en
Feedback
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

Open in Telegram

-منزوی‌شم. -حامیِ ه‌کسره و بستگان. -نذار درسته. .... در: https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-995187-lATUmkh ..... کانال کتاب‌مون: @ketabemoon_1 صفحه‌ی بهخوان: behkhaan.ir/profile/Monzavisham

Show more
406
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-830 days
Posts Archive
این صدای جیک جیک چیه از بیرون میاد؟من هنوز نخوابیدم.

خیلی دوست داشتم با جزئیات‌تر بگم ولی چون زیادن، به همین بسنده کردم. هیچ‌کدوم رو هم توضیح ندادم که بخوام بهتون پیشنهاد کنم بخونیدش. به‌خاطر ذوق خودم گفتم که باهاتون در میون بذارم. 🐾

خیلی دوست داشتم با جزئیات‌تر بگم ولی چون زیادن، به همین بسنده کردم. هیچ‌کدوم رو هم ننوشتم که بهتون پیشنهاد کنم بخونیدش. به‌خاطر ذوق خودم گفتم که باهاتون در میون بذارم. 🐾

از کتاب‌های دیگه که خیلی جالب بود فضاشون برام بگم اگه: «مرگ به وقت بهار» از «مرسه رودوردا» یود که یه فضای عجیبی داشت برام، تاریک و چندش ولی زیبا بود و تصویرسازی جالبی داشت. «بیابان تاتارها» از «دینو بوتزاتی» که معنی واقعی از دست دادن حال رو توی این رمان کاملا حس کردم. «سقوط» از «کامو» که واقعا نوشته‌ی هوشمندانه‌ای بود. «رویای مرد مضحک» از «داستایفسکی» که باهاش هم‌دردی کردم عمیقا. «حدیث شطرنج و آخرین روزهای سیسرو» از «اشتفان سوایگ» که دو تا داستان در یک کتابه و با روانم بازی کرد. «شایو» از «دازای» که به معنی پایین‌رفتن خورشیده. دومین کتاب از دازای بود که خوندم و فهمیدم همیشه موقع خوندن کتاباش پوکر هستم. کمی ارتباط کمتری می‌گیرم باهاش. «پیرمرد و دریا» از «همینگوی» که کم‌لطفی کردم و توی صدر قرارش ندادم. من عاشق  این پیرمرد هستم. پیرمرد تنها و محترم و دوست‌داشتنی من. «دهان‌های گشاد» از «محمد زفزاف» که اصلا نپسندیدم. چیزی بهم اضافه نکرد. خب فعلا اون‌هایی که دوست داشتم در موردشون بگم رو گفتم.

از کتاب‌های دیگه که خیلی جالب بود فضاشون برام بگم اگه: «مرگ به وقت بهار» از «مرسه رودوردا» یود که یه فضای عجیبی داشت برام، تاریک و چندش ولی زیبا بود و تصویرسازی جالبی داشت. «بیابان تاتارها» از «دینو بوتزاتی» که معنی واقعی از دست دادن حال رو توی این رمان کاملا حس کردم. «سقوط» از «کامو» که واقعا نوشته‌ی هوشمندانه‌ای بود. «رویای مرد مضحک» از «داستایفسکی» که باهاش هم‌دردی کردم عمیقا. «حدیث شطرنج و آخرین روزهای سیسرو» از «اشتفان سوایگ» که دو تا داستان در یک کتابه و با روانم بازی کرد. «شایو» از «دازای» که به معنی پایین‌رفتن خورشیده. دومین کتاب از دازای بود خوندم و فهمیدم همیشه موقع خوندن کتاباش پوکر هستم. کمی ارتباط کمتری می‌گیرم باهاش. «پیرمرد و دریا» از «همینگوی» که کم‌لطفی کردم و توی صدر قرارش ندادم. من عاشق این پیرمرد هستم. پیرمرد تنها و محترم و دوست‌داشتنی من. «دهان‌های گشاد» از «محمد زفزاف» که اصلا نپسندیدم. چیزی بهم اضافه نکرد. خب فعلا اون‌هایی که دوست داشتم در موردشون بگم رو گفتم.

از نمایش‌نامه‌هایی که خوندم اگه بگم: «مرگ یزدگرد» و «چهارصندوق» از بهرام بیضایی، «مرغ دریایی» از چخوف، «رویا در شب نیمه‌ٔ تابستان» از شکسپیر، «کالیگولا» از کامو. حقیقتا خوب بودن همه‌شون و مرگ یزدگرد بیضایی عجیب خوب بود.

از نمایش‌نامه‌هایی که خوندم اگه بگم: «مرگ یزدگرد» و «چهارصندوق» از بهرام بیضایی، «مرغ دریایی» از چخوف، «رویا در شب نیمه‌ٔ تابستان» از شکسپیر، «کالیگولا» از کامو. حقیقتا خوب بودن همه‌شون و مرگ یزدگرد بیضایی خیلی عجیب خوب بود.

جلوی دو تا کتاب ستاره گذاشتم. چون بعد خوندنش واقعا حس نابی داشتم ولی شاید در شما این حسه ایجاد نشه با این‌حال پسندِ سلیقه‌ی من بود. رمان «دود» از «خوسه اُبخرو» و نمایش‌نامه‌ی «مرد بالشی» از «مارتین مک دونا». این دو تا در صدر بودن برام و دوست‌شون داشتم.

بهارِ امسالِ من با خوندن ۳۵ تا کتاب تموم می‌شه. بابت این موضوع خوش‌حالم. کتاب‌های قشنگی هم خوندم. چندتایی واقعا برام متفاوت بود و انقدر لذت بردم که تصاویرشون و اون شیرینیه هنوزم باهام هست. رمان‌ها و نمایش‌نامه‌های خوب و ناز.

بنده بعد از جام‌جهانی؛ کنار دریا:

مقداری صحبت بی‌تربیتی دارم برای تحلیل‌کنندگان توییتری در مورد شانه‌خالی‌کردن از مسئولیت‌پذیری.

دارم فکر می‌کنم این شطرنجی که بازی کردن چند بعدی بود.

بنده علی‌الاصول شیفته‌ی این‌جور بازی کردنم. این‌که با یه حرکت، پلن همه رو بریزم به هم که ندونن از کجا خوردن.

همین یه ربع پیش با رسول صحبت می‌کردم که آره این‌جا بارون نمیاد و هوا خیلی خشکه انگار. الان هم داره رعدوبرق شدید می‌زنه و هم بارون میاد. خدایا اگه به درخواست‌های دیگه‌م هم همینطور سریع رسیدگی می‌کردی، به جایی برنمی‌خورد قربونت برم.

خبر بد این‌که در شیشه ماستم رو دوباره نمی‌تونم وا کنم.

گاهی احساس می‌کنم نگهبان موزه‌ای هستم عظیم و توخالی. کسی پا در آن نمی‌گذارد و من در آن‌جا، نگهبان هیچ‌ چیز به جز خودم نیستم./ هاروکی موراکامی.

«محاله اعتنا کنم به وعده‌های مبهمت، منی که مطمئن شدم شفا نمی‌ده مرهمت؛ چرا فرار می‌کنی به سمت سنگرهای نو، به کی قراره لو بدی عقب کشیدن منو.»؛ این قسمت از آهنگ چاوشی رابطه‌ی ایران و آمریکا رو قشنگ ترسیم کرده.

پپ خودش انسان فوق‌العاده‌ایه. بعد این انسان فوق‌العاده گفته که ۹۰ دقیقه بازی مسی تو زمین مثل تراپی می‌مونه برای من. فکر نکنم کسی قدر مسی رو به اندازه‌ی پپ بدونه.