en
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Open in Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Show more
4 440
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-3430 days
Posts Archive
از نظر من، اگر رابطه شبیه یک دسته‌گل باشد، یعنی باخته‌ای. رابطه‌ای که روزهای اول جذاب، وسوسه‌برانگیز و زیباست، اما به مرور پژمرده می‌شود. در نهایت، یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی گلدانت خالی شده است؛ چون هیچ‌کس نمی‌تواند یک دسته‌گل پژمرده و پوسیده را تا ابد نگه دارد. اما اگر رابطه‌ات شبیه یک درخت باشد، چه؟ دانه‌ای کوچک که در دل تاریک و نمناک خاک به زمین سپرده شده است. روزها برایش صبر کرده‌ای، از اولین جوانه‌هایش تا روزی که شاخه‌هایش بر سرت سایه انداخته‌اند، با عشق مراقبش بوده‌ای. ریشه‌هایش آرام‌آرام در عمق جان خاک دویده‌اند، بی‌آنکه کسی آن‌ها را ببیند؛ اما تمام ایستادگی و شکوه درخت، از همان ریشه‌های پنهان آغاز می‌شود. حالا آن رابطه، شبیه درختی مغرور، پربار و خاص است. داشتنش مساوی با آرامش است، مساوی با امنیت و شاید مساوی با برد در این زندگی. صادقانه بگویم، دوست دارم در زندگی درختی پربار با عمری طولانی داشته باشم. باور دارم این، از صدها دسته‌گل دیدنی که می‌توان در نگاه اول محو زیبایی و جادویشان شد، ارزشمندتر است. شاید تفاوت همین‌جاست؛ درخت ریشه دارد، و ریشه همان چیزی است که دسته‌گل‌ها هرگز نخواهند داشت. #عادله_زمانی @adelehz

اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت . و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت . معدود کسانی در محله بودند که می‌توانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند . او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند. یک‌تاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن می‌نشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت . آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد . آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که می‌شد دید گوشه ی لب‌هایش کش می آید و انگار دلش لبخند می‌خواهد کنار نسرین خانم بود ‌. از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد . هرچه نسرین خانم اصرار می‌کرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و می‌گفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد ‌ گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود . می نشست و به نسرین خانم نگاه می‌کرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد  آنوقت زیر لب آرام می‌خواند: تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی آنگاه عینکش را بر می‌داشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید . اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟ همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست . دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت . او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها می‌گفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید. حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند . بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ... #عادله_زمانی @adelehz

گفت معشوقی به عاشق کای فَتی تو به غربت دیده‌ای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست؟ گفت آن شهری که در وی دلبرست... مولانای جان @adelehz

خواستن و خواسته شدن هر گاه یکی هست دیگری کم‌پیداست . اما خوشبخت‌ترین ها که به‌ گمانم تعدادشان هم کم است کسانی هستند که هم خواسته شدند و هم خواستند ... #عادله_زمانی @adelehz

مامانم لوبیاپلو درست کرده ،مزه ی قیمه ی نذری میده ! بعد این و من درست کنم مزه نون خشک میگیره شایدم بدتر! اصلا این استعداد مادرم در خلق مزه های خوشمزه رو در‌ک نمیکنم . چکار داری میکنی با ما خانوووممم خانوما💋

پدرم نزدیک به بیست سال است که سیگار را کنار گذاشته. وقتی بچه بودم، سیگاری به اسم «مونتانا» می‌کشید. دور سیگارها زر ورقی بود که گاهی دور از چشمش از پاکت آن را بیرون می‌کشیدم؛ نه برای خود سیگار، بلکه چون عاشق بوی همان زرورق بودم. هنوز هم نمی‌توانم آن بو را توصیف کنم؛ بویی شبیه یک شیطنت پنهانیِ کودکانه. چیزی که عصرهای تابستان، وقتی گرمای سوزان ظهر آرام‌آرام جایش را به خنکای غروب می‌داد، جان آدم را تازه می‌کرد. امروز عطری جدید خریدم. هیچ نمی‌دانستم چه عطری است؛ انتخابش را به فروشنده سپردم. با اولین پاف، ناگهان به همان ظهرهای گرم پرتاب شدم. یکی از نت‌های عطر، دقیقاً بوی همان زرورق سیگارهای مونتانای پدرم را می‌داد. عطرها به طرز عجیبی بی‌رحمند. ناگهان تو را در دل طوفانی از خاطره رها می‌کنند و پرتت می‌کنند به قلب روزهایی که آن‌قدر دور شده‌اند که گاهی گمان می‌کنی شاید در قرنی دیگر، یا حتی در جهانی دیگر، زندگی‌شان کرده‌ای. همان اندازه دور همان اندازه نزدیک #عادله_زمانی @adelehz

To Ke Nisti.mp310.58 MB

4_5927141364826382359.mp39.28 MB

4_5792138065833106377.m4a3.89 MB

ممنون از نظریات عالی شما عزیزان . اتاق همفکری قطعا نمیتونه جایگزین جلسات مشاوره و تراپی باشه اما شاید بتونه به خیلی از افراد که نیاز به حرف زدن در مورد مشکلاتشون دارند کمک بکنه .

عزیزان یک مورد همفکری داریم لطفا تو کانال چک کنین و نظرات تون و داشته باشید . منم نظرمو خواهم گذاشت .

به نظر من، بهداشت شخصی خیلی مهم‌تر از آرایش کردن یا لباس‌های گران‌قیمت پوشیدن است. شاید بعضی‌ها با این حرف موافق نباشند، اما واقعاً نظر من همین است. وقتی با کسی صحبت می‌کنم که ریشه موهایش چرب است یا بوی شدید عرق می‌دهد، راستش دیگر به رنگ رژ لبش توجهی نمی‌کنم. به مدل لباس مردی که بوی تند سیگار می‌دهد هم دقتی ندارم. وقتی کسی لباسی را دوباره می‌پوشد که هنوز لکه عرق روی آن مانده، دیگر برایم اهمیتی ندارد آن پیراهن یا بلوز را چند میلیون خریده است. بهداشت، از نظر من، از هر چیز دیگری مهم‌تر است. اتفاقاً یکی از مهم‌ترین عوامل جذابیت یک فرد همین نکات کوچک اما مهم است. زن یا مردی با لباس‌های معمولی و حتی صورتی بدون آرایش، اما با بوی تمیزی و آراستگی، برای من به‌مراتب جذاب‌تر از کسی است که ظاهر پرزرق‌وبرقی دارد اما به بهداشت شخصی خود توجه نمی‌کند. #عادله_زمانی @adelehz

شاید دیر ؛ شاید هم دور اما نور ، از روزنه ای که باید می تابد... @adelehz

David_Gilmour_Topic_–_Between_Two_Points_with_Romany_Gilmour_Radio.mp33.54 MB

من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... 📕 #کوری ✍🏻 #ژوزه_ساراماگو @adelehz