منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
Repost from The Clamor Of Being
فلوبر در نامهای به لوئیز کوله نوشته بود هرگز نشده گهوارهای ببیند و به گور نیندیشد.
___
شبهای بیخوابی؛ الیزابت هاردویک.
مادر از اتاق بیرون آمد؛ با موهایی آشفته، پایی لنگان و چهرهای که درد، در آن موج میزد. بیرون آمد؛ با چشمهایی که درد، در آن فریاد میکشید. پشت سرش پدرم با عینکی در دست دنبالش میآمد، و اصرار میکرد برگههایی که دکتر داده است را مادرم بخواند. از مادرم خواهش، که بگذار برای زمانی دیگر، از پدرم اصرار که مهم است و باید بخوانی.
عینک را از دست پدرم گرفتم و ناخودآگاه روی چشمام گذاشتم، و بلافاصله چشمهایم به من گوشزد کردند که هنوز احتیاجی به کمک ندارند؛ عینک را روی پیشانیام سُر دادم و روی سرم گذاشتم و برگهها را از پدرم گرفتم. مادر گفت ترجیح میدهد روی مبل بخوابد تا توی اتاق و پدرم بالشت و پتو آورد و با نگاهی سراسر آه، پس زده شدنش را برای بار هزارم پذیرفت و به سمت اتاق رفت.
کنار مادرم که از درد روی مبل ولو شده بود، نشستم و دستش را میان دستهایم پنهان کردم، سعی کردم انگشتهایم را بهگونهای روی پوستش حرکت بدهم که بتوانم نبضش را بگیرم. نبضش بد بود. ولی با لبخند دستهایش را فشردم و گفتم: نبضات خیلی خوب میزند.
چشمهایش را بست و تقلا کرد صدای نالههای ناشی از دردش را نشنوم، ولی درد، در چهرهاش موج میزد. دستش را محکمتر فشردم، چشمهایش را محکمتر فشرد. بدون آنکه گریه کند، لب بگشاید و یا حتی پلک بزند، چهرهاش میگفت که من بغض دارم، بغض!
دست در موهای سفیدش کشیدم و قریانصدقهاش رفتم. شروع کردم به خواندن برگههایی که پدرم داده بود. نفهمیدم کی و کجا، ولی من، پدرم شده بودم. آنگاه جوانیام بود، که در ابتدا آرام و در نهایت با سرعت از من دور میشد.
مواردی که باید رعایت میکرد را یکی پشت دیگری میخواندم و او همانطور با چشمهای بسته در کنارم دراز کشیده بود.
زیرلب چیزی زمزمه کرد، گفتم جانم؟ و گفت: من، تمام شدهام! مادرم گفت من، تمام شدهام. و اشک روی صورتش لیز خورد. با نوازش بیشتر و فشردن دستهایش، به او گفتم که خوب میشوی، که درد میرود و جایاش خنده بر چهره نورانیات مینشیند.
ولی او اشک میریخت و میگفت تمام شدهام. حالا من مادرم شده بودم، و مادرم من. من دختری بیستدوساله بودم که جوانیام چندی پیش ترکم کرده بود و مادرم زنی پنجاه و چندساله که اختیار اشکهایش را از دست داده بود.
من مادرم بودم و هرچه از خودش یاد گرفته بودم را در گوشش زمزمه کردم. ولی او بیش از پیش اشک میریخت و درد میکشید.
لحظهای حس کردم که مادرم را از دست دادهام. که دست در دست، وقتی هنوز گرمای تناش روی پوستام میدود از پیشم رفته است. نفسام لحظهای رفت و با صدای مادرم به خودم آمدم. میگفت هیچ کاری برایام نکرده و ناراحت است. به او اطمینان میدهم حتی به دروغ، که او بهترین مادر دنیاست و باید بجنگد. اشک میریزد و خواهش میکند که بخوابم. روی آن یکی مبل دراز میشوم و چشم میدوزم به قفسهی سینه و نفس کشیدناش. باید تا صبح به او چشم بدوزم، به او که حق تمام شدن ندارد.
Repost from شاخسار
@shakhsaar
من میدانم که اندوه من برابر است
با اندوه سواری که سم اسبش را
با صدای خرد شدن آهسته خرد شدن برگها
اشتباه میکند
با شببویی
که تاریکیِ خود را از دست میدهد
با نارنجی
که تنها بر میز است.
#بیژن_الهی
از شعر «نیآمده»، دفتر جوانیها
How about
Holding a palm full of miracles
How about
Building a house on the moon
Do you really wanna go back in time?
Do you really wanna go back in time?
Do you really wanna go back in time?
@about_clair
Do you really wanna go back?
در آغوشم هستم. من خود را در آغوش گرفتهام، نه چندان با لطافت، اما وفادار، وفادار.
بکت
حتی اگر هزار بار دیگر تو را نبینم، احتیاج دارم بدانم جایی در این شهر کثیف ترسناک، در گوشهای از این جهنم سیاه، تو هستی و مرا دوست داری.
ارنستو ساباتو
جایی کافکا نوشته: عشق در نظر من آن است كه تو خنجری هستی كه من در درون خويش میچرخانم!
حالا من هرگاه این موسیقی را میشنوم و به تو فکر میکنم، گویی خنجر را بارها و بارها در قلبم فرو میکنم. و یاد میگیرم، یاد میگیرم که همهچیز خواهد گذشت.
@about_clair
هر کسی نقطە رویینی در تن خویش دارد و هر کسی یک چهره را از تمامی چهرهها بهتر میشناسد، و من همیشه چهرە تو را در برابر نقطە رویین تن خویش دیدهام. و اگر تنم در میان کرکسان حراج شده باشد، نقطە رویین تنم مدام در برابر چهرە تو ایستاده است. چرا که تو، آسمان قدیم من و چهرە شناختە من و عمق مفرغی خوابهای من و سیاهچال ظالم درون من هستی.
رضا براهنی
Repost from The Catcher in the Rye
غایب از نظر - لورکا - ترجمهی احمد شاملو
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چرا که تو دیگر مردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چرا که تو دیگر مردهای.
پاییز خواهد آمد، با لیسَکها
با خوشههای ابر و قُلههای درهمش
اما هیچ کس را سر آن نخواهد بود
که در چشمان توبنگرد
چرا که تو دیگر مردهای.
چرا که تو دیگر مردهای
همچون تمامی مردهگان زمین.
همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند
زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچ کس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را و لطف تو را
کمال پختهگی معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید
ــ خود اگر زاده تواند شد ــ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میموید
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد
به خاطر میآورم.
فدریکو خسوس گارسیا لورکا شاعر و نویسنده اسپانیایی چهارشنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۱۵ خورشیدی در ۳۸ سالگی به دست پارتیزانهای ملی در جنگ داخلی اسپانیا کشته شد.
آهنگهای جادهای بفرستید، برای یک مسیر طولانی که تنها باید سپری شه.
https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Comme une île déserte
Que recouvre la mer
Mes plages se dévident
Sans toi, sans toi.
@about_clair
