en
Feedback
داستان و پند

داستان و پند

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel داستان و پند

Channel داستان و پند (@dastanvpand1) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 152 685 subscribers, ranking 720 in the Technologies & Applications category and 1 785 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 152 685 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 1 063 over the last 30 days and by -373 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.57%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.02% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 6 980 views. Within the first day, a publication typically gains 9 198 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 61.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as لیلا, شبنم, مونس, مهیار, وقت.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Technologies & Applications category.

152 685
Subscribers
-37324 hours
+1 2817 days
+1 06330 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3 666
in 207 channels
August '26
+6 797
in 275 channels
Get PRO
July '26
+4 803
in 231 channels
Get PRO
June '26
+5 861
in 305 channels
Get PRO
May '26
+7
in 3 channels
Get PRO
April '26
+3
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 1 channels
Get PRO
February '26
+3 362
in 156 channels
Get PRO
January '26
+4 242
in 248 channels
Get PRO
December '25
+14 830
in 441 channels
Get PRO
November '25
+12 024
in 400 channels
Get PRO
October '25
+13 112
in 488 channels
Get PRO
September '25
+24 387
in 609 channels
Get PRO
August '25
+11 181
in 348 channels
Get PRO
July '25
+22 320
in 441 channels
Get PRO
June '25
+22 036
in 511 channels
Get PRO
May '25
+19 730
in 464 channels
Get PRO
April '25
+26 819
in 484 channels
Get PRO
March '25
+19 633
in 442 channels
Get PRO
February '25
+18 132
in 416 channels
Get PRO
January '25
+20 698
in 523 channels
Get PRO
December '24
+23 864
in 510 channels
Get PRO
November '24
+35 131
in 513 channels
Get PRO
October '24
+39 656
in 410 channels
Get PRO
September '24
+43 004
in 464 channels
Get PRO
August '24
+37 755
in 484 channels
Get PRO
July '24
+36 562
in 379 channels
Get PRO
June '24
+19 146
in 266 channels
Get PRO
May '24
+21 047
in 342 channels
Get PRO
April '24
+21 405
in 362 channels
Get PRO
March '24
+19 000
in 308 channels
Get PRO
February '24
+20 494
in 335 channels
Get PRO
January '24
+15 482
in 393 channels
Get PRO
December '23
+25 443
in 441 channels
Get PRO
November '23
+30 678
in 336 channels
Get PRO
October '23
+18 280
in 303 channels
Get PRO
September '23
+16 146
in 0 channels
Get PRO
August '23
+5 754
in 9 channels
Get PRO
July '23
+2 807
in 0 channels
Get PRO
June '23
+5 049
in 0 channels
Get PRO
May '23
+5 620
in 0 channels
Get PRO
April '23
+8 075
in 0 channels
Get PRO
March '23
+6 773
in 0 channels
Get PRO
February '23
+4 540
in 0 channels
Get PRO
January '23
+7 349
in 0 channels
Get PRO
December '22
+5 579
in 0 channels
Get PRO
November '22
+5 017
in 0 channels
Get PRO
October '22
+4 552
in 0 channels
Get PRO
September '22
+5 220
in 0 channels
Get PRO
August '22
+6 724
in 0 channels
Get PRO
July '22
+6 754
in 0 channels
Get PRO
June '22
+6 284
in 0 channels
Get PRO
May '22
+6 408
in 0 channels
Get PRO
April '22
+6 876
in 0 channels
Get PRO
March '22
+4 460
in 0 channels
Get PRO
February '22
+3 322
in 0 channels
Get PRO
January '22
+4 466
in 0 channels
Get PRO
December '21
+3 908
in 0 channels
Get PRO
November '21
+4 234
in 0 channels
Get PRO
October '21
+4 923
in 0 channels
Get PRO
September '21
+5 597
in 0 channels
Get PRO
August '21
+4 995
in 0 channels
Get PRO
July '21
+5 933
in 0 channels
Get PRO
June '21
+4 633
in 0 channels
Get PRO
May '21
+3 333
in 0 channels
Get PRO
April '21
+3 761
in 0 channels
Get PRO
March '21
+4 832
in 0 channels
Get PRO
February '21
+5 134
in 0 channels
Get PRO
January '21
+3 067
in 0 channels
Get PRO
December '20
+51 122
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September0
08 September0
07 September+525
06 September+726
05 September0
04 September0
03 September0
02 September+1 761
01 September+654
Channel Posts
🩵سرگذشت واقعی #آرمین در کانال زیر ❤️👇👇 https://t.me/+Yyt4SobV7tllNzk0 https://t.me/+Yyt4SobV7tllNzk0

2
⭕️پدر شوهرم خیلی مرد جذابی بود همیشه به من لطف داشت بیشتر از بقیه حتی دختراش بهم محبت میکرد اون روز رفته بودم خونه پدرشوهرم مادرشوهرم رفته بود خونه خواهرش در شهرستان منم رفتم تا شب که پدرشوهرم از شرکت میاد میاد شام اماده کنم ولی بهش چیزی نگفتم که سوپرایز بشه نزدیکای ساعت نه شب بود هنوز نیومده بود تو آشپزخونه بودم که یهو در باز شد صدای پدرشوهرم می‌اومد که همراه دخترش اومد دستپاچه شدم پشت یخچال قائم شدم که یهو پدرشوهرم با حرفی که دخترش زد حالت تهوع گرفتم تموم تنم لرزید ....😱🚷👇🏻 ادامه داستان
1 623
3
🩵سرگذشت واقعی #آرمین در کانال زیر ❤️👇👇 https://t.me/+Yyt4SobV7tllNzk0 https://t.me/+Yyt4SobV7tllNzk0
1 750
4
😂 چجوری میتونم عضو گروه باشم اما تو اعضای گروه نباشم و کسی نتونه ببینم یا حذفم کنه؟!🤔 🔴بیین کیا تو گروه پشتت حرف میزنن 🔲 اینم آموزشش 👇😊 https://t.me/+q6njKOymqu4yYmFk
1 752
5
🔴 خبر فوری / مرگ چند نفر با خوردن این پنیر !! هشدار / این پنیـــر را به هیچ وجه نخرید ! 😀 🔴 اسم این پنیر 👇 تا میتونید منتشر کنید https://t.me/+q6njKOymqu4yYmFk
1 720
6
بفرس واسشون😅😁🙏 #طنز_تلخ 🅰@dastanvpand1
بفرس واسشون😅😁🙏 #طنز_تلخ 🅰@dastanvpand1
1 812
7
چندروز پیش تو تویتر یه چیزی ترند شد که دوست پسرتون چجور گولتون زد تا ببرتت خونش🔞😝😝 بیاد بخونین @tweet
چندروز پیش تو تویتر یه چیزی ترند شد که دوست پسرتون چجور گولتون زد تا ببرتت خونش🔞😝😝 بیاد بخونین @tweet
1 784
8
ترفند و رازهایی که فقط طلافروش‌ ها می‌ دونن 🎖 @IEDHAHTARFAND
1 720
9
🔴7 ترفند مخفی مخفی کردن بند سوتین https://t.me/+YZU-1t96wOw5ZDg8 https://t.me/+YZU-1t96wOw5ZDg8
🔴7 ترفند مخفی مخفی کردن بند سوتین https://t.me/+YZU-1t96wOw5ZDg8 https://t.me/+YZU-1t96wOw5ZDg8
1 780
10
خانمایی که همسرای نون خور دارن و زیاد اهل برنج نیستن بیان آموزش صلواتی ۵۰ جور غذای نونی و خوشخوراک گزاشتم کدبانو بشی😍 https:
خانمایی که همسرای نون خور دارن و زیاد اهل برنج نیستن بیان آموزش صلواتی ۵۰ جور غذای نونی و خوشخوراک گزاشتم کدبانو بشی😍 https://t.me/+hCzLc4inisNjNGFk https://t.me/+hCzLc4inisNjNGFk
1 993
11
دهه ۸۰ میلادی😎😅 🅰@dastanvpand1
دهه ۸۰ میلادی😎😅 🅰@dastanvpand1
2 025
12
🦋🫆🫆🦋🫆🦋🫆🫆🫆 🦋🦋🫆 🦋🫆 🫆 📚داستان واقعی #سرگذشت_پروانه #قسمت_بیست_و_هشتم اینجوری ننه هم کمتر حرص و جوش میخوره قلبم داشت از حرفهاشون وایمیستاد..میدونستم التماس کردن فایده نداره و اخلاق هردوشون مثل مادرم و با حرف زدن من همه چی بدتر میشه برای همین هیچی جواب ندادم اکبرو رضا هم حرفهاشون رو زدند و رفتند از آشپزخونه رفتم بیرون، فرداش موقع ای که لباس پوشیدم تا برم مدرسه همونطور که انتظار داشتم مادرم کارای مراسم چهلم رو بهونه کرد و گفت: لازم نکرده امروز بری مدرسه منم بخاطر اینکه بتونم سرفرصت کاری کنم برگشتم تو اتاق و لباس عوض کردم و مشغول جمع کردن حیاط شدم،چیزی نگذشت الهه هم رسید؛ در خونه رو که روش باز کردم با تعجب گفت:تو چرا خونه ای نگاهی به داخل کردمو گفتم:بیا تو مفصل؛حین کار حرفهای دیشب اکبر و رضا و دلیل نرفتنم به مدرسه رو به الهه گفتم؛ الهه گفت:به اکبر و رضا چه که دخالت میکنند؛ میدونی پروانه باید به عموها بگیم تا با اکبر و رضا حرف بزنند ننه حامی نداشته باشه کاری نمیتونه بکنه؛ همونموقع مادرم از جلوی در اتاق گفت:دوباره شما دوتا سراتون رو بردین تو هم!! الهه گفت:حیف که مادرمونی وگرنه میدونستم چه رفتاری باید باهات بکنم مادرم با حرص برگشت داخل،عموهام و عمه ام بعدازظهر از همدان اومدند تو مسجد مراسم بود و بعد که مراسم تموم شد و برگشتیم خونه دیدم الهه داره تو حیاط با عمو محمود و عمو عباس حرف میزنه میدونستم حتما داره راجع به من باهاشون حرف میزنه که تو اون سرما تو حیاط وایسادن؛ پریسا اومد و گفت:عمو عباس کارت داره اومدم از تو اتاق برم تو حیاط که یه دفعه با سعید پسر داییم سینه به سینه شدم سرمو زیر انداختم! اومدم برم که سعید گفت:ببخشید بعدم با مکث دوباره گفت:خوبید؟آروم گفتم:ممنونم و از کنارش گذشتم هنوز الهه داشت با عموهام حرف میزد!گفتم:بله با من کار داشتید،عمو عباس گفت:الهه یه حرفهایی میزنه که ما تا الان ازش بیخبر بودیم عمو محمود گفت:از بس داداشم خدابیامرز آبرو داری میکرد اما با این حرفهایی که الهه میزنه باید یه فکر اساسی کنیم عمو عباس گفت:پروانه عمو واهمه ای از هیچکس و هیچ چیز نداشته باش تا منو محمود یه فکری بکنیم،گفتم:چشم این حرف زدن عموهام با من و الهه از دید برادرام مخفی نموند و از نگاهشون معلوم بود میدونند در مورد چی حرف زدیم،تو مراسمای بابا پیش نیومده بود با مصطفی روبه رو بشم اصلا خودم هم نمیخواستم این اتفاق بیافته اما خیلی تو خودش بود و دیگه اون مصطفی ی همیشگی نبود هر بار که تو اون حال میدیدمش آرزو میکردم حداقل اون خوشبخت باشه تو زندگیش، اونشب گذشت؛همش منتظر بودم تا عموهام کاری بکنند؛فردا بعدازظهر وقتی دایی و خاله هام رفتند عمو عباس به محمد گفت:زنعمو و بچه ها رو با خودش ببره؛ چون با عمو محمود یه کم کار دارند یکی_دو ساعت دیگه برمیگردند همدان،،، وقتی همه رفتند عموعباس از عمو محمود اجازه گرفت و سر حرف رو باز کرد و گفت: منو محمود میخوایم بچه های برادرمون رو زیر پرو بال خودمون بگیریم؛ اکبر گفت:عمو بابامون مرده ما که زنده ایم عمو مکثی کرد و گفت: د اگه زنده بودید به خواهرت جفا نمیشد، رضا نگاهی به الهه کرد و گفت:عمو انگار اشتباه به عرضتون رسوندند عمو محمود گفت:پس اینکه به خواهرتون گفتید درس و مشقش رو ول کنه بشینه تو خونه چون شما نمیتونید وظیفه اتون رو انجام بدید دروغه!!؟اکبر گفت: نه دروغ نیست اما اصلا بخونه کی چی بشه عاقبت باید شوهر کنه دیگه، عمو عباس گفت:دخترای برادرم از همین الان تحت کفالت من هستند ببینم خم به ابروشون اومده روزگار مسبب رو سیاه میکنم،( عمو عباس اخلاق محکمی داشت و با اینکه عموی کوچیک بود اما حرفش برای همه سند بود) اکبر گفت:ما خودمون هستیم که خرج خواهرامون کنیم عمو محمود گفت: خداروشکر برادرم بیمه بوده و حقوق داره و لازم نیست بچه هاش زیر بار منت کسی باشند؛منظور عباس از کفالت؛صلاح دید درست و غلط زندگیشونه که کسی نتونه به اسم مصلحت خرابش کنه،،،عمو عباس دوباره تکرار کرد شنیدید چی گفتم: اکبر و رضا از روی اجبار سر تکون دادند؛ بعدم رو به مادرم کرد و گفت:سودابه خانوم من تا الان بخاطر حیای برادر خدا بیامرزم از خیلی چیزا بیخبر بودم اما میخوام بگم از این به بعد هر ناراحتی به این طفل معصوما برسه از چشم شما میبینم؛ و مجبور میشم ببرمشون همدان پیش خودمون فکرم نمیکنم شما راضی به این باشید که مردم بگند چی شده که بچه ها مادرشون رو ول کردند،مادرم در جواب حرفهای عمو لام تا کام حرف نزد!عمواینا یه کمی دیگه نشستند و موقع رفتن تو حیاط عمو محمود آروم گفت: عمو، پروانه هر چی شد زنگ بزن اگرم دیدیم با این حرفها اوضاع درست نشد میبریمتون پیش خودمون بعدم رو به داداشام گفت:انشاالله دیگه اما و اگری تو کار نباشه حتی اگر خواهراتون خطایی کردند به خودمون بگید و خداحافظی کردند و رفتند؛؛ #ادامه‌دارد‌ 🫆🦋🫆🦋🫆🦋🫆🦋 🅰 @dastanvpand1 🫆🦋🫆
1 937
13
🦋🫆🫆🦋🫆🦋🫆🫆🫆 🦋🦋🫆 🦋🫆 🫆 📚داستان واقعی #سرگذشت_پروانه #قسمت_بیست_و_هفتم مادرم هم فریاد میزد و میگفت: آره کور خوندی برید ببینم کدوم گوری میرید و چطور زندگی میکنید،میدونی چرا طلاق نگرفتم برای اینکه میخوام تا آخر عمرت مثل بختک بیفتم رو زندگیت تا روی خوشی رو نبینی،دعواشون تا یکی دوساعت ادامه داشت تا اینکه اول برادرام و آخر سر هم الهه و شوهرش رفتند؛ اونشب بابا با اینکه میتونست خونه نمونه و بره گاراژ اما بخاطر منو پریسا خونه موند و تو اون سرما تا نیمه های شب تو حیاط راه رفت و سیگار کشید؛ دلم برای پدرم میسوخت هیچوقت کنار مادرم طعم خوشبختی رو نچشیده بود تا وقتی خوابم برد داشتم به رفتارای مادرم و تصمیمی که بابا گرفته بود فکر میکردم فردا صبح وقتی داشتم برای رفتن به دبیرستان کفشامو میپوشیدم بابا در حالی که داشت مشمای لباس کارشو پشت دوچرخه اش میگذاشت صدام کرد و گفت:اگه بعدازظهر برگشتی و دیدی مادرت رفتار درستی نکرد پریسا رو بردار و برو خونه الهه دوسه روز نمیشه از اینجا میریم،،گفتم: چشم؛همون موقع پریسا هم از اتاق اومد بیرون و با هم راهی شدیم تا سر کوچه که مسیرمون یکی بود با هم رفتیم و بعد از بابا خداحافظی کردیم هر کدوممون رفتیم سمت مدرسه،همش تو فکر دعوای دیشب پدر و مادرم و آخر عاقبتش بودم؛ ظهر از دبیرستان که برگشتم وقتی سرکوچه رسیدم دیدم انگار تو کوچه شلوغه با خودم گفتم: یعنی چه خبره!؟ نزدیکتر که شدم دیدم انگار دم خونمون شلوغه چند قدم مونده به در خونه دیدم چند نفری درخونمون وایسادن همون موقع اکبر با لباس سیاه از خونه اومد بیرون با دیدن لباس سیاه تن برادرم دنیا رو سرم خراب شد اکبر تا نگاهش به من افتاد سرشو زیر انداخت حتی زبونم نمیچرخید بپرسم چی شده وارد خونه شدم صدای جیغ و گریه خونمون و پر کرده بود کیفمو انداختم تو حیاط رفتم داخل الهه و پریسا در حالیکه بلند گریه میکردند نشسته بودم تا الهه نگاهش به افتاد گفت:پروانه بابامون رفت؛ از شدت فشار روحی که بهم اومد چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد؛ با پاشیده شدن آب تو صورتم چشمامو باز کردم سرم تو دامن یکی از زنای همسایه بود،،،بزرگترین پشتوانه ی زندگیم رو از دست داده بودم حس میکردم دنیا دیگه تموم شده،سرمو تکیه داده بودم به دیوار اتاق و گریه میکردم مادرم یه گوشه نشسته بود و حتی لباس سیاه هم تن نکرده بود..حس میکردم بیشتر از هر وقتی ازش متنفرم چون بابا صبح بعد از رفتنش به گاراژ سکته ی قلبی کرده بود و همون موقع هم از دنیا رفته بود همش توی ذهنم تکرار میشد دعوای دیشبشون با مادرم باعث مرگش بوده، رضا کنار مادرم نشست و گفت:که لباس مشکی بپوشه جلوی فامیل و آشنا خوبیت نداره؛ اما مادرم گوش نکرد الهه با گریه گفت:بله حق داری رخت سیاه تنت نکنی چون تو قاتلی، بابامون رو تو کشتی اکبر نهیب برداشت سمت الهه کاظم اکبر رو گرفت و گفت:چیکار میکنی اکبر آقا! شما داغدارید خود دار باشید بعدم به الهه گفت:آروم باش، اکبر یه گوشه نشست با خودم گفتم:پروانه با وجود این مادر و برادرا دیگه روز خوش نمیبینی ،کم کم فامیل از همدان و قزوین رسیدند مادرم تا دید فامیل بابا اومدند از روی اجبار لباس مشکی تنش کرد داغی که روی دلم گذاشته شده بود وجودم رو میسوزوند و اشک میشد و از چشمم میریخت، رفتن پدرمو باور نداشتم فرداش پدرمو به خاک سپردیم مراسم های پدرم گذشت چند روزی خونمون شلوغ و پر رفت و آمد بود تا اینکه بعد از هفتم همه برگشتند سر زندگیشون؛ تبدیل شده بودم به یه آدم بی حس و حال که فقط نفس میکشید و زنده بود تنها چیزی که باعث میشد به زندگی امید داشته باشم عمل به خواسته ی پدرم بود بعد از چند روز برگشتم مدرسه از دو تا از امتحانای ترم عقب مونده بودم و دبیرام زمان مشخص کردند که دوباره امتحان بدم ظهرا از مدرسه میومدم کارههایی که باید رو انجام میدادم ومیرفتم توی اتاق مشغول درسم میشدم عموهام تقریبا هر روز زنگ میزدند و احوال پرسی میکردند تا اگه کاری داریم انجام بدند، مادرم روزهای اول ساکت بود اما کم کم شروع کرد به همون رفتارای گذشته اش، میدونستم الان دیگه بابا نیست که ازم حمایت کنه و از طرفی برادرام هم پشتیبان مادرم هستند، برای همین تصمیم گرفتم تا جایی که ممکنه صبوری کنم تا بهونه ای دست مادرم نیافته تا بتونم درسم رو بخونم تا اینکه شب قبل از مراسم چهلم بابا برادرام اومده بودند خونمون من تو آشپزخونه مشغول درس خوندن بودم که یه دفعه دیدم اکبر اومد تو آشپزخونه و گفت:چرا ننه صدات میکنه جوابشو نمیدی با تعجب گفتم: کی صدام کرده!! نشنیدم!!رضا پشت سرش اومد و گفت:مگه کری که نمیشنوی!!چرا کم محلی میکنی به حرفهای ننه؟گفتم: بخدا نشنیدم اکبر گفت:از بس سرت رو کتاباته نمیفهمی اطرافت چخبره،،رضا گفت:اصلا برای چی بره مدرسه!!ما که سرزندگیمونیم و هزار جور کار و مشغله داریم نمیتونیم تازه حواسمون به اینم باشه بشینه تو خونه بهتره، #ادامه‌دارد‌ 🫆🦋🫆🦋🫆🦋🫆🦋 🅰 @dastanvpand1 🫆🦋🫆
1 967
14
🦋🫆🫆🦋🫆🦋🫆🫆🫆 🦋🦋🫆 🦋🫆 🫆 📚داستان واقعی #سرگذشت_پروانه #قسمت_بیست_و_ششم پریسا از تو اتاق دوید بیرون تا مادرمو بغل کنه اما مادرم حتی به اون هم توجهی نشون نداد؛ انگار تمام بدیهای تو وجودش جاشو داده بود به بی تفاوتی.‌یه کم بعد بابا با برادرام هم بودند انگار برادرام بابا رو آورده بودند خونه که بشینند صحبت کنند داییم با بابا حرف زد و از طرف مادرم قول داد که دیگه اتفاقی نمیوفته بابا گفت:اگه نمیخواد طلاق بگیره نگیره بمونه تو همین خونه اما همین چند روزه ی جایی رو کرایه میکنه و ما از اینجا میریم دایی گفت:چه کاریه آخه دختر دم بخت داری نکن اینکار رو بیشتر از سی سال زندگی کردید مگه تازه عروس دامادید،مادرم هم لام تا کام حرف نمیزد تا اینکه بالاخره بابا با هزار جور شرط و شروط قبول کرد مادرم بمونه؛بیشتر شرطاش هم در مورد منو پریسا و رفتار با ما و دخالتهاش بود؛ شب وقتی همه رفتند تو رختخواب به این فکر میکردم که واقعا مادرم میتونه رفتارشو اصلاح کنه یا نه؟... روزها میگذشت مادرم برگشته بود اما عملا فقط تو خونه بود؛نه حرفی میزد نه کارهای خونه رو میکرد نه با ما سرسفره مینشست فقط گاهی با پریسا حرف میزد از اینجور بودنش خوشحال نبودم اما هر چی بود بهتر از رفتارایی بود که قبلا با ما میکرد الهه میگفت:ننه تغییر کرده و از نگاش معلومه مهربونتر شده تنها وقتایی که مادرم با ما سر سفره مینشست فقط روزای جمعه بود که همه ی خانواده دور هم جمع میشدیم، اوایل دی ماه سال هشتاد یک هفته ای بعد از ماه رمضون یه روز جمعه که مثل همیشه همه دور هم جمع بودیم بعدازظهر حدودای ساعت چهار در خونمون رو زدند، رضا رفت تا در رو باز کنه از صدای حرفی که از تو حیاط میومد معلوم بود مهمون داریم الهه نگاهی به داخل حیاط انداخت و گفت:دایی اینا اومدند؛ناخودآگاه صورتم سمت مادرم چرخید انگار گل از گلش شکفته بود با دیدن دسته گل و شیرینی تو دست سعید پسر داییم، تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره، بابا جوری عصبانی شده بود از دیدنشون که کارد میزدی خونش در نمیومد سلامی کردمو دیگه وانیسادم رفتم تو آشپزخونه الهه پشت سرم اومد و گفت:میدونستم بالاخره دیر یا زود پیداشون میشه گفتم: حداقل خیالم راحت بابا نمیزاره خیلی قضیه جلو بره چایی ریختم به الهه گفتم ببره ، تا الهه از آشپزخونه بیرون رفت؛ رضا اومد تو آشپزخونه و گفت: چرا خودت چایی رو نیاوردی گفتم: میخواستم میوه آماده کنم ،اومد جلوتر و آروم گفت: ادا و اطوار رو بذار کنار بیا بیرون میدونستم خود بابا میدونه چطور ردشون کنه برای همین دهن به دهنش نذاشتمو ظرف میوه رو آماده کردمو رفتم تو هال، زندایی تا نگاش به من افتاد لبخندی نشست روی لبش دایی هم گفت:خوبی دایی جون سرمو تکون دادمو گفتم:بله خوبم ممنون،سعید هم نیم نگاهی به من انداخت و بعد دوباره سرشو زیر انداخت کنار الهه نشستم نگاهی به بابا انداختم بابا انگشتاش رو دور هم میچرخوند و معلوم بود کلافه است دایی گفت:خب اصغر آقا شوهر خواهر عزیز حتما میدونی که ما برای چی اینجاییم؛ بابا جوابی نداد مادرم نفسشو با حرص بیرون داد دایی مکثی کرد و دوباره گفت:راستش ما میخوایم برای سعید آستین بابا بزنیم با خودمون گفتیم کی بهتر از پروانه؛بابا گفت: تعجب میکنم آقا صادق چطور دختر من!! مگه مادرش به شما نگفته پروانه نمیتونه زن مناسبی برای پسرتون باشه دایی خواست چیزی بگه که بابا گفت:نه آقا صادق من یه گل از بوستان فامیل شما چیدم برای هفتاد پشتم بسه اجازه بده تا همین اندازه که هست بمونه و بیشترش نکنیم زندایی گفت:اصغر آقا بذارید ببینیم جوونا نظرشون چیه، بابا گفت:پروانه اگه دختر منه نظرش هم با نظر من یکیه، یه دفعه مادرم به زبون اومد که چه خبرته داری جلو برادرم اینجوری جولون میدی میخوای این ورپریده رو ترشی بندازی بابا گفت:چطور نوبت به بچه ی برادرت که رسید عیب و ننگ نذاشتی رو دخترت، بذار دهنم بسته باشه سودابه؛برادرام ناراحت بودند و سعی میکردند بابا رو آروم کنند دایی نگاهی به من کرد تا دید انگار منم با بابا موافقم..رو به زندایی گفت:بریم ! برادرام شروع کردند به تعارف که بمونید اما دایی گفت:باید زود برگردند، از رفتارشون معلوم بود که از بابا ناراحتند؛سعید نگاهی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون بعد از رفتنشون مادرم مثل آتشفشانی که چند وقت خاموش بوده فوران کرد و سکوت اون مدتش رو شکست اینبار دیگه ملاحظه ی بودن شوهر الهه و زن برادرام رو هم نکرد و هر چی دلش خواست به بابا گفت؛ بابا هم گفت:حالا که نه خودت نه پسرات قبول نمیکنن بیماری! منم دیگه تحمل نمیکنم و فردا میرم برای پیدا کردن خونه و دخترا رو هم با خودم میبرم و کاری میکنم که تو تنهایی خودت بپوسی.. #ادامه‌دارد‌ 🫆🦋🫆🦋🫆🦋🫆🦋 🅰 @dastanvpand1 🫆🦋🫆
2 151
15
شاید یکی از معروف‌ترین مثل‌های قدیمی، نیاز به یک بازنگری جدی داشته باشه... دکتر بهروز اتونی... 🅰@dastanvpand1
شاید یکی از معروف‌ترین مثل‌های قدیمی، نیاز به یک بازنگری جدی داشته باشه... دکتر بهروز اتونی... 🅰@dastanvpand1
2 148
16
بفرست برا مامانا🫣🤣 #عروس_هلندی 🅰@dastanvpand1
بفرست برا مامانا🫣🤣 #عروس_هلندی 🅰@dastanvpand1
2 146
17
💐🌼☘🌸 🌼🌺🍃 ☘🍃 🌸 ✅ کارهایی که باید قبل از مرگ انجام داد : 1- زندگی مستقل 2- داشتن درآمد شخصی 3- دیدن 10 کشور دنیا 4- انجام دادن یک کار گروهی بزرگ 5- کچل کردن 6- ترک کردن چندین عادت بد 6- عاشق شدن 7- پریدن از ارتفاع 8- شنا در اقیانوس 9- امتحان کردن غذایی که ازش متنفری 10- مبارزه با افسردگی 11- دیدن آسمان شب در کویر 12- رفتن به کنسرت خواننده مورد علاقت 13- دوباره شروع کردن بعد از شکست 14- یاد گرفتن دو زبان جدید 15- خواندن حداقل 200 کتاب 16- پیش‌قدم شدن برای شروع ارتباط 17- داشتن حیوان خانگی 18- خوابیدن تو کشتی 19- سوپرایز کردن کسی که دوسش داری 20- دیدن شفق قطبی 21- رفتن پیش تراپیست 22- یک ماه در سفر بودن 23- اسب سواری 24- سر زدن به خانهٔ سالمندان 25- مادر یا پدر شدن 26- تجربهٔ گیاه‌خواری 27- خوابیدن تو یه هتل 5 ستاره 28- هدیه دادن به خودت 29- بوسیدن کسی زیر بارون 30- رقصیدن زیر بارون 31- مقابله با بزرگ‌ترین ترس زندگیت 32- جیغ کشیدن بالای کوه 33- خرید زیاد بدون توجه به قیمت 34- کمک به خیریه 35- سوار هلیکوپتر شدن 🅰@dastanvpand1
2 148
18
بنزین ترندتره یا عکس های دهه ۸۰؟ 😀🙂 عزیزانی که رفتید دهه ۸۰ برگشتنی با خودتون طلا و دلار بیارید.. 🅰@dastanvpand1
بنزین ترندتره یا عکس های دهه ۸۰؟ 😀🙂 عزیزانی که رفتید دهه ۸۰ برگشتنی با خودتون طلا و دلار بیارید.. 🅰@dastanvpand1
2 176
19
تقدیم دلای با محبتتون❤️ اول صبح رو بایه کلیپ زیبا شروع کنیم لحظاتتــون سرشــار از شــادی ولبخنـد... صبح زیباتون بخیر ‎‌‌‌‎‌ ا
تقدیم دلای با محبتتون❤️ اول صبح رو بایه کلیپ زیبا شروع کنیم لحظاتتــون سرشــار از شــادی ولبخنـد... صبح زیباتون بخیر ‎‌‌‌‎‌ امیدوارم برای حال خوبتون محتاجِ بودن هیچ آدمی نباشید هیچ آدمی...... 🅰@dastanvpand1
2 243
20
🩵سرگذشت واقعی #آرمین در کانال زیر ❤️👇👇 https://t.me/+Yyt4SobV7tllNzk0 https://t.me/+Yyt4SobV7tllNzk0
2 154