不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
关闭频道
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
显示更多📈 Telegram 频道 بگذار اندکی برایت بمیرم.... 的分析概览
频道 بگذار اندکی برایت بمیرم.... 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 64 815 名订阅者,在 色情 类别中位列第 4 594,并在 伊朗 地区排名第 5 102 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 64 815 名订阅者。
根据 30 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -837,过去 24 小时变化为 -82,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.83%。内容发布后 24 小时内通常能获得 15.85% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 832 次浏览,首日通常累积 10 276 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 45。
- 主题关注点: 内容集中在 ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
凭借高频更新(最新数据采集于 31 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。
64 815
订阅者
-8224 小时
-6247 天
-83730 天
1 832
帖子浏览量
~ 10 27624 小时
~ 13 42548 小时
2.83%
参与率
~ 39
每日帖子数
帖子存档
ــ دودولش کجه! راستو میگیره چپ رو میزنه. واسه همین هنوز باکره ام!
هیمن چپ چپ نگاهم میکنه و من با ناراحتی به دکتر میگم:
-نمیشه عمل کنید راستش کنید؟ بنده خدا تو کف این مونده که یهبار درست نشونه گیری کنه صاف بکنه داخل!
دکتر خنده ش گرفته و هیمن از عصبانیت سرخ شده!
-ک...ر من کجه؟ یا بخاطر صوری بودن نمیکنمت؟
-صوری چیه مرد؟ زنتم. میفهمی؟ اگه نکنی یکی دیگه میکنه؟ درست نمیگم دکتر؟
با عصبانیت دستمو میگیره و از مطب میکشه بیرون. همین که سوار ماشین میشیم منو دمر میکنه و میگه:
-همینجا صاف میکنم داخلت تا بفهمی کجه یا نه!
از درد جیغ بلندی میکشم که....
https://t.me/+FA1RiFMP77g4Nzc0
هیمَن مربّی بوکسی که دو متر قد و صد کیلو وزن داره و بهش میگن غول بچه!
هیبت و بزرگی و عضلاتش جوریه که هرکسی رو به وحشت میندازه و تو رینگ بوکس هیچکس حریفش نیست!
اما فکرشو بکنید که این غول بچه، از یه دختر ریزه میزه تو مبارزه شکست بخوره!!
اونم نه تو رینگ، بلکه تو تخت🫣🤪
همه چی از یه مشت کوچولوی یه دختر نیم وجبی شروع میشه که صاف میخوره تو دماغ هیمَن!
شکستن دماغ هیمَن، این غول دو متریِ صد کیلویی توسط خوشه ی نیم وجبی، میشه شروع دعوا و لج و لجبازی این دوتا دیوونه 😁
چطور میشه که یهو چشم باز میکنن میبینن، همخونه شدن و باید تو تخت باهم پوزیشن بیان🤣🥹
https://t.me/+FA1RiFMP77g4Nzc0
ــ اگه این ممهس، پس چرا این همهس؟!!
از ترس جیغ بنفشی میکشم و حوله رو دور سینه هام میپیچم!
-وای خوشه این ممه ها رو کجا قایم کردی بودی تا الان؟
با خجالت سرش جیغ میزنم:
-کثافت هیز برو بیرون! مگه تو قرار نیس داداش من باشی؟
چشم از سینه هام برنمیداره:
ــ آره ولی تا زمانی که این دوتا هلو رو ندیده بودم! حالا که دیدم زیرش میزنم! بده بخوریم، هام هام!
-اونموقع که من امار میدادم محل نمیدادی عین سگ وحشی بودی؟ الان بخاطر میمی؟؟
با یه حرکت حوله م رو باز میکنه و با چشمای برق برقی میگه:
ــ ممه هر آدم وحشی ای رو رام میکنه! یه دهن بزنم خرت میشم تا آخر دنیا. زودباش تا مامانت سر نرسیده پوستمو نکنده!
همون لحظه صدای مامان میاد که میگه:
-هیمن داری با دخترم چه غلطی میکنی؟؟؟
https://t.me/+FA1RiFMP77g4Nzc0
Repost from N/a
- هر شب کارم شده شق کردن! از کمردرد مردم گیلا... لطفا درست لباس بپوش!
چشمهای درشتترش گرد شد و متعجب نگاهی به خودش کرد.
- مگه چطوری لباس میپوشم؟
اصلان کلافه به تاپ و دامن نیموجبیش نگاه انداخت، دار و ندارش را به نمایش گذاشته بود.
دست لای موهای خوش فرمش میبرد.
- بهتره بگی چطوری نمیپوشم!
گیلا چشم غره میرود و دستش را روی هوا تکان میداد.
- برو برای خواهرت ادا اطوار بیا اصلان، خیلی لباسام از خواهرت بهتره! نگا چی پوشیده توروخدا!!
به جایی که ترلان نشسته بود، اشاره کرد و پوزخند زد.
اصلان نفسش را محکم از قفسهی سینه بیرون میفرستد.
- ترلان خواهرمه گیلا... خودت داری میگی خواهر!
گیلا گیج نگاهش میکند و چانه بالا میدهد:
- چه فرقی داره اصلان؟ خب منم خواهرت اصلا!
اصلان مچ دستش را میگیرد و دنبال خود میکشد، داخل اتاق هولش میدهد و میغرد:
- حالیت نیس چی دارم میگم گیلا؟ میگم شق کردم، شق درد دارم از شب تا صبح... برو گمشو یه چی درست و حسابی بپوش گیلا!
گیلا از گوشهی چشم نگاهش میکند و لب ورمیچیند.
عصبانیت اصلان را درک نمیکرد.
دست به سینه میزند و میپرسد:
- اصلان من نمیفهمم تو چه مرگته! واسه چی شق میکنی؟ من که لخت نیستم!
اصلان تیز نگاهش میکند و دستی به صورتش میکشد.
از هفت مرحله پرت بود!
- برو لباستو عوض کن تا بهت بگم. من همینجا پشت در منتظرت میمونم!
سر تکان میدهد و در را میبندد.
تاپش را از تن در میآورد و با نیم تنهی برهنه، بدون حتی سوتین دور خودش میچرخد تا لباس دیگری پیدا کند.
وسط گشتنش ناگهان چیزی به ذهنش میرسد.
خشک شده چند لحظه عمیق به حرف اصلان فکر میکند.
- من شق میکنم!
بی حواس سمت در میچرخد و یک ضرب در را باز میکند
رو به اصلان که منتظر پشت در ایستاده تا گیلا لباسش را تعویض کند جیغ میکشد:
- اصلااااان؟ تو چرا باید برا من شق کنی؟
اصلا شوکه سمتش میچرخد و با دیدن سینه های گرد و برهنهاش، وا رفته مینالد:
- این چه ریختیه خدا لعنتت کنه؟
https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk
https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk
https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk
https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk
https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk
https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk
Repost from N/a
#پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️
Repost from N/a
- کتلتای آقا رو ببر براش حیات!
رنگ از رُخش پرید!
بعد از آن دعوای دیشب که مهمانی آقا را بهم ریخته بود، برایش غذا ببرد؟!
کیف مدرسه اش را روی شونه اش انداخت و رو به حلیمه لب زد:
- من دارم میرم مدرسه حلیمه ...خانم.
ز...زشته با این ل..لباسا....
حلیمه اخمی کرد و ظرف غذا را محکم به بغلش انداخت:
- دهنتو ببند مدرسه تو مهم تره یا شکمِ آقا؟! حواستو جمع کن دختره ی دست و پا چلفتی! ننت مریضه جاش اومدی اخراج نشی...
غذا را در کوله اش گذاشت و از عمارتِ کاواک ها بیرون زد.
امتحان المپیاد ریاضی داشت و حال، چاره ای جز این که غیبت کند نداشت!
اسنپ گرفت و کرایه اش را پرداخت کرد.
تمامِ پول تو جیبی اش را برای پرداختِ کرایه اسنپ داد.
به دروازه بزرگ کارخانه طلا سازیِ هَشا کاواک رسید.
بندِ کیف کولی اش را در دست فِشُرد و بزاق دهانش را به سختی قورت داد.
به سمت در رفت و در زد
- کیه بابا جان؟!
نگهبانِ کارخانه بود
- با...با آقای کاواک کار داشتم.
پیر مرد نگاهی به سر تا پای حیاط کرد
با آن مقنعه آبی رنگ و فرم مدرسه شبیه به دختر بچه شده بود.
- تورو چه کارته به آقای کاواک، بابا جان؟
در دلش رخت می شستن.
نگران امتحانِ ریاضی اش بود؛ تمام هفته را داشت درس میخواند...
- غ...غذا براشون آوردم آقا! از خونه!
جناب کاواک؟ غذای خانگی؟ آن هم سر کار؟
همیشه غذای آماده داشت.
پیر مرد ابرویی بالا انداخت.
- عمو میشه من برم داخل؟ سریع میام به خدا اینو تحویل بدم
مرد شانه ای بالا انداخت.
دختر بچه بود نیازی به هماهنگ شدن نداشت
- طبقه پنجم رفتی به منشی غذا رو تحویل بده!
سری تکان داد و در آن حیاطِ آسفالت شده بزرگِ کارخانه دوید.
به آسانسور رسید و دکمه را فشرد
در باز شد و چند کارمند زن و مرد را دید
با استرس وارد شد
- اینجا چیکار میکنی دختر جون؟
دخترکِ ساده سریع لب زد
- برای آقای کاواک غذا آوردم.
به ثانیه نکشید که کل آدم های آسانسور خندیدند.
مردی از بینشان لب زد
- برای هَشا خانِ بد غذا ،غذا آوردی ؟!
امیدوارم امروز اعصابشو سگ نکنی دختر کوچولو چون تو بخش ما کار زیاد داره!
آسانسور ایستاد و تمامشان پیاده شدند.
حیات شانه ای بالا انداخت.
حلیمه گفته بود! به آن چه؟
به طبقه پنجم رسید.
از آسانسور پیاده شد در باز بود آرام داخل رفت.
منشیِ دفتر با آن آرایش غلیظِ خلیجی اش داشت با یکی از کارمند ها صحبت میکرد
- خا...خانم ببخشید؟
دو زن به سمتش بر گشتند و با یک نگاه سر تا پایش را از نظر گذراندند.
تند و سریع لب زد
- غذای آقا رو براشون آوردم.
منشیِ اتاق که اسمش را روی مقنعه زده بود( خانم کیانی)
اخمی کرد و به سمت حیات آمد.
- ما غذا سفارش نداده بودیم ! از کدوم پیکی؟! این چه لباسیه؟
دخترک لب هایش را گزید و لب زد
- از..از خونه براشون آوردم ..
ظرف غذا را از کیفش بیرون آورد و به خانم کیانی داد.
یک لحظه صدای خنده خانم کیانی بلند شد وبه همکارش گفت
- میبینی برای دیدن آقا چه دروغایی سر هم میکنن؟ هَشا کِی تاحالا غذای خونگی خورده؟!
به سمت دخترک بر گشت و تیز لب زد
- زود برو گمشو بیرون با این غذای اشغالت معلوم نیس چی توش ریختی آقا رو چیز خور کنی
غذا را مستقیم در سطل اشغالی ریخت.
حیات کل تنش به لرزه افتاد .
زبانش قفل شده بود
این بار دیگر اخراج میشد.
خانمکیانی زیر بازویش را گرفت وکشان کشان به درب خروج نزدیکش کرد.
- بیا برو گمشو ببینم! آدم کمه همین مونده توعه بچه مدرسه ای برای آقا غذا بیاری!
خواست چیزی بگوید که صدای در اتاق مدیریت آمد و هشا کاواک میان در ظاهر شد
- اونجا چه خبره کیانی؟ باز صداتبقه رو گرفته.
ترسیده بازوی دخترک را کشید و لب زد
- جناب کاواک این بی همه چیز اومده میگه برای شما غذا آورده!
از سر و وضعش مشخصه گدا گودولس!
غذاش و انداختم اشغالی ترسیدم سمی باشه خودشم داشتم مینداختم بیرون!
هشا با دیدنِ حیات کوچولوی عمارتش چشمانش برقی زد.
اما با شنیدن حرف های تحقیر آمیزِ منشی اش اخمی کرد.
- اونی که باید گورشو ازکارخونه من گم کنه تویی کیانی نه اون دختر!
بدون هماهنگی من غذا رو غلط میکنی میندازی بیرون!
به سمتِ کیانی رفت و بازوی حیات را از دست کیانی آزاد کرد و به سمت اتاقش کشید
- همین الان میری واحد حسابداری تسویه حساب میکنی ریختت و اینجا نبینم
فرصت حرف زدن به دخترک نداد و در را بست و حیات را محکم به دربِ اتاق کوباند
- تو اون عمارتِ کوفتی آدم کم بود که تورو فرستادن؟
دخترک اشک هایش می ریخت .
با هق هق لب زد
- آق...آقا حلیمه گفت... من...من داشتم می رفتم مدرسه! .ب...ب... ببخشید ابروتون و بردم
هشا لبخندی زد و خیره لب های سرخش شد
سر خم کرد و در گوشش لب زد
- هم سر کلاس نرفتی! هم غذام و بهم نرسوندی!
تنبیهت اینه که این لبای کوچولوتو کبود کرده بفرستم عمارت.
دخترک تا به خودش بجنبد لب هایش اسیر لب های هشا شد و...
https://t.me/+f4aVjuAOjWdhMDA0
Repost from N/a
-خانومِ ملودی امشب یه مهمونِ خیلی مهم داریم. شیفتِ شب یادتون نره.
در این چند سال همیشه مهمانیهای مهمش را مدیریت میکردم.
اما اینبار او زیادی استرس داشت و از صبح با آن خانومِ ملودی گفتنهایش امانم را بریده بود.
-میخوام همه چیز بینقص و پرفکت انجام بشه. برای همین امروز تو اتاقِ کنترل بهتون نیاز ندارم.
از حرفش جا خوردم.
میخواست مرا برکنار کند؟
باید برای تولدِ دوقلوهایم دوچرخه میخریدم.
به آنها قول داده بودم.
-خطایی ازم سر زده؟! من... من هر مشکلی باشه درستش میکنم. اما به پولِ این اضافه کاری نیاز دارم.
او مردی جوان اما موفق بود.
در اصفهان در هتل پدرش کار میکردم و به تهران که امدم فورا برای استخدام تماس گرفته بود.
-چه خطایی؟ میدونی که چقدر عزیزی خانومِ ملودی.
معذب دستی به فرمِ مخصوصِ هتل کشیدم.
-فقط میخوام امشب خودت پذیرایی کنی. با همون دیسیپلین و البته لوندیِ ذاتیای که داریو ناخواسته نگاهها رو سمتت میکشه.
نشست و برخواست با الوندو بودن در خانوادهی اعیانی او مرا مجبور کرده بود که آدابِ معاشرت با طبقهی مرفه جامعه را از بر باشم.
-منظورتونو متوجه نمیشم.
اما دلیل نمیشد او اینگونه از من استفاده کند. یا به کارمندِ هتلش لوند نسبت دهد.
چند سال با بدبختی بچههایم را به دندان نکشیدم که تهش از زنانههای مدفون شدهام استفاده کنم.
-آخ آخ. اخمشو... بد گفتم؟! ناراحت نشو. هیچکس اندازهی من رو تو حساس نیست.
هوفی کرد.
کرواتش را آزادتر کرد و با اینکارش احساس کردم فضای مجلل و بزرگِ اتاق مدیریت گرمتر از همیشه شده.
-فقط بدون امروز تو باید پذیرایی رو انجام بدی همین. و اینکه اوم... مهمونی تو سوئیتِ پنتهاوس برگذار میشه.
انگشت اشارهاش را سمتم گرفت.
-فرمِ امشب متفاوته. و بدون مخالفت نمیپذیرم. مگر اینکه بخوای استعفا بدی.
تمام...
و من امشب مجبور بودم در بزمی که از همین حالا حس خوبی نسبت به آن نداشتم، از مهمانِ ویژهی او پذیرایی کنم.
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
ترالی طلاکوب و عربی را کنارِ اتاق کشیدم.
مهمانهای امشب دو آقا بودند.
دو آقا که مدیر هتل با چرب زبانی مخِ بدبختها را به کار گرفته بود.
صدا از هیچکدامشان در نمیآمد و همین مطمئنم میکرد آن دو هم مثل من به سختی دارند حرافیهای او را تحمل میکنند.
قبل از امدنشان میز پر از مزه شده بود و حال پشت به آنها مشغول سِروِ شامپاین بودم.
هنوز از دست مدیریت برای انتخاب لباسها خشمگین بودم.
او مرا مجبور کرده بود یک دامن تا زانو با کراپ تیشرتی سفید و یقه باز بپوشم.
فرمی کاملا خلافِ قوانینِ حداقل ایران.
نفسی خسته کشیدم.
امشب تمام میشد. حقوق این ماه را که میگرفتم حتما استعفا میدادم.
-خانومِ ملودی لطفا شامپاینها رو بیار.
چشمی زیر لب گفتم.
شامپاینها را درون سینی نقره نهادم و مستقیم کنار اولین مهمان رفتم.
خم شدم اما سر بلند نکردم.
عطرِ یکی از آنها عجیب بر ضربانِ قلبم میافزود.
چهار سال پیش من از مردی فرار کردم که همین عطر لعنتی را میزد.
او که شامپاینش را برداشت برگشتم و برای نفر دوم خم شدم.
-میتونم زیتون داشته باشم؟!
کمرم را صاف کردم و البتهای گفتم.
اما ناگهان زمان متوقف شد و مات ماندم، روی چهرهی مردی که به معنای واقعی کلمه خیره به من خشک شده بود.
انگار فقط منتظر بود چهرهام را ببیند، زیرا که با اولین پلک زدنم لیوان از دستش رها شد و زیر لب زمزمه کرد:
-مِلو...
او الوند بود.
مردی که چهار سال پیش وقتی دوقلوهایش را حامله بودم به خاطرِ یک تهمت از دستش فرار کردم.
دستپاچه از شرایطی که نمیدانستم فرار کنم یا بمانم...
چند دستمال برداشتم و روی رانِ او نهادم.
-حالتون خوبه آقا؟!
با صدایی لرزان و ملتمس پرسیدم.
میترسیدم به انتقامِ اتهامِ چهار سالِ پیش، امشب بیآبرویم کند.
اما بالاخره دهان باز کرد و با همان تُنِ صدای جدی و با صلابت مرا عقب راند.
-نیازی نیست خانوم.
تند عقب کشیدم اما مدیر هتل دستور داد:
-خانومِ ملودی چرا ماتت برده؟ شکستههای لیوان رو بردار...
فوری روی زانو نشستم و مشغولِ جمع کردن تکههای شکستهی لیوان شدم.
اما الوند با خشم غرید:
-از روی زانوهایِ لعنتیت بلند شو.
بالاخره بغضم شکست و با صدایی گرفته لب زدم:
-این وظیفهی منه آقا.
یک دستمالِ دیگر برداشتم و روی کفشهای چرمی و گران قیمتش کشیدم و همزمان مدیر هتل تایید کرد:
-اون یکی از بهترین خدمتکارهای هتله اجازه بده کارشو بکنه الوند.
اما به یکباره او از جایش بلند شد و انگشتانش را دور بازوی نحیفم حلقه کرد.
و همانطور که مرا میکشید تا از روی زانو بلند شوم غرید:
-خدمتکار لعنتیِ تو...
همه تنم سست شد و به محضِ ایستادنم خیره در صورتم ادامه داد:
-زنِ منه...
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
https://t.me/+mfgZH_phTt9lYTdk
پارت رمان❤️
_دخول که اتفاق نیوفتاده!
آزاد بدقلق میگه و من توی خودم جمع میشم:
_حالا هر چی،من تن سر تا پا لخت این خانومو دیدم و میخوام همین حالا عقدش کنم!
از ترس می لرزم…تنها اگر میشدیم تکه بزرگم گوشم بود!
_اقای محترم تنها در صورتی عقد اجباری صورت میگیره که به بکارت آسیب زده باشید!
آزاد عصبی از نطق زن دستش را سمت در می کشد:
_مشکل شما دخوله الان؟!اوکی…برید بیرون و چند دیقه دیگه با عاقد بیاید…
با بیرون رفتم زن،دست به کمربندش میندازه و سمت من برمیگرده…
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0
دختره بدون اجازه میره پارتی و با دوست پسرش میگیرنش🤭🤭
_دخول که اتفاق نیوفتاده!
آزاد بدقلق میگه و من توی خودم جمع میشم:
_حالا هر چی،من تن سر تا پا لخت این خانومو دیدم و میخوام همین حالا عقدش کنم!
از ترس می لرزم…تنها اگر میشدیم تکه بزرگم گوشم بود!
_اقای محترم تنها در صورتی عقد اجباری صورت میگیره که به بکارت آسیب زده باشید!
آزاد عصبی از نطق زن دستش را سمت در می کشد:
_مشکل شما دخوله الان؟!اوکی…برید بیرون و چند دیقه دیگه با عاقد بیاید…
با بیرون رفتم زن،دست به کمربندش میندازه و سمت من برمیگرده…
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0
دختره بدون اجازه میره پارتی و با دوست پسرش میگیرنش🤭🤭
#پارتدو
_امشب تو شکاری و من شکارچی…بدقلقی نکن بذار لذت ببریم…
دست زیر دامن کوتاه دخترک برد و ران عریان پایش را چنگ زد…
دخترک ترسیده لب زد:
-از جونم چی میخوای؟!
بدون معطلی با صدای گرمش پاسخش را داد:
_میخوام ب.کنمت…
خون در رگ های دخترک یخ بست…
عقب عقب رفت و با ترس دستگیره را بالا و پایین کرد، اما...
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0
#پارتدومرمان #مافیایی🔞🔥
_مگه نگفتم اونجا دست به عرق نمیزنی؟با زبون آدمیزاد باهات حرف میزنم نمیفهمی،یه دست بکنم توت شاید حالیت شد،لخت شو
با وحشت به قزن کمربندش زل میزنم.
_به خدا من اصلا مشروب نخوردم اونجا،نکن آزاد!
شلوار و لباس زیرشو دراورده بود…
_متقاعد نشدم…خم شو…سوراخ پشتتو میخوام…
مقاومت میکنم و به زور خمم میکنه:
_بهونه ی امشبته…وگرنه دهنمو بو کنی میفهمی چیزی نخوردم
برم میگردونه سمت خودش و انگشت روی لبم میکشه:خب…ها کن!
بینیش تو دهنم بود و با اشک “ها” میکنم..
پوزخند میزنه و به جای پشتم …خودشو تو سوراخ جلوم میکوبه…زیر دلم درد بدی میپیچه…
موهامو چنگ میزنه و خشن نوازشم میکنه:
_آفرین دختر حرف گوش کن!قرار بود با عقبت تنبیهت کنم ولی الان کلفتمو میچرخونم تو جلوت تا زیرم بلرزی و لذت ببری!🔞
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0
Repost from N/a
خانومِ پرتقال فروش ... بساطتو یکم میکشی کنارتر که رد شم ؟
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
دستپاچه به ماشین مشکی و غول پیکری که جلوی گاری چوبیم توقف کرده بود نگاهی کردم و گفتم :
- وای خاک به سرم ! آخه چیزش تو گِل گیر کرده ! یعنی چرخش گیر کرده ! الان ... الان میکشم بیرون !
مرد راننده خندید و من سرخ شدم از خجالت . خاک بر سرم با این سوتی دادن هایم که تمامی نداشت !
باز زور زدم تا گاری پرتقال ها را از توی چاله ی گلی بیرون بکشم . اینطوری که پیش میرفتم تا شب نمی توانستم حتی یک دانه پرتقال بفروشم ! مرد راننده از ماشین پیاده شد وگفت :
- میذاری کمکت کنم ؟!
زیر چشمی نگاهش کردم . عجب قد بلندی داشت ! گفتم :
- نه ... لباساتون کثیف میشه ! دو دقه صبر کنید بابام میاد کمک ! آخه بهش زنگ زدم
عینک دودی اش را از چشم برداشت و با دقت نگاه کرد به من . انگار من را شناخته بود ! بعد گفت :
- ببینمت .... من می شناسمت تو رو ؟!
- نه ... فک نکنم !
- آخه موهای فرفریت برام آشناست ! نکنه توی خواب و خیال دیدمت ؟
گاری را ول کردم و با اخم چرخیدم به طرفش . مردک داشت با من لاس می زد ؟!
- خجالت بکش آقا ! چیکار به موهای فرفری من داری ؟! ... تازشم ... من خوشم نمیاد اینطوری حرف بزنی باهام ! نامزدم غیرتی میشه !
لبم را گاز گرفتم . خب دروغ که حناق نبود گلوگیرم شود ! به این غریبه لاف میزدم سالار نامزدم است چه اشکالی داشت ؟!
مرد غریبه با اخم یک قدم به من نزدیک شد .
- نامزدت ؟! مگه تو نامزد داری ؟!
نگاهی مضنون و سرزنشگر به گاری ام انداخت و باز گفت :
- ببینمت ... اصلاً این پرتقالا هنوز کال و نرسیده است ! واسه چی زودتر از موعد چیدیشون ؟!
زیر نگاه عجیبش سرخ شدم . مرد گفت :
- اگه راستش رو بگی همه ی پرتقالاتو یکجا میخرم ازت !
نمیخواستم با او حرف بزنم . لحن عجیب و حق به جانبش را دوست نداشتم . ولی اگر راست میگفت و همه ی پرتقال ها را می خرید ، من نجات پیدا می کردم . گفتم :
- فردا شب ... تولد آقا سالاره ! من آقا سالارو خیلی دوست دارم ! قراره یه جشن بزرگ توی عمارتشون بگیرن !
با خواهش و تمنا چشم هایم را به او دوختم ... ادامه دادم :
- اینا محصول باغ خودمونه ... میخوام بفروشمشون تا با پولش واسه آقا سالار کادو تولد بگیرم ! ... اگه تا امشب پرتقالا رو نفروشم ... هیچ پولی ندارم !
با اخم و سرزنش نگاهم میکرد و من نمی دانستم کدام قسمت حرفم باعث شده اینقدر عصبانی شود . با شنیدن صدای بابا حمزه انگار از زندان آزاد شدم :
- دریا ، بابا ... باز تو بدون اجازه پرتقالای باغ ارباب رو چیدی ؟ نمیگی یه وقت می فهمه میاد اینجا حسابمون رو می رسه ؟!
بعد نگاهش به مرد غریبه افتاد و رنگ از رخش پرید :
- ای وای ... آزاد خان ! ارباب ... خوش اومدین ! کِی برگشتین شما ؟ چه بی سر و صدا !
میخواستم از شرم و خجالت بمیرم ! این مرد، آزاد خان بود ؟! صاحب اصلی باغ و عمارتی که ما در ان زندگی می کردیم ؟!
آزاد خان گفت :
- سر و گوشِ دخترت بد می جنبه ، حمزه ! پرتقالای باغ خودمو میفروشه که واسه یه نرّه خر دیگه کادو تولد بخره ؟ مگه من بی رگ و دیوثم از نظر شما ؟
بابا نگاه ناراحتی به من انداخت و با تته پته گفت :
- ببخش ارباب ... آدمش میکنم !
آزاد گفت :
- لازم نکرده ! هیفده سال دخترت بود ... نتونستی ادبش کنی !
نگاه پر جذبه و عصبی اش به من خیره شد و با لحنی معنادار ادامه داد :
- از این به بعد خودم هستم ! میفهمم با دزد کوچولوی باغ پرتقالم چطوری رفتار کنم که دیگه از این غلطا نکنه !
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
Repost from N/a
#پارت_۳۴۲
- دکتر میگه شانس به هوش اومدن آقاجون کمتر از ۲۰ درصده...با این شرایط هاکان دیگه مانلی رو طلاق میده...صبر نمیکنه تا مرگ آقاجون رو اعلام کنن مگه نه ؟
نیلا گفت و پشت سرش دخترعموهای دیگهاش تایید کردن.
سهیلا گفت
- اره دیگه حالا که آقاجون نیست ، دلیلی نداره هاکان مانلی رو زنش نگه داره ...طلاق میگیرن.
فیروزه برخلاف نیلا و سهیلا از سوفی ، خواهر هاکان پرسید
- هاکان خودش چیزی درمورد طلاق نگفته سوفی؟
- هنوز نه ...
نیلا باز هم گفت
- طلاق که بده مانلی هم میتونه اسمشو از شناسنامه اش پاک کنه
- اره داداشم بهش دست نزده که باکره اس ..
نیلا تک خندی زد :
- میگن مردا تا از یکی خوششون نیاد بهش کشش جنسی هم ندارن ، از همون اول معلوم بود هاکان از مانلی خوشش نمیاد...اگه زور آقاجون نبود ابدا باهاش ازدواج نمیکرد ...
سهیلا با تمسخر اضافه کرد
- وای اره هاکان از همون بچگی از مانلی خوشش نمیومد ، مگه یادتون نیست چقدر اذیتش میکرد؟
همیشه هم از این موهای فرش متنفر بود ...بهش میگفت سیم ظرفشویی...
از شنیدن حرف ها چونه اش از بغض منقبض شد
اما خودش رو کنترل کرد
دخترعموهاش که دروغ نمیگفتند.
هاکان همیشه بابت موهاش مسخره اش میکرد
دوستش نداشت
تو این یکسال اون نامرد حتی دستشم نگرفته بود...
چه برسه به اینکه رابطه جنسی داشته باشن..
فیروزه اینبار گفت
- وای من جای مانلی بودم
اعتماد به نفسم تا حالا نابود شده بود ، فکر کن توی یه خونه شوهرت یکسال بهت دست نزنه ...
تن مانلی از حقارت منقبض شد ، پارچه پیرهنش رو توی مشتش فشرد و بی هیچ فکری دهان باز کرد و گفت :
- من باکره نیستم ...
با حرفش همگی ساکت شدن
نگاه گیج و بهت زده دخترها سمتش چرخید
نیلا اخم کرد
- چی داری میگی؟
دلش نمیخواست جلوشون کم بیاره که جواب داد
- دارم میگم با شوهرم خوابیدم ، زنشم ...
هاکان انقدر تبش تنده که هر شب ازم رابطه میخواد ، گاهی وقتا مجبور میشم قرص بخورم پریود بشم که دست از سرم برداره...الانم خیال میکنه پریودم ، نمیدونه دیشب تموم شده وگرنه راحتم نمیذاشت ..
سهیلا با اون قیافه سرخ شده از حرصش ، هیستریک خندید
- گمشو بابا ... داره چرت میگه ...هاکان به این نگاه میکنه اصلا؟
فیروزه تایید کرد
- حاضرم قسم بخورم هاکان یه بارم نبوسیدتش ...تو بگو سوفی ...اصلا دیدی داداشت به مانلی کشش داشته باشه؟
قبل از اینکه سوفی جواب بده..
این صدای مردونه هاکان بود که بینشون پیچید
- چرا از سوفی دختر عمو ، از خودم بپرس که به زنم کشش دارم یا نه.
https://t.me/+UcqUBUo3P9A1NGU8
https://t.me/+UcqUBUo3P9A1NGU8
https://t.me/+UcqUBUo3P9A1NGU8
Repost from N/a
-صدای آهو نالههای شوهرت هرشب از طبقهی بالا میاد دختر جون! دارید تو درو همسایه انگشت نما میشین دیگه!❌
بغض میکنم.
گلویم ورم میکند و دلم میگیرد.
نمیخواهم..
دیگر گِله کردن همسایه هارا نمیخواهم.
دیگر این زندگی را نمیخواهم.
-مطمئنید عطیه خانوم؟ شاید اشتباه شنیدین.
عطیه همسایهی طبقه پایینمان،
جدی میگوید:
-اشتباه کدومه گلم؟ شوهرت داره بهت خیانت میکنه! من و حاج آقا هروقت میایم صداشو میشنویم.
صدای عطیه خانم دیگر برایم نا وضح است.
پله هارا بالا میروم..
میمیرم و بالا میروم.
دلم میشکند و بالا میروم.
کلید را در قفل در میچرخانم و وارد خانه میشوم. صدای ناله های خشدار و عمیق سامراد که درون دختر ضربه میزند میآید.
صدای قربان صدقه هایش هم همینطور!
ای ایهاالناس.. دیگر چه گونه باید میگفتم که شوهرم من را نمیخواهد؟
که بزور گردنم گرفته است..
که دوستم ندارد..
که دختر دست خورده جز تحقیر عایدش نمیشود!!!!
سمت کابینت، جایی که قرصهار ا قایم کردهام میروم.
همهشان بالا میاندازم که سامراد بالاخره با بالا تنهی برهنه از اتاق بیرون میآید.
صدای بهم کوبیدن در را که نشانه رفتن دختر است خنده روی لبم میآورد.
بغض گلویم را فشار میدهد:
-خوش گذشت؟
ابرو بالا میدهد و سرد، بدون هیچ شرمی میگوید:
-قرار نبود به این زودیا بیای!
-هوم آره..گفتم زودتر بیام که ببینم تو آدم نشدی که ببینم هنوز همون عوضی ای که بودی..بعدش جلو چشمات راحت تر خودمو بُکُشم.
قوطی قرص را کف دستم میفشارم و چیزی ته معده ام بالا میآید.
گمان میکنم خون است!
قرصها اثر خودشان را گذاشته اند!!!
پلک میبندم و حس میکنم که سیاهی دارد در آغوشم میگیرد و از این عشق یکطرفه خلاص شدهام!
-هیچ وقت نمیبخشمت سامراد!❌
صدای فریادش را میشنوم و دستی که دور کمرم حلقه میشود.
نگران است؟؟!
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
سامراد پسر کله خراب و پایین شهری که یه دختر پولدار و معصوم و که بهش تجاوز شده گردن میگیره و باهاش ازدواج میکنه. اما چون عاشق نیلماهه و اولین رابطهش با خودش نبوده از حرصش بهش خیانت میکنه و با فهمیدن نیلماه..🔞❌🥺
داستانی سراسر جنجال و هیجان!
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
جدید ترین اثر نویسنده سَروِ بَرین
و نرنجان مَرا تقدیم میکند.😍😍🥹🥹
Repost from N/a
"_اگه من شرطو بُــردم، باید برام بخوریش!"
دو سال پیش، شش ماه صیغهی موقتش بودم!
همسر و همخوابهاش بودم اما حالا تنها برادر شوهرم بود!
بیآنکه خبر داشته باشد روزی که ولم کرد و رفت، از او باردار بودم و حال پسری که "عمو" صدایش میزند، پسرِ خودش است!
تنم از شرطش داغ شدو تندتند نوشتم:
"_اگه من بُـردم چی؟"
به سرعت نور جوابش میرسد!
"_لطف میکنم و باهات میخوابم"
باورم نمیشد از زبان پدر بچهم اینها را میشنوم
فکرمیکرد به او نارو زدهام وقبل از رفتنش بابرادرش روی هم ریختهام ومقابلم کثیف بازی میکرد!
پرسیدم:
"_زیادیت نشه؟"
"_نگران نباش بلدم قورتت بدم!
بار اول و دومم هم نیست
میای؟"
دیوانگی بود که وقتی خبرداشتم چطور به خونم تشنه است واردبازیاش شوم اما….
تصور تجربه دوباره لذتی که درآن شش ماه صیغه بااو داشتم،تمام خودداریام را ازبین برده بود
برای قلقلک دادن غیرتش برایش فرستادم:
"_من الان زنداداشتم پندار
زنِ همون داداشت که چهار ماه پیش خاکش کردیم"
طوری سریع جوابش آمد که حتی ازپشت تلفن هم میتوانستم خشم وغضبش راحس کنم
"_به تخمِ مرغِ چپ و راستم!
میای یا خودم بیام؟"
از بیادبی اش لب گزیدم وبامکث پرسیدم:
"_شرطت چیه؟"
پیام نداد
عجول بودومستقیم تماس گرفت
تاجواب دادم،بلافاصله گفت:
_اگه بهم ثابت کنی وقتی که بامن بودی بابرادرم روی هم نریختی،تو شرطو میبَری ومن لطف میکنم و….
ادامه حرفش مشخص بود
"_لطف میکنم و باهات میخوابم!"
اگر این را از صدای خودش میشنیدم،از شدت خجالت دیگر نمیتوانستم درچشمانش نگاه کنم
به همین خاطروسط حرفش پریدم
_ادامهشو بگو
صدایش وقتی ازپشت تلفن درگوشم پیچید،شبیه زمزمه شیطان برای وسوسه بود
_ادامهشو باید تشریف بیاری منزل شخصیم جلوی دوستان برات بگم کوچولو
درتنهایی محال بود پادر خانهاش بگذارم
اماوقتی دوستانش بودندکاری به کارم نداشت
شرط شنگینش رامرورکردم ولب زدم:
_اگه ثابت کنم بهت خیانت نکردم بایددست ازسرم برداری
بی معطلی جواب داد
_قبوله
آدرسو میفرستم زود بیا
میدانستم هرگز به او خیانت نکردهام
دوسال پیش بعداز شش ماه زندگی زناشویی به بهانه آوردن خانوادهاش برای خواستگاریام رفت ودیگر برنگشت
من ماندم ویک بیبی چک مثبت وکودکش که روزبه روز داخل رحمم بزرگتر میشد
همان روزها باپیمان آشنا شدم
مردی که مرا بافرزندِ درون شکمم قبول کرد اماوقتی تصادف کردو مُرد،درخاکسپاریاش فهمیدم برادرِ ناتنیِ پندار بوده
پندارهم ازهمان روزی که هم رادیدیم،فکر کردخیانت کردهام و ازهیچ آزاری دریغ نکرد
آدرس رافرستادو من بابرداشتن سند ازدواجم بابرادرش پیمان،یک ساعت بعد جلوی خانهاش بودم
به محض زدن زنگ، در باز شدو داخل رفتم
اما برخلاف گفتهاش خانه درسکوت بودوخبری ازدوستانش نبود
وسط سالن بلاتکلیف صدا زدم
_پندار؟
صدایش از راهروی اتاقها به گوشم رسید
_تو اتاق مطالعهایم زنداداش
هربار میخواست آزارم دهد زن داداشش میشدم
جلو رفتم اما دوستان پر شر و شور پندار چطور صدایشان کل خانه را برنداشته بود؟
مشکوک سمت اتاق مطالعه رفتم که جلوی یکی از اتاق خوابها، درِ اتاق باز شد و با حرکت ناگهانی به داخل کشیده شدم
_موش کوچولو با پای خودش افتاد تو تله!
در اتاق را سه قفله کردو بین خودشو دیوار حبسم کرد
قلبم در دهانم میکوبید
_چـ….چیکار میکنی؟
بقیه کجان پس؟
دستش رابالای سرم به دیوار تکیه دادو نفسم رابیشتر بندآورد
_ثابت کن خیانت نکردی یالا!
مرا گول زده بود
دوست ورفیقی درکار نبود
اینجا تنهابود
این جملات مدام درسرم تکرار میشداما سعی کردم خودم را نبازم
نفس عمیقی کشیدم وبا باز کردن کیفم،عقدنامهام باپیمان رابیرون کشیدم
تاریخ عقدم باپیمان راجلوی چشمان شرور ومنتظر پندارگرفتم
_بیا خودت باچشمای خودت نگاه کن
من سه ماه بعداز اینکه منو ول کردی ورفتی بابرادرت ازدواج کردم!
انتظار داشتم چهرهاش از باختن شرط درهم شود اما باچشمان سرخ شده لبخندی به رویم زد
_خودتو لو دادی که عروسکم!
گیج نگاهش کردم و او باصورت وپیشانی سرخ شده ادامه داد:
_پسرت ونداد چند سالشه؟ یک ونیم سال
نه ماه هم حاملگی هوم؟
چند وقته از هم جدا شدیم؟ دقیقا دو سال!
نفسم بند آمد از افتادن دوزاریام!
مرا بازی داده بود تاعقدنامه را نشانش دهم واینها رابفهمد
_الان دیگه باید بگم پسرمون، نه؟
پسرمان را یک و نیم سال بود از او مخفی کرده بودم و….
میدانستم حالا که فهمیده زنده به گورم میکند!
_وقتی رفتم سه ماهه حامله بودی، نه؟
دستهایم بیجان روی سینهی پهن و ستبرش نشست وسعی کردم به عقب بفرستمش!
_برو عقب، میخوام برم!
عصبی خندید و تند تند دکمههای مانتویم را باز کرد!
_میری خوشگلم!
اما بعد از اینکه این دو سال رو امشب روی همین تخت برای پدر بچهات جبران کردی!
منه ترسیده را روی تخت هُـل داد و….
https://t.me/+O2wPLgwX6N43ZGJk
https://t.me/+O2wPLgwX6N43ZGJk
#پارت۱ تا #پارت_۱۰ رمان‼️✔️
此内容仅面向 18 岁及以上用户
登录服务即表示您确认已年满 18 周岁。
