uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

پرچنان

پرچنان

Відкрити в Telegram

جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند مگر مردمی فردوسی بزرگ سهیل نامم است و از لحظه هایم مینویسم دوچرخه ای دارم نامش چنبر، با آن سفر میکنم. عاشق کوه، نورخورشید و آبی آسمانم آیدی تلگرام: @Soheil362 وبلاگ: Www.parchenan.blogfa.com

Показати більше
549
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+430 днів
Архів дописів
تابستان که گذشت با ماهوری که هنوز نمی‌توانست راه برود به حیاط خانه می‌رفتیم و پر جمع کودکان خاله بازی جریان بود به ما هم به ر
تابستان که گذشت با ماهوری که هنوز نمی‌توانست راه برود به حیاط خانه می‌رفتیم و پر جمع کودکان خاله بازی جریان بود به ما هم به رسم ادب از آنچه طبخ مرده بودند تعارفی و نصیبی و بهره ای می‌رسید بار اول خوردم!! اما بعد فهمیدم که نباید بخورم!! تابستان گذشت و ماهی شروع به راه رفتن کرد و ... چراغ قرمز فرصتِ کوتاهی است تا در آینه‌ی زمان خیره‌شوی به سپیدیِ موهایت مرگ از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌تر است عبدالصابر کاکایی

گورستان ابن بابویه اتفاقی که در سال ۱۳۴۳ افتاده اتفاقی است که اکنون برایم عجیب است دوشیزه ناکام! اینکه در آن دوره کام بردن و
گورستان ابن بابویه اتفاقی که در سال ۱۳۴۳ افتاده اتفاقی است که اکنون برایم عجیب است دوشیزه ناکام! اینکه در آن دوره کام بردن و ناکامی زنان را همچون مردان میشد به راحتی بیان کرد من در این سالها تنها جوان ناکام را دیده و شنیده و خوانده بودم اما در شصت و اندی سال پیش گویا میشد از دوشیزگان ناکام نیز سخن گفت و اینکه ناکامی و کامروا بودن در امر جنسی چه دخلی به من و تو دارد خود نیز یک پرسش جدا و جامعه‌شناسانه است.

Repost from Sara Gholami Nejad
🎬 پنجشنبه‌های سایکو سینما | این هفته: مستاجر پیشنهاد می‌کنیم پیش از شرکت در رویداد، حتماً این فیلم را با دقت تماشا کنید تا آمادگی کامل برای تحلیل این اثر روان‌شناختی را داشته باشید. 🗓 پنجشنبه ۲۳ مهر ⏰ ساعت ۱۹ 💻 گوگل‌میت 💰 ۳۵۰ هزار تومان 📩 برای ثبت‌نام به آیدی زیر پیام دهید: @SaraGhPsychologist #مستاجر #The_Tenant #تحلیل_روانشناختی #روانکاوی #فیلم_درمانی #سینما_و_روانشناسی #تحلیل_فیلم #پنجشنبه_های_سایکوسینما

مستأجر نوشته روبان توپور کتاب بسیار سختی بود. پر از ابهام پر از تردید پر از روابط نامعقول و غیر منطقی اما چیزی درونت می‌گفت ا
مستأجر نوشته روبان توپور کتاب بسیار سختی بود. پر از ابهام پر از تردید پر از روابط نامعقول و غیر منطقی اما چیزی درونت می‌گفت ادامه بده، به خواندن به گوش کردن ادامه بده. وقتی کتاب تمام شد نمی‌دانستی واقعاً تمام شده یا نه! و پرسش ها در پندارت: چرا؟ چرا؟ کدام منطق؟ با چه توجیهی؟ شاید اینه تام و تمام یک جامعه بیمار، یک جامعه مریض. یک جامعه دوپاره. نزدیکترین کتاب به آن شاید محاکمه‌ی کافکا باشد!! من به طور اتفاقی این کتاب را انتخاب کردم اما گویا اثری شناخته شده در مقیاس جهانی است و پولانسکی هم فیلمی از روی آن ساخته که من جرئت دیدن آنرا نداشتم. این کتاب را مدتها پیش خوانده بودم چه شد که اکنون یادم آمد؟ پرسش های این دو روز؟ آیا همچنان امکان ادامه جنگ هست؟ آیا ممکن است جنگ شود؟ آیا کشور ، مملکت، ... و این ایهام و ندانستن از آینده از یک روز بعد یک هفته بعد یک ماه بعد مرا یاد شخصیت اصلی داستان مستاجر انداخت. و چراهایی که همچنان ادامه دارد ؟ کی چه کسانی؟ زنده؟ مُرده؟ کجا؟ چرا؟ چرا؟ اینکه در این سپهر مه آلود گام برمی‌داری و ...

گاهی چیزهایی بسیار ساده هست که روزگاری هدف همه وجودمان رسیدن به آن بوده و اینک از آن غافلیم فراموشش کرده ایم آن هدف را گم کرده ایم! این را از اهدافی که ماهور برای رشد کردن باید طی کند میگویم. مثلاً یکی از آرزوهای ماهور توانایی خاموش و روشن کردن کلید برق هر مکان است. اینکه بتواند بدنش کنترل ماهیچه ها ظریف انگشت را با اعصاب و در نهایت مغز پیدا کند. عجیب نیست، اینکه ما روزگاری از زیستمان جنس اهداف مان اینگونه بوده است. اکنون که پاییز ست و خورشید زود غروب می‌کند او موظفی دارد. موظف است که به کمک ما دو روشنایی ( آباژور )گوشه سالن را روشن کند و اگر شب هنوز بیدار بود آن ها را خاموش کند. با هر بار خاموش و روشن هیجانی قوی تر موفقیت در چهره اش نقش می‌بندد. پدر دختری گاهی سوار اتوبوس میشویم و فهمیدم یکی از آرزوهای بلندش گرفتن دستگیره و میله اتوبوس است. در اتوبوس به دستگیره ها اشاره میکرد و پاسخش میدادم که دخترجان سالها مانده است تا لحظه رسیدن به این آرزو، پسر بسیار جوانی که شاید تازه هجده سال شده بود این لحظه ما را دید و گفت: وای آرزو داشتم آن قدر بزرگ بشوم که دستگیره ها را بگیرم!! لحظه ما هدف خردکی اش را یادآوری کرد. شب پاییزی زیباست از کنار چرخی لبو فروش رد میشوم و میبینم که خیره تماشا می‌کند،شاید آرزو دیگر و هدفی جدید در حال تعریف از برای خودش است. آری گاهی آرزوها و اهداف گذشته مان، ما را به خنده وا میدارد. نگاه میکردم ده سال از آخرین روزی که مربی شبانه روزی بودم گذشت!! چه اهداف و آرزوها که در آن برهه زندگی داشتم و اینک فراموشش کرده ام. https://t.me/parrchenan

مختصری از لحظات پدر دختری 👇👇👇
مختصری از لحظات پدر دختری 👇👇👇

🔴 قسمت «دوم» گفت‌وگوی یرواند آبراهامیان و عباس امانت | سازش و مقاومت؛ از ۲۸ مرداد تا ایران امروز @MonazeratChannel

یکی از تکه کلام ها که در جامعه ی ما جاری است« ای کاش» است. یک حسرت و فقدان در گذشته که با آه و دم و غم گوینده ترکیب شده و جمله ای کاش را آغاز می‌کند. یکی از حسن های رمان کتابخانه نیمه شب مواجهه با این ترکیب جمله بندی است. اگر شما هم مبتلا به ای کاش های هر روزه هستید شاید این کتاب اثری در توقف یا کاهش ای کاش ها داشته باشد. کلا «ای کاش» جمله ای خرد گریز است. اتفاقی که در گذشته افتاده اثر آن هویدا گشته و قدرت کنشگری و عاملیت آن از دست رفته است. دوم موضوع سخنم ایماژ است. بسیاری از ما مردم ایماژ داریم بدون آنکه بدانیم آن را داریم. شاید در واقع تک تک آدمیان آن را داشته باشند اما درصد بسیار بسیار کمی از مردم ایماژ خود را میشناسند. ایماژ چیست؟ آن را در فارسی انگاره نیز گویند و از amigeانگلیسی می آید. تصویری است که فرد از خود در پندارش دارد. ایماژ ها بسیار است. مثلاً ایماژ زندانی، یا ایماژ فراری، یا ایماژ بنده و برده ایماژ مسافر که به گمانم ایماژ حافظ بوده. ایماژ سرباز، ایماژ فرمانده که معمولا پدران آن را در پنداره خود دارند. شما با ایماژ فردی ترکیب آینده خود، روز بعدی و سال های آینده خود را میسازی یا اثر پذیرش می‌کنی و همه را به دست سرنوشت و تقدیر و شناس و جبر جغرافیایی نمی‌سپاری و در نتیجه گذشته را از سر می‌گذرانی. گذشته ای که ای کاش میتواند داشته باشد یا نداشته باشد. ایماژ شخصی من شناگر رودخانه ای است. در این ایماژ خود را در جریان رود قرار می دهم، جریان را شناسایی میکنم کنشگرم. در مواجهه با تلاطم و ناآرامی و سنگ های درشت تلاش میکنم آنها را عبور دهم و گذر کنم. شناگر رودخانه ای معمولاً فرصت چندانی ندارد سر برگرداند و گذشته را ببیند و افسوس بخورد. دوست داشتم ایماژ رقصنده را می‌داشتم اما هنوز نتوانسته ام. رمان کتابخانه نیمه شب خواننده را با تعدادی از ایماژها و شرایط مرتبط با این پندار آشنا می‌کند. یکی از بدترین ایماژها، ایماژ لوزر یا همان شکست خورده است که با جملاتی مثل ما نسل سوخته بیان می‌شود. ایماژ شما چیست؟ به آن تا به حال اندیشیده اید؟ https://t.me/parrchenan

این روزها صبح ها هوا سرد است و وقتی از خانه بیرون می‌زنم هنوز در تقلای شب برای نرسیدن به صبح. پس پگاهی مانده به سپیده سوار دوچرخه ی کاری می‌شوم. این همان دوچرخه ای است که هر وقت داخل شهر کار داشته باشیم و نیاز به قفل و بست کنارِ خیابان باشد، منتخب ما است. معمولاً دو شیفته کار میکند صبح تا عصر شیفت من است و گاهی عصرها هم شیفت سرو. خلاصه که صبح در این گرگ و میشِ روشنایی و سردی هوای آبانی سوار بر دوچرخه، آرام و نه تند لِک و لِک رکاب میزنم تا ایستگاه مترو. هنوز چشمم خواب لانه دارد و خنکای صبح آن را به در می‌برد. در این هنگام با خود می اندیشیم در مترو کدام موضوع را کار کنم و بنویسم؟ این یا آن؟ گاهی چند موضوع در پندارم هست گاهی پندارم تهی از سوژه. آن زمان‌ها که چند موضوع برای نوشتن در پندارم چرخ می‌خورند و همینگونه آرام رکاب میزنم و نمیدانم کدام را انتخاب کنم که زایش این جستار یا آن یکی را؟ به دست سرنوشت می‌سپارمشان بدین گونه که به خود میگویم ببین کی جای نشستن می یابی اگر همین نزدیک و یکی دو تا ایستگاه بعد بود آن مطلب درازناک را کار کن و اگر نه دیر جای نشستن یافتی آن مطلب کوتاه را و وای بر آن زمان که تهی از سوژه هستم . تلاشی برای نشستن ندارم و همان ابتدا چون انتظار ماندگان به فرمان جوخه آتش از برای تیر باران، میروم و انتهای در و میله گونیای گوشه واگن قطار می ایستم و می اندیشم چرا یک روز زیستی و هیچ اتفاق تازه ای به چشم و گوش و دلت نایامد. https://t.me/parrchenan

در راستای همین کتاب که معرفی شد بخواهم آقای قنبری را نمونه‌ای کار بیاورم. آقای قنبری فردی است که واقعاً کارش را دوست دارد آن را جلا داده و ب آن توسعه بخشیده است. به حتی نگهبان صرف بودن خود را حافظه گویا بنا و دوران سلجوقی کرده است. برای کار خود هدف و آرزو دارد و آن جهانی شدن ان اثر تاریخی است. در اینستاگرام کانال دارد و از روزمره های این بنا فیلم می‌گذارد. به دوستان ته آنی پیشنهاد بازدید از این برج نه فقط به خاطر بنا که به خاطر دین این مرد و انگیزه ای که دارد را دارم.

کتابخانه نیمه شب نوشته مت هیگ را میتوان دو سویه دید. دید مثبت و دیدی احتمالاً منفی. اجازه دهید از منفی شروع کنم و به مثبت پایان دهم این که در حال نشر ایده کاریزما، تناسخ در قالب فلسفه و علم میتواند باشد و قرار است تو را به این ایده ها نزدیک کند ویا با آن مهربان تر شوی نمونه ای از آن سویه منفی است. برای مردمی که معنای قدیم را ازدست داده اند و در بی معنایی جدید معلق مانده‌اند این ایده میتواند دری نو اما کهن از ادیان هندو را در قامت و فورمتی جدید باز آفرینی کند و دوباره مفاهیم خرد گریز و حتی خرد ستیز دیگر را احیا و یا بازآفرینی کند و زیست انسان ایرانی را به آن سو کشاند و خود را به کتابهایی چون سفر روح یا استادان بسیار، زندگی ها بسیار بچسباند. اما میتوان در این سپهر نغلطید اگر یادمان باشد که ما یک رمان یا در واقع یک نوشته از زایش خیال یک نویسنده را میخوانیم و نه وحی و الهامی پیامبرانه. به گمانم اگر همین یک موضوع را بدانیم و تا آخر بدان آگاه باشیم کافی است. اما سوی مثبت آن که خواندن این کتاب را ارزیدنی می‌کند. به مردمی که ناراضی و کم امید به ایده هستند، نگاه متفاوت به زندگی ارزانی می‌کند. این کتاب برای آنها که در زندگی رنگی نمی‌بیند و دنیا برایشان بی رنگ شده و یا آنها که خود را دیگر، دوست ندارند یا کمتر دوست دارند میتواند مفید باشد چرا که امکان روشن کردن چندین و چند زاویه متفاوت از زندگی را فراهم می‌کند. انصافاً نیز فصل های پایانی بار خردمندانه زیستن را بالا برده است. پی نوشت: در طول کمتر از یک هفته دو دوست گرامی این کتاب را معرفی کردند و در نتیجه خواندمش(گوش دادم). این کتااب برای آن دست از نوجوانانی که بلافاصله بعد از هر کنش کوتاه مدت جمله حوصله ام سر رفته را دارند نیز می‌تواند مفید باشد، چرا که چگونه لذت بردن از کنش‌گری عادی زندگی را نشان می‌دهد. https://t.me/parrchenan

کتاب
کتاب

با توجه به حضور در گورستان تاریخی ابن بابویه این مناظره بسیار عالی را هم گوش کنید و اگر مقدور بود بنویسید در پایان به کدام دو سخنران نزدیکی بیسترقحس می‌کردید 🙏

در پایان با مترو به منزل بازگشتیم. به گمانم این شرایطی که شهرداری برای دوچرخه در روز تعطیل فرار داده است عالی است. نباید از آ
در پایان با مترو به منزل بازگشتیم. به گمانم این شرایطی که شهرداری برای دوچرخه در روز تعطیل فرار داده است عالی است. نباید از آن بی بهره ماند. ابر شهرهایی چون تهران و کرج و تلفیق آن با دوچرخه روزی بیاد ماندی رغم میزند. https://t.me/parrchenan

گفت‌وگوی یرواند آبراهامیان و عباس امانت. (محمد مصدق؛ قربانی یا مسئول؟ درس‌هایی از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲) @MonazeratChannel

چه بی هنری باید باشی که چشمه شش هزار ساله را خشک کنی😞😢 در تابلو کتیبهآمده بود این کتیبه در کنار چشمه بسیار پر آب حجاری شده
چه بی هنری باید باشی که چشمه شش هزار ساله را خشک کنی😞😢 در تابلو کتیبهآمده بود این کتیبه در کنار چشمه بسیار پر آب حجاری شده است. تابلوی خطر غرق شدن و ستون مدرج تعیین عمق آب هنوز موجود بود. اجازه دهید دوباره جمله تکان دهنده را بیان کنم: چشمه شش هزار ساله ری در دهه هزار و سیصد و نود شمسی خشک شد!!

+1

و لا لای پس از کباب ری https://t.me/parrchenan

مورد عجیب تختی. انقلابیون پنجاه و هفت صدها خیابان به نامش کردند. اگر قرار بود پیرامون روانشناسی اجتماعی انقلاب ۵۷ تحقیق کنم،
مورد عجیب تختی. انقلابیون پنجاه و هفت صدها خیابان به نامش کردند. اگر قرار بود پیرامون روانشناسی اجتماعی انقلاب ۵۷ تحقیق کنم، حتما پیرامون این شخصیت و اثر آن بر انقلابیون جوان کار میکردم https://t.me/parrchenan