پرچنان
前往频道在 Telegram
جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند مگر مردمی فردوسی بزرگ سهیل نامم است و از لحظه هایم مینویسم دوچرخه ای دارم نامش چنبر، با آن سفر میکنم. عاشق کوه، نورخورشید و آبی آسمانم آیدی تلگرام: @Soheil362 وبلاگ: Www.parchenan.blogfa.com
显示更多545
订阅者
-124 小时
-27 天
+1830 天
帖子存档
545
کافه ی خیابان گوته نوشته حمید رضا شاه آبادی نشر افق
این روزها نگاه منفی به چپ در جامعه در حال گسترش است. این کتاب میتواند شناختی از این مفهوم به واسطه ادبیات به خواننده یا شنونده بدهد. اصولاً معتقدم هنر و ادبیات و سینما یکی از امکانات شناخت است.
روزی دوستی ازم پرسید چپ چیست؟
پاسخم از جنس تاریخ بود. برای شناخت مفهومی میتوان جدای از تاریخ و تئوری و دانشگاه و جامعهشناسی به ادبیات نیز رو آورد. دقیقا همان کاری که چپ با ظهور خود در روسیه مثلاً با کارهای ماکسیم گورکی کرد.
این کتاب نیز روایتی است داستانی از بروز و ظهور تاریخی چپ در ایران که خواننده را یاد افرادی چون رضا روستا یا راد منشِ حزب توده می اندازد.
دیروز نیز سالگرد تأسیس این حزبِ مغبون بود.
در داستان نامهایی همچون حیدر عمواوغلی نیز آمده است که رمان را جذابتر میکند و اینکه اعتصاب سراسری که راه انداخته بود به واسطه عطسه یکی از کارگرها کارخانه برق و صبر به واسطهی آن عطسه ناکام میماند.
داستان روایتی تلخ از زندگی دو نسل است که چگونه حوادث تاریخی بر رنج زیستنشان افزون میشود.
545
بازار که خرید میروم، هنوز نامم را بر روی بستهبندی کالای خریداری شده می نویسد:
دوچرخه
تا سه سال پیش با دوچرخه به بازار میرفتم و دم دکانشان قفل و بست میزدم. این رفتارم برایشان جالب بود و اینگونه شد که نامم نه مشتری گذری، نه آقای فلانی که دوچرخه شد
و هنوز از پی این سالها که با توجه به تغییر مسیرم، دیگر با دوچرخه نمیروم این نام در پندارش هنوز باقی است و نامم دوچرخه است و آن را یدک میکشم.😊😝🚴♂🚴
545
پندِ پدر:
دخترکم، جانِ پدر
بکوش با همان نخستین گام با همان نخستین کفشِ زندگی، مردمی آموزی. تا آخرین نفسی که از تو باقی است
https://t.me/parrchenan
545
گاهی چیزی هست که فقط در یک سرزمین اتفاق میافتد و آن هم در زبان مردمانش رخ نشان میدهد.
یک:
صبح اول وقت از چهارراه رد شدم و آماده دویدن. سر خطِ ایستگاه تاکسی بود و مسافران منتظر. راننده نان بربری به دست آمد و تعارف مسافران کرد. کسی پاسخ مثبت نداد، گفت هر کی از نانش ( تکه ای) نکَنَد سوارش نمیکند. اینگونه شد که تا شب روزم را ساخت
دو:
سرو، ماهور را نشان میدهد که در مترو دخترکی نیم ساعت با او بازی میکرد و در آخر یک بسته آدامس موزی دادتش. خستگی شبم در رفت و پریدم ماهی را یک ماچ سنگین زدم.
سه
درحالیکه ماهور در آغوشم است و سرو کنارم، به یک گولاخ قد بلند ریشو سلام میکنم. پاسخ میدهد عروسی دخترت!!
سرو تعجب میکند: این گُنده کی بود؟ پاسخ میدهم از بچه های زمین بسکتبال است با ماهور که میرویم داخل زمین این قد بلندهای هیکلی برایش اکلیلی میشوند.
چهار
در بوستان با تیمی که مشغول ورزش است و ریتم آهنگ شش و بشی دارد میرقصیم( من و ماهی)آخر کار دعوتمان میکنند به آش دوغی که یکی از اعضا به مناسبت تولدش پخته است.
کاسه ای از ماشین می یابم و قاشقی هم یکی از آن ورزشکاران میگیرم و آش دوغ خوشمزه ی تولدی را در کنار میز پینگ پنگ در شبی از شبهای مهر زیر نور ماه کامل میل میکنیم.
به قول شاعر تو نیکی کن و آشِ گندم در دجله انداز
که ایزد در بوستان آش دوغی دهد باز.
مردم، ممنونم ازتون که با دلار اِن تومانی و تحریم و محاصره و جنگ و ...مردمی میکنید.
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آنکو حق نداند آدمی نیست
سعدی
https://t.me/parrchenan
545
ماهور راه افتاد، یک روز ناگهانی و غیر منتظره، چیزی چون پروانه- لحظه جدا شدن از پیله اش.
به دوستی نوشتم: من اما غمینم.
پاسخ اش را به چند روز بعد سپردم و گفتمش غمم هنوز نارَس است. گذشت تا روزی که در بوستانی ورزشی همگانی بود، خود رفت و همپای مربی وسط میدان شد و قِر ریزی در کمرش. احساس کردم اینک، غمرِس شدم:
غمینم مثل کودکی دانش آموز، در شب سیزدهم عید.
غمینم مثل عبور بهار و رسیدن به نیمهِ گرم خرداد.
غمینم مثل پایان یک برنامه جنگل نوردی پاییزی.
غمینم مثل عبور از یک کوه برفی و آفتابی.
بر این گمانم آدمی وقتی بر روی دو پا قرار گرفت تازه خود را آدمی میبیند و با همه چهار پایان و پستانداران تفاوت خود را نشان میدهد. آدمی در پیکرش بروز مییابد. لحظه های خزیدن و چهاردست و پایی ماهور تمام شد و حسرتی از آنچه که ندیدم از او ماند. این مرز تامام شد و دیگر نخواهم دید، مثل لحظه خوش باران زود گذر تابستانه. مثل مرز سحرگاهی و آفتابِ غنچهِ گلِ سرخ. مثل دمی که سر به آسمان سایید گل سر به زیر آفتابگردان.
سخن به شاعری پهلو گرفت و نشد آنچه در پندارم بود را بیان کنم، شاید متن کهنی از تفسیر قرآن این کند:
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ گفتهاند بهار سه است: بهاریست این جهانى، آن در وقت شادکامى است و جوانى. دیگر بهاریست آن جهانى، نعیم باقى است و ملک جاودانى. سدیگر بهاریست نهانى اگر دارى خود دانى و اگر ندارى و پندارى که دارى دراز حسرتى که در آنى. بهار زمین از سال تا سال یک ماهست، سبب باران آسمان و باد شمال است، زود فرقت و دیر وصالست، پس دل برو نهادن محالست. در سال یک بار بهار آید، از خاک گل روید، و از سنگ آب رود، و از بوى بهار جان ممتحنان بیاساید و هر بیدلى را دل رمیده باز آید. گل زرد گویى طبیبى است بیمار، شفاى عالم و او خود بتیمار. گل سرخ گویى مست است از دیدار، همه هشیار گشته و او در خمار. گل سفید گویى ستم رسیدهایست از دست روزگار، جوانى بباد کرده و عمر رسیده بکنار...
کشف الاسرار و عدة الابرار, ۳۰- سورة الرّوم مکّیة - رشیدالدین میبدی
https://t.me/parrchenan
545
آمد داخل انبار و با هیجان پرسید رضا قلی چی شد؟
تقریباً از اواسط شهریور با توجه به آنکه کار ما لوازم التحریر است و رونقی از بابت سال تحصیلی دارد، یکی دو نفر را برای کمک، به کار میگیریم که معمولاً نوجوانان هستند و در اواخر دوره دبیرستان.
در این چند مدت کتاب سه جلدی دروازه مردگان نوشته حمید رضا شاه آبادی را با هم گوش میدادیم و با توجه به آنکه رده سنی آن نوجوان است، ارتباط کتاب با این پسرها عالی بود.
کتاب به اواخر دوران قاجار و ظهور و بروز تغییر در سیستم اجتماعی ایران باز میگشت و از طریق شخصیت رضا میرزا به حسن رشدیه موسس مدارس نوین ایران نیز پرداخته بود.
داستان تا حدودی در فضای خیالی فانتزی میچرخید، چیزی از جنس کتاب های هری پاتر اما متناسب با فرهنگ و فولکور ایرانی.
نویسنده، به وضوح نشان میدهد، با توجه به محدودیت های حاکمیتی توانسته در لبه آن حرکت کند و از هیجان و عمق داستان کم نکند.
این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنم؟
به دانش آموزان دبیرستانی و زادآوران ( والدین) و دانشجویان و کسانی که نسبت به مدرسه بدبین هستند و آرزو تعطیلی و مجازی شدن آن را دارند!؟
برای رسیدن به آنچه که مدرسه نام دارد و من دوست داشتم آن را آموزشگاه بنامم، رنجی ورای تصور رفته است و کودکان این سرزمین قبل از آن از لونی دیگر بودند و رنج بی حساب میبردند.
بر این گمانم منبع اصلی نویسنده کتاب شرح زندگانی من نوشته عبدالله مستوفی بوده است.
با توجه به آغاز سال تحصیلی، خواندن یا گوش دادن این رمان سه جلدی خالی از لطف نیست.
پی نوشت:
مفهومی که در جستار مهر نوشته بودم را خیلی دوست داشتم اما گویا نتوانسته ام آن را به راحتی در نوشته جاری کنم و پافشاری برای سره نویسی فارسی آن را گُنگ کرده است.
https://t.me/parrchenan
545
مهر زیباست، به خاطر خودش و نه خاطره هایش. خود خودش زیباست، اما این زیبایی کجاست؟
مهر همسایه تابستان است و هنوز گرم، کرانمند با شهریور نشده بوی تابستان میدهد، نمیتوانی ادای شاعری درآوری و دم از پاییز زنی که آمده پی ولگردی و نامردی و شعر بخوانی. پس زیبایی مهر کجاست؟
مهر بوی تابستان دارد، اما رُخش ناهمسان است. رخش را باید در زاویه ها دید، در سایه های دیوارها و ساختمانها و درختان، آن دیواری که همیشه سایه دار بود اینک آفتاب بر آن خانه کرده و آنجا که همیشه ستون آفتاب داشت، اینک دشتی از سایه است.
این زاویه و این رُخش را باید پا به راه باشی تا درک کنی، این سو و آن سوی شهرت را بارها و بارها بخصوص صبح ها و عصرها جست و خیز کرده باشی تا فهمت شود ، لُپ سخن، باید آدم پیاده رویی باشی وگرنه اگر اهل ماشین و موتور باشی، زاویه و رخ و تغییر را نخواهی دید اما زیبایی مهر در این نکته هم نیست. تغییر زاویه آفتاب تنها نقطه کرانمند شدن مرز بین تابستان و مهر است و نه عنصر زیبایی.
پس زیبایی مهر چیست؟ زیبایی مهر را نه در طبیعت، نه در گذشته نه در آیین ها نباید جستجو کرد، زیبایی مهر یکی از فرزندان مدرنیته است که در مهر، نو رسته میشود و آن مدرسه است!!
دوستان، خوانندگان، گرامیان، مدرسه، درس، آموزش و آموزشگاه، دانش آموز و آموزگار، رُخ روشن زیبایی مهر است و نکته مهم آن نه در خاطره بازی و خاطره سازیِ « ای یادش بخیر ما اون موقع ها..» نهفته است، عیان است.
در طول صدها و هزاران سال فرزندان این سرزمین بیسواد بودند، به این جهان آمده و میزیستند و می مردند بدون آنکه فهم و درکی از نوشتن و آموزش و آموزگار دریابند. معدود آدم های این سرزمین که میتوانست آموزش ببینند میشدند دبیر و مستوفی و میرزا و چه اندک آدمیانی بودند.
مهر مرز روشنی و تاریکی اندیشه است. مهر حد بین رعیت زادگی-سفلگی و آزادگی است.
آن قدر برای ما آموزش و مدرسه عادی شده که هیچ درکی از آن گذشته تاریک قبل آن نداریم درحالیکه تنها شاید اندکی بیش از صد سال است که از ظهور و بروز آن میگذرد.
اینجا باید تاریخ خواند و روزگار قبل مدرسه این سرزمین را فهمید. آن روزگار سیاه، آن روزگار تاریک آن روزگار درد و ماندگی در تباهی.
آری بر این گمانم سرزمین ما از اول تاریخ تا اکنون یک مرز مشخص دارد که به بعد و قبل آن تقسیم میشود و آن ظهور و بروز مدرسه و آموزش است.
از این رو مهر زیباست، مهر زیبایی است، مهر دانایی است. مهر آگاهیست. مهر فرزند خَلَف مدرنیته است.
و هر مهر، با دیدن دانش آموزان، بخصوص کلاس اولی ها دلم میلرزد، بُعضی در گلویم چون ماهی پیچ و تاب میخورد و آن تجسم محض زیبایی است.
مهرتون گرامی
پی نوشت:
احتمالأ این جستار قسمت دومی هم داشته باشد
https://t.me/parrchenan
545
Repost from دیزِه (Dize)
میدونم اینجا مامان و باباهای زیادی داریم.
بعد از اینکه این ویدیو رو دیدید, شما بهم بگید:
کثیف ترین خاطره قشنگی که از کودک تون دارید چی بوده؟
کانال دیزه
545
در دره آرام و طولانی درکه هستیم و مشغول آرام غلتیدن به سوی شهر، ورزشکاری، از همانها که در کوهستان میدوند و پایین می آیند بِدو از کنار ما عبور کرد و جلوتر متوقف شد. وقتی به او رسیدیم گفت: فیلم بگیر از خودت با بچه در کوله تا وقتی بزرگ شد به او نشان دهی و بگویی چه کارها در حقش کرده ای.
پاسخ دادم نمیدانم در حال حاضر او در حق من لطف کرده یا من در حق او!!
رُخش نشان میداد از پاسخم آنچه که میخواست را نگرفته و دوباره بِدو رفت.
این موقعیت، سپهری به وجود آورد که با همنوردم، هم سخن شویم. او نیز نگاهش به آن سخن نزدیک بود. دلایلی را گفتم؛ اینکه اگر به همین ورزشکار بگویند تو دیگر تا چند سال حق آمدن در اینجا را نداری چه مقدار ناراحت و فسرده میشود، حال این کودک امکانی به من داده که اجازه آمدن به کوهستان را داده است، حالا او در حقم لطف کرده یا من در حق او؟
به گمانم گاهی لازم است زاویه نگاه ها را تغییر دهیم. زاویه نگاه وقتی تغییر میکند که کانون توجه از« من» و نقطه پرگار بودن خارج شود. به جایی که مثلاً بپرسی ایران برای من چه کرد بپرسی من برای ایران چه کردم؟ بازی ظریف تغییر فاعل به مفعول و بالعکس در جمله و گفتار. که اثری بسیار بسیار متفاوت در اندیشه و پندار میگذارد!
بر این گمانم که سخن آن ورزشکار دونده هم حظی از واقعیت دارد و کلا موضوع دو طرفه است.
و شاید بیشترین لطف را سروچمانم کرده است که نوع تربیت و پرورشی که برای ماهی لحاظ کرده از لونی دیگر است. اگر سرو چمان و من هم سو و هم افق در روش و نوع نگاه به زیستن و پرورش کودک نبودیم این نمیشد.
اینجاست که میبینم دایره لطف ها و افراد لطف کننده و لطف گیرنده بیشتر از آنچه میپنداریم است.
گویی هر چه در دایره این فرایند لطف قرار گیری و دهنده و گیرنده آن باشی به اصلِ آدمی نزدیک تر شدی، باید مردمی ها کنی و مردمی ها بینی تا اصالت آدمی را دریابی.
پی نوشت:
خیر مقدم به همراهان جدیدی که لطف کرده و به خوانندگان پرچنان پیوستهاند، امید آنکه برایشان مفید باشد و نه هدر رفت اینترنت و وقت و انرژی.
545
Repost from سخنرانیها
🔊فایل صوتی
استعمار کودکی: کالایی شدن و فقر تجربه
🎤 آرش حیدری
ارائه شده در پیش نشست:
اولین همایش ملی فلسفه برای کودکان. مهر1403
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @
🆑 #کانالسخنرانیها
🌹
545
و آن شاخه کهن و موریانه خورده درخت بید رودخانه ای که صندلی من بود و میز چای خوری مامان و بابا و دوستاش
https://t.me/parrchenan
545
کودک و جامعه
کودک و طبیعت
در مسیر که بودیم اکثریت جمعیتی که برای کوه پیمایی به دره دراز و تنگ درکه آمده بودند با دیدن ماهور شوق زده میشدند. گاهی حیرت کرده و دهان باز منظره او را تماشا کرده و اما بیشتر لبخند زده و ذوق زده میشدند.
به گمانم ماهور و یا هر نوباوه چهارده ماهه ای این سپهری که پیرامون اش شکل میگیرد را درک میکند و از این که در هسته توجه قرار میگیرد حس خوبی دریافت میکند. به گمانم دریافت این حس از جامعه در کودک مهم است و سودمند، چرا که نگاه فردای کودک به جامعه و مردم و آدمی را احتمالاً شکل دهد و او را به طیف خوشبین به آدمی یا سوی دیگر آن یعنی بد بینی، جهت دهی میکند. وقتی نگاه مثبت به آدمی داشته باشی احتمالأ مردمت، کشورت، سرزمین ات، انتخاب دوست و رفیق و یارت، نوع شغل و تلاش و سرمایهگذاری های مالی احساسی ات از لونی دگر خواهد شد.
اما کودک و طبیعت
ما زادآوران( والدین) ماهی، بر این گمانیم که خاک و آب، کوه و درخت، مادرِ هر آدمی است. از این رو نهی چندانی از بابت اینکه : نکن، کثیفه، دست نزن، نداریم یا کمتر داریم.
یکی از زیبایی های یک کودک به گمانم خاک بازی با خاک بیخ رودخانه در زیر درختان رودخانه ای است. محیط آپارتمانی شهری، آن هم شهری بی ضابطه چون تهران، فقیر تر از آن است که چنین هدیه های بکر و دم دستی برای کودکان شهرش داشته باشد، باید همت گمارد و دل به کوهستان زد و کودک را در آن رها کنی تا بازی کند.
احتمالاً کودکی که با طبیعت دوست باشد، پاس آن را در بزرگ سالی خواهد داشت و تبدیل به آدمی خواهد شد که پروای مادر- خاک -سرزمین- جهانش را خواهد یافت
