en
Feedback
SevenHells

SevenHells

Open in Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Show more
484
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1330 days
Posts Archive
از وقتی این واکسنه رو زدم همه‌ش خوابم می‌آد. وقتی می‌خوابم هم زود بیدار می‌شم. نمی‌دونم حالا واقعا به‌خاطر واکسنه‌س یا تصادفی مشکلم باهاش شروع شده ولی دیگه کلافه شدم. بدنم استراحت نمی‌کنه و جون ندارم سنگین و مفید کار کنم. صبح تا شبم خوابم می‌آد و همون یه‌ذره کارم رو هم با چشمای خمار و نیمه‌باز انجام می‌دم. درحدی کسل و خسته‌م که دو تا دستمال رو با دست شستم و حموم رو هم شستم و همین من رو تموم کرد. دیگه جون ندارم شام درست کنم. 🫠

یه خانومی هست، محصولات خونگی می‌فروشه و کارش خیلی گرفته. تا اینجا که نوش جونش. ولی هی می‌آد می‌گه ما هیچی نداشتیم، من از صفر خودم ساختم، فلان و بهمان. بعد مثلا می‌بینی یه‌جا رندوم گفته آره، یادش بخیر قبلا با مامانم اینا می‌رفتیم چین جنس می‌آوردیم بفروشیم. یا مثلا ازش می‌پرسن ماگت رو از کجا خریدی، می‌گه من چون هر ماگی رو نمی‌پسندم، چند سال پیش سفارش دادم از انگلیس برام اینو آوردن. من تنها سفر خارجه‌ای که تجربه کردم در ۱۱ سالگی بود که بردنم کربلا، زمینی رفتیم و در هتل دو یا سه ستاره بودیم. تازه همینم به‌نظرم خیلیه چون خیلی از دوروبری‌هامون نمی‌تونستن همین رو هم برن. تنها جنس خارجی‌ای که سفارشی برام از خارج آوردن هم عروسکی بود که اقوام از مکه برام سوغاتی آوردن. :)))) یکم تعریفش از هیچی و صفر آزارم می‌ده. خب بگو داشتیم، خدا رو شکر کار منم گرفت. چی می‌شه مگه؟ 😭

این کلاغ و گربه و جاروی جادویی ما رو بپیچید برم. اینجا جای من نیست.

یک کار بسیار خسته‌کننده و مسخره و آزاردهنده قبول کردم. برای فرار از انجام‌دادنش یک کلاس رو تموم کردم. کلاس بعدی‌م رو شروع کردم. جواب همهٔ دایرکتای اینستامو، که صد ساله نرفتم، دادم. ساعت خوابم رو به هم ریختم و درست کردم. خونه رو مرتب کردم. کتاب جدید شروع کردم. برنامهٔ جدید ریختم و برگشتم به دیدن ویدئوهای پنج‌ساعتهٔ گزارش جرایم خشن. خب بمیرم من با این وضعیت. قبول نکن ابله. قبول نکن. 😭😭😭😭 (بازم سر وقت تحویلش می‌دم ولی سه روز آخر دهنم سرویسه)

photo content

photo content

دبیرستان که می‌رفتم، مجبور بودم چادر بپوشم. یادم نمی‌ره که یک روز یه موتوری اومد بهم دست زد و وقتی فرار کردم تا نزدیک خونه با موتور دنبالم اومد و هی بهم می‌گفت چقد بی‌جنبه‌ای. توی شهر کوچیکی که هرکسی می‌دیدش قطعا ممکن بود بشناستش و حسابش رو بذاره کف دست خانواده‌ش، اینقدر احساس آرامش می‌کرد که بعد دست‌درازی تا خود خونه هم دنبالم اومد و آزارش رو ادامه داد. این یکی از بدترین نمونه‌هایی بود که یادمه. ولی این‌چیزها خیلی تکرار می‌شد. برای همهٔ دخترهایی که می‌شناختم توی مدرسه. بعد تدبیرها چی بود؟ چادرتون آستین نداشته باشه. مدیر مدرسه واقعا سه ماه اول سال تحصیلی هی من رو می‌کشید دفتر تا بهم بگه چادرم (که دو تا سوراخ داشت و حتی آستین هم نبود) مشکل داره و بهم می‌گفت مگه می‌خوای بهت توجه کنن که این رو می‌پوشی؟ خلاصه می‌خوام بگم اگر آدم تن به قربانی‌نکوهی بده، تا وقتی توی گور نرفتی و تجزیه نشدی جا برای پیشرفت هست. چرا پوشیه نزدی؟ چرا اومدی از خونه بیرون؟ چرا تو خونه چادرت گل‌گلی بود؟ چرا از اول نپوسیدی و تو کفن هنوزم جسم داشتی؟ اگر مدیر مدرسهٔ پسرانه هربار که چنین کاری می‌کردن تا چند ماه می‌کشیدشون دفتر و پدرومادرش رو می‌خواست و تهدید به اخراج می‌کرد، کلا قضیه فرق می‌کرد. ولی خب خر ما از کرگی دم نداشت.

این body modification هم پدیدهٔ جالبیه. کاش می‌شد برم دندونای نیشم رو تیز خون‌آشامی کنم. ولی می‌گن برای دندونت خوب نیست و باید یه جور خاصی ارتودنسی انجام بدی که به چیزی آسیب نرسه. :(

چرا این قرصای تقویتی همه‌شون بزرگن و مزهٔ کپسول می‌دن؟ :( چه بلایی سر اون گردالوهای کوچولو اومده؟ 😭

یکی از دوستام سعی کرد با این استدلال که «وقتی چیزی هست، از هیچ به وجود نیومده و خالقی داره حتما» راضی‌م کنه که خدا وجود داره. یهو برگشتم به چهارسالگی و بابایی که اصرار داشت حتی وقتی می‌ریم پیش ببعی‌ها که بغلشون کنم روسری بپوشم و توی ماشین برام هی این استدلال‌های کهنه رو نشخوار می‌کرد و وقتی من چهارساله حرفش رو عقلانیت مسلم نمی‌دونستم سرم داد می‌زد. حالم خیلی بد شد. خیلی.

photo content

البته خب منم می‌تونستم دارو قاچاق کنم احتمالا الان ساختمونم آسانسور ماشین داشت. چی بگم والا. :(

حاجی یادم رفت. ساختمون مطبه آسانسور ماشین داشت. توی عمرم نشنیده بودم. اولین بار که «هشدار کشیدن ترمز دستی بعد از استفاده از آسانسور ماشین» رو خوندم خیلی جا خوردم. چجوری بگم؟ دنیام تغییر کرد. برای یک مدتی، دیگه فکر نمی‌کردم دهاتی هستم. می‌دونستم دهاتی‌ام و دهاتی‌بودنم قطعیه. چ طبقهٔ فرودست دهاتی بودم دقیقا. 🙏

خودش اصلا درد نداشت. الان جاش خیلی درد می‌کنه. :(

خیلی دیگه حرف زدم. داره دراما اتفاق می‌افته. می‌رم اون رو گوش کنم. 🙏

سکوت رو نگاه! شمردم. یازده‌تا نینی تو همین اتاق هست.

Video message00:06

نینی‌هاشونم مثل خارجیان. بعد واکسن یه دو سه تا غر می‌زنن و گریه می‌کنن بعد آروم می‌شن. من در کودکی تا پنج کوچه بعدتر رو آباد می‌کردم (طبق گفته‌ها).

تو دهات ما اینقد بی‌فرهنگیه بابا اصلا ماهیت و ذات بچه‌داشتنش رو گردن نمی‌گیره. اینجا همه نینی‌ها بغل باباهان، مامانا فقط پیش‌پیش می‌کنن. واقعیت با این طبقهٔ اجتماعی و اینا خیلی اوکی نیستم.

کفشای اکثر باباها مارکه. اینجا مال یه طبقهٔ اجتماعی دیگه‌ست واقعا.