en
Feedback
مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه

مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه

Open in Telegram

"پایگاه تخصصی مدح و مرثیه" منتظر نظراتتان هستیم 💌 📬 http://t.me/marsiat?direct 📝 instagram.com/marsiat_poem

Show more
1 914
Subscribers
No data24 hours
+67 days
+2130 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 0 channels
August '26
+36
in 0 channels
Get PRO
July '26
+1 656
in 2 channels
Get PRO
June '26
+73
in 1 channels
Get PRO
May '26
+10
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+5
in 0 channels
Get PRO
February '26
+45
in 0 channels
Get PRO
January '26
+30
in 0 channels
Get PRO
December '25
+101
in 0 channels
Get PRO
November '25
+21
in 0 channels
Get PRO
October '25
+22
in 0 channels
Get PRO
September '25
+26
in 0 channels
Get PRO
August '25
+27
in 0 channels
Get PRO
July '25
+15
in 0 channels
Get PRO
June '25
+20
in 0 channels
Get PRO
May '25
+22
in 0 channels
Get PRO
April '25
+28
in 1 channels
Get PRO
March '25
+32
in 0 channels
Get PRO
February '25
+25
in 0 channels
Get PRO
January '25
+31
in 0 channels
Get PRO
December '24
+41
in 0 channels
Get PRO
November '24
+67
in 0 channels
Get PRO
October '24
+67
in 0 channels
Get PRO
September '24
+28
in 1 channels
Get PRO
August '24
+28
in 0 channels
Get PRO
July '24
+33
in 1 channels
Get PRO
June '24
+32
in 0 channels
Get PRO
May '24
+21
in 0 channels
Get PRO
April '24
+23
in 0 channels
Get PRO
March '24
+27
in 0 channels
Get PRO
February '24
+17
in 0 channels
Get PRO
January '24
+33
in 1 channels
Get PRO
December '23
+21
in 0 channels
Get PRO
November '23
+571
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September0
05 September+2
04 September+2
03 September0
02 September0
01 September+1
Channel Posts
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک #قصیده در مدح مولای متقیان علی علیه السلام حسن آن دلربای خرگاهی کرده تسخیر ماه تا ماهی عارضش محضر نکویی را داده زیبا خط یداللّهی خال سبزش به چاهسار ذقن کرده جا چون کبوتر چاهی ساغرآسا کشیده خطّ لبش ماه نو را به دام چون ماهی دلربا نرگس جنون‌افزاش کرده جا در تن خرد گاهی غمزه غافل شکار در نگهش چون به گردون قضای ناگاهی جور ظاهر به مصلحت‌سوزی لطف پنهان به معذرت‌خواهی نگهش راه آشتی سپرَد گر نماید کرشمه همراهی دایمی‌جور خویش را شوید از ورق آب لطف گهگاهی پیش چشمان شیرِ هیبت او فتنه قایل به عجز روباهی همه صرف نوازش احباب نرگسش را نگاه اکراهی دل و چشمم ز روی او خَجلند این زهی اشکی، آن زهی آهی! کرده از باد دامنش در رقص دود مجمر سماع خرگاهی دامن افشاند بر تصرف دست زلف آن ماه چون دم ماهی روی او برگ لاله را گوید کز چه رنج است گونه‌ات کاهی؟ داد از آن زلف عنبرین که زند بر شب قدر طعن کوتاهی با چنین زلف میتواند بود خاکروب در شهنشاهی شاه خیبرگشا که پنجه‌ی اوست مظهر قدرت یداللّهی آنکه ارشاد او بَرَد به کنار عقل را از محیط گمراهی بخت‌ها را بَدَل کند عونش ضعف پیری به زور برنایی جرم‌پوش است هر قدر کوشی کام‌بخش است هر قدر خواهی دامن همّتش نیالوده‌ست به تمنای مالی و جاهی سائلان درش فرو نآرند سر همت به افسر شاهی ساکنان دیار حزنش را گریه طوعی و خنده اکراهی بحر لبیک را به جوش آرد لبش از یاربِ سحرگاهی عنکبوت دیار همت او ندهد تن به ننگ جولاهی گل روی ریاضتش را رنگ از برون لعل و ز درون کاهی بر حریر تنش نشان حصیر رشک‌فرمای نقش دیباهی صف اعداش بی‌نصیب از اصل چون مقالاتِ کذبِ افواهی همتش چون درم نثار کند مه شود پر پشیزه چون ماهی بی پیام نسیم روضه‌ی او که بود مایه‌ی دل‌آگاهی از دیار سحر به کشور صبح نشود قاصد صبا راهی از اثر اوفتاده بود مرا گریه و ناله‌ی سحرگاهی مرقدش تا نکرد جلوه، نکرد اشک من اشکی، آه من آهی ای خدیوی که ترک صبح تو راست یکی از بندگان درگاهی اسداللّهی و صلابت تو کرد رنگ ستیزه را کاهی شیر گردون چو صولتت بیند شرمش آید ز لاف روباهی دل برون ننهد از طریق تو گام که نیابد ز خضر گمراهی تو مصیبی در اجتهاد امور دیگران جمله مُخطی و ساهی هر چه جز وصف تو همه هذیان هر چه جز مدح تو همه واهی نیشتر گردد و به دل شکند حاسدت را خیال بدخواهی صرفه‌ی جان به وادی شوقت رسم نادانی است و بیراهی به هوس در ره غلامی تو سر نبازد کسی، زهی داهی! یا وصیَّ النبی، به درگه خویش برسان گرد این رخ کاهی خضر شوق تواَم دلیل بس است گو مزن بخت فال همراهی «طالب» از راه اختصار درآی که بود زیب قصّه کوتاهی تا زبان یابد از غذای سخن لذت شامی و سحرگاهی همه از شکر و از ثنای تو باد نطق را قوت سالی و ماهی
Marsiat
سید محمد #طالب_آملی

2
#امام_زمان عجل الله فرجه الشریف #غزل کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را؟ غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را با صدهزار جلوه برون آمدی که من با صدهزار دیده تماشا کنم تو را چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین تا باخبر ز عالم بالا کنم تو را مستانه کاش در حرم و دیر بگذری تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم خورشیدِ کعبه، ماه کلیسا کنم تو را طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را زیبا شود به کارگه عشقْ کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را رسوای عالمی شدم از شور عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را Marsiat میرزا عباس #فروغی_بسطامی
133
3
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #غزل گلگون‌کفنان رُستند تا لاله ز ریحان‌ها رخساره به خون شستند گل‌ها به گلستان‌ها سوری نه اگر داغ خونین‌سَلَبان دارد در دامن خاکش چیست این چاک گریبان‌ها؟ من بر گل روی او در زاویه می‌مویم بلبل، تو چه می‌گویی در طرف گلستان‌ها؟ تا تشنه‌لبان راندند بر خشک ز خون کشتی از دیده‌ی تر باید دریا همه دامان‌ها عمّان ز بصر پاشم، نی‌نی که محیط اولیٰ در قلزم خون دادند تا رخت به طوفان‌ها در پای تو سربازی بوده طمعم، لیکن شایسته نبود این تن، ای خاک رهت جان‌ها در دور شهادت بود ساغر زدنم امّید افسوس که واماندیم دور از تو به دوران‌ها میدان شهادت کو تا در صف پیکارش آسایش جان سازم زخم دَم پیکان‌ها؟ خون تن و جان ریزم زآن دست که انبازان گلگونْ مرا بینند سرگرمی جولان‌ها در گوشه‌ی میدانت بر کیش هواداری ما نیز یکی باشیم از جمله‌ی قربان‌ها من بنده‌ی آن مردان کز روی وفاداری مردانه به‌سر بردند در عهد تو پیمان‌ها چون دامن آن دولت از دست بشد، دستان! خوش زمزمه‌ی سوگش بسْرای به دستان‌ها Marsiat میرزا اسماعیل #هنر_جندقی
166
4
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم #مسمط (نیم دوم) چو ظهورِ عقل و فؤاد ما ز فروغِ آیت او بوَد برکات و خیر وجود ما همه از عنایت او بود صلوات ما به روان او ثمر هدایت او بود نه همین شفیع گناه ما شرف حمایت او بود که وجود ماست تفضّلی ز تفضّلات محمّدی هله آن خدیو که از خدا به "لَعَمرُک" است خطاب او نرسد مشاعر خلق را که کنند وصف جناب او که رسد به عالم وصف او؟ که جلال اوست حجاب او تو بجوی شرح کمال او ز کلام او به کتاب او که مفصّل آمده مجملی ز مکاشَفات محمّدی چو لَدَی‌الجمالِ ظهور حق ظلماتِ خلقْ بوَد عدم خبری نبوده حدوث را ز قَدَم به بارگه قِدَم به خدا قسم! که خدا قسم نخورَد مگر به خدا قسم رقم خدای چُه "وَالسَّما"، قسمِ خدای چُه "وَالقلم" قسم تجلّیِ خود بوَد به صفات و ذات محمّدی متجلّی آمده چون خدا به صفات احمد و اسم او ز تجلّیات ظهور حق احدی نبوده به قِسم او که رسد به گنج هویّتش؟ که وجود اوست طلسم او چو بُوَد حقیقت انبیا همه از فواضل جسم او حکما چگونه بَرند ره به مجرّدات محمّدی؟! یم حکمتی‌ست کتاب او، چه بَواطنش، چه ظواهرش تو نکرده غوص به قعرِ یم، چه بری ز درّ و جواهرش؟ دُرِ این محیط کسی بَرَد که غریق اوست مشاعرش تو بجو لآلی معرفت ز بطون سرّ و ضمائرش که بُوَد کنوزِ رموز حق همه در نکات محمّدی تو اگر ز امّت احمدی، ملکات صدق و صفا بجو درکات خشم و غضب بِنِه، درجات سِلم و رضا بجو گرت آرزوی بقا بود، ز طریق فقر و فَنا بجو ره رستِگاری و عافیت به سراجِ علم و تُقیٰ بجو که به نور علمْ به‌پا بود عَلَمِ نجات محمّدی به جهان کُمِيتِ خود از جهان، که جهان کُمیته‌ی غم بوَد طربش تَعَب، نِعَمش نِقَم، زر و درهمش همه همّ بود ز حدود شرع برون مرو اگرت بهشتِ اِرم بود قدم ثبات بجو که دین همه در ثبات قَدَم بود ز نزولِ آیه‌ی "فَاسْتَقِمْ" بنِگر ثبات محمّدی بگشای بینش معرفت، نه مکان ببین و نه لامکان همه‌جا ظهور خدا نگر، نه زمان بجوی و نه لازمان که نبود و نیست به‌جز یکی همه در ظواهر و در نهان به خود آی و با دل خود بگو که 'ز کیست بینش و عقل و جان؟' به خدا ز چشم خدا نگر به توجّهات محمدی ز حجاب ظلمت حس در آ، لَمَعات وجه خدا نگر بگشای دیده چو مشتری، مه آفتابِ لقا نگر چو فنا فناست، مجو فنا، تو بقا بجوی و بقا نگر ملکوت غیب و شهاده را همه در ظهور و خفا نگر که مشعشع آمده هر یکی ز تشعشعات محمّدی چو سرشت آدم پاک‌دم ز خداست قابل تربیت که رسد ز مایه‌ی بندگی به علوِّ پایه‌ی سلطنت همه‌کس نیافت به سعی خود ره این شرافت و منزلت چه سعادت این کف خاک را که رسد به جنّت معرفت؟! درِ این بهشت گشوده شد ز مجاهَدات محمدی که ز دست نفس گمان بَرَد که به دست خویش امان بَرَد؟ به یقین امان نَبَرد کسی، مگر این امان به گمان بَرَد دهد آن‌که دست به دست او، تو گمان مدار که جان بَرَد که ز دست نفس به دست خود، گهِ پنجه، پنجه توان بَرَد؟! شکنند ساعد او، مگر به مساعَدات محمّدی ز ازل به آب محبّتش چو مُخمَّر آمده ذات ما تو بگو «فؤاد!» مدیح او، که دهد جلای صفات ما چه غم از هلاک بدن تو را؟ که به روح هست نجات ما چو در این قوالب عنصری به حیات اوست حیات ما نبوَد چگونه ممات ما تبع مماتِ محمّدی؟ Marsiat فتح الله قدسی #فؤاد_کرمانی
180
5
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم #مسمط (نیم اول) لَمَعات وجهه‌ی ذوالمِنَن نَه مشعشع آمدی از قِدم طلعات هستی ماخَلَق نه ملمّع آمدی از عدم نه شموس حکمت و معرفت ز بروج عِلم زدی عَلَم نه ز عرش و فرش نشان بُدی، نه ز لوح و کرسی و از قلم ز نهان اگر نشدی عیان جلوات ذات محمّدی هله آن مشیّت ذات حق که جهان ظهور مشیّتش صوَرِ عوالم کُن‌فکان همه از بدایع حکمتش ملکوتِ موت و حیات را متصرّف آمده قدرتش نرسد به دولت زندگی مگر آن‌که مُرد به دولتش که به هستی آمده نیستی ز تجلّیات محمّدی به جلال حق که نبرده پی احدی به حقّ جلال او! ملکوتیان، جبروتیان، شده محو و مات جمال او چو ورای عقل بشر بوَد درجات عقل و کمال او منِ بی‌زبان چه بیان کنم حسنات خُلق و خصال او؟ "خُلُقٍ عظیم" بیان کند خبر صفات محمّدی هله آن کتاب حکیم حق که مدوّن آمده مِن لَدُن شده سیرِ اَبحُر سبعه را کلمات مُتقَنه‌اش سُفُن ز بیان او شده مرتفَع درجات معرفت و مُدُن صفحات هندسه‌ی جهان که منقّش است به کلکِ "کُن" بوَد این صنیعه‌ی مجملی ز مفصّلات محمّدی چو حیات هر دو جهان بوَد جلوات پرتو ذات او به جهان و هرچه نظر کنم، نگرم به اسم و صفات او بلی، آن‌که عاشق او شود، به حیاتِ اوست ممات او بود این حیات و ممات ما چو دو جلوه از جلوات او من و عشق موت، که موت من بُوَد از حیات محمّدی چو کمال معجزه آن بوَد که تو را ز مرگ رها کند ز خدات، صِرف بقا دهد؛ ز خودیت، محضِ فنا کند جَذَبات حق دل بنده را ز شئون خلق جدا کند چو ثبات معجز احمدی همه نفیِ غیرِ خدا کند عدم است معجز انبیا بَرِ معجزات محمّدی چو قلم به لوح کریم زد رقم از بیان ظهور او کلماتِ وردِ فرشته شد همه داسِتان ظهور او بوَد این دفاتر انبیا همه در نشان ظهور او پس از او به عترت او نگر تو در آسمان ظهور او چو شموس لامعه هر یکی شده بیّنات محمّدی لَمَعات عرش از آن بوَد که فروغ بُرده ز طلعتش درجات کرسی از آن بود که خضوع کرده به رفعتش فلک و کواکب و اختران همه از اَیادی قدرتش شب و روز، آیتِ مهر و مَه چو برند سجده به تربتش دو ملمّعند به روز و شب ز ملمّعات محمّدی چو مقام غیب پیمبران بود از شهودِ شهود او احدی نیافت ز انبیا درجات قرب و صعود او ز وجود بهره نبُرد کس، مگر از مَطالع جود او ز تعيّنات جهانیان چو مقدّس است وجود او بود این وجود جهانیان ز تعیّنات محمّدی ز وجود خلقْ وجود او چو سبق گرفت به نور حق ز تقدّم آمده نور او به ظهور "اوّلُ ماخَلَق" به طفیل او همه خلق شد اَرَضین و کرسی و نُه طبق چو بود مقام وجود او به وجود، اوّلُ مَن سَبَق همه‌کائنات، حیاتشان بوَد التفات محمّدی ز محلّ فَرقْ چو ما نشد به مقام جمع، وصول او که نبود غیر خدا کسی به خروج او، به دخول او بلی، آن‌که عارف حق شود، چه صعود او، چه نزول او به شب عروج که وعده شد به لقای دوست، قبول او خبر خداست به ماخَلَق ز مشاهَدات محمّدی Marsiat فتح الله قدسی #فؤاد_کرمانی
208
6
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم #غزل در جان چو کرده منزل جانان ما محمد صد در گشاده در دل از جان ما محمد ما بلبلیم و نالان در گلسِتان احمد ما لؤلوئیم و مرجان، عمّان ما محمد مستغرق گناهیم، هرچند عذرخواهیم پژمرده چون گیاهیم، باران ما محمد از درد زخم عصیان ما را چه غم؟ چو سازد از مرهم شفاعت درمان ما محمد امروز خون عاشق در عشق اگر پدر شد فردا ز دوست خواهد تاوان ما محمد ما طالب خداییم، بر دین مصطفاییم بر درگهش گداییم، سلطان ما محمد از امّتان دیگر ما آمدیم بر سر وآن را که نیست باور، برهان ما محمد ای آب و گل! سرودی، وِای جان و دل! درودی تا بشنود به یثرب افغان ما محمد در باغ و بوستانم دیگر مخوان «معینی» باغم بس است قرآن، بستان ما محمد Marsiat خواجه معین الدین حسن سَجزی #چشتی_هروی
193
7
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم #غزل شمس و قمر عکسی از عِذار محمد گردش گردون به اختیار محمد نافه‌ی مشک ختا و عنبر سارا نَکهتی از موی مشکبار محمد چشمه‌ی حیوان مجال دم‌زدنش نیست پیش لب لعل آبدار محمد ماهِ درخشان و آفتاب جهان‌تاب منفعل از چهر نوربار محمد چرخ برین با همه جلال و شکوهش پست بود پیش اقتدار محمد سرخِ گلی در چمن نهاده به دامان خورده زر از پی نثار محمد روح‌الامین در میان فوج ملایک هشته به سر تاج افتخار محمد ما خلق اللَّه ز خوان نعمت دنیا بهره ستانند و ریزه‌خوار محمد در شب معراج، سوی عالم بالا رفت چو شخص بزرگوار محمد گشت سوار براق و از سر اخلاص روح‌الامین شد رکابدار محمد روز جزا پایش از صراط نلغزد هرکه درآید به زینهار محمد مانده به در حلقه‌وار، دیده‌ی «ترکی» در دم رفتن، به انتظار محمد Marsiat آقا محمدحسین آغولی #ترکی_شیرازی
195
8
#قصیده در ولادت حضرت #رسول_الله و #امام_صادق علیهما السلام ز يک مشرق نمايان شد دو خورشيد جهان‌آرا که رخت نور پوشاندند بر تن آسمان‌ها را دو مرآت جمال حق، دو دریای کمال حق دو نور لايزال حق، دو شمع جمع محفل‌ها دو وجه‌الله ربانی، دو سرّالله سبحانی دو رخسار سماواتی، دو انسان خداسيما دو عيسی‌دم، دو موسی‌يَد، دو حُسن خالق سرمد يکی صادق، يکی احمد، یکی عالی، یکی اعلا یکی بنیانگر مکتب، یکی آرنده‌ی مذهب یکی انوار را مشعل، یکی اسرار را گویا یکی از مکه انوار رُخَش تابید در عالم یکی شد در مدینه آفتاب طلعتش پیدا یکی نور نبوت را به دل‌ها تافت تا محشر یکی نور ولایت را ز نو کرد از دمش احیا رسد آوای "قال الصادق" و "قال رسول الله" به گوش اهل عالم تا که اين عالم بود بر پا یکی‌جان گرامی در دو جسم پاک و پاکيزه دو تن، اما چو ذات پاکِ يکتا هر دو بی‌همتا محمد کيست؟ جانِ جانِ جانِ عالم خلقت که گر نازی کند، در هم فرو ریزد همه دنیا محمد کیست؟ روح پاک کل انبیا در تن که حتی در عدم بودند بی‌او انبیا يک‌جا محمد کیست؟ مولایی که مولانا علی گوید: "منم عبد و رسول‌الله بر من رهبر و مولا" محمد از زمان‌ها پيش‌تر می‌زیست با خالق محمد از مکان پیموده ره تا اوج "اَو اَدنیٰ" محمد محور عالم، محمد رهبر آدم محمد منجی هستی، محمد سيد بطحا محمد کیست؟ آن‌کو بوده قرآن دفتر مدحش که وصفش را نداند کس به غير از قادر دانا محمد را کسی نشناخت جز حقّ و علی هرگز چنان‌که جز خدا و او کسی نشناخت حیدر را وضو گیرم ز آب کوثر و شویم لب از زمزم کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا ششم مولا، ششم هادی، ششم رهبر، ششم سرور که هم دریای شش گوهر بوَد، هم دُرّ شش دریا صداقت از لبش ریزد، فصاحت از دمش خیزد فلک‌قدر و مَلَک‌عبد و قضامهر و قدرامضا بسی زهّاد و عبّادند بی مهرش همه کافر بسی عالم، بسی عارف، همه بی نورِ او اعمیٰ دو خورشيد منير او هِشام و بوبصيرِ او دو کوه حکمت و ايمان، دو بحر دانش و تقوی مرا دین نبی، مهر علیّ و مذهب جعفر سه مشعل بوده و باشد، چه در دنيا، چه در عقبیٰ درِ دیگر زنم غير از در آل علی؟ هرگز! ره دیگر روم غير از ره این خاندان؟ حاشا! بهشت من بوَد مهر علی و مهر اولادش نه از محشر بود بيمم، نه از نارم بود پروا سراپا عضوعضوم را جدا سازند از پیکر اگر گردم جدا يک‌لحظه از ذرّیه‌ی زهرا از آن بر خویش کردم انتخابِ نامِ «#میثم» را که باشم همچو او در عشقِ ثارالله پابرجا Marsiat غلامرضا سازگار
197
9
#شعر_نو در ولادت #رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم (نیم دوم) همان شب قصه‌پردازان ایرانی خبر دادند که آمد تکسواری در مدائن سوی نوشِروان و گفت: ای پادشه! آتشکده‌ی آذرگشسب ما که صدها سال روشن بود، هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش! به یثرب یک یهودی بر فراز قلعه‌ای فریاد را سرداد که: امشب اختری تابنده پیدا شد؛ و این نجم درخشان، اخترِ فرزند عبدالله نوین‌پیغمبر پاک خداوند است، و انسانی کرامند است. یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرایی، قدم بگذاشت در امّ‌القری وین شعر را برخواند که: «ای یاران! مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟ چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟ که دید از مکّیان آن ماهتاب پرنیانی را؟ زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود. هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود. بیابان بود و تنهاییّ و من دیدم که از هرسو ستاره در زمین ما فرود آمد. به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند؛ ز هرسو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد. بیابان بود و من؛ اما چه مهتاب دلارایی! بیابان بود و من؛ اما چه اخترهای زیبایی! بیابان، رازها دارد؛ ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست؛ بیابان، نقش‌ها دارد که در شهر آشکارا نیست. کجا بودید ای یاران؟! که دیشب آسمانی‌ها زمین مکه را کردند گلباران؛ ولی گل نه، ستاره بود جای گل! زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود. هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.» به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند به آهنگِ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند: که: «ای یاران! مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟ چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟ که دید از مکّیان آن ماهتاب پرنیانی را؟ زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود. هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود. بیابان بود و تنهاییّ و من دیدم که از هرسو ستاره در زمین ما فرود آمد. به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند؛ ز هرسو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد. بیابان بود و من؛ اما چه مهتاب دلارایی! بیابان بود و من؛ اما چه اخترهای زیبایی! بیابان، رازها دارد؛ ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست؛ بیابان، نقش‌ها دارد که در شهر آشکارا نیست. کجا بودید ای یاران؟! که دیشب آسمانی‌ها زمین مکه را کردند گلباران؛ ولی گل نه، ستاره بود جای گل! زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود. هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.» روانت شادمان بادا! کجایی ای عرب، ای ساربان پیر صحرایی؟! کجایی ای بیابانگرد روشن‌رأی بطحایی؟! که اینک برفراز چرخ، یابی نام احمد را و در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را محمد زنده و جاوید خواهد ماند. محمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند. جهانی نيک می‌داند که نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیست و مردی زیر این سبزآسمان همتای احمد نیست. زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر اگر بینیم روزی در جهان نام محمد نیست. Marsiat #مهدی_سهیلی
186
10
#شعر_نو در ولادت #رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم (نیم اول) زمین و آسمان مکه آن شب نورباران بود؛ و موج عطر گل در پرنیان باد می‌پیچید؛ امید زندگی در جان موجودات می‌جوشید؛ هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود. شبی مرموز و رؤیایی، به شهر مکه، مهد پاک‌جانان، دختر مهتاب می‌خندید. شبانگه ساحت ام‌ّالقریٰ در خواب می‌خندید. ز باغِ آسمانِ نیلگونِ صاف و مهتابی، دمادم بس ستاره می‌شکفت و آسمان پولک‌نشان می‌شد. صدای حمد و تهلیلِ شباویزانِ خوش‌آهنگ، به سوی کهکشان می‌شد. دل سیاره‌ها در آسمان حال تپیدن داشت؛ و دست باغبان آفرینش در چُنان حالت، سرِ گل‌آفریدن داشت. شگفتی‌خانه‌ی ام‌ّالقری در انتظار رویدادی بود. شب جهل و ستمکاری، به امّید طلوع بامدادی بود. سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت؛  و نبض کائنات از انتظاری دم‌به‌دم می‌زد. همه سیاره‌ها در گوش هم آهسته می‌گفتند که: امشب نیمه‌شب خورشید می‌تابد؛ ز شرق آفرینش اختر امّید می‌تابد. در آن حال آمنه در عالم سرگشتگی می‌دید به بام خانه‌اش بس آبشار نور می‌بارد؛ و هر دم یک ستاره در سرایش می‌چکد رنگین و نورانی؛ وز این قدرت‌نمایی‌ها نصیب او شگفتی بود و حیرانی. در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی  و منقاری زمرّدفام که سویش پر کشید از بام و در صحنِ سرا پر زد و پرهای پرندین را به پهلوی زنِ دردآشنا سایید؛ به ناگه درد او آرام شد، آرام. به کوته‌لحظه‌ای گرداند سر را آمنه با هاله‌ی امّید؛ تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید، چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را؛ دو چشمش برق زد تا دید رخشان‌چهر احمد را؛ شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را. سپس بشنید این گفتارِ وحی‌آمیز: الا، ای آمنه، ای مادر پیغمبر خاتم! سرایت خانه‌ی توحید ما باد و مشیّد باد! سعادت همره جان تو و جان محمد باد! بدو بخشیده‌ایم ای آمنه، ای مادر تقوا! صدای دلکَش داوود و حبّ دانیال و عصمت یحییٰ. به فرزند تو بخشیدیم کردار خلیل و قول اسماعیل و حسن چهره‌ی یوسف، شکیب موسی عمران و زهد و عفت عیسیٰ؛ بدو دادیم خُلق آدم و نیروی نوح و طاعت یونس، وقار و صولت الیاس و صبر بی‌حد ایوب. بوَد فرزند تو یکتا، بود دلبند تو محبوب؛ سراسر پاک، سراپا خوب. دو گوش آمنه بر وحیِ ذاتِ پاکِ سرمد بود؛ دو چشم آمنه در چشم رخشان محمد بود، که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را؛ به دست این‌یکی ابریقِ سیمین، در کف آن‌دیگری طشت زمرد بود. دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت. محمد را چو مرواریدِ غلطان شست‌وشو دادند؛ به نام پاک‌یزدان بوسه‌ها بر روی او دادند. سپس از آستین کردند بیرون دست قدرت را؛ زدند از سوی درگاه خداوندی، میان شانه‌های حضرتش مهر نبوّت را؛ سپس در پرنیانی نقره‌گون آرام پیچیدند، وز آنجا آسمانِ دختران بر عرش کوچیدند. Marsiat #مهدی_سهیلی
175
11
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #غزل کنگره‌ی عشق نیست منزل هر بوالهوس طایر این آشیان جانِ حسين است و بس قله‌ی قاف وجود منزل عنقا بود بر سر این آشیان پر نگشاید مگس پایه‌ی اوصاف او، فوق اشارات ماست رفعت این پایه نيست افئده را دسترس محفل ایجاد را اوست چراغ ابد تا ابد از نور او مشعله‌ها مقتبس گشت چو کرب‌وبلا عارج معراج عشق روح امينش فشاند گرد ز سمّ فرس او قفس تن شکست تا به قفس‌ماندگان در پی او بشکند قالَب تن را قفس کشته بسی ديده‌ام در هوسی داده جان زنده چو او کس ندید کشته به ترک هوس رفت و شد اندر پی‌اش قافله‌ی دل روان ما پی این کاروان شاد به بانگ جرس ای شهِ با فرّ و نور، عرشِ مقام تو را لامسه‌ی عقل ما دم زند از "لا يَمَسّ" بحر ثنای تو را قول نبی زورق است جنبش ما اندر او جنبش خار است و خس کشته‌ی غفلت بود هرکه تو را کشته خواند ای دمِ جان‌پرورت زنده‌دلان را نفس جانِ "فؤاد" از ازل ملتزم نور توست چون ز ازل نور توست افئده را ملتمس کرد دل از چشم دل در همه عالم نظر غیر تو کس را نیافت تا بدهد دل به کس Marsiat فتح‌الله قدسی #فؤاد_کرمانی
218
12
استقبال از این قصیده
316
13
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک #تبری #قصیده (نیم دوم) در مدح هژبر سالب علی بن ابی‌طالب صلوات ا‌لله و سلامه علیه ‌گوید: ای کم از سگ! تا کی این آهو که خواهی از خری شیر را همسایه با روباه لاغر داشتن؟ شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاست وآن زنان را یک دو گَز شلوار و مِعجر داشتن طفل هم داند یقین کاندر مصاف پور زال پیرزالی را نشاید دِرع و مِغفر داشتن خجلتت نآید ربودن خاتم از انگشت جم وآن‌گه آن را زیبِ دستِ دیوِ ابتر داشتن در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجد لولیان را کی سزد در دست مِزهر داشتن؟ زشت باشد نُزل‌های آسمانی پیش روی همچو بیماران نظر سوی مزوَّر داشتن چون صراط‌المستقیمت هست، تا کی ز ابلهی دیده در فحشا و دل در بغی و منکر داشتن؟ نعشت ار در گل رود، خوش‌تر، گرت بایست چشم با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن ‌گر چو کودک وارهی از ننگ ظلْمات ثلاث آفرین‌ها بایدت بر جانِ مادر داشتن بر زمین نام علی از نوک ناخُن برنگار تا توانی نقشِ دل بر گل مصوّر داشتن شمع بودن سود ندْهد، شمس شو از مهر او تا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن ذره‌ای از مهر او روشن ‌کند آفاق را چند باید منّت از خورشید خاور داشتن؟ عطر سایی چند بر خود؟ رمزی از خُلقش بگو تا توانی مغز گیتی را معطر داشتن رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت کسوف زآن‌که خواهد خویش را هم‌رنگ قنبر داشتن علم از او آموز کآسان است با تعلیم او نُه‌صحیفه‌یْ آسمان را جمله از بر داشتن مِهر او سرمایه‌ی آمال‌ کن‌ گر بایدت خویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن طینت ‌خویش ‌ار حَسَن ‌خواهی بباید چون حسین در وَلای او ز خون در دستْ ساغر داشتن پشت بر وی ‌کرد روزی مهر در وقت غروب تا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق ز آهنین‌شمشیر او فرض است لنگر داشتن روی‌ خود را روزی او از شرق سوی‌ غرب‌ تافت رجعت خورشید را بایست باور داشتن ای ‌خلیفه‌یْ مصطفی، ای ‌دست ‌حق، ای پشت دین، کآفرینش را ز توست این زینت و فر داشتن! خشم با خصمت ‌کند مریخ یا سرمست توست کز غضب یا سُکر خیزد دیده احمر داشتن؟ غالیان گویند هم خود موسی‌ای هم سامری بهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن چرخ هشتم خو‌است مداحت چو «قاآنی» شود تا تواند مُلک معنیٰ را مسخر داشتن عقل گفت این خرده‌کوکب‌های زشت خود بپوش نیست «قاآنی»شدن صورت مجدّر داشتن گیتی ار کوهی شود از جرم، باللَّه می‌توان کاهی از مهر تو با آن ‌کُه برابر داشتن کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر جاری از خونِ بداندیشانِ کافر داشتن؟ کی تواند جز تو کس یک ضربتِ شمشیر او از عبادت‌های جنّ و انس برتر داشتن؟ کی تواند جز تو کس در روزِ کین افلاک را پرخروش از نعره‌ی "الله اکبر" داشتن؟ کی تواند جز تو کس در عهدِ مَهد از پردلی اژدهایی را به یک قوّت دوپیکر داشتن؟ شاه ما را میر شاهان ‌کن‌ که باید مر تو را هم ز شاهان لشکر و هم‌ میرِ لشکر داشتن خسرو غازی، محمّدشه‌، که در سنجار دهر ننگش آید خویش را هم‌سنگِ سنجر داشتن رشکم آید مدح او گویم که شاهان بشنوند کز گدایان ‌گنج را باید مستّر داشتن نه خجل ‌گردم ز مدح او، که دانم ذرّه را نیست امکان مدح مهر چهر خاور داشتن سال عمرش قرن‌ها بادا ز حشر آن‌سوتَرَک تا که برْهد ز انتظار روز محشر داشتن شه ‌چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر، پیر ای سکندر، لازم است این خضر رهبر داشتن Marsiat مجتهدالشعرا حکیم میرزا حبیب‌الله #قاآنی_شیرازی
345
14
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک #تبری #قصیده (نیم اول) در مدح هژبر سالب علی بن ابی‌طالب صلوات ا‌لله و سلامه علیه ‌گوید: رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن ناجوانمردی‌ست چون جانوسیار و ماهیار یار دارا بودن و دل با سِکندر داشتن یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن شِکّرستان ‌کن درون از عشق؛ تا کی بایدت دست حسرت چون مگس از دور بر سر داشتن؟! بندگی کن خواجه را تا آسمان بر خاک تو از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق، پرخون کن دو چشم هست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن تا کی از نقل کرامت‌های مردان بایدت عشوه‌ها همچون زنان در زیر چادر داشتن؟ از کرامت عار آید مرد را، کانصاف نیست دیده از معشوق بربستن، به زیور داشتن گرچه گاهی از پی بوجهل‌جهلان لازم است ماه را جوزا نمودن، سنگ را زر داشتن عَمْرو را حاصل چه از نقل کرامت‌های زید جز که بر نقصان ذات خویش مَحضر داشتن؟ خود کرامت شو؛ کرامت چند جویی زآن و این تا توانی برگِ بی‌برگی میسر داشتن؟ چرخ اگر گردد به فرمانت بر آن هم دل مبند ای برادر، کار طفلان است فِرفِر داشتن از نبی باید نبی را خواست، کز بوجهلی است چشم اعجاز و کرامات از پیمبر داشتن عارفْ اشیا را چنان خواهد که یزدان آفرید قدرت از یزدان چرا باید فزون‌تر داشتن؟ گنج شو، نَه گنج جو! خوش‌تر کدام؟ انصاف ده طعم شِکّر داشتن یا طمْعِ شِکّر داشتن؟ در سرِ هر نیش خاری صدهزاران جنت است چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن؟ مردم‌ِ چشم جهان شو تا توان در چشم خلق خویش را در عین تاریکی منوّر داشتن دیدن خلق است فرض و دیدن حق فرض‌تر دیده باید گاه احول، گاه اعور داشتن ظلّ یزدان بایدت بر فرق، نَه ظلّ همای تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن پرتو حقّ است در هر چیز، ماهی شو به طبع تا ز آب شور یابی طعم‌ کوثر داشتن کوش «قاآنی» که رخش هستی آری زیر ران چند خواهی چون امیران اسب و استر داشتن؟ تن‌ رها کن تا چو عیسی بر فلک ‌گردی سوار ورنه‌ عیسی می‌نشاید شد ز یک خر داشتن میخِ مرکب ر‌ا به‌ گِل زن، نه به دل! ‌کآسان بود در لباس خسروی خود را قلندر داشتن دل سرای حق بود، در سروبالایان مبند سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم خویش باید گاه ماهی‌ گه سمندر داشتن گوهر جان را به‌دست آور، که‌ زنگی‌بچه را می‌نیفزاید بها از نامِ جوهر داشتن هم دو جعفر بود کاین صادق بُد آن ‌کذاب بود نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن چون قلم از سر قدم ساز از خموشی گفتگو گر نمی‌خواهی سیه‌رویی چو دفتر داشتن رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن همچو احمد پای تا سر گوش باید شد تو را تا توانی امتثال حکم داور داشتن امر حق فوری‌ست، باید مصطفی را در غدیر از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن بایدش دست ‌خدا را فاش بگرفتن به دست روبهان را آگه از سهمِ غضفر داشتن ذات حیدر افسر لولاک را زیبد گهر تاج را نتوان شَبَه بر جای گوهر داشتن از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن؟ نیستی معذور باللَّه گَرْت باید ز ابلهی عیسی‌ِ جان‌بخش را هم‌سنگ عازر داشتن Marsiat مجتهدالشعرا حکیم میرزا حبیب‌الله #قاآنی_شیرازی
271
15
#تبری #رباعی گفتی که از آن چهار کسِ بی‌تزویر بر خلق کدام‌یک به‌حقّند امیر من شاعرم و جز این ندانم که به شعر مقصد ز رباعی است مصراع اخیر Marsiat نورالدین محمد #نجیب_کاشانی
245
16
#تبری #رباعی گفتی که از آن چهار کسِ بی‌تزویر بر خلق کدام‌یک به‌حقّند امیر من شاعرم و جز این ندانم که به شعر مقصد ز رباعی است مصراع اخیر Marsiat نورالدین محمد #نجیب_کاشانی
1
17
دو بیت در #تبری روز محشر که خداوند جهان از سر لطف درِ جنّت به غلامان علی بگشاده‌ست ای محبان فلانیّ و فلان، غم مخورید که خدا بهر شما هم درکی بگشاده‌ست Marsiat • مستفاد از درگاه مدایح و مراثی
330
18
#غزل در #تبری شهی که بگذرد از نُه سپهر افسر او اگر غلام علی نیست، خاک بر سر او علیّ عادل والا، امیر عرش‌جناب که هست خسروِ خاور کمینه‌چاکر او در مدینه‌ی علم، آن‌که از کمال شرف فتاده‌اند سران همچو خاک بر در او ز قید خسروی هر دو کون آزاده است کسی که از دل و جان شد غلام قنبر او محبت شه مردان مجو ز بی‌پدری که دست غیر گرفته‌ست پای مادر او شها! غلامِ تو «بیرم» گر از محبت تو شده‌ست سلطنتِ ظاهری میسر او، ولی به خاک درت چون رخ نیاز نسود از آن چه سود که بر چرخ سود افسر او؟ Marsiat #بیرم‌خان_هندی
340
19
#غزل در #تبری شهی که بگذرد از نُه سپهر افسر او اگر غلام علی نیست، خاک بر سر او علیّ عادل والا، امیر عرش‌جناب که هست خسروِ خاور کمینه‌چاکر او در مدینه‌ی علم، آن‌که از کمال شرف فتاده‌اند سران همچو خاک بر در او ز قید خسروی هر دو کون آزاده است کسی که از دل و جان شد غلام قنبر او محبت شه مردان مجو ز بی‌پدری که دست غیر گرفته‌ست پای مادر او شها! غلامِ تو «بیرم» گر از محبت تو شده‌ست سلطنتِ ظاهری میسر او، ولی به خاک درت چون رخ نیاز نسود از آن چه سود که بر چرخ سود افسر او؟ Marsiat # بیرم‌خان_هندی
1
20
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #مثنوی عشق‌بازی کار هر شیاد نیست این شکارِ دامِ هر صیاد نیست عاشقی را قابلیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است عشق از معشوقْ اول سر زند تا به عاشق جلوه‌ی دیگر کند تا به حدی که بَرَد هستی از او سر زند صد شورش و مستی از او شاهدِ این مدّعیٰ خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر روز عاشورا در آن میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق بارالها! این سرم، این پیکرم این علمدار رشید، این اکبرم این سکینه، این رقیه، این رباب این عروسِ دست و پا از خون خضاب این من و این ساربان، این شمر دون این تن عریان میان خاک و خون این من و این ذکرِ 'یا رب یا رب'ـَم این من و این ناله‌های زینبم پس خطاب آمد ز حق کای شاه عشق! ای حسین، ای یکه‌تاز راه عشق! گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده برکش، من به تو عاشق‌ترم غم مخور که من خریدار تواَم مشتری بر جنس بازار تواَم هرچه بودت داده‌ای در راه ما مرحبا! صد مرحبا! خود هم بیا خود بیا که می‌کشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پاانداز تو لیک خود تنها نیا در بزم یار خود بیا و اصغرت را هم بیار خوش بوَد در بزم یاران بلبلی خاصّه در منقار او باشد گلی خود تو بلبل، گل علیّ اصغرت زودتر بشتاب سوی داورت Marsiat #ناصرالدین_شاه
337