از من کوچیک تره ولی به روت نمیارم. پوزخندی زدم و تو دلم نفس عمیقی کشیدم پس هیچی بو نبرده بود خداروشکر اگه میفهمید من دخترم خیلی شر میشد. - باشه بابا اصلا تو مار بوآ من موز سبز نرسیده. - کثافت. اینا واسم کوچیکن میخوای برات بیارم بیای استخر؟ چون  مایو نیوردی. آب دهنمو قورت دادم، باز توی هچل افتادم، چرا قبول کردم بیام استخرش بهونمم این بود که مایومو فراموش کردم. - نه نمیخواد من خیلی از آب خوشم نمیاد تو شنا کن. نیشخندی بهم زد. - چیه میترسی موز سبزت توی آب غرق بشه؟ برای این که استرسم رو نفهمه بلند خندیدم و با لحن تحقیر آمیزی گفتم: - نه میترسم دروغات لو بره، هیچی اون زیر نداری، به خاطر همین زید ندازی. با این حرفم یهو از اب پرید بیرون و اشاره به شورت خیس و عضوش که چسبیده بود کرد. - پس این چیه ها؟ اینو ببین اندازه سرته تو چی داری. قبل این که به خودم بیام دستشو بین پام برد و فشار داد که جیغ کشیدم ولی اون مات موند. چون من مردونگی نداشتم. بهت زده بهم زل زد. - تو دختری عوضی؟ https://t.me/+zFWvMP6WZZI3YTNk https://t.me/+zFWvMP6WZZI3YTNk https://t.me/+zFWvMP6WZZI3YTNk ❌😂سعیده دختری که خودشو کل عمرش جا پسر زده تا این که با پسری اشنا میشه و برای اولین بار کراش میزنه ولی مجبوره تظاهر کنه پسره تا این که میران میفهمه و دو طرفو جر میده چون...

Repost from N/a
- پدرت برگشته ، میخواد حضانتتو قبول کنه دخترجان ، گفته مشکلی نداره که برگردی خونه‌اش ، وسایلتو جمع کن و برو.. زن گفت و پناه مثل همیشه بی اهمیت جواب داد - ولی مهراب بهم گفت میتونم همیشه اینجا بمونم خاتون ... - اون فقط از روی دلسوزی ، بخاطر مرگ مادرت و بی کس و کار بودنت اجازه داد  این مدت رو بمونی دختر جان تو عاقلی... از شرایط با خبری... میدونی که با برگشتن پدرت درست نیست اینجا باشی . میدونست درست نیست... چون هیچ نسبتی با اعضای این خانواده نداشت. بعد مرگ مادرش صرفا به خاطر همسایه بودن مهراب آورده بودش اینجا.. تنها کسی هم که تو این خونه باهاش مهربون بود مهراب بود. سعی کرد خاتون رو دست به سر کنه - من فردا امتحان دارم ، برم درس بخونم .. اینو گفت و سمت اتاقش دوید. ترجیح میداد تا شب که مهراب برمیگشت دیگه از اتاقش بیرون نره. خودشو سرگرم درس و کتابش کرده بود .. پایین مهمون داشتن ، تمام خانواده خاتون جمع بودن اما اون حتی برای شام هم نخواسته بود پیششون باشه. منتظر مهراب بود. اما خبری ازش نبود هر چی هم به گوشیش زنگ میزد جوابش رو نمیداد داشت از نگرانی دق میکرد. نمیخواست از خاتون هم چیزی بپرسه. آخر شب بعد از رفتن مهمونا و خوابیدن خاتون با صدای ماشین مهراب فوری از اتاقش بیرون میزنه و پایین میره . با دیدن مهراب که به کمک رانند‌ه‌اش داشت روی مبل می نشست به سمتش میره - چی شده؟ مرد راننده آروم جواب میده - امشب آقا یکم زیاده روی کردن ، مراقبشون باشید خانم .. با رفتن مرد بلافاصله کنار مهراب که سرش رو به پشتی مبل تکیه داده و پلک بسته بود جا میگیره - چی شده مهراب؟ چرا اینطوری شدی؟ مگه قول نداده بودی بهم دیگه سمت الکل نری؟ مهراب بی حوصله تشر میزنه ببر صداتو... پناه از لحنش یه لحظه جا میخوره اما سعی میکنه اینو به پای بد بودن حالش بذاره ، بازوش رو میگیره : - برات آب بیارم؟ مهراب کفری چنگی به یقه پیراهنش میزنه - چقدر میخوای؟ از حرفش پناه گیج و منگ لب میزنه -چی؟ - قیمتت چنده؟ چقدر میخوای تا گورتو گم کنی؟ دسته چک و خودکارش رو از جیب کتی که به تنش بود درمیاره و به سمتش میگیره - رقمتو بنویس .. نگاه ناباور و پر شده از اشک پناه به چهره بی تفاوتش بود قلبش داشت از حلقش بیرون میزد اب دهنشو قورت میده و با بغض میگه -من نمیدونستم که توام نمیخوای اینجا بمونم مهراب پوزخندی میزنه - چرا فکر کردی که میخوام بمونی پناه؟ چقدر میخوای که بری؟ قطره اشکی که روی گونه اش چکیده بود رو با پشت دست پاک میکنه و با درد لبخندی میزنه - واسه رفتن میخوای بهم پول بدی؟ من چیزی ازت نمیخوام...همینطوری هم بگی برو میرم.. مهراب دوباره سرشو به پشتی مبل تکیه میده و درحالی که پلک میبنده زیر لب زمزمه میکنه - خوبه، پس گورتو گم کن که نبینمت... قلبش . تمام وجودش شکسته بود هنوز شوکه و ناباور به مهراب نگاه میکرد با منظم شدن نفس های مهراب از روی مبل بلند میشه نگاه پر بغضش رو به مردی که اروم و بی صدا خوابیده بود میده و آروم زیرلب زمزمه میکنه : - من دوست داشتم، فکر میکردم توام منو دوست داری .. هق زد و اشک گونه هاشو تر کرد قدمی عقب رفت میدونست اینبارم مثل همیشه که مست میکرد بداخلاق شده ..‌. میدونست فردا که مستی از سرش بپره از گفته هاش پشیمون میشه اما دیگه نمیخواست تو این خونه بمونه... این مرد توی مستی حرف دلش رو بهش زده بود خواسته بود بره و میرفت ... وسایلش رو جمع میکنه با وجود مخالفت های آقا کاظم سرایدار خونه که اصرار داشت تا فردا صبح که مهراب بیدار میشد صبر کنه به سرعت از اونجا بیرون میزنه .. https://t.me/+l7llwtaOu-xkMjJk https://t.me/+l7llwtaOu-xkMjJk https://t.me/+l7llwtaOu-xkMjJk https://t.me/+l7llwtaOu-xkMjJk https://t.me/+l7llwtaOu-xkMjJk https://t.me/+l7llwtaOu-xkMjJk

حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk

حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk

حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk

حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk

- خیلی کوچولویی حبه‌انگور... می‌تونی تحملم کنی؟😈🤤 اخمی کردم و با سرتقی گفتم - ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم می‌دونستی ریزه میزه‌ام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇 لبخند شیطونی زد - خب منم همینو میگم دلم می‌خواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور... با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم... -من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌ https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞

- خیلی کوچولویی حبه‌انگور... می‌تونی تحملم کنی؟😈🤤 اخمی کردم و با سرتقی گفتم - ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم می‌دونستی ریزه میزه‌ام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇 لبخند شیطونی زد - خب منم همینو میگم دلم می‌خواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور... با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم... -من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌ https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞

sticker.webp0.19 KB