uz
Feedback
Talangore_ehsas

Talangore_ehsas

Kanalga Telegram’da o‘tish
960
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-730 kunlar
Postlar arxiv
گاهی مشکل رابطه‌ی جنسی، اصلاً در اتاق خواب شروع نمی‌شود… ممکنه مدت‌ها از چیزی ناراحت باشی، اما چون دعوای بزرگی نیست، از کنارش بگذری. یک‌بار نادیده گرفته شدن، یک‌بار حمایت نشدن، یک جمله‌ی تحقیرآمیز، یک عذرخواهی که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد… هرکدوم به‌تنهایی شاید کوچک به نظر برسن؛ اما وقتی جمع می‌شن، فاصله‌ای می‌سازن که حتی خودت هم متوجهش نمی‌شی. صمیمیت فقط به کشش جسمی وابسته نیست؛ احساس امنیت، دیده‌شدن و حل‌شدن تعارض‌ها هم در کیفیت رابطه نقش دارن. برای همین گاهی قبل از اینکه دنبال راهی برای «بیشتر شدن میل» بگردیم، باید ببینیم: «چه چیزی بین ما حل‌نشده باقی مونده؟» شاید چیزی که فکر می‌کنی سردشدن رابطه‌ست، در واقع یک دلخوریِ شنیده‌نشده باشه. اگر قرار بود همین امشب فقط یک سؤال از پارتنرت بپرسی، بپرس: «چیزی هست که این روزها از من ناراحتت کرده و هنوز درباره‌ش حرف نزدیم؟» ❤️ تو رابطه‌تون بیشتر اهل گفتن دلخوری‌هاتون هستید یا معمولاً از کنارش می‌گذرید؟

+3

سردیِ عجیبِ مردهای عاشق! 🧠🛑 (عقده‌ی مادونا-فاحشه) یکی از دردناک‌ترین پارادوکس‌های روانی در روابط زناشویی، زمانی اتفاق می‌افتد که زن می‌بیند همسرش از نظر عاطفی، مالی و کلامی تمام‌قد از او حمایت می‌کند، اما در تخت‌خواب به شدت سرد، مکانیکی و بی‌تفاوت است (در حالی که میل جنسی‌اش را با تماشای محتوای دیگر در گوشی جبران می‌کند). مقصرِ این اتفاق اندام، سن یا جذابیت شما نیست! زیگموند فروید (بنیان‌گذار روانکاوی) این پدیده را عقده‌ی مادونا-فاحشه (Madonna-Whore Complex) نامید. مردهایی که درگیر این الگو هستند، تواناییِ ادغام «عشق» و «شهوت» را در یک نفر ندارند. در ناخودآگاهِ آن‌ها، زنان به دو دسته تقسیم می‌شوند: ۱. زن‌های «پاک و نجیب» که شایسته‌ی احترام، عشق و مادری هستند. ۲. زن‌های «اغواگر» که فقط برای ارضای میل جنسی جذاب‌اند اما احترامی ندارند. به محض اینکه شما به عنوان همسرِ رسمی یا مادرِ فرزندانش تثبیت می‌شوید، او به شما احترام می‌گذارد، اما میل جنسی‌اش به شدت افت می‌کند؛ چون ذهنِ بیمارگونه‌ی او، داشتنِ رابطه‌ی پرحرارت و وحشیانه با یک «زن محترم» را پس می‌زند

بیشتر آدما فکر میکنند خوشبختیه ک ازدواج به یک اندازه به هر دو نفر بستگی داره

photo content
+1

+4

داستانی واقعی و تکان‌دهنده از کشور یمن 👞 زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند. استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس می‌کرد. شاگردانش هر صبح با لباس‌هایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگ‌تر از خانه‌هایشان به مدرسه می‌آمدند. او آن‌ها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک می‌فهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگی‌اش را از خانواده‌اش پنهان کرده است. روزی خواست تا روحیه آن‌ها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آن‌ها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک می‌دهم.» یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟» معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.» کفش برای آن‌ها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه می‌رفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آن‌ها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس می‌نشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان می‌کرد. وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمی‌کرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلب‌های کوچک می‌خواهند پیروز شوند. بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانش‌آموزان نمره کامل گرفته بودند! استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آن‌ها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.» کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نام‌هایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.» معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت. استاد نوال در مقابل دیدگان آن‌ها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم». وفاء با قدم‌هایی لرزان و در حالی که اشک‌هایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانش‌آموزان صادقانه برایش دست می‌زدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینه‌ای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.» نوال نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت. همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف می‌کنی، گریه می‌کنی؟» او در حالی که جعبه را باز می‌کرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمی‌کنم.» همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟» او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم». همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچه‌ها نام او را نوشتند و هیچ‌کدام نام خودشان را ننوشتند!» او در حالی که می‌لرزید ادامه داد: «همه آن‌ها کفش می‌خواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آن‌هاست.» روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفش‌های نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفش‌ها را بخرد. وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.» وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلب‌های سفید» شناخته شد. اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانش‌آموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند. در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار می‌گذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...» پیام داستان: اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند. 🌹

مهم نیست اگر انسانی برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد؛ اما فاجعه است اگر بخاطر حفظ غرور کسی را که دوست دارد از دست بدهد…