👈🏽 بشنو
Open in Telegram
آنچه که جرأت میخواهد، دوام آوردن است، خود را به زندگی سپردن است، گذراندن به ظاهر بیخیال روزهاست... #فرانتس_کافکا
Show more560
Subscribers
-124 hours
+27 days
+1630 days
Posts Archive
560
زیبایی ناب.....
🍃
صبح ها بعد صبحانه ، تاکسی در اختیار میگیریم و شهر را میگردیم
متل قو ، نمک آبرود
بازارهای فصلی ، کوچه پس کوچه های قدیمی
و این خانه که خانه ی پدری آقای راننده ست
گفت
این بوته ی گل را مادرم ۴۰ سال قبل توی باغچه ی دم در کاشته
و خوشبختانه مادر هنوز در قید حیاتند...
تا بعد
مــــــریمـــــ
560
چند نفرمان دیگر آن آدمِ قبل نشدیم؟
پس از یک آدم و یک اتفاق و یک فروپاشی ناخواسته؟
چند نفرمان پس از ضربهای مهلک و زخمی عمیق، سکوت را برگزیدیم و به تنهایی و خلوتمان پناه بردیم و از آدمها فاصله گرفتیم؟ چند نفرمان لبخندهای از ته دل را از یاد برده و از اعتماد کردن و دوست داشتن و صمیمی شدن ترسیده؟ چند نفرمان احساس را کاملا رها کرده و از کوچههای سادگی گریخته و در جادهی مستقیم منطق ادامه میدهد و به هیچ اتفاق عاشقانهای فکر نمیکند؟!
چند نفرمان تصمیم گرفته تا ابد با فاصلهی ایمن از حوالی آدمها عبور کند که آسیب نبیند؟
چند نفرمان بیش از تاب و طاقتش رنجیده؟
چند نفرمان از یک جایی به بعد محافظهکار شده و حول احساسات خودش حصار کشیده؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
@narges_sarrafian_toofan
560
Repost from رویا شاه حسین زاده
ما نسل واپسین پرندگانی هستیم
که در آشپزخانه آواز میخوانند
با بالهای آغشته به دارچین و زعفران
روی شاخههای شکستهی لیوانها
بیخیال آرزوهایمان
که فلفل
بیخیال رؤیاهایمان
که هل
بیخیال جوانیمان
که نمک
آهای چای عمر!
آهسته سرد شو
باید با پرندهای
که از بخار تو برمیخیزد
برقصم
و به این لکههای آب بفهمانم
که میتوانند از روی میز بلند شوند
خودشان را به ابرها برسانند
و جایی در شیار دانه ی گندمی
ببارند
بگذار دیگران
به شکافتن سینههای هم بیندیشند
من این چاقو را
تنها برای بریدن نان میخواهم
و دلم میخواهد
بلندترین صدایی که میشنوم
خالی کردن بار آهن باشد
در ساختمان مجاور
باد
نایلونهای پیچیده روی ساختمانهای نیمهساز را
به بازی گرفته
کارگری دارد
آوازی قدیمی را بالا میبرد
من از نسل واپسین پرندگانی هستم
که در جشن زردچوبه و سیبهای زمینی
آوازهای آسمانی میخوانند
چراغ را روشن کن
شیشههای مربا را بچین
روی رف
از راهپله دارد
صدای پای کسی میآید
و باد
جوری لای گلهای پرده پیچیده است
که انگار
زنی دارد
با حلقههای مجعد موهایش
بازی میکند.
رویا شاه حسینزاده
560
Repost from تنهایی پر هیاهو
شعرهای من
همچون آینه است
در شعرهایم
مرا می بینی
حرفهایم را می شنوی
حس می کنی که دلتنگم
شاید
اشکهایم را
حتا
در شعرهایم دیده باشی
من هم
در شعرهایم
تو را
می بینم
و دستهایت را
حس می کنم
و می دانم، می دانم
که هنوز
به یادم هستی
به یادت هستم
تا......همیشه.
#مهناز_حسینی
به خود رسیدن
داریوش
@baharestan66
♠️
560
Repost from تنهایی پر هیاهو
⚘
تو، نه دوری تا انتظارت کشم
و نه نزدیکی تا دیدارت کنم
و نه از آن منی تا قلبم آرام گیرد
و نه من محروم از توام
تا فراموشت کنم
تو در میانهی همه چیزی...
محمود درویش
560
.
.
چهل روز گذشت...
و این نازیباترین و دردآورترین جمله ای است
که هرچند بارها و بارها و بارها بر کلام و به دستخط آورده امش، برایم عادی نمی شود...
از آن روز که رفته ای تا امروز فقط چهل روز نیست
چهل سال است ، چهل صدسال..
و دنیا دیگر به زندگی کردن نمی ارزد
دنیایی که انسان نداشته باشد تا از دل سخت ترین و رنج آورترین دردها، لبت را به خنده وادارد
دنیایی که وقتی تلفن خانه اش را میگیری کسی آنور خط نباشد تا به تو بگوید تویی مرمر؟ چطوری خاله؟
این دنیا دیگر به چه اش باید دل خوش کرد؟
فقط چهل روز؟
چهل روز ِ صد هزار سال...
تو در حرف هایت صدای بابا را داشتی
صدای روزهای خوش نوجوانی ، دوره ها ، سفرهایمان به امامه ، و صدای غش غش خنده هایمان
که از در و دیوار خانه ات می تراوید...
و حالا دیگر نیستی
و من نمیخواهم خودم را به بی خیالی بزنم و بگویم چه می شود کرد؟
مرگ شتری است که بر در ِ هر خانه ای می خوابد
یا
این نیز بگذرد....
چرا که نبودن تو نمی گذرد
دردش هیچ وقت کهنه نمی شود
و دلم همیشه تنگ ِ تو می ماند....
با مهری بی پایان
برای انسان ِ مهربان
♥️
مریم
