633
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
633
...
دیگر از آینده نمیترسیم؛
از امروز میترسیم.
زندگی دیگر سخت نیست؛
زندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستاده است.
دیگر از آینده نمیترسیم؛
از امروز میترسیم.
از صدای عجیب یخچال میترسیم.
از خراب شدن گاز.
از روشن شدن چراغ چِک ماشین.
از رفتن به مطب دکتر.
از نسخهای که میدانیم توان خریدنش را نداریم.
از دعوت شدن به یک عروسی، مهمانی، پارتی، یا هر کوفت و زهرماری، چون شرم هدیه نبردن از خودِ دعوت نشدن سنگینتر است.
از گوشت میترسیم.
از مرغ میترسیم.
از میوه میترسیم.
از هر چیزی که روزگاری جزو بدیهیات زندگی بود و امروز به کالایی لوکس تبدیل شده است.
از کتابفروشی میترسیم؛
چون کتاب شده کالایی اشرافی برای ثروتمندان، برای بیدردان.
از سینما میترسیم.
از سفر میترسیم.
از کافه رفتن میترسیم.
حتی از خوشحال شدن میترسیم ، چون قیمت دارد .
ترس، دیگر احساس نیست؛
"شیوهی زندگی ماست."
ما مردمی بودیم که سفره هایمان برای مهمان باز بود.
نان را نصف میکردیم و دل را دو برابر.
اما امروز اگر کسی در بزند، قبل از آنکه به رویش لبخند بزنیم، حساب بانکیمان را مرور میکنیم.
دلمان میخواهد مهماننواز باشیم،
اما جیب خالی، اخلاق را هم گروگان میگیرد.
اگر کوروش از دل تاریخ بازگردد و از حال فرزندانش بپرسد، باید سر پایین بیندازیم و بگوییم :
ببخش ما را.
نه آنکه نان نداریم ببخشیم ، نه
"که دیگر توانِ حفظ کرامت خودمان را هم نداریم."
کار به جایی رسیده که مرگ هم آرامش نیست.
انسان زنده خرج دارد،
مرده هم خرج دارد.
کفن قیمت دارد.
سنگ قبر قیمت دارد.
خاکسپاری قیمت دارد.
آدم گاهی از خودش خجالت میکشد که چرا هنوز زنده است و هزینه تولید میکند .
مریض که میشویم، به جای امید به درمان، حساب دخل و خرج بازماندگان را میکنیم.
بیماری فقط بدن را از پا نمیاندازد؛
تمام خانواده را به احتضار میکشاند.
"جوانانمان را نگاه کنید."
انبوهی از نیرو،
انبوهی از استعداد،
انبوهی از آرزو...
اما پشت درهای بسته ی بیکاری و بیآیندگی پیر میشوند.
چه بسیار مغزهایی که باید کارخانه و دانشگاه و پژوهشگاه را میساختند،
اما امروز در چهارراهها دود میشوند،
در قهوه خانهها خاک میخورند،
یا در رؤیای مهاجرت فرسوده میشوند.
و ما والدین آنها ،
"هر روز با شرمندگی به چشمان فرزندانمان نگاه میکنیم."
چون شرمندگی، مالیات نانوشته ی فقر است .
من خودم استاد بقا شدهام .
آنقدر با نداری جنگیدهام که اگر دانشگاهی برای تحمل فقر وجود داشت ، کرسی استادیاش را به من میدادند .
غذا را کوچک کردهام ،
خواستهها را حذف کردهام ،
آرزوها را قسطبندی کردهام ،
و کرامت را "وصله" زدهام .
اما هنوز ،
گاهگاهی کتابی میخرم .
گاهی در کافهای گوشهای مینشینم .
یک بستنی یا تکهای کیک سفارش میدهم و آرام آرام میخورم .
نه برای شکم .
برای یادآوری .
برای اینکه فراموش نکنم هنوز انسانم.
برای اینکه یادم بماند زندگی فقط زنده ماندن نیست.
اما تو، ای ترس لعنتی...
تو دیگر مهمان خانهی من نیستی.
تو در خونم خانه کردهای.
در استخوانم ریشه دواندهای .
در جیبم جا خوش کردهای .
شب با من میخوابی ،
صبح با من بیدار میشوی ،
و هر روز در گوشم زمزمه میکنی :
«مواظب باش...
اینبار نوبتِ آخرین چیزِ باقی ماندهی زندگیت است.»
