ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
الذهاب إلى القناة على Telegram
-منزویشم. -حامیِ هکسره و بستگان. -نذار درسته. ____ خونهٔ کتابهام: t.me/MlueQuotes ____ در: https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-995187-lATUmkh
إظهار المزيد445
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
+1130 أيام
أرشيف المشاركات
اون فاله گفته بود آخر ما پول به دستم میرسه پس چرا همهش داره هزینه درست میشه برام.
این آقائه که دیشب عکسشو پست کردم، رفت تو چشمم و زد لنز سمت چپم رو پاره کرد.
یهجوری میگم تحملم کردید انگار همه چی تموم شده و قرار نیست اینکار رو دوباره انجام بدم.
روزایی یادم میاد که انقدر فشار روانی روم بود که کل روزمو و رفتار ادما رو نشستم تعریف کردم. هر روز و شب. چطوری تحملم کردید آدما؟
و خب الان که توی مسیرم دارم میرم به یه محیطی که قراره دوباره برام چالشبرانگیز باشه، همونطور که همیشه بوده. خوشبختم چون دوستانی دارم که بهم کمک میکنن، پادکستهام رو گوش میدن، غرهام رو میشنون و بعضی رفتارهای اشتباهم رو بهم گوشزد میکنن. من همیشه ممنون دوستانی هستم که کمکم میکنن که تکههای اشتباه خودم رو بردارم و تکهی درست خودم رو به جاش قرار بدم. بدون قضاوت.
خود موضوعی که صحبت شد، انگار خدا فرستادههاشو فرستاده زمین و گفته برید با این بندهی گمراه و بلاتکلیف و سردرگمم صحبت کنید. بذارید این پایان و جمعبندیِ این یه ماهی باشه که داره برای خودش تلاش میکنه که از این سردرگمی و گمراهیای که توشه، نجات پیدا کنه.
در ادامه: زیستشناسی وارد شد، ادبیات و شعر وارد شد، هنر، روانشناسی، فلسفه، اجرا، گفتوگو کردن. همه چیز، همه چیزی که من علاقه دارم و توی زندگیم یهجورایی دخیلن. وسط خوشبختی بودم.
حالا برنامه شروع شده و خب پرده رفت بالا و مجری وارد شد و اولین کلمهای که گفت چی بود؟ شطرنج! و زندگی و احتمالاتش رو به بازی شطرنج و میلیاردها میلیارد احتمالی که توی بازی وجود داره و متفاوتن از هم تشبیه کرد. و من این طوری بودم که آره اینجا و این لحظه برای منه. فکر میکردم که فقط برای من برگزار شده اون جلسه. انقدر حس خوبی داشتم.
مثلا ماجرای c.talk دیروز برام از همین قبیله. چون اصلا یهویی دونستیم همچین برنامهای هست و اینکه اتفاقات باعث شدن من دیروز رو هم زنجان باشم. جالبتر موضوع این رویداد بود: «زندگی در عدم قطعیت، ابهام، امید، تابآوری». وای خدایا چیزی که من خیلی وقته درگیرشم و شاید خیلی از ما. این برام یه نشانهی بزرگ بود که رویدادی که سالی یه بار برگزار میشه رو یهویی تونستم شرکت کنم.
اتفاقات برای من مثل نشانه هستن و خیلی نشانه بازم حقیقتش. به این چینش اتفاقاتی که توی زندگیم رخ میده، همیشه توجه میکنم. یعنی من با این نشانهها حس میکنم خدا حواسش هست یا مثلا میخواد یه حالی بده به آدم یا این که بگه این اشتباه رو نکن عزیزم.
متعلق به جایی و کسی هستم که خونه باشه، بوی خونه بده، باصفا باشه، آرامشبخش باشه، امن باشه، راحت باشه، نترسی که اونجا خودت باشی، از هر جایی و هر کسی خسته شدی، تنها جایی باشه که بهش پناه ببری. خونه رو دوست دارم. خونه بودن رو بیشتر.
توی عوارضی زنجان منتظر اتوبوس اردبیلم. بعد از چند تا اتوبوس تبریز، یه اتوبوسی رسید. دعا میکردم که مقصدش اردبیل باشه، ولی گفت ارمنستان. آخه ارمنستاااان؟!
یکی از اخلاقهای ناهید که واقعا دوسش دارم شستن و پهن کردن طرفه. من این اخلاق رو ندارم متاسفانه.😂 ولی دارم تمرین میکنم.
