Talangore_ehsas
Open in Telegram
944
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1130 days
Posts Archive
سوم دبستان بودم. معلمم زنی بود که با ما مثل آدمبزرگها رفتار میکرد و من، بعد از گذشت سالها، هنوز بابت این رفتارش از او ممنونم.
او ما را دختربچههایی احمق نمیدید؛ بلکه مثل انسانهایی با ذهنی جستوجوگر با ما رفتار میکرد که قرار بود دنیا را کشف کنند.
حرفهایی که میزد، حتی پس از گذشت سالها، هنوز برایم زیبا و عمیقاند. گاهی عمیقاً به این فکر میکنم که چه خوب میشود اگر با بچهها، بهاندازهی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آنها را برای ورود به جهان بزرگسالی آماده کنیم.
یکی از حرفهایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره میایستم، به یادش میافتم، دربارهی پیری بود.
اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدمهایی فکر میکنم که روزگاری در زندگیام بودهاند.
معلمم میگفت جسم آدم در پیری خسته میشود و به همین دلیل خمیده میگردد. برای همین است که آدمهای سالخورده قامتی خمیده دارند.
تعریف میکرد که وقتی کودک بوده، خالهی پدرش را پس از مرگ، درحالیکه بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. میگفت باورش نمیشده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد!
من همیشه به این حرف فکر کردهام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیدهام، به یاد معلمم افتادهام.
بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته میشود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنجها، هجرانها و فراقها، همه میتوانند جسم آدم را خسته کنند؛ آنقدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد.
و جسمی که خسته است، نمیتواند همیشه راستقامت بماند.
شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظهی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند.
و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر میکنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف سادهاش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر ..
مادربزرگ من آدم مذهبی بود، هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن،
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج، اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش،
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن، احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه،
یکی از ﻫﻴﺎت لذت میبره یکی از مهمونی رفتن، یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند،
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن، سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم، چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن .
مردها به مردها احتیاج دارند...
چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیهگاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.
از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچهها گفت.
از خستگی کار.
از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.
ساعتها فقط حرف زد.
من هم گوش میدادم.
اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.
هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.
با خودم میگفتم:
«چهقدر درمانده...»
بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.
او فقط گوش میداد.
نه سؤال میپرسید،
نه مخالفت میکرد،
فقط گوش میداد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی میخواست؟
همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.
بیوقفه کار میکنم،
استراحت را عقبماندن میدانم،
به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،
و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بیاختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترسهای خودم گفتم.
از ضعفهای خودم.
از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.
شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.
🌹🌴
*عقد در اتوبوس :*
◇ اتوبوسی از لاهیجان به سمت اصفهان در حرکت بود.
ساعتی پس از حرکت اتوبوس ، پیرمردی که در صندلی جلو نشسته و لباسهای بسیار فاخری بر تن داشت ، از جای خود بلند شد و خطاب به مسافران با بغض گفت:
*برادران و خواهرانم!*
*من گدا یا نیازمند نیستم* *خداوند مرا به نعمتهایی نوازیده است .*
*اما همسرم مدتی پیش بر اثر بیماری به دیار باقی شتافت.*
*چند روز بعد ، کارخانهام آتش گرفت.*
*من تولید کننده قطعات اتومبیل بودم.*
*تمام سرمایه ی زندگیم سوخت و خاکستر شد.*
*از بخت بد و بر اثر فشارهای طاقت فرسای روحی مدتی بعد دچار حملهی قلبی شدم.*
*وقتی خویشاوندان دیدند روزهای سختیبرای من آغاز شده، ارتباطشان را با من قطع کردند.*
*پزشکان هم شانس چندانی برای زندهماندنم ندادهاند.*
*این دختر جوان من ، ارثی برایش نمانده ، بیم آن دارم که پس از مرگم او بیپناه بماند.*
*همین اندوه مرا از پا انداخته است.*
در این هنگام پیرمرد به گریه افتاد،
دختر جوانش که کنار او نشسته بود برخاست ، پدر را آرام کرد و دوباره روی صندلی نشاند.
ناگهان مردی از صندلیهای عقب بلند شد و گفت :
*من دو پسر دارم ، یکی دکتر است و ازدواج کرده و دومی همین جوانی است که پیش روی این آقا نشسته و مهندس است و برایش دنبال همسر میگردم ؛ پسرم با حرف من مخالفتی ندارد ، از این بزرگوار درخواست میکنم دخترشان را به عقد این پسر من درآورد.*
*قول میدهم این دختر هرگز نبود پدرش را احساس نکند.*
پسر جوان نیز از جا برخاست و گفت :
درست است ، من این وصلت را میپذیرم .
در این میان ، یک روحانی که در صندلی دوم اتوبوس نشسته بود با تبسم برخاست و گفت :
*این سفر چه سفر مبارکی است ،*
*انجام مراسم مقدس مانند ازدواج ، آنهم در سفر ، مگر از این چه بهتر میتواند باشد؟*
*اگر کسی اعتراضی ندارد ، من صیغهٔ عقد را به میمنت جاری میکنم .*
همه گفتند : ماشاءالله ، سبحانالله ، الحمدلله... و یکصدا صلوات فرستادند .
روحانی صیغه عقد را جاری کرد .
سپس مرد میانه سالی با خوشحالی و شعف از انتهای اتوبوس برخاست و گفت :
*من سوغاتی برای خانوادهام شیرینی خریده ام اما حالا که شاهد چنین کار مبارکی هستم ، بهتر است همینجا میان همه تقسیم کنم .*
رو به پدر عروس کرد و ادامه داد :
*مبارکشان باشد .*
پدر عروس به راننده گفت :
آقای راننده ، لطفاً پنج دقیقهای جایی نگه دار تا همه شیرینی بخوریم و دهانمان شیرین شود .
راننده گفت : *چشم ، باباجان ، شما اراده کن من ده بار نگه میدارم.*
پس از نماز مغرب و عشا ، وقتی هوا تاریک شد ، پدر عروس از راننده خواست اتوبوس را نگه دارد.
همهٔ مسافران پیاده شدند و شروع به خوردن شیرینی کردند .
پس از خوردن شیرینی ، همه خوابشان برد .
وقتی راننده و کمکراننده از خواب بیدار شدند ، ساعت هشت صبح روز بعد بود ، اما عروس و داماد ، دو پدرشان ، آن روحانی، و مردی که شیرینی پخش کرده بود ، دیگر در اتوبوس نبودند .
نهتنها آنها دیده نشدند ، بلکه مسافران ، ساعت ، طلا ، پول یا هیچ شی ارزشمندی همراه خود نداشتند.
آن شش نفر یک گروه حرفهای سارق بودند که همهٔ مسافران را بهطور کامل غارت کرده بودند !
*مبارکشون باشه...*
🤦🏻♂️🥰🙂🙃😊💫🌴
