en
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

Open in Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

Show more
499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
Repost from N/a
«من آن قدر زیاد رؤیا بافته‌ام و کمتر زیسته‌ام که گاهی تنها سه ساله‌ام، اما روز بعد، اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد و تار، سیصد ساله‌ام. تو این طور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمی‌رسد که در آستا‌نهٔ آغاز زندگی هستی بی آن‌که حتی آن را بشناسی، و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرنی را که از آن خاطراتی مبهم و تأثیراتی جانگداز در دل داری روی دوش خود حس نمی‌کنی؟!» از ژرژ ساند به گوستاو فلوبر نوهان، ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۶ ➖(آوازهای کوچکی‌ برای ماه، ترجمه گلاره جمشیدی، نشر افق)

ماه با گوش‌های نحیف‌اش جولانی شکننده دارد این مهتاب لال برای خون من سر تکان می‌دهد و این گوزن که شاخ را به مصاف رود می‌برد نمی‌بیند نمی‌بیند فرود گرته‌هایی را که دم‌به‌دم شکل این بازو را تغییر می‌دهند. @about_clair هوشنگ چالنگی

Repost from N/a
خوب دوروبرتان را نگاه کنید: خون در رودخانه‌ها موج می‌زند، آن هم به خوبی و خوشی، مثل شامپاین. یادداشت‌های زیرزمینی

«تنی بی‌سر، به راه خود می‌رفت و راه‌رفتنش همانند سایر اعضای این گله‌ی بخت‌برگشته بود، و چنگ در گیسوان سرِ بریده‌ی خود زده و ا
«تنی بی‌سر، به راه خود می‌رفت و راه‌رفتنش همانند سایر اعضای این گله‌ی بخت‌برگشته بود، و چنگ در گیسوان سرِ بریده‌ی خود زده و این سر را چون فانوسی از دست آویخته بود؛ و به ما می‌نگریست و می‌گفت: «وای برمن!» از خود چراغی فرا راه خویش ساخته بود، و او و چراغش، دو تا به‌صورت یکی و یکی به‌صورت دوتا بودند؛ و چگونه چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ این را تنها آن‌کس می‌داند که چنین است. چون به پای پل رسید، بازوی خود را با سری که بر آن آویخته داشت بلند کرد تا سخنان خویش را به ما نزدیک‌تر آرد، و این سخنان چنین بود: "تو که زنده‌ای و به دیدار مردگان آمده‌ای، رنج جانکاه مرا بنگر و ببین که آیا عذابی گران‌تر از این می‌توانی یافت؟"» [کمدی الهی، دوزخ، سرود بیست‌وهشتم، طبقه‌ هشتم دوزخ: حیله‌گران، گروه نهم: نفاق‌افکنان] © Divine Comedy, 1860s. by Gustave Doré

مرسی که همش چیزای تکراری فرستادید. :)) «یک آه از سر ناامیدی»

چند مدته تمام کانال‌هایی که عضوم رو چک می‌کنم و به صورت رندوم از هرکدوم چندتا موزیک گوش می‌دم. به پلی‌لیستی که اسپاتیفای ساخته گوش می‌دم و یوتوب می‌گردم. ولی دیگه هیچی برام جوری نیست که بعد از شنیدنش دیوانه شم و شبانه‌روز گوشش بدم، لذا بسنده می‌کنم به موزیک‌های همین‌جا یا سیود مسیج‌ام اما حقیقتا یه چیز جدید می‌خوام، چیزی که خارق‌العاده باشه. خلاصه اینکه یاری برسونید. ممنونم. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

And I will lie, lie Keep it all together Lie, lie, lie.

And I will lie, lie Keep it all together Lie, lie, lie.

Repost from سادوماز
تعداد روزهایی که به خودکشی فکر کرده‌ام، بیش‌تر از روزهایی‌ست که زندگی کرده‌ام. با لبخندی ابدی، تقدیم به.

Cause I've never loved, I've never loved I've never loved, loved loved like you I've never loved I've never loved I've never loved I've never loved I've never loved like you I've never loved I've never loved .

‏بیا یک قبر بکنیم و هر دو لخت بشویم و برویم توی قبر. توی بغل هم دراز بکشیم و خاک‌ها را روی خودمان بریزیم و ساکت بخوابیم. تا آ
‏بیا یک قبر بکنیم و هر دو لخت بشویم و برویم توی قبر. توی بغل هم دراز بکشیم و خاک‌ها را روی خودمان بریزیم و ساکت بخوابیم. تا آخر دنیا ساکت بخوابیم تا بپوسیم و جدانشدنی بشویم. وگرنه، وگرنه، میبینی که چه چیزهایی دلم می‌خواهد. مرا ببخش. ____ از نامه‌ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان.

در برابر بی‌مهری آدم‌ها هیچ نمی‌گویم. سکوت و سکوت و سکوت. انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله‌اش را. @about_clair فروغ فرخ‌زاد

گویی بی‌مصرف‌ترین موجود روی زمین هستم. هر عامل بازدارنده‌ای که تا بحال مرا در جای خود نگه داشته است، در حال فرو ریختن بنظرم می‌رسد. با نااُمیدی محض و خشم، نه چندان علیه محیط اطرافم، یا علیه سرنوشتم و علیه آنچه بالای سر ماست، بلکه منحصراً و شدیداً علیه خودم، علیه خودم تنها، در اطرافم چرخ می‌زنم. کافکا.

در باد چیزی در من می‌میرد، هرقدر که زندگی می‌کنم باد می‌آید و می‌رود چیزی به جا نمی‌گذارد مگر گذشته خویش را گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی در گذشته من انگار تمام آشیانه‌های پرندگان پنجه‌های بازشده مهربان دست‌های توست دست‌هایت را برای پرنده‌ها، جا گذاشته‌ای ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد به همان دنیایی که در آن نه تو هستی و نه من که در آن، تنها، فکرهای سرد شده‌مان می‌توانند همدیگر را ببوسند دنیای خیال نیز غنیمتی‌ست وقتی که می‌گویند تو مرده‌ای تو کنار رفته‌ای از دنیا به مرزهایی که شبیه غرق شدن دریا در دریاست مثل این‌که همه حرف‌هایت را به گنجشک‌ها گفته‌ای به جوانه‌ها به درختان و سایه‌هاشان به خوشه‌های گندم تنها زمانی که می‌رسیدند و ترک بر می‌داشتند فکر نمی‌کردی که می‌شود میان این همه چیز دست‌ها و چشم‌های تو را پیدا کرد؟ فکر نمی‌کردی که صدای یک رودخانه بتواند دل‌تنگی ماه و مرا یک‌جا بشوید و بیاید به صدا کردن تو؟ تو از آن سوی اگر انکار کنی زمان را ما به‌ هم خواهیم پیوست @about_clair شعری از شهرام شیدایی برای فروغ فرخزاد از کتاب آتشی برای آتشی دیگر

باران که می‌وزد سوی چشمانم، باران که می‌وزد سوی چشمانم، باران که می... @about_clair

But now not another word, only kisses — because it’s Sunday. Franz Kafka, 1912.

Such a lonely day, and it's mine The most loneliest day of my life. @about_clair

در اين باغِ كوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمی‌شود چرا صدای افتادن؟ تا کِی به سوگ سروها بنشینیم تا کِی به سوگ صنوبرها؟ در این باغِ کوچک مگر چند سرو و صنوبر هست که دندانِ برنده‌ی تبر از شکستنِ‌شان سیر نمی‌شود؟ بس نیست، نیست دیگر مگر چند سرو صنوبر؟ دندانت بشکند تبر احشایت بپوسد خاک! خاک خاک بر سر اما صدای تبر قطع نمی‌شود در خواب و بیداری صدای تبر قطع نمی‌شود و باغ کوچک ما می‌لرزد در خویش و می‌گرید در خویش @about_clair منوچهر آتشی

2013🗓 Album: Nightfall[🔗]. Spotify[🔗]. Youtube: #Live, Solo Performance[🔗]. #Instrumental #Cello @letmescreamhere