fa
Feedback
مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه

مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه

رفتن به کانال در Telegram

"پایگاه تخصصی مدح و مرثیه" منتظر نظراتتان هستیم 💌 📬 http://t.me/marsiat?direct 📝 instagram.com/marsiat_poem

نمایش بیشتر
1 891
مشترکین
+124 ساعت
+8147 روز
+83530 روز
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+1 654
در 2 کانال‌ها
ژوئن '26
+73
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+101
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+33
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+33
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+571
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
30 ژوئیه0
29 ژوئیه+1
28 ژوئیه+573
27 ژوئیه+148
26 ژوئیه+183
25 ژوئیه+112
24 ژوئیه+70
23 ژوئیه0
22 ژوئیه0
21 ژوئیه+1
20 ژوئیه0
19 ژوئیه+200
18 ژوئیه+119
17 ژوئیه+115
16 ژوئیه0
15 ژوئیه+4
14 ژوئیه+104
13 ژوئیه+2
12 ژوئیه0
11 ژوئیه0
10 ژوئیه+1
09 ژوئیه+1
08 ژوئیه+1
07 ژوئیه+5
06 ژوئیه+2
05 ژوئیه+1
04 ژوئیه+2
03 ژوئیه+4
02 ژوئیه+1
01 ژوئیه+4
پست‌های کانال
#اربعین #مثنوی کاروان باز آمد از شام بلا تا سر راه حجاز و کربلا ساربان گفتا به زین‌العابدین کای امام و پیشوای ساجدین این طریق کربلا و این حجاز حکم فرما رو کجا آریم باز گفت مولا: حکم، حکم زینب است آن‌که روز باطل از نطقش شب است هر کجا این کاروان رو می‌نهد عمّه‌ی سادات فرمان می‌دهد ساربان مبهوت از آن قدر و جلال راه خود را کرد از زینب سؤال گفت زینب: جان من در کربلاست جان من، جانان من در کربلاست کربلا، باغ گل یاس من است لاله‌ی آن، دست عبّاس من است کربلا، بیت‌اللَّهِ عشق و وفاست خیمه‌گاهش مروه، گودالش صفاست کربلا، منظومه‌ای از اشک و آه گِرد یک خورشید، هفتاد و دو ماه لاله‌های پرپر من کربلاست اصغر من، اکبر من، کربلاست ساربان، آهنگ رفتن ساز کن چون مَلَک تا کربلا پرواز کن دست حیرت، ساربان بر لب گرفت با ادب دستور از زینب گرفت کاروان آهنگ رفتن ساز کرد کربلا آغوش خود را باز کرد کای گرامی‌آلِ ختم‌المرسلین "فَادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنین" خاک من آغشته با مُشک شماست آب من خون بر لب خشک شماست وای بر من از دل بی‌تابتان! تشنه بودید و ندادم آبتان آب می‌زد موج و من افروختم از تلظّی‌های اصغر سوختم ز اشتیاق یاس‌های نیلگون از مزار عاشقان جوشید خون زخم‌زخم خامس آل عبا این ندا می‌داد: خواهر! مرحبا ای فرات از کام عطشانت خجل ای حسین از چشم گریانت خجل بر سر قبرم گلاب آورده‌ای تشنه‌ام دیدیّ و آب آورده‌ای بشکن این بغضی که داری در گلو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو بر حسینت شام را توصیف کن از خرابه رفتنت تعریف کن از درخت خشک و سنگ و سر بگو از لب و از چوب و طشت زر بگو صورت خورشید و نوک نی چه بود؟ قصّه‌ی قرآن و بزم می چه بود؟ جان من، بنشین و حرف دل بگو از جبین و چوبه‌ی محمل بگو به! چه بزمی! بزم اشک و ماتم است جمعتان جمع است، یک کودک کم است خواهرم، من با تو بودم همسفر تو به پا می‌کوفتی ره، من به سر غیر آن یک شب که بودم در تنور این چهل منزل نبودم از تو دور من به کوفه پیش‌پیش محملت خوانده‌ام قرآن به تسکین دلت من به زیر چوب در شام بلا گریه کردم بر تو در طشت طلا من در آن ویرانه آن شب با سرم سر زدم هم بر تو، هم بر دخترم یاد داری با تو گفتم این کلام 'ای امانت‌دار مظلومم سلام'؟ یاد داری آن دل شب، خواهرم! از شتر افتاد تنها دخترم؟ من ز نوک نیزه با افغان و آه در قفای کاروان کردم نگاه دخترم با دست زینب دفن شد مثل زهرا مادرم، شب دفن شد زینبم، خوب آمدی، خوب آمدی بار دیگر پیش محبوب آمدی گرچه سرو قامتت از غم خم است غم مخور، عمر تو بعد از من کم است یا اخا، دستی برون از خاک کن اشک چشم زینبت را پاک کن ای به زینب در یم خون هم‌سخن، از گلوی چاک‌چاک خویشتن ای تکلّم کرده پنهانی سرت، زیر چوب خیزران با خواهرت گرچه دیدم محنت ایّام را فتح کردم کوفه را و شام را خصم، پای گریه‌ی ما خنده کرد صوت قرآن تو ما را زنده کرد خطبه‌ی من، کار صد شمشیر کرد سوره‌ی کهف تو را تفسیر کرد تا سرت بر نوک نی قاری نشد خون ز پیشانیّ من جاری نشد هیچ دانی داغ تو با من چه کرد؟ هیچ پرسی با دلم دشمن چه کرد؟ آن به فرقت بر سر نی سنگ زد دیگری پیش ربابت چنگ زد جای گل می‌ریخت در آن سرزمین سنگ بر ما از یسار و از یمین آن‌که جسمت را به خون آغشته بود کاش اوّل زینبت را کشته بود کاش تیری کز‌ کمان خصم جَست جای تو بر قلب زینب می‌نشست کاش من جای تو، ای خورشیدِ نور می‌نهادم چهره بر خاک تنور کاش آن‌کو چوب می‌زد بر لبت شرم می‌کرد از نگاه زینبت کاش می‌مردم، نمی‌رفتم وطن تا ز شش یوسف برم یک پیرهن کاش می‌شد بوسه‌ای در قعر خاک می‌زدم بر آن گلوی چاک‌چاک من که بر گِرد امامم سوختم پشت در از مادرم آموختم
Marsiat
غلامرضا سازگار #میثم

2
#اربعین #مثنوی کاروان باز آمد از شام بلا تا سر راه حجاز و کربلا ساربان گفتا به زین‌العابدین کای امام و پیشوای ساجدین این طریق کربلا و این حجاز حکم فرما رو کجا آریم باز گفت مولا: حکم، حکم زینب است آن‌که روز باطل از نطقش، شب است هر کجا این کاروان رو می‌نهد عمّه‌ی سادات فرمان می‌دهد ساربان مبهوت از آن قدر و جلال راه خود را کرد از زینب سؤال گفت زینب: جان من در کربلاست جان من، جانان من در کربلاست کربلا، باغ گل یاس من است لاله‌ی آن، دست عبّاس من است کربلا، بیت‌اللَّهِ عشق و وفاست خیمه‌گاهش مروه، گودالش صفاست کربلا، منظومه‌ای از اشک و آه گِرد یک خورشید، هفتاد و دو ماه لاله‌های پرپر من کربلاست اصغر من، اکبر من، کربلاست ساربان، آهنگ رفتن ساز کن چون مَلَک تا کربلا پرواز کن دست حیرت، ساربان بر لب گرفت با ادب دستور از زینب گرفت کاروان آهنگ رفتن ساز کرد کربلا آغوش خود را باز کرد کای گرامی‌آلِ ختم‌المرسلین "فَادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنین" وای بر من از دل بی‌تابتان! تشنه بودید و ندادم آبتان آب می‌زد موج و من افروختم از تلظّی‌های اصغر سوختم ز اشتیاق یاس‌های نیلگون از مزار عاشقان جوشید خون زخم‌زخم خامس آل عبا این ندا می‌داد: خواهر! مرحبا ای فرات از کام عطشانت خجل ای حسین از چشم گریانت خجل بر سر قبرم گلاب آورده‌ای تشنه‌ام دیدیّ و آب آورده‌ای بشکن این بغضی که داری در گلو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو بر حسینت شام را توصیف کن از خرابه رفتنت تعریف کن از درخت خشک و سنگ و سر بگو از لب و از چوب و تشت زر بگو صورت خورشید و نوک نی چه بود؟ قصّه‌ی قرآن و بزم می چه بود؟ جان من، بنشین و حرف دل بگو از جبین و چوبه‌ی محمل بگو به! چه بزمی؟ بزم اشک و ماتم است جمعتان جمع است، یک کودک کم است من در آن ویرانه آن شب با سرم سر زدم هم بر تو، هم بر دخترم خواهرم، من با تو بودم همسفر تو به پا می‌رفتی این ره، من به سر غیر آن یک شب که بودم در تنور این چهل منزل نبودم از تو دور گرچه سرو قامتت از غم خم است غم مخور، عمر تو بعد از من کم است یا اخا، دستی برون از خاک کن اشک چشم زینبت را پاک کن ای به زینب در یم خون هم‌سخن، از گلوی چاک‌چاک خویشتن ای تکلّم کرده پنهانی سرت، زیر چوب خیزران با خواهرت گرچه دیدم محنت ایّام را فتح کردم کوفه را و شام را خصم، پای گریه‌ی ما خنده کرد صوت قرآن تو ما را زنده کرد خطبه‌ی من، کار صد شمشیر کرد سوره‌ی کهف تو را تفسیر کرد تا سرت بر نوک نی قاری نشد خون ز پیشانیّ من جاری نشد هیچ دانی داغ تو با من چه کرد؟ هیچ پرسی با دلم دشمن چه کرد؟ آن به فرقت بر سر نی سنگ زد دیگری پیش ربابت چنگ زد جای گل می‌ریخت در آن سرزمین سنگ بر ما از یسار و از یمین آن‌که جسمت را به خون آغشته بود کاش اوّل زینبت را کشته بود کاش تیری کز‌ کمان خصم جَست جای تو بر قلب زینب می‌نشست کاش من جای تو، ای خورشیدِ نور می‌نهادم چهره بر خاک تنور کاش آن‌کو چوب می‌زد بر لبت شرم می‌کرد از نگاه زینبت کاش می‌مردم، نمی‌رفتم وطن تا ز شش یوسف برم یک پیرهن کاش می‌شد بوسه‌ای در قعر خاک می‌زدم بر آن گلوی چاک‌چاک من که بر گِرد امامم سوختم پشت در از مادرم آموختم Marsiat غلامرضا سازگار #میثم
1
3
#اربعین لنگان همی‌روم ز پی کاروان دوست تا هرکه دید گویدم از کاروانمی ای شاه تاجور، سگ خود خوان مرا، که نیست یارای آن‌که گویمت از دوستانمی • متن کامل •
141
4
#حضرت_سکینه سلام الله علیها قسمتی از #ترکیب_بند در شهر شام با لب خشک و دل کباب یک شب سکینه رفت چو بخت خودش به خواب باغی به خواب دید که می‌بود لاله‌اش پرداغ‌تر ز زخم تن شاه مستطاب از فرط ژاله دیده‌ی گل‌های نرگسش مانند چشم زینب خونین‌جگر پُرآب سَروَش سهی چو قامت رعنای اکبری نخلش بلند چون قد عبّاس کامیاب هم سُنبلش به‌سان یتیمان گشوده‌مو هم بلبلش چو قلب اسیران در اضطراب آنجا سکینه ختم رسل را ستاده دید جمعی رُسُل به همره آن شاهِ شیخ و شاب بر کف گرفته تیغ، سواری به پیش رو تیغی چو ذوالفقار و سواری چو بوتراب در آن چمن بدید یکی قصر زرنگار چون قبّه‌ی رفیعه‌ی شاهِ فلک‌قُباب زهرا نشسته بود در آن قصرِ ازهری با چشم اشکبار و به مژگانِ پُرحباب بودش به دستْ پیرُهن پاره‌پاره‌ای از نیزه و خدنگ، ز خون سربه‌سر خضاب آمد سکینه شکوه‌کنان پیش فاطمه وز خون دل فشاند به گلگونه‌اش گلاب گفتا: مگر که نیست تو را آگهی به خُلد، زین ظلم بی‌حساب؟ اَیا مادرِ حساب! نشنیده‌ای که کشته شده نور عین تو با حلق خشک و چشم تر و سینه‌ی کباب؟ نگرفت نور عین تو را وقت بی‌کسی غیر از دو چشمْ حلقه نمودن کسی رکاب بر سوز سینه‌اش نرسیده‌ست کس به دهر غیر از دم سِنان و به‌جز ناوَک شهاب اینک سر حسین تو آمد به شهر شام تابان چو آفتاب، کجا شام و آفتاب؟ بر تشت زر نهاد سرش را یزید شوم چوبش زند به لعل لب و می‌خورد شراب با کفر خویش، دعوی اسلام می‌کند! چشم ثواب دارد از این کار ناصواب در شهر شام، پردگیان حسین ببين، بی‌پرده و حجاب، نگر شرم و بین حجاب! نوعی غبار فتنه به‌پا خاست در جهان کز روی ما نماند به‌جز گردِ غم نقاب سیراب بین ز چشم تر ما گلوی خشک پرآب بین ز آبله‌ی پای ما حباب زهرا به ناله گفت که ای طفل بی‌پدر دیگر مرا شنیدن حرف تو نیست تاب برگو کجاست منزل و مأوایتان بـه شام؟ گفتا: به خانه‌ای چو دلِ بی‌کسان خراب گفتا: غذای روز شما؟ گفت: خون دل گفتا: چراغ شام شما؟ گفت: ماهتاب گفتا: چه بالشِ سرتان؟ گفت: خشت و سنگ گفتا: چه فرش منزلتان؟ گفت: از تراب گفتا: ز کیست شکوه‌ی تو؟ گفت: از یزید گفتا: ز چیست ناله‌ی تو؟ گفت: بهر باب گفتا: که شانه زد به سرت؟ گفت: گَرد غم گفتا: که شست گرد رخت؟ گفت: اشک ناب گفتا: کنی تو صبر؟ بگفتا که صبر کو؟ گفتا: روی به خواب؟ بگفتا کجاست خواب؟ گفتا: که دستگیر شما گشت ای اسیر؟ گفتا که بند آهن و زنجیرِ پُر ز تاب گفتا: کبودی رخ تو چیست ای یتیم؟ گفتا ز ضرب سیلی شمر، ای فلک‌جناب گفتا: برای آب ز کس کرده‌ای سؤال؟ گفتا: بسی نمودم و نشنیده‌ام جواب پس آن یتیم با همه دردِ نگفته‌اش بیدار شد ز خواب خوش از بخت خفته‌اش Marsiat میرزا محمود #فدایی_مازندرانی
166
5
سلام علیکم. یا علی مدد. گویا یکی از دوستان -ان‌شاءالله- با نیت رونق این درگاه، صدتا صدتا کاربر تقلبی می‌فرستند (ممبر فیک می‌زنند) و زحمت پاک کردن آن‌ها را بر دوش بنده می‌گذارد. متأسفانه در اثنای این امر، اشتباهاً بعضی از سروران هم حذف می‌شوند و باز هم خجالت و شرمندگی‌اش برای بنده می‌ماند. خواستم از این دوستمان گله‌ای کنم. امید که تجدید نظر فرمایند. هرکه ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد عشق باشد.
240
6
#امام_زمان عجل الله فرجه الشریف #غزل هزار خرمنِ گل در رهش ز بوسه بچینم اگر ز پرده درآید نگار پرده‌نشینم نه غیر عشق رخ اوست سرنوشتم از اوّل ببین به چشم بصیرت خطوط لوح جبینم فتد به جام بلورینِ دل چو نقشِ جمالت رود ز یاد، حدیث نگارخانه‌ی چینم به روز واقعه گر منظرم جمال تو باشد ز دل رود غم آشوب روز بازپسینم نیَم کلیم که باشد به طور قرب مقامم ولی به وصف تو مدلول "لایکادُ یُبینَ"م تو آفتابی و من ذرّه‌وار جذب جمالت تو نور چرخ جلالیّ و من غبار زمینم حیات را چه صفایی به دور دوری رویت؟ خوشا ز مرگ اگر جلوه‌ی جمال تو بینم نداد همّت من تن به منّت همه‌عالم ولیک هستی خود را به نعمت تو رهینم همه ولای تو هستم، همه ز جام تو مستم هزار شکر خدا را که آفریده چنینم بوَد ز خوان نوالِ تو هرچه هست نصیبم مقیم کوی تو هستم به هر کجا که نشینم نیَم چو خضر پی آب زندگی، که ز لعلت چشانده‌اند به روز ازل زلال مَعینم کجا روم ز حریمت؟ که عشق توست سرشتم دوای خود ز که جویم؟ که با غم تو عجینم صبا، سلام ز «عابد» رسان به کوی نگاری که تار طرّه‌ی او هست رشته‌ی دل و دینم Marsiat محمد خیابانی #عابد_تبریزی
217
7
#الشام چراغ دوده‌ی طاها فلک به یثرب کُشت ز قصر شام سرآورد دود انجمنش! زمانه گلشن زهرا چنان به یغما داد که بار قافله شد ارغوان و یاسمنش • متن کامل •
326
8
#الشام قسمتی از #ترکیب_بند چون شام گشت آل پیمبر مقامشان از چاشتگاه کوفه بتر گشت شامشان از دُردِ دَرد و زهرِ غم و شربتِ فراق کرد آنچه داشت ساقی دوران به جامشان یک صبح و شامِ حشر، شفاعت بُوَد جزا یک صبح تا به شام، عقوبت به شامشان صید حرم به شام کشید آسمان، چرا اندیشه‌ای نداشت ز صید حرامشان؟ منزل: خرابه، فرش: زمین، سقف: آسمان در شام شد ز کوفه فزون احتشامشان خواند اهل بیت را و سر شاه را یزید در طشت زر نهاد پیِ احترامشان شد محشری به‌پا چو عیان گشت سر یلی طالع شد آفتاب قیامت به شامشان آن روز، خلقْ آل نبی را شناختند کآورد آن لعین به صف خاص و عامشان بُد شامشان ز کوفه بتر، کوفه‌شان ز شام ز احوال شام و کوفه شمارم کدامشان؟ کُشت و گرفت و بُرد و به تاراج داد و سوخت مرد و زن و لباس و جهیز و خیامشان با آنچه کرد، کرد پشیمانی آشکار صیدی نداشتند که می‌کرد رامشان اندیشه‌ای ز جور و جفا آن لعین نداشت بودش سر ستیزه، قضا بیش از این نداشت Marsiat میرزا محمدشفیع #وصال_شیرازی
392
9
#دیر_راهب
496
10
#الشام #غزل چون کاروان دشت بلا ره به شام کرد صبح امید اهل حرم رو به شام کرد قوم یهود از پی تأیید کیش خویش سجاد را به بستن دست اهتمام کرد چرخ دنی نگر که به کام سگان دون لب‌تشنه آهوان حرم را به دام کرد! خاصّان سایه‌پرور سبط رسول را خورشیدوار جلوه‌گر بزم عام کرد آل زیاد را به سراپرده داد جای سبط رسول را شرر اندر خیام کرد گسترد بر یزید لعین بستر حریر بالینِ سیّدِ حرم از خشتِ خام کرد بیدار کرد فتنه‌ی خوابیده در جهان تا خواب را به دیده‌ی زینب حرام کرد «نیّر» شرر به خرمن اهل جهان فکند از آتشی که تعبیه اندر کلام کرد Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
570
11
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک #قصیده در مدح آن حضرت و رثای سیدالشهدا علیه السلام تویی آن مبارز صف‌شکن که به شأنت آمده "لا فتی" که به کفر خط فنا زدی به دم حُسامِ به شکلِ لا تویی آن حدوث که از قِدَم چو زدی به تخت ازل قَدَم ازل و ابد همه از قِدَم ز تو ره گرفته از اعتلا تو امیر کشور وحدتی، تو نهنگ قلزم قدرتی تو اراده‌ای، تو مشیّتی به ظهور جمله‌ی ماسوا تویی آن یداللَّهِ باسطه که شده‌ست از تو به ضابطه همه قبض و بسط جهانیان، چه از ابتدا، چه از انتها نه ز حق به خلقْ ولی تویی، ز نبی همین نه وصی تویی به خدا که کنز خفی تویی، به ظهور آمدی از خفا تو اگر به مُلک عیان قدم نزدی ز عرصه‌گه قِدَم ز جهانیان نگرفته کس سوی کبریا ره اهتدا به صفات حق که تو مظهری، بشری عیان که تو داوری اگرت نبود مُسَتّری به حجاب "لَو کشف الغطا" به مقام خلوت لامکان که نبی به حق شده میهان تو سخن‌سرا و تو میزبان به مقام خلوت کبریا نه بهشت خواهم و نه نِعَم، نه سقر شناسم و نه نقم نه کنشت جویم و نه حرم، شده با ولای تو اکتفا تو چرا به این‌همه جاه و فر نکنی به کرب‌وبلا گذر؟ که به خاک و خون شده غوطه‌ور بدن حسین تو از جفا بنگر به سرو سهی‌قدان که چنان شدند به خون تپان بنما سرشک به خون روان که شده حسین تو سرجدا بنگر که سوخته باغ دین ز سَموم فتنه‌ی مشرکین بشنو ز زینب دل‌غمین تو نوای ناله‌ی "یا اخا" شده از تپانچه‌ی خصم دون رخ کودکان همه نیلگون ز برای جرعه‌ی آب و نان، همه در فغان، همه در نوا سر نوخطان ز جفا به نی، همه گلرخان به نوا ز پی شده یک به ناله‌ی "یا بُنِی" دگری به ناله‌ی "یا ابا" همه خون‌فشان ز غم از بصر، همه تشنه‌کام و برهنه سر همه دل‌شکسته و بسته پر به میان فرقه‌ی اشقیا بِکَش آن حُسام شررفشان، بگذر به جانب غم‌کشان برهان تو عابد خسته‌جان ز جفای زمره‌ی اعدیا Marsiat میرزا محمود #فائز_مازندرانی
505
12
#حضرت_زینب سلام الله علیها #غزل زبان حال از قول آن حضرت به جناب سیدالشهدا علیه السلام کدام قصه دهم شرح و زارزار بنالم؟ ز جور شمرِ دَغا یا ز هجر یار بنالم؟ کدام سرو به بالای نازنین تو مانَد که من به سایه‌ی آن سروِ جویبار بنالم؟ هزار سال گَرَم باشد عمر، ای گلِ رعنا به یاد روی تو هر لحظه چون هَزار بنالم چو از کنار تواَم دور داشت چرخ جفاجو شَوَم به یادِ کنارت، به هر کنار بنالم کجا روم؟ چه کنم؟ درد خویشتن به که گویم؟ به‌جز تو پیشِ که -ای شاه تاجدار- بنالم؟ گرم زمانه رهایی دهد ز قیدِ مخالف روم چو آهوی وحشی به کوهسار بنالم نداد شمر امانم که در برِ تو زمانی به روزگارِ خود از جورِ روزگار بنالم گرم حیات بماند، روم به تربت مادر ز دست شمر جفاجوی نابکار بنالم Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
399
13
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #مثنوی - آمدنِ طایفه‌ی بنی‌اسد در صحرای کربلا برای دفنِ شهدا (بخش دوم) گفتند که این جوان کدام است؟ کآب از پسِ مرگ او حرام است صدپاره تنش کبابمان کرد زآب مژه غرقِ آبمان کرد مادَرْش مباد با چنین سوز تا کشته ببیندش بدین روز چون چشمِ سوار بر وی افتاد آتش بگرفت و از پی افتاد می‌گفت و ز دیده اشک می‌ریخت وز دیده به رخ دو مشک می‌ریخت: کاین پاره‌پسر که ریزریز است در پیش پدر بسی عزیز است این نوگلِ گلشنِ امام است فرزند حسینِ تشنه‌کام است از نسلِ مِهین‌پیمبر است این ناکام، علیّ اکبر است این جمعی دگر آمدند جوشان رخساره پرآب و دل خروشان گفتند: تنی به پای آب است کآب از لبِ خشک او کباب است دست از سرِ دوش‌ها گسسته پس دست به خونِ خویش شسته چون دیده به دام پای بستش مرگ آمده و گرفته دستش قد سرو و تنی چو سروِ صدچاک چون سایه‌ی سرو، خفته برخاک از زخم سَنان و خنجر و تیر صدپاره تنش شده زمین‌گیر بگسسته میان و یال کتفش از جای نمی‌توان گرفتش گفت این تنِ میرِ نامدار است عبّاسِِ دلیر نامدار است می‌گفت ز هر تنی نشانی گِردش عربان به نوحه‌خوانی هر گوشه نشان ز شاه می‌جُست در خیلِ ستاره، ماه می‌جُست تا بر تنِ شه گذارش افتاد رفت از خود و در کنارش افتاد گفت: ای تن بی‌سر! این چه حال است؟ ای کشته‌ی خنجر! این چه حال است؟ ای پیکر پاک! این چه روز است؟ ای خفته به خاک! این چه سوز است؟ ای کشته! سرت کجا فتاده‌ست؟ بی‌سر بدنت کجا فتاده‌ست؟ بر تن ز چه پیرهن نداری؟ پیراهن چه؟ که تن نداری! نه دست و نه آستین، نه جامه سرداده به خصم با عمامه Marsiat شیخ مفید میرزا محمد #داوری_شیرازی
397
14
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #مثنوی - آمدنِ طایفه‌ی بنی‌اسد در صحرای کربلا برای دفنِ شهدا (بخش اول) چون قومِ بنی اسد رسیدند یک دشت تمام کشته دیدند شَه کشته، همه سپاه کشته یک طایفه بی‌گناه کشته صحرا همه لاله‌زار گشته یک کشته دو صد هَزار گشته باغی گل و سرو بار داده گل ریخته، سروها فتاده گل‌ها همه خونِ ناب خورده افسرده و آفتاب خورده هر گوشه تنی هزارپاره صدپاره یکی هزارباره هر سوی که شد کسی خرامان خون شهدا گرفت دامان سرها ز بدن جدا فتاده سرگشته به پیش پا فتاده صحرا تنِ کشته سربه‌سر بود از تن سرِ کشته دربه‌در بود گفتند که یا رب! این چه حال است؟ این واقعه خواب یا خیال است؟ اینان که ز سر گذشتگانند آدم نه، مگر فرشتگانند؟! گر آدمی، از چه سر ندارند؟ ور خود مَلَک، از چه پر ندارند؟ بی‌دست نبوده این بدن‌ها با این‌همه چاکِ پیرُهن‌ها این پا که ز تن جدا فتاده‌ست یا رب، بدنش کجا فتاده‌ست؟ این جسمِ بریده بر کدام است؟ تا کیست پدر، پسر کدام است؟ شه کو؟ به کجاست شاه‌زاده؟ وآن تازه‌خطانِ ماه‌زاده؟ زین چاک‌تنیّ و بی‌لباسی کند است نظر ز حق‌شناسی ماندند به کارِ خویش حیران یک چاک به دل، یکی به دامان کز دور، بلند گشت گردی آمد ز میانِ گرد، مردی دیدند به ره شترسواری خورشیدوَشی، نقاب‌داری ماتم زده‌ای سیاه‌جامه آشفته به سر یکی عمامه پیش آمد و زارزار بگریست چون ابر به نوبهار بگریست گفت ای عَرَبانِ میهمان‌دوست مهمان نشناختن نَه نیکوست این تشنه‌لبانِ پیرُهن‌چاک نشناخته چون نهید در خاک؟ اکنون که به خاک می‌سپارید من دانمشان، برِ من آرید گفتند چُنین که ره نمودی، وین عقده ز کارِ ما گشودی، ایزد به تو رهنمای بادا! ای مزد تو با خدای بادا! هرگز نشوی چو این عزیزان در داغِ عزیز، اشک‌ریزان خویشانِ تو این بلا نبینند این قصّه‌ی کربلا نبینند رفتند و ز هر طرف دویدند هر یک بدنی به‌بر کشیدند بردند تنی به پیش رویش جسمی، شده چاک چارسویش خونش به دلِ فَگار بسته وز خون به کَفَش نگار بسته تن: کوفته، سینه: چاک‌گشته نارفته به خاک، خاک گشته سر: کوفته، پا: به گِل نشسته تا فرق به خونِ دل نشسته گفتند که این شکسته‌تن کیست؟ این نوگلِ چاک‌پیرُهن کیست؟ گفت: این تنِ قاسم فگار است پورِ حسن است و تاجدار است کس دیده ز چرخِ آبنوسی یک روز چه مرگ و چه عروسی؟ دیدند تنی چو نونهالی بر خاک فتاده پایمالی باریک‌میان، سطبربازو با شیرِ سپهر، هم‌ترازو تیر آژَده پای تا به دوشش گلگون تنِ ارغوان‌فروشش پیکان به برش به سر نشسته تیر آمده تا به پر نشسته شمشیر نموده در دلش راه از سینه دریده تا تهی‌گاه دل جَسته برون که جای من نیست این خانه دگر سرای من نیست Marsiat شیخ مفید میرزا محمد #داوری_شیرازی
321
15
#حضرت_سکینه سلام الله علیها چند #دوبیتی زبان حال از قول آن حضرت به جناب #علی_اکبر برادر، ایمنم با تو در این دشت چو نالان‌بلبلی بر طَرفِ گلگشت خوشم با تو کنون، اما دریغا که باید رفتن و واهِشتن این دشت برادر، چون کَشَم تنگت در آغوش؟ که خود زخم است از پا تا بناگوش همه پیکان و تیر آید به خوابم چو شب گیرم خیالت را در آغوش برادر، گلشن از تو، گلخَن از من ره شام و جفای دشمن از من به گلگشتِ جِنان بالیدن از تو به کنج بی‌کسی نالیدن از من برادر، غم یکی بودی، چه بودی؟! اگر درد اندکی بودی، چه بودی؟! غریبیّ و یتیمیّ و اسیری از این سه گر یکی بودی، چه بودی؟! برادر، خواهری کِش باب دلسوز به دامن پرویدستی شب و روز چنان دور از تو پاکوب بلا شد که خون گرید به حالش دشمن امروز برادر، از جهان دل در تو بستم ز دنیا رشته‌ی الفت گسستم گلی ناچیده زین باغ، ای دریغا! ز دامان تو ببریدند دستم برادر، دردها در سینه دارم که بر خود سوزم و گفتن نیارم برادر، رفتی و آخِر ندیدی که چون شد کشته باب غمگسارم برادر، طاقتم باللَّه سر آمد بنای صبرم از پای اندر آمد سری بردار و یک‌دم در برم گیر که قاتل در کف اینک خنجر آمد برادر، چون مرا در دل نشیند، که سروی چون تو پا در گل نشیند؟ سری بردار و بنگر خواهرت را که چون بعد از تو در محمل نشیند Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
349
16
#حضرت_زینب سلام الله علیها #غزل زبان حال از قول آن حضرت آغشته‌به‌خون پیکر شاه مدنی بین دُرّه‌یْ نجفی رنگ عقیق یمنی بین چون پرده‌ی بادامْ کفن در تن اکبر گلگون‌کفنی بنگر و گل‌پیرُهنی بین هر گوشه کمین کرده به وی سخت‌کمانی صیاد خطاییّ و شکارش خُتَنی بین Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
336
17
دردا که زنده‌ام منِ نامهربان هنوز...
403
18
#حضرت_زینب سلام الله علیها #غزل زبان حال از قول آن حضرت برادر، بی‌تو در چشمم جهان تنگ است، می‌نالم فلک را بی‌سبب با من سر جنگ است، می‌نالم به صیدِ آشیان‌گم‌کرده‌مرغِ بی‌پر و بالی ز هر سو دامن قومی پر از سنگ است، می‌نالم نه زنجیر جفا بر گردنم تنگ است، از آن گویم که عَنقا را ز طوق آهنین ننگ است، می‌نالم بنالد بلبل از هجران گل، اما من از وحشت هنوزم دامن وصل تو در چنگ است، می‌نالم به جانان درد دل ناگفته ماند، ای اشک، امدادی! که دل در اضطراب از ناله‌ی زنگ است، می‌نالم برادرمرده را با ناله دمسازی کنند، اما سلامت‌بادِ من نای و دف و چنگ است، می‌نالم بیابان دور و مقصد ناپدید و رهزنان در پی جهان تاریک و ره پُرسنگ و پا لنگ لست، می‌نالم Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
435
19
اگر صبح قیامت را شبی هست، آن شب است امشب
361
20
#شام_غریبان #غزل می‌کشد سنگ به دل ناله به کُهسار امشب که غزالان حرم گشته گرفتار امشب طُرفه‌شوری‌ست در این پرده‌ی زنگار! مگر خیمه‌ی سلطنتی گشته نگونسار امشب؟ مانده در دست عدو قافله‌ی راه حرم! رفته در خواب مگر قافله‌سالار امشب؟! سیل خون راه فروبسته به سیاره مگر که فرو مانده همی ناقه ز رفتار امشب؟ پرزنان زآتش دل بضعه‌ی زهرای بتول همچو پروانه به دور سر بیمار امشب بانوان حرم عصمت و اِعزاز و عفاف همه در فکر سر کوچه و بازار امشب زینبِ زار در اندیشه‌ی بیدادِ سَنان غافل از حالت جمّال جفاکار امشب Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
408