Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more403
Subscribers
No data24 hours
+67 days
+1430 days
Posts Archive
محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهی دستیاش.
از رشد ناشی میشود نه از نیاز.
فردی که بالغانه عشق میورزد، این نیازها را در جایی دیگر و به شیوهای دیگر مثلا با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده، برآورده کرده است.
بنابراین عشق پیشین سرچشمه قدرت است و عشق کنونی زاییده قدرت.....
#اروین_د_یالوم
@lightworkers
یک روز میگذشت،
شوخکی بشولیدهای ( آشفته) را دید که میگفت :
« الهی! در من نگر »
شیخ در غَلَباتِ وجد بود، از سرِ غیرت گفت:
نیکو سر و رویی داری که در تو نگرد؟!
گفت: ای شیخ!
آن نظر از آن میخواهم تا سر و رویم نیکو شود...
شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد.
گفت: «راست گفتی»
#تذکرة_الاولیاء
@lightworkers
نگرش معمایی به زندگی
اگر وجه معمایی زندگی را درست درک نکنید، آن وقت محکومید به رنج بردن. هر کاری که شما در زندگیتان انجام می دهید یا تجربه می کنید نقطه ی مقابل نزیستهای در ضمیر ناخودآگاهتان دارد.
بیشتر ما از دو دیدگاه مخالفِ هم حمایت می کنیم و از رویارویی اجتناب می ورزیم، مثلا من باید سر کار بروم اما نمی خواهم بروم. من همسایه ام را دوست ندارم، اما باید نسبت به او با ادب رفتار کنم. من باید وزن کم کنم اما بعضی از غذاها را خیلی دوست دارم. ما هر روز با چنین تضادهایی زندگی می کنیم.
شما نمی توانید یک وجه معادله را حذف کنید. دو طرف معادله نباید متضاد هم شمرده شوند.
خوب و بد نقاط متضاد هم نیستند، بلکه رابطه ی مخالف با هم دارند، یعنی با افزایش یکی، دیگری کاهش پیدا می کند و بالعکس. ولی هر دو ضروری هستند.
وقتی شما هر دو وجه عناصر مخالف در آگاهی کامل را می پذیرید، معما را پذیرفته اید. سعی کنید به هر دو وجه هر مسالهای اجازه دهید که با ارزش و احترام یکسان وجود داشته باشند. اگر این کار را بکنید راه حلی که بهتر از هر دو است پدیدار خواهد شد. دو نیرو چیزی به یکدیگر یاد خواهند داد و بینش جدیدی خلق خواهند کرد. این تغییر نگرش از « تضاد و مخالفت » به « معما » یعنی جهش آگاهی.
وقتی چیز سرکوب شدهای در جای نادرست وجود دارد که در ذات خود نه خوب است نه بد، ما اشتباها به آن صفت بد را نسبت می دهیم. در حالی که در واقع توان بالقوهای در جای نادرست قرار گرفته یا از آن استفاده نادرست شده است.
هرچیزی که ذهن انسان بتواند درکش کند از جفت اضداد تشکیل می شود.
کسب آگاهی عمیق تر برای ایجاد وحدت بین اضداد زندگی به معنی برداشتن آن نقاب است. اگر سعی کنید به چشم انداز یگانهای فراتر از دوگانگی فکر کنید، یعنی آن را شکستهاید و در بعد انسانی قرار داده اید.
تنها مانع بر سر راه بهشت، عقاید ما درباره ی بهشت است.
اگر ما بتوانیم بپذیریم که آگاهی من به طور ضمنی آگاهی دوگانه است، یعنی به طور بی وقفه واقعیت را به این و آن، برگزیده و نابرگزیده و زیسته و نازیسته تقسیم می کند، آنگاه آمادهایم تا از دوگانگی فراتر برویم.
هر کاری که برای فرار از دوگانگی بکنید صرفا انرژی بیشتری به آن می بخشید. تنها راهی که پیش رو دارید توقف این کار است. این درخواست از آگاهی که به قیمت حذف چیزی دیگر، چیز درست را انتخاب کند فقط چرخ را از نو به حرکت می اندازد.
واقعیت چنانچه از سطح معینی از آگاهی نگریسته شود، یگانه و واحد است و به اضداد مخالف تقسیم نشده است.
اگر دیگر با وضع موجود مبارزه نکنید، نیمی از بار زندگی برداشته می شود. این کار یعنی دست کشیدن از زخمی کردن خودتان پشت میله های زندان واقعیت و توقف گله و شکایت....
@lightworkers
این حقیقت را به وضوح میشود دید که نیکیهای ما جزئی و نمایشی است.
در یک گوشه نیکی میکنیم، ولی در یک سطح وسیع و کلی رفتار و زندگی ما رنگ دیگری دارد. و خود ما به علت تکهتکهاندیشی و گسستهبینی متوجه این حقیقت نمیشویم.
یا میشویم و نمیخواهیم به روی خود بیاوریم. آقایی را دیدم که داشت با چنگال به سینه مرغ حمله میکرد و در همان حال به بچهاش میگفت "چرا آن زنبور را کشتی؟ گناه دارد!"
رأفتها و خیرخواهیهای ما اینجوری است. مرغی که تا یک ساعت پیش جلوی چشم جوجههایش میپلکید و از آنها مواظبت میکرد گناه ندارد. اما "بچه چرا زنبور را کشتی، گناه دارد!".
علت این تضادها و تکهپارگیها این است که رفتار ما از "عدم" برنمیخیزد، بلکه از لحاف چلتیکه برمیخیزد - از لحافی که بنیادش بر غیرنیکی است.
در بعضی اجتماعات مد شده است که سگ را با چه احساسات سانتیمانتال مآبانهای توجه و نوازش میکنند و آدمها را میکُشند. نیکیهای ما این شکلی است. نیکیای که از "عدم"، یعنی از متن معنویت انسان برنمیخیزد وصلهای است که از لحاف "من" برخاسته است و بنابراین کیفیت "رنگ" دارد، کیفیت نمایش دارد، نه نیکی اصیل!
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
سؤال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد.
یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز، مَعَ تقریرِه.
جواب دوم که ایمان به از نماز است، زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته، و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد. و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند، و نماز بیایمان منفعت نکند_ همچون نماز منافقان.
و نماز در هر دینی نوع دیگر است، و ایمان به هیچ دینی تبدیل نگیرد؛ احوال او و قبلهی او و غیره متبدل نگردد. و فرقهای دیگر هست، به قدر جذب مستمع ظاهر شود. مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده؛ کلام همچون آب است در آرد: آن قدر آب ریزد که صلاح اوست...
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
اگر چیزی برای آفریدن ندارید،
خود را باز بیافرینید....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
عشق، آتش سوزانیست که میان دو دلداده شعله برمیکشد و دنیای آشنایشان را میسوزاند. عشق چشمها را بر هرچه عادی و عادتی است میبندد و بر جهانِ دیگریْ بازمیگشاید. دیگری در دو معنا: هم بهمعنای «ساحتِ دیگری» که متفاوت از ساحتِ معمولِ هوشیاری است و هم بهمعنای «اویِ دیگری»، اویی که اینک در نزد دلداهی بندهخدا به شکل و هیبتِ خدایگان درآمده است! و گرهِ کارِ عاشقی هم اساسا همینجاست. در این عدمِ تمایز میانِ این دو «دیگری». از آنجایی که عاشق حالتِ وجودیِ متفاوتی را که تجربه میکند -و هیچ مثل و مثالی هم همپایش و به این درجه از زیبایی و شکوه سراغ ندارد- را به اویِ دیگری فرافکنی میکند، دچار یک گیجی و گمراهیِ تراژیک میشود: اشتباه گرفتنِ عشق با معشوق.
عشق در ماست، یک کیفیت از آگاهیِ ماست. و معشوق بیرون از ماست، یک موقعیت، یک شیء، یک فعالیت، یا یک شخصِ دیگر است. «دیگری» است به معنایِ عینی کلمه و هرگز هم نمیتواند چون «من» شود، مگر در ساحتِ خیال. و فرجامِ نافرجامِ عشق رمانتیک هم خود شاهدی است بر این امر که این خیالِ خام دیر یا زود برآب خواهد شد. عشق -نه معشوق- هم «دیگری» است ولی در معنایِ ذهنیِ آن، حالِ دیگری از خودمان است، اصلا شاید خودِ خودِ خودمان است که از یاد بردهایم و حال که منظری یا صدایی آنرا دوباره بیدار کرده است، درمییابیمش -که البته اگر دریابیمش!
اگر عاشق بداند که در مسیرِ حرکتاش بهسوی معشوق، در واقع در حال یادآوریِ ارزشی ژرف در وجود خودش است، آنگاه عشق را طلب نخواهد کرد، بلکه خواهد بخشید. چراکه آنرا به عنوانِ کیفیتی از آگاهیِ خویش بازشناخته است. او خودش را باز شناخته است و تازه قادر میشود که دیگری را هم بازشناسی کند و ارزشِ واقعی و وجودیاش را احترام بگذارد. عشق به این ترتیب یک عاطفهی منفعلانه نیست که فرد تصور کند به واسطهی دیگری تجربه و دریافتش میکند، بلکه یک رویکردِ فعال از سوی اوست که در آن زندگی موج میزند.
در تجربهی عشق، عاشق یک شیء را چونان یک فرد مینگرد، در حالی که در زمانِ فرافکنی این به اصطلاح عاشق به فردی دیگر همچون یک شیء مینگرد. یکی استعلایی است و دیگری میان تهی.
این رسمِ ولنتاین کدامین عشق را پاس میدارد؟
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
هر که را اختیار کردش عشق
مست و بیاختیار خواهد بود
هر که او پست و مست عشق نشد
تا ابد در خمار خواهد بود
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سکوت سالکانه
بخش چهارم
(۴) گاهی هم سکوت ناشی از بی رغبتی روحی سالک است به همسخنی و هم نشینی با کسانی که درد او را ندارند و دل در گرو محبوبهایی جز محبوب او سپرده اند. مشغولیتهای آن نامحرمان در چشم او چندان بی جلوه است که او رغبتی به سخن گفتن درباره آن محبوبها در خود نمی یابد. سکوت پیشگی واکنش طبیعی روح اوست نسبت به حضور بیگانه ناهمدل. مولانا در ابتدای مثنوی شمه ای از این نوع سکوت پیشگی را در احوال خود سراغ می دهد:
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
و در غزلی زیبا نیز از این حال خود پرده برمی دارد:
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی تست ترکتاز کنم [...]
خموش باش، زمانی بساز با خمشی
که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم.
بخش چهارم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سکوت سالکانه
بخش سوم
(۳) سکوت رازدارانه هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق وقتی در خور تعلیم پذیری می شود که ادب رازداری را بیاموزد، یعنی سرّی را که می آموزد با نامحرمان در میان ننهد. این رازداری البته گاه از آن رو بود که مبادا معارف انفسی از حدّ فهم نامحرمان نا آشنا فراتر رود و به گمراهی ایشان بینجامد، یا نااهلان آن معارف را دامی برای فریب خلایق سازند. گاهی هم این رازدانی بنابه ملاحظاتی سیاسی یا اجتماعی بود: چه بسا افشای معارف انفسی خصوصاً در جامعه شریعت مدار عوام آشوبی کند و سر سرداران سرّدان را بر سر دار کند.
مولانا به سالکان می آموزد که از دو راه می توان رازداری و سرّپوشانی کرد: یکی از طریق نگفتن است:
چون ببینی مشک پر مکر و مجاز
لب ببند و خویشتن را خنب ساز (۶/ ۲۰۳۷)
عاشقی و مست و بگشاده زبان
الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان
با جمیل الستّر خواند آسمان (۳/ ۴۷۳۰~)
اما گاهی سرّپوشانی از طریق گفتن است، مانند بلبلی که در روی گل نعره می زند تا سرّ بوی گل را بپوشاند:
حرف گفتن بستن آن روزن است
عین اظهار سخن پوشیدن است
بلبلانه نعره زن در روی گل
تا کنی مشغولشان از بوی گل
تا به قل مشغول گردد گوششان
سوی روی گل نپرد هوششان (۶/ ۶۹۱~)
بخش سوم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید
کز الست این عشق بیما و شما مست آمدست
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سکوت سالکانه
بخش دوم
(۲) سکوت در مقام تعلیم پذیری هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق باید بداند که اوّل شرط تعلیم پذیری در عالم معنا آموختن ادب سکوت است. شرط فراگیری از محضر کاملان آموختن هنر شنیدن است:
کودک اوّل چون بزاید شیر نوش
مدّتی خامش بود او جمله گوش
مدّتی می بایدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن [...]
زآنکه اوّل سمع باشد نطق را
سوی منطق از ره سمع اندرآ [...]
باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال (مثنوی، ۱/ ۱۶۲۴~)
بنابراین، در اینجا سکوت از جنس سکوت شاگردانه است:
تو رعیت باش چو سلطان نه ای
خود مران چون مرد کشتیبان نه ای
چون نه ای کامل دکان تنها مگیر
دست خوش می باش تا گردی خمیر (مثنوی، ۲ /۳۴۴۰~)
البته مولانا می گوید یکی از نشانه های حضور در محضر اولیای الهی نیز زبان درباختن است:
چون به نزدیک ولی الله شود
آن زبان صد گزش کوته شود (مثنوی، ۳/ ۲۵۵۰)
از نگاه مولانا معارف انفسی، یا به تعبیر وی "فقر"، بیش از آنکه از راه زبان آموخته شود از هم نشینی و هم نفسی با پاکان حاصل می شود، یعنی از جان به جان می تراود:
علم آموزی طریقش قولی است
حرفت آموزی طریقش فعلی است
فقر خواهی آن به صحبت قایم است
نه زبانت کار می آید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان (مثنوی، ۵/ ۱۰۶۲~)
بخش دوم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سکوت سالکانه
بخش یک
نخستین مرتبه سکوت را می توان "سکوت سالکانه" نامید. سکوت سالکانه سکوت مقام طریقت است، یعنی ادبی است که سالک بر روح خود الزام می کند تا برکه گل آلود و مضطرب روح خویش را زلالی و آرامش بخشد شاید که در آینه صافی آن نقش ماه و ستارگان آسمان بازبتابد. مولانا خود از دوران کودکی و تحت ارشاد پدر و نیز لالای دوران کودکیش، سیّد برهان الدّین محقق ترمذی، ادب سکوت سالکانه را آموخته و آزموده بود. سالها بعد نیز که سیّد برهان آن کودک هوشمند را در بیست و چهارسالگی در قونیه بازیافت، او را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد که از جمله شروط آن التزام به سکوتهای طولانی بود. وقتی هم که مولانا خود بر مسند شیخوخت نشست و به تعلیم و تربیت مشتاقان عالم معنا پرداخت کم گویی و سکوت ورزی را در صدر آداب طریقت خود نهاد.
خوبست در اینجا پاره ای از انواع سکوت سالکانه را که در تعالیم مولانا آمده است مرور کنیم:
(۱) یکی از مهمترین انواع سکوت سالکانه، سکوت اخلاقی است. سکوت اخلاقی داروی آفات زبان بشمار می آید. عارفان نیک می دانستند که به کارگیری نادرست زبان می تواند هم به زیان دیگران بینجامد و هم سلامت و زلالی روح سالک را بیالاید. مولانا در داستان طوطی و بازرگان از همین نقش ویرانگر زبان شکوه می کند:
ای زبان تو بس زیانی مر مرا
چون تویی گویا چه گویم من تو را؟
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان هم گنج بی پایان تویی
ای زبان هم رنج بی درمان تویی
هم صفیر و خدعه مرغان تویی
هم انیس وحشت هجران تویی... (مثنوی، ۱/ ۱۷۳ ~)
در واقع مهمترین آفات زبان بیشتر از جنس ناراستی های اخلاقی مانند دروغ گفتن، بدگویی کردن، سخن ناسزا به دیگری گفتن، زبان به یاوه گشودن، سخن چینی کردن، و امثال آن است. توصیه مولانا به کسانی که امیر زبان نبودند این بود که سکوت پیشه کنند مبادا اسیر زبان شوند:
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود؟
لیک چون گفتم پشیمانی چه سود؟
نکته ای کآن جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان
وانگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت (مثنوی، ۱/ ۱۶۶۰ ~)
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زآنکه تاریکست و هر سو پنبه زار
در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زآن سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند... (مثنوی، ۱/ ۱۵۹۵ ~ )
بخش یک
#حضرت_مولانا
@lightworkers
مقام سکوت
حقیقت قدسی از ورای سکوت می تراود. قرآن در بیان داستان زندگی زکریا سکوت را نشانه ای از سوی خداوند می شمارد: قال ربّ اجعل لی آیة قال آیتک الّا تکلّم الناس ثلاث لیال سویّاً ... (مریم، ۱۰-۱۱). مولانا در اشاره به همین آیات است که می گوید:
زان نشان هم زکریّا را بگفت
که نیابی تا سه روز اصلاً بگفت
تا سه شب خامش کن از نیک و بدت
این نشان باشد که یحیی آیدت
دم مزن سه روز اندرگفت و گو
کین سکوتت آیت مقصود تو
هین میاور این نشان را تو بگفت
وین سخن را دار اندر دل نهفت (مثنوی، ۲/ ۱۶۷۸~)
پاره ای از مفسران گفته اند که آن سکوت خود نشانه خداوند بود، و پاره ای دیگر گفته اند که نشانه خداوند بواسطه آن سکوت بر زکریّا آشکار گردید. در هرحال، عارف در دل داستان زکریّا راز سکوت و نقش کارساز آن را در طریق معنا می خواند.
مولانا با ادب سکوت هم در مقام طریقت و هم در مقام حقیقت نیک آشنا بود. او خود اهل سکوت ورزی بود، و نهایتاً سیمای حقیقت انفسی را در ماورای پرده سکوت به تماشا نشست. اما تجربه سالها مراقبه احوال باطن و طی مراتب سلوک به وی آموخت که سکوت از جنس واحد نیست، و سالک طریق باید در زندگی معنوی خود مراتب گوناگون سکوت را بیازماید و از سر بگذراند. در این نوشتار مایلم به اختصار تجربه مولانا را از مراتب سکوت و نقش آن در زندگی معنوی سالک طریق به اختصار بررسی کنم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
با ورژنهای قدیمیِ خودت مهربان باش.
آنها آن چه را که تو اکنون میدانی،
نمیدانستند.....
#علیرضا_زمانی
@lightworkers
هر جا عقدهها وجود دارند،
گذشته بر زمان حال،
غلبه دارد....
#جیمز_هالیس
@lightworkers
بیعملی حالتی از ذهن است که رها از منیت باشد
انجام دادن بدون واکنش
نشان دادن بدون آنکه فرد کاری کند
انجام کارهای مفید بدون انتظار بازگشت...
روزی مشغول مباش...
در هنگام مشغولیت آدمی احساس مفید بودن میکند
مفید بودن کاذب
روزی مشغول مباش و با بیحوصلگیِ خود رو به رو شو...
ذهن خود را طوری تربیت کن که بی وجود هیچ محرک بیرونی هشیار بماند...
سعی نکن کسی باشی
بکوش تا آنچه در زندگی و ذهن و قلبت روی میدهد درک کنی...
نه نامی
نه شهرتی
آنهنگام که میمیرم هیچ چیز باقی نخواهد ماند...
@lightworkers
ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم
ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی
صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم
گلزار ندانستی در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی
ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه
صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا در غار نمیبینم
آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت
بازار مرا دیده بازار دگر رفتی...
#مولانای_جان
@lightworkers
پیش ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن؛ مسلمان میشود و کافر میشود
و باز مسلمان میشود
و هر باری از او چیزی بیرون میآید
تا آنوقت که کامل شود....
#مقالات_شمس
@lightworkers
