بگذار اندکی برایت بمیرم....
关闭频道
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
显示更多📈 Telegram 频道 بگذار اندکی برایت بمیرم.... 的分析概览
频道 بگذار اندکی برایت بمیرم.... 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 65 928 名订阅者,在 色情 类别中位列第 4 707,并在 伊朗 地区排名第 4 956 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 65 928 名订阅者。
根据 04 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -1 514,过去 24 小时变化为 299,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.23%。内容发布后 24 小时内通常能获得 15.02% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 125 次浏览,首日通常累积 9 880 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 54。
- 主题关注点: 内容集中在 ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
凭借高频更新(最新数据采集于 05 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。
65 928
订阅者
+29924 小时
-2417 天
-1 51430 天
帖子存档
دختر ۱۷ ساله با مرد۳۴ساله🔞💦
#دارایصحنههایبزرگسالانوهات
-دردت به جونم دخترم… تا وقتی خودتو شل نکنی دردت میگیره!
هق میزنم و در سینهی پهنش پنهان میشوم:
- دردم… میاد… خیلی بزرگی!
روی تنم خیمه زده و مستاصل نگاهم میکند:
- چیکار کنم آخه قشنگ خانم… هرچیام تحریکت میکنم فایده نداره… انگشتمم نمیره داخلت!
لببرمیچینم:
- نمیشه… کلا نکنیم؟
با خندهای جذاب لبم را میبوسم:
- نخیر، نمیشه نکنمت…مثلا زنمی!
روی تنم پایین میرود و مرموز پچ میزند:
- یهطور دیگه شلت میکنم…
با برخورد زبانش نالهام…
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
پسره حسابی کاربلده😂😈 #زناشویی🔞 #بیسانسور
دختر ۱۷ ساله با مرد۳۴ساله🔞💦
#دارایصحنههایبزرگسالانوهات
-دردت به جونم دخترم… تا وقتی خودتو شل نکنی دردت میگیره!
هق میزنم و در سینهی پهنش پنهان میشوم:
- دردم… میاد… خیلی بزرگی!
روی تنم خیمه زده و مستاصل نگاهم میکند:
- چیکار کنم آخه قشنگ خانم… هرچیام تحریکت میکنم فایده نداره… انگشتمم نمیره داخلت!
لببرمیچینم:
- نمیشه… کلا نکنیم؟
با خندهای جذاب لبم را میبوسم:
- نخیر، نمیشه نکنمت…مثلا زنمی!
روی تنم پایین میرود و مرموز پچ میزند:
- یهطور دیگه شلت میکنم…
با برخورد زبانش نالهام…
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
پسره حسابی کاربلده😂😈 #زناشویی🔞 #بیسانسور
- مادر تصدقت بشه یکم برای شوهرت ناز و عشوه بیا، یکم زنونگی خرجش کن… مردی که چشم و دلش تو خونه سیر نشه، میره پی زنای دیگه، گناهه.
با بغض میگویم:
- اقدس جون دلت خوشه ها مهراد اصلا به من نگاه زنونه نداره! یهبار نشده بهم بگه عزیزم گلم… همش میگه جوجو، بچه، فنچ… کوچولو.
اقدس جان با چشم و ابرو به لباس هایم اشاره میزند:
- دلبری کن براش مادر، چیه این لباسای کیپ تا کیپ بسته؟ سینههای سفیدتو بنداز بیرون، چشمش که بگیره رامت میشه.
خجالتزده نگاهش میکنم:
- آخه… آخه، روم نمیشه.
- روت بشه! اقدس جون مگه اینکه شما یکم این بچهی خنگو نصیحت کنید، مردم از بس موندم تو کف.
با صدای مردانهی مهراد به پشت میچرخم و شرمنده میگویم:
- شما اینجا چیکار میکنید؟
اقدس جان با لبخندی معنادار تنهایمان میگذارد و مهراد به من میرسد:
- به اقدس جون میگی من چشمم دنبالت نیست لامروت؟ منکه مثل سگ دارم تو آتیش خواستنت میسوزم و بهخاطر بچگی تو پا روی دلم میذارم، ولی دیگه تموم شد…امشب واقعا زنم میشی…
میگوید و لبهایش…
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
- کی گفته تو ازدواج صوری سکس ممنوعه؟ زنمی، حقمی، من هرجا برم بگم زنم بهم نمیده، حقو به من میده!
حرصی نگاهش میکنم و تخت سینهی عضلانیاش میکوبم:
- تو مثل اینکه یادت رفته ما تو مراحل طلاقیم.
نچ میکشد و با لبخندی موذی گوشهی لبش، قدمی نزدیکم میآید:
- تو تو مراحل طلاقی گربه کوچولو. من مگه گفتم طلاقت میدم؟
رنگم میپرد و جیغ میکشم:
- نیا جلو، نیا جلو… جرات نداری بهم دست بزنی.
کمرم را میگیرد و انگشتانش رانم را چنگ میزند:
- هوم؟ داشتی چی میگفتی؟
دست بزرگش از رانم بالا میرود:
- حیف نیست بدون تستت طلاقت بدم؟ نمیگن مهراد مرد نبود همچین لعبتی رو آکبند پس داد؟
گازی از گردنم میگیرد که نالهام…
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
-زندگی زیباست یا اهرم جادوی من...؟!
دخترک سرخ شده از حرف مرد لب می گزد، اخر به مردانگی اش می گفت اهرم جادویی....!!!
-خاک به سرم اقا تو رو خدا اذیتم نکنین...!!!
مرد خمار بهش نزدیک شد.
-مگه تو نگفتی مث اهرم جادویی میمونه یهو بزرگ و بزرگتر میشه....؟!
دخترک کم مانده بود اب شود.
-خب... خب... دروغ نگفتم مگه جادویی نیست....!
مرد خنده تو گلویی می کند و سینش رو هم توی مشت می گیرد و فشار می دهد.
-البته تو رو که می بینه جادویی میشه... در اصل تو جادوش می کنی....!!! مث الان که تو رو می خواد...!!!
دخترک با دیدن مردانگیش دهانش باز می ماند که مرد روی تخت می خواباندش و....
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
-هی ددی جان چیزت چقدره؟!
مهراد متعجب نگام می کنه…
-ددی؟!چیزم…؟!
نیشم رو براش شل میکنم.
-وقتی به زنت میگی دخترم ، ددی به خساب میای و وقتی هم می خوای بری با اون دختره لنگ دراز ازدواج کنی باید ببینم الت تناسلیت چقدره که یهو پست نفرسته…!!!حالا نگفتی می تونی از پس اون لنگای دراز بر بیای با بازم قراره تو ریشم باشی ددی جان…!!!😂🔞❤️🔥
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
- آههههه… آیییی… آیییی دردم میاد مهراد، اروم توروخدا
ضرباتش ریتم محکمتر میگیرند و عمیق تر میکوبه، عرق از سر و روش میباره:
- هیس طاقت بیار بچهام… مگه نمیخوای ارضات کنم توله سگ؟
زیر تنش پیچ و تاب میخورم و ناله میکنم:
- دیگه نمیتونم… بکش بیرون… آییی جر خوردم…
بازوهای ورزیدهاش رو چنگ میزنم اما اون با ضربات عمیقش منو میخ تخت کرده و با لرزش تنم زیر هیکل گندهاش، لبخندی میزنه:
- جوووووون جوجه خانم با سکس خشنم ارضا میشه و ادا تنگا میاد؟
پوزیشن رو عوض میکنه و…
- تا صبح توت میکوبم و میکنمت که دیگه فکر لاس زدن با کسی به سر کوچولوت نزنه تخم جن.
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
- وایییی… وایییی… دیگه طاقت ندارم بذار ارضاشم مهراد.
سیلی به بین پاهام میکوبه و میغره:
- که دوست اجتماعی داری تخم سگ؟
انگشتای بزرگش دوباره برمیگرده و روی تخت تشنج میکنم:
- واااای بس کن اون فقط دوستمه… توروخدا اروم… آییییی…
با انگشتای مردونهاش توی بدنم ضربه میزنه و با لبخندی موذی میگه:
- بگو دیگه نه میبینیش نه میری پیشش تا ارضات کنم.
از شدت حرکات انگشتاش و خیسی بین پاهام، هق میزنم:
- دیگه باهاش کاری ندارم… توروخدا مهراد…
انگشتاش رو درمیاره و روی تنم خیمه میزنه:
- افرین دختر قشنگم… حالا میکنمت و برام ناله میکنی…
و با یک ضربه توی تنگیام میکوبد که جیغ میزنم و …
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
کی دلش رمان ازدواج اجباری و صوری میخواد؟😎
بفرمایید ببینید چی داریممم اینجا👀
یه آقای دکتر حمایتگر ولی سگ اخلاق و وحشی داریم که حسابی از ازدواج اجباریش ناراحته و به شدددددت معتقده دلی خانم قصهی ما که از قضاااا خیلی تو دلبرو و ملوسه، فقط جای خواهرشه😁😁(جون عمششش، حسود خان دم به دیقه غیرتی میشه و رگ گردنش جر می خوره😂)
خلاااصه آقای دکتر وحشی گردننگیر و دلی کوچولوی ناز ما که ۱۷ سالم از مهراد جان کوچیکتره، همخونه میشن و حدس بزنید چی؟🤣
آفرین! دکی مقابل دلی کم میاره و با حامله کردن دختر ناناسمون، بهش اجازهی طلاق نمیده😎😂
https://t.me/+gw21Kc3-TaJmOTI8
Repost from N/a
_ ببخشید آقای دکتر؟
مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا میایستد
سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم
_ شما دکتر جدید این بخش هستید؟
گنگ نگاهم میکند و با مکث میگوید
_ بله، چطور؟
_ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد
انگار پروویی ام برایش عجیب است
_ بفرمایید
صدایم را کمی پایین میآورم
_ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم
میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟
چشمانش گرد میشود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم
هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم
_ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون
برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم
_ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقدهای باشه.
از وقتی این مهرجو اومده اینجا شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم.
همیشه هم صدای داد و فریادش بالاست.
چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم
_ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده،
والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه
با بهت میگوید
_ دکتر مهرجو؟
راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم
_ آره همش واقعیته.
شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین.
والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه
با اخم میگوید
_ دکتر مهرجو پیره مگه؟
شانه بالا میدهم
_ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه
پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم
کمی از بیانصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم میآید و با نارضایتی اضافه میکنم
_ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره
سر تکان میدهد
اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمیشود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم
میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده میپرسد
_ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟
قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که
از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم
با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم
_ راستش چندتا دیگه هم هستن
از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه
خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم
مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم
دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو میایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم
مهسا با دیدنم متعجب میگوید
_ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟
نیشم شل میشود
_ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده
تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم
متحیر میگوید
_ وا کی؟
_ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز
با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم
_ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم
باید تورش کنم واسه خودم
مهسا ترسیده میگوید
_ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟
دستم را در هوا تکان میدهم
_ برو بابا مهرجو کجا بود
سر تکان میدهد
_ اتفاقا امروز دائم همینجاست
اصلا نرفته اتاقش
همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه!
سر میچرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم میشکفد
میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند میشود و میگوید
_ خسته نباشید دکتر مهرجو
یخ میزنم
دکتر مهرجو؟
اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟
دکتر مهرجو جلو می آید
پرونده را دستم میدهد و رو به منِ میت شده میگوید
_ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟
شانس میآورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان میآید و البرز مهرجو را به حرف میگیرد
فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد
حاج بابا بود
_ کی میرسی خونه دخترم؟
متعجب میگویم
_ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟
میگوید
_ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن
مات و مبهوت میگویم
_ خواستگاری؟ کیه؟
آرام میخندد
_ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه
https://t.me/+DQcZ3OsLk5MzMDVk
https://t.me/+DQcZ3OsLk5MzMDVk
Repost from N/a
#پارت۲۷۲
_ حاجی رو تن دختره یه کیلو روغنه… انگشت میکشی، چرکش میآد رو دستت!! نمیخوامش!
یک ساعت قبل از عقدمان میخواست بزند زیر همهچیز؟
مغزم سوت کشید از دروغش.
_ چرا آبروریزی راه میندازی محمدحسین؟ اینحرفای زشت چیه؟
_ زشت تویی که چسبیدی بیخ ریش من. زن گرفتن زوریه؟ برو زنگ بزن فامیلای دهاتیتون بگو داماد پشیمونه. الکی صابون نزنن به شیکمشون!
صدای شکستن قلبم را شنیدم.
اشکم چکید:
_ تو یه قول دیگه داده بودی…
پدرش توپید بهش:
_ این دختر تو اون روستا آبرو داره. اگه نمیخواستیش، همون اول میگفتی پسر. نه الان که همه میدونن صیغه بودید و عاقد تو راهه!
_ اون صیغه فردا مدتش تمومه پدر من. نمیخوام زن عقدیم شه. بعدم این هنوز هیجدهسالشم نشده!! چی میفهمه زن بودن چیه!!
مادرش به صورت خود کوبید.
میهمانها یک ساعت دیگر میرسیدند.
دستهگل از دستم افتاد.
کتشلوار دخترانهی نباتی تنم بود و نمیدانستم چه خاکی بر سر بریزم.
با حس تحقیر و دردی که توی قلبم پیچیده بود گفتم:
_ اگه الان بزنی زیر همهچی، عموهام سرمو میبُرن.
هوار کشید:
_ به من چههه!! حالا چون سه ماه باهات پریدم و چهارتا ماچت کردم و یه شب بهم پا دادی، باید خودمو بدبخت کنم؟؟ تو از خدات بود خودتو تقدیم من کنی بابا!!
انگار کسی با پتک به سرم میکوبید.
تمام تنم میلرزید.
تا من بجنبم و جوابی بدهم یکدفعه قدمهای محکم مردی وارد راهروی خانهشان شد.
چشمهایم از حدقه بیرون زد!
خودش بود.
برسام هامون!
شریک تجاری پدرش و خریدارِ تابلوهای من برای خرجِ دوا و درمان مامان.
مثل دفعات قبل، پرغرور و مدعی و بیاعصاب!
_ شما… شما اینجا چی کار میکنین؟
_ این بود اون حرومزادهای که میخواستی؟
حسّ شرم و خجالت و تحقیر تا ته استخوانم را سوزاند…
حق داشت سرکوفت بزند!
بارها آمده بود سمتم و با همان غرور بیاندازه گفته بود میخواهد من خانمکوچیکِ عمارتش شوم…
گفته بود جانش میرود برای تن ریزهمیزهی من!
محمدحسین هوار کشید:
_ حرف دهنتو بفهم. شریک بابامی یا وکیل زنم؟؟
_ ببر صداتو وگرنه زبونتو رنده میکنم پسرهی بیلیاقت بیناموس!
دکتر ملوکیان نتوانست جلویش را بگیرد. مادر محمدحسین و من همزمان با مشتی که به صورت محمدحسین کوبید جیغ کشیدیم.
لبهایم لرزید.
دستم را کشید:
_ راه بیوفت!
_ آقا برسام…
_ آقا برسام و زهر مار!
همینکه محمدحسین با دهان خونی بلند شد، برسام با اخمی وحشتناک برگشت سمتش:
_ دیگه دور و بر این دختر نمیبینمت. ببینم، دستوپاتو قلم میکنم، میریزم تو دیگ بجوشه و بعد به خورد سگ میدم!
نه میتوانستم بازگردم روستا، نه جایی برای رفتن داشتم، نه پول و کاری…
در عمارت یک مرد غریبه و سرشناس مثل او هم نمیتوانستم بمانم…
نه تا وقتی میدانستم نامزد دارد!
نه تا وقتی میدانستم یک ساعت دیگر، عموهایم تشنهی خونم میشوند…
💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
پنج سال بعد
با دیدن لوندیهای دختری که از دور میآمد و عینک آفتابی داشت سوتی کشید. زیبایی بیاندازهی دختر، چشمش را گرفته بود.
_ این کیه؟
_ طراح جدیده هولدینگه. خیلی هنرمنده! فقط با ایمیل، رزومه و طرحاشو فرستاد. دکترملوکیان و آقای هامون پسندیدند.
دختر با اعتماد به نفس ریموت ماشینش را زد و آمد سمت ورودی هولدینگ.
همان لحظه برسام هم از اتاق جلسه خارج شد. دو دستیار که هردو دختر جوانی بودند کنار قدم میگذاشتند.
شاپرک عینکش را درآورد و لبهای سرخش جنبید:
_ سلام روز به خیر، با دکتر ملوکیان جلسه داشتم. طرحام رو فرستاده بودم!
چشمهای محمدحسین گشاد شد.
قلبِ بیصاحبِ برسام با دیدن دخترک و شنیدن صدایش ریخته بود و وحشتناک میکوبید…
دختری که چند سال دنبالش گشت و نیافت!
_ شاپرک… تو…
شاپرک چشم روی حلقهی او بست.
تمام وجودش درد میکرد. نباید اشک میریخت.
با حفظ ظاهر لبخند زد و از مقابل دو مردجوان و دستیارها گذاشت.
محمدحسین دنبالش میدوید….
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
نویسنده رمان معروف ارسوپریزاد بازم غوغا کرده و ترکونده😎🔥
یک عشق، دو رقیب، کلی اتفاق هیچانانگیز و عاشقانه و خفن!❤️🔥❤️🔥
کافیه ده پارت اول رو بخونید ببینید هیجان و قلم قوی نویسنده رو🥰🥰🔥🔥🔥
Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود... گفته بود اگر مریض شود میشود مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی... میخواستم ازتون. معلم دِه... گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم...
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد.
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا... بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود... لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه... به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ..
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که... نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ... بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و... دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده...
جای... چوب فلک بود..
ادامهی پارت⬇️
https://t.me/+8hiv1FCmjiU1YjU0
Repost from N/a
*بخونی عاشقش میشی.... 😍👇🏻
اقااااا یه حاج میثاق داریم که بنگاه ماشینای لوکس و لاکچری داره از قضا این حاجیمون متاهله ولی با زنش مشکل دارن و طلاق عاطفی گرفتن اما انگار مشکلشون سر بچه دار نشدن حاجیمونه.... 🥺☹️
حاج میثاق با وجود مشکلی که داره زنش سمتش نمیره یعنی هیچ عشقی در مار نیست و زندگی سردی دارن که هرکسی پی خودشه یعنی برای خودش زندگی می کنه ... 🥲😒
اما یه روزی با دیدن یه فرشته مو فرفری و شیطون ورق برمیگرده چون این دختر اومده تا حاجیمون رو از این حال و هوا دربیاره ولی به شرط و شروط ها که این دختر که اسمش ترنمه ولکن حاجی نیست تا بالای بنگاه ماشین این بنده خدا باشگاه ورزشی و رقص بزنه جون ترنم خانوممون مربی رقصن...!!! 😏😎
بالاخره خیر بر شر پیروز میشه و این مو فرفری جذاب موفق میشه تا حاجیمون رو از راه به در کنه ولی از اونجایی که حاجیمون بچش نمیشه از این دختر دوری می کنه اما ترنم باز هم ول کن نیست که حاجیمونم عاشقش شده و حینی که داره مارای طلاقش رو با زن سابقش انجام میده و میون این تعقیب و گریزا ترنم حامله میشه و سوتفاهمی که حاجیمون دجار میشه که جی این بچه نال من نیست و ترنم از حرصش میره بچه رو سقط کنه که جواب ازمایش حاجیمون میاد و بلـــــــــــــــــــه....!!!! 🤨🤨
می خوای بدونی چی میشه بزن رو لینک و بیا بقیش رو بخون.... 🥰🥺👇
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
+#بکارت خواهرت چند؟؟
داداش معتادم چشماش برق زد:
_ میدونستم پسند میکنید ایزد خان
بعد رو بهم گفت:
-لخت شو #لا_پاتو به ایزد خان نشون بده
از خجالت لپام گل انداخت و با گیجی گفتم:
_چی؟
_میگم شورتو وشلوارتو در بیار آقا ببینه
سخت پسنده ،هر دختری نمیتونه تحریکش کنه
بکش پایین ببینه چه کلوچه ای...
با استرس گفتم:
-ولی داداش...
https://t.me/+u40XCVO2giFiMWY0
کاپیتان ایزد توتونچی هوران رو از خانواده معتادش میخره و دخترک هر شب...
+#بکارت خواهرت چند؟؟
داداش معتادم چشماش برق زد:
_ میدونستم پسند میکنید ایزد خان
بعد رو بهم گفت:
-لخت شو #لا_پاتو به ایزد خان نشون بده
از خجالت لپام گل انداخت و با گیجی گفتم:
_چی؟
_میگم شورتو وشلوارتو در بیار آقا ببینه
سخت پسنده ،هر دختری نمیتونه تحریکش کنه
بکش پایین ببینه چه کلوچه ای...
با استرس گفتم:
-ولی داداش...
https://t.me/+u40XCVO2giFiMWY0
کاپیتان ایزد توتونچی هوران رو از خانواده معتادش میخره و دخترک هر شب...
کاپیتان ایزد توتونچی به اجبار پدر بزرگش یه دختر از محله های فقیر نشین با یه خانواده معتاد ازدواج میکنه
۵ سال تمام تحقیر و شکنجه اش میکنه
اما بعد از مرگپدر بزرگش میره و عشق سابقش رو عقد میکنه و میاره توی همون خونه ای که هوران هست
دخترک هر روز رابطه اونا میبینه و مجبورش میکنه لباس زیر زنش رو بپوشه
تا اینکه یه شب توی مستی ایزد باهاش میخوابه و هوران ۲ قلو باردار میشه
برای نجات خودش و بچه ها فرار میکنه و ايزد که عذاب وجدان داره بیچاره اش میکنه برای پیدا کردن دخترکش تا ترکیه هم میره اما خبر نداره که هوران توی یکی از شهرای کورد نشین زندگی میکنه
یه شب که برای ازدواج رفیقش میره به اون شهر هوران رو با ۲ قلوها میبینه و...
https://t.me/+u40XCVO2giFiMWY0
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
