SevenHells
Open in Telegram
475
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
475
حداقل سه تا همسایه باید بیان خونهٔ ما رو مرتب کنن. اصلا حوصلهش رو نه دیشب داشتم نه امروز دارم. اصلا خونهٔ مرتب کانسپت مسخرهایه. که چی بشود در نهایت؟ تا کجا؟ چهکسی ذینفع این مفهوم مسخره است جز مامانی که از عمهٔ بچهها بدش میآید و مادرشوهری که به عروس احساس ناکافی بودن میدهد؟ چه فرقی میکند من شویندهای را که قرار است، دو ساعت دیگر دوباره استفاده کنم، بگذارم روی کابینت یا توی کابینت؟ چرا باید هر شب چراغ مطالعه را گذاشت روی میز و باز گذاشت روی آن یکی میز؟ چرا باید ظرفهای دمدستی را دوباره چپاند توی کابینت؟ ای خدا. من آخر بهخاطر نفرت از خانهداری خودم رو از پنجره میندازم پایین. 😭
475
هر بار بعد از مردی میرم حموم دچار بحران میشم. با آب ۶۰-۷۰ درجه دوش میگیره. من اگه دمای دوشگرفتنم اینقد بالا باشه تا هفت روز بعدش پوستم خشک و تاولزدهست. بعد اونو نگاش میکنی انگار پوستش از الماسه. بدون مراقبت خاصی میدرخشه، حتی وقتی عملا تو حموم داشته مثل چای کیسهای دم میکشیده. نمیدونم جنسیتیش کنم یا ژنتیکی، ولی مطمئنم یه جایی داره در حقم ظلم میشه.
475
هنوزم حموم با آب خیلی داغ رو متوجه نمیشم. شیر حموم چرا تا ته رفته سمت قسمت گرمش؟ مگه ظرفی؟ که چی بشههههه؟ کدوم صابونی با آب ولرم پاک نمیشه؟ 😭
475
چقد کمد کم دارم تو خونه. هیچجایی نیست همهچی رو برا مهمون بچپونم توش. مجبورم همه رو مرتب کنم. 🤡
475
همسایهمون یه دونه دختر نوجوون داره. مادر و دختر یهسره سر همدیگه داد میزنن. باباشم وایمیسه نگاه میکنه. بهترین تبلیغ آییودی.
475
اوه یادم نره.
تشکر از ماشین، که پول رو مثل بنزین مصرف میکنه. و تشکر از عینکم که در حساسترین موقعیت کنونی شکست. تیم فوقالعادهای دستبهدست هم دادن تا به این روز بیفتم. اشتباه از من بود که از تمام دستاندرکاران تشکر نکردم. باقی هم ایشالا دلخور نشن. بعدا براشون آخر تیتراژ تشکر ویژه میذاریم. 🙏
475
تولد مردی رسید و از بیپولی نه ماساژ تونستم براش بگیرم نه ساعت. فقط تونستم براش بوس بفرستم رو هوا. تشکر از دکتر جلیلی بابت آزمایشهای گرون و زیباشون. 🙏
475
Repost from 🍂آنهلیزای منتشر ⋆˚꩜。
وقتی بچه بودم مامانم بهم یه کتاب از آسترید لیندگرن داده بود به اسم “طلایی کوچولوی من”. وقتی که این کتاب رو میخوندم، تازه خوندن یاد گرفته بودم و یکی از قصهها که خیلی میخوندمش راجع به دختر کوچولویی بود که عمههاش اذیتش میکردند و همیشه دلش رو میشکستند. مثلا کتکش میزدند، عروسک مورد علاقهش رو میانداختند توی خیابون، و از این قبیل کارها. آخر این داستان، این دختر که همون “طلایی کوچولو” بود، میمرد و تبدیل به یک ببر میشد و جلوی همهی کسانی که اذیتش کرده بودند میغرید و اونها رو از ترس به گریه میانداخت.
به عنوان یک دختر ۶ ساله که تازه خوندن یاد گرفته بود، من معنی این پایان رو نمیفهمیدم و هرچقدر هم که داستان رو تکرار میکردم باز هم نمیفهمیدم چجوری و چرا “طلایی کوچولو” باید تبدیل به ببر بشه. من نمیتونستم “استعاره” و “تشبیه” رو درک کنم، اما حالا کاملا میفهمم که چرا “طلایی کوچولو” تبدیل به ببر شده بود. حالا میفهمم اون خشم چه حسی داشت چون هربار به کسانی که اذیتم کردند فکر میکنم، تمام قلبم میخواد که تبدیل به چیز دیگری بشه و با چهرهای خشمگین، از اون آدمها انتقام بگیره. بعد از ۱۴ سال، تازه میفهمم که آسترید لیندگرن چرا “طلایی کوچولو” رو تبدیل به ببر کرد. چون اون هیچجور دیگهای نمیتونست اونهمه خشم و اشک رو با بدن یک دختربچه نشون بده. باید حتما چیزی میآفرید که بتونه اونهمه خشم رو تاب بیاره. حالا من چطور اینهمه خشم رو با قلب خودم تاب بیارم؟ وقتی به اون آدم فکر میکنم، قلب من هم میخواد که تبدیل به چیزی درندهتر از خودش بشه. تبدیل به چیزی وحشیتر، قویتر و ترسناکتر. شاید من هم مثل آسترید لیندگرن، باید یک چیزی برای قلبم بنویسم و اون رو مثل لباس تنش کنم تا بتونه اینهمه خشم رو بدون آسیب زدن به کسی، تاب بیاره. وگرنه ممکنه نتونم دووم بیارم و خشم، قلبم رو مثل یک عروسک پنبهای از هم بشکافه. شاید من هم باید برای قلبم لباس بدوزم. همونطور که لیندگرن برای “طلایی کوچولو” این کار رو کرد… کاری که تازه معنیش رو فهمیدهم. :)
475
قطعهٔ موسیقی برای تمام فصول. برای انزوایی که دست از سرم برنمیداره. تو خونه، بیرون خونه، تو بیمارستان، تو مطب، تو آزمایشگاه، همهجا گلوی من رو گرفته و بهجز چند ساعتی که با دوستام همصحبت میشم هرگز محو نمیشه. نمیدونم باید چیکار کنم که اینقدر احساس تنهایی نکنم. تنها و غریب. انگار هیچجا خونهم نیست، حتی خونهٔ خودم؛ انگار حتی بدنم هم بدن خودم نیست.
475
این therapy-talk هم شده بلای جون ما. همهٔ رفتارای خودشون رو توجیه میکنن چون تراما دارن و چون طرف تاکسیکه و چون طرحوارهٔ فلان دارن و ایدیاچدی دارن (تشخیص واقعی هم ندارن و خودشون تشخیص دادن) و چون شخصیت مرزی دارن و چون همه نارسیسیست هستن و چون دچار هیپومانیا شده بودن و چون مست بودن بنابراین کورتکس مغزشون فعال نبوده و درد و زهرمار.
این توجیها رو رها کنید. واقعا برید تراپی و سعی کنید بهتر بشید. خسته شدم دیگه. هیچ اختلال و طرحواره و ترامایی به شما اجازه نمیده آدم بدی باشید. بهتر بشید تو رو خدا. این لیبلها برای اینه که بفهمید دردتون چیه، نه اینکه برای توجیه استفادهشون کنید. 😭
475
دارم روانی میشم. دو ساله دلم میخواد زعفرون پاک کنم ولی نمیتونم. بگید پاییز بیاد. من گل زعفرون میخوام. 😭
