uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

👈🏽 بشنو

👈🏽 بشنو

Відкрити в Telegram

آنچه که جرأت می‌خواهد، دوام آوردن است، خود را به زندگی سپردن است، گذراندن به ظاهر بیخیال روزهاست... #فرانتس_کافکا

Показати більше
558
Підписники
+124 години
+27 днів
+730 днів
Архів дописів
sticker.webp0.31 KB

photo content

photo content

sticker.webp0.36 KB

قوی بودن شاید همین باشد که دیگر دنبال گوشی برای شنیدن و دستی برای ناز شدن و آغوشی برای پناه بردن نمی‌گردی. ذوق می‌کنی و در خودت می‌ریزی، بغض می‌کنی و در خودت می‌شکنی، فرو می‌ریزی و در خودت بر می‌خیزی، رشد می‌کنی و به اوج می‌رسی و در خودت به وجد می‌آیی. قوی بودن شاید همین باشد که خودت می‌مانی و خودت و خودت می‌سازی و خودت و خودت به خودت افتخار می‌کنی. قوی بودن شاید همین باشد که از همه جز خودت دست می‌کشی و قطع امید می‌کنی. #نرگس_صرافیان_طوفان @narges_sarrafian_toofan 👌🏼

AnimatedSticker.tgs0.24 KB

. آری اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟ وقتی می شنوی اندوه میگذرد اما وقتی می‌بینی اندوه را زندگی می کنی. تا دیروز از سفر غیر منتظره ی فلو خیلی عصبانی بودم اما امروز خوشنود از این که او هم نیست کنار لاله و عمه ایستادم و سعی در شادبودن و خندیدن و رقصیدن کردم خندیدم ، رقصیدم و چرخیدم و مهمان نوازی کردم و گوش هام را بستم به شنیدن آه و افسوس ها و چشمانم را بستم به دیدن نگاه های ترحم آمیز..‌ و خدا کند سردرد نشوم اما به هرحال دارو و بطری آب کنار تختم هست بهتر است بخوابم فردا روز دیگری ست.... تا بعد مــــــریمـــــ ♥️

photo content

AnimatedSticker.tgs0.05 KB

Repost from November 25th
دیروز در وقت مبسوطی که بعد مدتها داشتم، فکر کردم که بله. دیگر من در تمام اقیانوس‌های جهان شنا کرده ام و در بزرگترین پارک آبی دنیا از سرسره ای آمدم پایین و در شادترین مکان دنیا! با میکی ماوس عکس یادگاری گرفتم و استیک پنجاه دلاری خوردم و همزمان رفتم جایی که لباسهای مارکدار اصل را به دوزار بخرم و میوه های استوایی را امتحان کردم و کنار دلفین‌ها شنا کرده ام و جایی رفتم که بسیار طوطی آزاد و میمون رقصان روی درخت ببینم و برف سبک و نرم جنگل را روی زبان حس کرده ام در حالیکه پشت سرم بزرگترین بازار کریسمس جهان برپا بوده و قدیمی ترین دانشگاه جهان را از نزدیک دیدم و روی بلندترین برج دنیا عکس یادگاری گرفتم... و همزمان بزرگسال شدن کودکان خویشاوندم را ندیدم و پیر شدن بزرگسالان خانواده ام مرا شوکه کرد چون انگار یکهو اتفاق افتاده بود بسکه شب و روزمان فرق داشت و دیگر کارت دعوت هیچ جشن عروسی را در باغهای کرج نگرفتم و به هیچ دورهمی تولدی در تهران و رشت و انزلی دعوت نشدم انگار که اصلا وجود ندارم چون واقعا چه معنی دارد کسی که جلوی دیده ات نیست به جشنت دعوت بشود درحالیکه مطمئنی نمی‌تواند آخر هفته خودش را به تو برساند؟ سفید شدن تدریجی موی دوستانم برای من با دیدن یک عکس و انگار که خبر فوری ساعت بیست اتفاق افتاد. سالها و سالهاست که با هیچ خویش و دوستی ساعات طولانی معاشرت با کیفیت و بی دغدغه زمان نداشتم چون یا اصلا هم را ندیدیم یا آنقدر تند و و کوتاه و فست فود بوده ملاقاتمان که اصلا نرسید من بپرسم واقعا حالت چطور است و در چشمش خیره بشوم منتظر پاسخی چند ساعته، یا او بگوید چطور دوام آوردی و من نگاه کنم نیمه شب شده ولی تا صبح و صبح های دیگر وقت دارم که بگویم چطور بود... خانه خریدند و ازدواج کردند و فرزند آوردند و مهاجرت کردند و ادامه تحصیل دادند و جدا شدند و وصل شدند و... من فقط در چند جمله کوتاه شریک خبر بوده ام و از مسیر و چگونگی و سختی و صعبی و خوش شانسی ها، هیچ نفهمیدم. آنها هم هرگز ندانستند که من از کجا به کجا و چطور و چرا، جز همین کلمات و هر از گاهی خط و خبری که هر دو به آن قناعت کردیم به قول شهیار قنبری. در غربت سوگوار شدم. سه بار. من می نویسم سه بار، خواننده میخواند سه بار، و این سه بار با هم فرق بسیار بسیار بسیار بسیار زیادی دارد. یکی بپرسد این می ارزید به آن یا خیلی قطعی بگوید من که اصلا نمی توانستم یا خیلی هم می توانستم و... از ظن خود یار این داستان شده که فقط خود من میدانم چطور است که «من» باشی و بگذرانی و گاهی هم اصلا نگذرد. تنها چیزی که میدانم این است که اگر ایرانی معاصر نبودم، یا ایرانی بزرگسال در پنجاه سال پیش می بودم، هیچکدام از اینها به این شکل لازم نبود و حتی اگر که فرض کنیم سفر، مهاجرت یا کوچ، حداقل هیچ‌ شمایلی از تبعید و ترس و پرهیز توأم نداشت و چه بسا من هم به چند جشن عروسی دعوت میشدم یا اصلا به سادگی میزبان آنهایی میشدم که دلم برای دیدنشان از حبه قند توی هواپیما هم ذوب تر است... @November25th

sticker.webp0.62 KB

. هر کتاب خوبی، یه زندگی اضافه‌ست؛ برای همین کتاب‌خون‌ها فقط یک‌بار زندگی نمی‌کنن. گاهی یک جمله از یک کتاب، کاری با آدم می‌کن
. هر کتاب خوبی، یه زندگی اضافه‌ست؛ برای همین کتاب‌خون‌ها فقط یک‌بار زندگی نمی‌کنن. گاهی یک جمله از یک کتاب، کاری با آدم می‌کنه که صدتا نصیحت نکرده آدم قبل و بعد از بعضی کتاب‌ها، واقعاً یک نفر نیست. 📚

sticker.webp0.44 KB

. قصه ی زندگی شیدا را ادامه می‌دهم اما به سبک خودم و بدون قضاوت سعی می کنم فقط راوی باشم و از آنجا که شاهد بوده و هستم زندگی را آنجور که دیده ام و میبینمش روایت میکنم ورای تمامی قضاوت ها و شنیده ها آنچه که با چشمانم دیده می‌شوند از نوک قلمم تراوش میکند... وانگهی تا تمام شدنش چیزی نمانده زندگی اگر بخواهی بگویی اش چندین جلد کتاب می شود و اگر بخواهی بگویی اش می توانی در یک صفحه سروتهش را هم بیاوری... گفتن داریم تا گفتن آنچه مهم است آن چه است که بر ما رفته است... روزها و شب ها خواب ها و بیداری ها شادی ها و اندوه مالداری و بی چیزی و آااه...... لحظات. مــــــریمـــــ ♥️

👇🏼

sticker.webp0.44 KB

فصل چهارم_۶.m4a10.99 MB

👇🏼 نام 📗: لبه ی تیغ نویسنده: #ویلیام_سامرست_موام مترجم: #عباس_کرمی_فر خوانش: #مریم_درانی @maryamdorrani 📌 این کتاب شامل ه
👇🏼 نام 📗: لبه ی تیغ نویسنده: #ویلیام_سامرست_موام مترجم: #عباس_کرمی_فر خوانش: #مریم_درانی @maryamdorrani 📌 این کتاب شامل هفت فصل ِ چند قسمتی و ۳۹۷ صفحه می باشد. فصل چهارم 👇🏼

sticker.webp0.43 KB

AnimatedSticker.tgs0.04 KB