en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
398
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1130 days
Posts Archive
چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند... وقتی که وی را از شهر بيرون می‌کردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافری... گفت: خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم..... @lightworkers

شما، این توان را دارید که درک و قدرشناسی تازه و ژرفی نسبت به گذشته و همه تجربه هایتان داشته باشید. می‌خواهم بگویم به این تجربه‌ها نیاز داشتید تا در این جهان برای خودتان، خانواده، جامعه و بشریت، آن کسی بشوید که می‌خواهید. آدم‌ها و تجربه‌هایی درست و دقیق در زندگی شما آشکار شدند. خانواده‌تان برای یادگیری، رشد و تکامل شما عالی بودند. فقط صدای ترس با غرغرهای مداومش، این حقایق را پنهان می‌کند و می کوشد زندگی‌ای را که تجربه کرده‌اید،کم قدرت جلوه دهد... برای ساکت کردن صدای ترس، فقط کافی است دست به سوی ناشناخته‌های زیبا دراز کنید و همدلی صادقانه را فرا بخوانید تا باور کنید همه زندگی شما و حتی تاریک ترین لحظات آن،از معنایی ژرف بر خوردار است.... رمز همدلی صادقانه برخاسته از این باور است که هر پدیده‌ای، علت بزرگ‌تری دارد. زندگی شما طرح و برنامه‌ای دارد که مبارزه در راه آن، با ارزش است. این برنامه دارای معنایی ژرف و فراتر از توان درک ایگوی شماست... این رمز از شما می‌خواهد آن واقعیت بزرگ‌تر را با خروج از دیدگاه محدودتان و ورود به این جهان بینی که هیچ تصادفی وجود ندارد و هر رویدادی دلیلی دارد - حتی اگر نتوانید آن دلیل را ببینید - بشناسید و در آغوش بگیرید... این نگاه، خود به خود زندگی را دگرگون می سازد، زیرا شما را از «چرا من»، «من بیچاره»، «نباید»، «چرا این اتفاق افتاد؟» و «چرا این اتفاق می‌افتد؟» یا «همه‌اش تقصیر آنهاست» که همگی به سرزنش تبدیل می‌شوند، خارج می‌کند. وقتی قاضی درون شما شواهدی می‌یابد تا به رنجشی بچسبد - رنجشی که شما را به گذشته ای آکنده از تنفر یا کینه پایبند می‌کند،از حس کردن دل مهربانتان بازداشته می‌شوید.... #دبی_فورد @lightworkers

خوشم که عمر گران‌مایه را تباه نکردم به جز شراب نخوردم، به جز گناه نکردم   به غیر تاک‌نشانان، نشان کس نگرفتم به غیر ساقی مجلس، به کس نگاه نکردم   به جز ضیافت مستی، به جز پیاله پرستی خدا گواه نرفتم، خدا گواه نکردم   اگر چه توبه نمودم، ولی چو خواجه نبودم که صبر تا شب عید و هلال ماه نکردم   به جرم دامن پاکم اگر به بند فتادم برادرانه کسی را فرو به چاه نکردم   هزار بار اگر مست باده‌ات شدم اما برای مرتبه‌ای آب زیر کاه نکردم   #مهدی_ملکی @lightworers

من انسانم گمشده‌ای داریم که اسمش انتخاب است.  کلیدی است که قرن ها پیش گمشده است. دورو برمان هزار و یک در است، درهای بسته ای  که نمی‌دانیم چه وقتی و چه کسی قرار است آنها را باز کند. ماندن پشت هزار و یک در بسته اندوه می آورد، بیچارگی می‌آورد، خشم می‌آورد. و خشم و اندوه و بیچارگی که به هم بیامیزد جنون می‌آورد. اختیار را که از آدم  بگیرند یعنی انسانیتش را از او‌ گرفته‌اند، قیمتی‌ترین دارایی‌اش را و انسانی که انسانیتش را از او ستانده بشود، دیگر چه فرق می‌کند با خشت و‌ خاک و‌ خاکستر؟ درد این مردم، درد بی‌انتخابی است. روی تنشان همه جا رد تنبیه بی‌اجازگی است. عشق را باید تعارف کرد. معرفت را باید تعارف کرد، دین را هم باید تعارف کرد. یکی بر می‌دارد، یکی هم بر نمی‌دارد. هر چیز قشنگی که اجباری بشود، زشت می شود.بهشتی که کشان کشان آدم را به آن ببرند، دیگر جهنم است... آدم‌ها انسانیت را باید انتخاب کنند، عشق را باید انتخاب کنند، خدا و دین و پیغمبر را باید انتخاب کنند. هیزم اجبارها روی هم که تلنبار بشود، انبار باروت حسرت  و حرمان است، کبریتِ غضبِ زندگی‌ام کو، یک روز این هیزم‌ها را شعله‌ور می‌کند. ما الان آنجاییم کنار تل هیزم اجبارها، کنار زندگی‌های نزیسته‌ای که دارند دود می شوند، کنار فریاد من انسانم، اختیارم آرزوست... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

من انسانم گمشده‌ای داریم که اسمش انتخاب است.  کلیدی است که قرن ها پیش گمشده است. دورو برمان هزار و یک در است، درهای بسته ای  که نمی‌دانیم چه وقتی و چه کسی قرار است آنها را باز کند. ماندن پشت هزار و یک در بسته اندوه می آورد، بیچارگی می‌آورد، خشم می‌آورد. و خشم و اندوه و بیچارگی که به هم بیامیزد جنون می‌آورد. اختیار را که از آدم  بگیرند یعنی انسانیتش را از او‌ گرفته‌اند، قیمتی‌ترین دارایی‌اش را و انسانی که انسانیتش را از او ستانده بشود، دیگر چه فرق می‌کند با خشت و‌ خاک و‌ خاکستر؟ درد این مردم، درد بی‌انتخابی است. روی تنشان همه جا رد تنبیه بی‌اجازگی است. عشق را باید تعارف کرد. معرفت را باید تعارف کرد، دین را هم باید تعارف کرد. یکی بر می‌دارد، یکی هم بر نمی‌دارد. هر چیز قشنگی که اجباری بشود، زشت می شود.بهشتی که کشان کشان آدم را به آن ببرند، دیگر جهنم است... آدم‌ها انسانیت را باید انتخاب کنند، عشق را باید انتخاب کنند، خدا و دین و پیغمبر را باید انتخاب کنند. هیزم اجبارها روی هم که تلنبار بشود، انبار باروت حسرت  و حرمان است، کبریتِ غضبِ زندگی‌ام کو، یک روز این هیزم‌ها را شعله‌ور می‌کند. ما الان آنجاییم کنار تل هیزم اجبارها، کنار زندگی‌های نزیسته‌ای که دارند دود می شوند، کنار فریاد من انسانم، اختیارم آرزوست... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

داستان وحشتناکی است. ترسناک است وقتی بدن‌هایی که آفریده‌ایم از ما روح بخواهند، اما بی‌نهایت هولناک‌تر، وحشتناک‌تر و مهیب‌تر وقتی است که روحی بیافرینیم و بشنویم از ما طلب بدن می‌کند، و بنگریم که در پی این طلب دنبال ما می‌آید و دست از سرمان برنمی‌دارد. تفکری که به دنیا می‌آوریم چنین روحی است. ما را آرام نمی‌گذارد مگر بدنی بدان ببخشیم و واقعیتی محسوس بدان عطا کنیم . تفکر در تقلای به فعل درآمدن است؛ و کلمه می‌کوشد تا گوشت گیرد، و شگفتا که انسان، همچون خدا در کتاب مقدس، کافی است افکارش را به زبان آورد تا جهان مطابق آن شکل گیرد؛ زان پس یا نور خواهد بود یا تاریکی، آبها خود را از خشکی‌ها  جدا می‌کنند؛ و حتی ممکن است جانواران درنده به بار آیند... جهان مهر و امضاء کلمه است... @lightworkers

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی.... #شیخ_بهایی @lightworkers
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی.... #شیخ_بهایی @lightworkers

طبیبم قصد جان ناتوان‌ کرد ما ایرانیان همه بیماری زمینه‌ای داریم، بیماری استبداد، بیماری تعصب، بیماری تحجر، بیماری تقلید… ما نابینایانی مادرزادیم. داروغه مادرم را که می‌خندید، کور کرد و بعد از آن مادرم هر دختری که زایید کور بود... ما اندوه ارثی داریم، ما سر سفره غم بزرگ شدیم و نان غصه را در شوربای مشقت زدیم و خوردیم و چنین شد که عضله‌های کوچک لبخند از صورتمان محو شدند... و ترس، ترس، ترس همان آسیب بعد از حادثه بود، وقتی که مغول پدربزرگمان را کشت و‌ جنازه‌اش را قرنها بر دروازه شهر آویخت، تا ما بترسیم، ما ترسیدیم و ترسو شدیم... ما می‌خواهیم که درمان شویم اما تا تصمیم می‌گیریم برای بیماری‌مان دوایی پیدا کنیم، از گوشمان خون می‌آید، از دماغمان خون می آید، پایمان می‌شکند، دستمان می‌شکند، کمرمان می‌شکند. ما تا دنبال علاج می‌رویم، می‌میریم.... طبیبان می‌گویند: نه چوب، مرهم خوبی برای زخم است؛ و نه چماق، عصای خوبی برای روحهای شکسته. حکیمان معتقدند که تیر و تفنگ، هیچ دردی را درمان نمی‌کند و شفای مرض با تهدید و توبیخ و تنبیه حاصل نمی‌آید. من بیماری زمینه‌ای دارم، اما نمی‌خواهم که بمیرم. می‌خواهم که درمان شوم. مرا نکشید، جزای مرض، مردن نیست. دوای بیمار، مرگ نیست. آیا در این بیمارستان، هیچ طبیب مشفقی نیست تا ناله ما بیماران را بشنود؟ آیا در این داروخانه جز تیر و تفنگ و سنگ و چماق دوای دیگری پیدا نمی‌شود؟ که را گویم که با این درد جانسوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای باصفات منم نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند که گم کنی که سر چشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خداصفتی دان که کدخدات منم... حضرت_مولانا @lightworkers

آنچه انسان والا در خود جستجو می‌کند؛ انسان کوچک در دیگری جستجو می‌کند.... #کنفوسیوس @lightworkers
آنچه انسان والا در خود جستجو می‌کند؛ انسان کوچک در دیگری جستجو می‌کند.... #کنفوسیوس @lightworkers

"لا تَمشِ فِی الاَرضِ مَرَحاً" در زمین با غرور و تفاخر راه مرو! زمین، مادر توست. آخر چگونه می‌توانی بر سینه‌ی مادر خود به غرور و تفاخر راه روی! ما هیچ فخری نداریم که بخواهیم به آن تفاخر کنیم. نه چیزی را به تمامی می‌دانیم و نه می توانیم! یک زندگیِ نسیه و در گِرو که غرور و تفاخر ندارد. هر آن اسیر هر اتفاقیم و هر ماجرایی براحتی می‌تواند ما را به سویی بکشاند. غرور و تفاخر، نشانه‌ی حماقت محض است. یک سالک فرهیخته، چون یک شکارچی هشیار، غرور و تفاخر خود را شکار می‌کند و آن را به پیشگاه خداوند قربانی می‌کند. زیرا یک سالک، شکارچی اوصاف خودش است. یکی یکی آنها را به دام می‌اندازد و از شرشان خلاص می‌شود.چنین شکاری او را آن به آن اقتدار می‌بخشد. و این همان جهاد حقیقی است که در قرآن به صورتهای مختلف، به تصویر کشیده شده است. از شر قوای نفس خویش خلاص شدن و رهایی را پاس داشتن. آنگاه، چنان نرم و لطیف بر زمین گام خواهی زد، که گویی این آسمان است که بر زمین راه می‌رود. گام زدنی که فراتر از هست و نیست، هست.... #مسعود_ریاعی @lightworkers

گفتی ماجرایت بگو! مرا چه ماجراست؟ ای جان من! مرا همه ماجرای توست. بر هفت پرده‌ی جانم موسیقی توست و در نُه آسمان وجودم روشنی خ
گفتی ماجرایت بگو! مرا چه ماجراست؟ ای جان من! مرا همه ماجرای توست. بر هفت پرده‌ی جانم موسیقی توست و در نُه آسمان وجودم روشنی خورشید توست. بالاتر از این نیز تویی. دستانم را بالا می‌گیرم و تو را در خلوت خویش می‌خوانم. پنجره را می‌گشایم. این کیهان‌های حقیر را از عبای جان خویش می‌تکانم و رخ آن چنان بالا می‌گیرم که شایسته‌ی آیینگی با توست... از قامت خود بر می‌خیزم. می‌بینم جهان‌ها همه قامت برخاسته‌ی توست‌ ، در هم تابیده. چون ژولیده زلف و چون کوه استوار. رقصنده بر جای خویش. ماجرای تو بی‌تمام است.... سخن کوتاه می‌گیرم باید شتافت.... #سید_نوید_حلمی @lightworkers

آدمی گاهی به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر درد ندارد، اندوه ندارد هول ندارد، هراس ندارد. (نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه...) وقتی آدمی به این نقطه می‌رسد دست از دار و ندارِ دنیا می‌شوید رُخ به رُخِ دوزخِ بی‌دلیل می‌ایستد، می‌گوید: از این همه سایهْ سارِ خُنَک من هم سهمی دارم، من هم انسانم مرا نه از خاک و نه از آتش مرا نه از درد و نه از دروغ مرا نه از ناروا و نه از نومیدی... مرا از پیروزیِ بی امانِ زندگی آفریده‌اند. و این نقطه... همان نقطۀ موعود است نقطه‌ای که سرآغازِ هزاران خطِ روشن است! #سیدعلی_صالحی @lightworkers

گفته بودی غریبی ... #ژینا_امینی #مهسا_امینی @lightworker

فتنه بزرگ وزیر در دین عیسی و ایجاد طومارهای مخالف هم،برای هر یک از امیران وزير به هر يك از آن اميران، طوماری جداگانه ميدهد كه در هر يك از آنها، حكمی وجود دارد كه در طومار ديگر، حكمی متضاد آن نوشته شده است. هر كدام از اين طومارها، برخلاف هم و بر ضد هم بودند. در يك طومار، رياضت كشيدن و گرسنگی، شرط اصلی دين شمرده شده بود. در ديگری نوشته شده بود كه رياضت نفعی ندارد و بايد جود و بخشش داشت. در ديگری نوشته شده بود كه جود و بخشش در برابر خداوند شركت محسوب ميشود. در ديگری به تسليم و توكل توصيه شده بود. در طوماری ديگر، به خدمت به خلق توصيه شده بود و اينكه توكل كردن، نوعی تهمت به خداوند محسوب ميشود. در طوماری ديگر سفارش به امر و نهی شده بود. در طوماری ديگر توصيه كرده بود كه آنچه خداوند به تو داده است، حق توست و از آن به صورت تمام و كمال استفاده كن. در طوماری ديگر گفته شده بود كه هر چه داری ايثار كن. در طوماری ديگر توصيه شده بود كه استادی برای خود جستجو كن. در طوماری ديگر سفارش شده بود كه استاد لازم نيست، چرا كه تو استاد خودت هستی...   مولوی بيان ميكند كه حكم هر طومار برخلاف طومار ديگر است و يكی همانند زهر و ديگری همانند شكر است. مولوی بيان ميدارد كه بايد وابسته به شكر و زهر نباشيم تا بتوانيم به وحدت برسيم. هر يكی قولی است ضد همدگر توطئه بزرگ وزير اين است كه به عزلت ميرود و سكوت ميكند   وزير مكر ديگری به كار ميبرد و دست از وعظ و سخنرانی بر ميدارد و عزلت و گوشه نشينی و سكوت اختيار ميكند. مريدان وزير از شوق او در سوز و گداز بودند و وزير به مدت چهل، پنجاه روز گوشه نشينی اختيار ميكند. طرفداران وزير در اين مدت از شوق او و گفتارش، ديوانه ميشوند و گريه و زاری می‌كنند. آنها با گريه و لابه پيش وزير می‌روند و ميگويند كه ما همچون كودكانی هستيم و تو مادر و دايه ما هستی. سايه خود را از ما دريغ مكن. ولی وزير در جواب آنها می گويد كه جان من از دوستداران من دور نيست ولی براي بيرون آمدن از خلوت، اجازه‌ای ندارم. هر چه اميران و طرفداران آنها اصرار ميكنند و شفاعت می‌نمايند، وزير جواب رد به آنها می‌دهد. ما به گفتار خوش ات خو كرده ايم ما ز شير حكمت تو خورده ايم اميران و طرفداران‌شان هرقدر اصرار می كنند وزير جواب رد به آنها می‌دهد و در نهايت آنها را نا اميد ميكند و به صورت درونی به آنها ميگويد كه عيسی به من پيغام داد كه از همه ياران و خويشان خود قطع ارتباط كن روی در ديوار كن تنها نشين بعد وزير، هر يك از اين اميران را جداگانه فرا ميخواند و در گوش هر يك ميگويد كه بعد از من، خليفه و نماينده من، تو هستی و ساير مسيحيان و اميران ديگر، بايد از تو پيروی كنند و اگر كسی يا اميری از حرف و سخن تو پيروی نكرد، يا او را زندانی كن و يا بكش. ولی تا زمانيكه من زنده هستم، اين سخن را با هيچ كسی در ميان مگذار و تا وقتي كه من نمردم، سودای رياست بر ديگران را نداشته باش. هر اميري را چنين گفت او جدا نيست نايب جز تو در دين خدا    بعد از مرگ وزير و بعد از اينكه مدت مديدی سپری شد، مردم گفتند از بين اميران (دوازده امير) كدام يك نايب و نماينده وزير است؟ (تا به جاي او شناسيمش امام) در نهايت فردی از بين آن اميران جلو ميرود و ميگويد: من نماينده و نايب آن وزير هستم و طومار خود را نشان ميدهد. اينك اين طومار، برهان من است كين نيابت بعد از او، آن من است ولی امير ديگری می‌آيد و او نيز طوماری شبيه به طومار امير اول دارد تا اينكه خشم بر هر دو غالب ميشود و اميران ديگر نيز شمشيرها را از غلاف در می آورند، در حاليكه هر كدام از اميران تيغ و طوماری در دست داشتند، همانند فيل های بزرگ مست به جان هم افتادند. صد هزاران مرد ترسا كشته شد خونهای بسياری به خاطر فتنه‌ای كه وزير بر پا كرده بود جاری شد و سرهاي زيادي بريده شد. #مثنوی_معنوی نتيجه گيری: 1-  ايگوی كينه و حسادت ميتواند تا آنجا پيش برود كه فرد به خاطر كينه و حسادت حتی از جان خود هم بگذرد همانند وزير در اين داستان. 2- دشمن درونی، گاه لباس دوستی می پوشد آنچنان كه حواس ظاهری و عقل و منطق نميتواند آنها را از هم تشخيص دهد. 3-  همه اديان آسمانی هرچند شكلها و ظاهر متفاوتی از هم دارند، اما از يك دين كيهانی و آسمانی نشات ميگيرند و همه پيامبران، راهنمايان اين دين كيهانی هستند؛ برای نجات انسانها.... #مهدی_آذری @lightworkers

پادشاه جهود كه نصرانيان را می‌كشت مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی، داستان پادشاه يهودی را بيان ميكند كه به علت تعصب نسبت به دين يهود، مسيحيان را ميكشت. دريغ از اينكه موسی و عيسی، هر دو پيام آوران يك دين آسمانی و كيهانی بودند. به اعتقاد مولوی، پادشاه به خاطر احولی(دوبيني) نمی‌توانست باور كند كه اين دو پيغمبر بزرگ، راهنمای يك دين آسمانی باشند و از طرف خدای واحدی، ماموريت هدايت و راهنمايی انسانها را بر عهده داشتند. شاهِ احول كرد در راه خدا آن دو دمساز خدايي را جدا پادشاه  به خاطر اين باور غلط كه او پشتيبان دين موسی است، هزاران انسان مظلوم بی‌گناه را كشت. صد هزاران مومن مظلوم كشت كه پناهم دين موسي را و پشت   پادشاه وزير بسيار مكار و حيله‌گری داشت كه به پادشاه توصيه كرد هيچ نفعی در كشتن مسيحيان وجود ندارد، چرا كه آنها دين خودشان را پنهان می كنند و از روی تظاهر به دين يهود، تو را فريب ميدهند. كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست دين ندارد بوی، مشك و عود نيست پادشاه ظالم بعد از شنيدن سخنان وزير، به او ميگويد: پس چاره كار چيست؟ چگونه ميتوان بر اين پنهان كاری مسيحيان غلبه كرد تا در جهان هيچ فردی مسيحی‌ای زنده باقی نماند، نه به صورت آشكار و نه به صورت پنهان؟ وزير به پادشاه ميگويد: ای پادشاه، تو گوش و دست مرا ببر و بينی‌ام را بشكاف. بعد مرا به زير چوبه دار بياور، ولی اعدام‌ام نكن تا شفاعتگری پيدا شود و شفاعت مرا بكند. اين كار را در محل شلوغ و پر ازدحامی انجام بده و بعد مرا به مكان دوری تبعيد كن تا من در ميان نصرانی‌ها تفرقه و دو دستگی ايجاد كنم. گفت ای شه، گوش و دستم را ببر بينی‌ام بشكاف و لب، در حكم مر   وزير به پادشاه گفت: من به مسيحيان خواهم گفت كه در باطن، مسيحی بودم و زماني كه پادشاه از حال درونی من باخبر شد، مرا شكنجه كرد و خواست تا مرا بكشد. اگر عيسی به فرياد من نرسيده بود، مسلما پادشاه مرا می‌كشت. پادشاه همان كاری را كه وزير خواسته بود، انجام داد. خلق حيران مانده زان مكر نهفت..   وزير بعد از اين شكنجه و عذاب، به طرف مسيحيان رفت و شروع به تبليغ دين مسيحيت در بين نصرانيان نمود. بعد، افراد زيادی از مسيحيان اطراف وزير مكار گرد آمدند و وزير كم‌كم درباره اسرار دين مسيحيت، گفتگوهای جالبی برايشان مطرح مي كرد. او به ظاهر واعظ احكام بود ليك در باطن، صفير و دام بود كم كم مسيحيان زيادی در اطراف وزير جمع شدند و به او دل بستند. گفتار وزير مكار، در دل آنها رخنه ميكرد. به اعتقاد مولوی، آن وزير مكار يهودی، سرشت‌اش از نفرت، كينه و حسادت آميخته شده بود و تنفر و حسادت داشت از درون، ذره ذره او را ميخورد. آن وزيرك از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بيني، باد داد بر اميد آنكه از نيش حسد زهر او در جان مسكينان رسد    به اعتقاد مولوی، هركسی كه صاحب ذوق و حاذق بود، در جملات وزير مكار، لذت و تلخی را ميديد. در ظاهر هر چند كه ميگفت در راه دين چست و چالاك و زيرك باشيد، اما در باطن تاثير كينه و حسادت او، نهاد انسانها را سست می كرد. وزير به مدت شش سال بدينگونه، مسيحيان را راهنمايی و هدايت كرد و آنها با جان و دل به حرف های او گوش ميكردند. دين و دل را كل بدو بسپرد خلق پيش امر و حكم او مي مرد خلق اما وزير مكار به صورت پنهانی به شاه پيام داد كه به زودی فتنه بزرگی را در بين مسيحيان ايجاد خواهد كرد. كافگنم در دين عيسی فتنه‌ها   در آن زمان، طايفه‌های نصرانی، به دوازه فرقه تقسيم شده بودند و هر فرقه ای امير خود را داشت. حاكمانشان ده امير و دو امير هر گروهی، از امير و حاكم خود تبعيت ميكرد. اين دوازده امير و طرفداران آنها، بنده وزير مكار شده بودند و در گفتار و عمل از او تقليد ميكردند. هر يك از آن دوازده امير، همانند جان نثاری تحت فرمان وزير بود. پيش او در وقت و ساعت هر امير جان بدادی گر بدو گفتی بمير.. ادامه دارد... @lightworkers

هنگام بیدار شدن از خواب چه چیزی به خود می‌گویید؟ بسیاری از ما اغلب اوقات، وقتی از خواب برمی‌خیزیم، چیزی می‌گوییم که ما را کم ارزش جلوه می‌دهد، ما را تحقیر می‌کند، ما را آزار می‌دهد. ما از تأثیر خزنده این طرز فکر بر زندگی‌مان آگاه نیستیم. ما نمی‌دانیم که هر فکرمنفی،اعتماد به‌نفس‌مان را از بین می‌برد و توان قد علم کردن در مقابل چالش‌های زندگی و انتخاب‌های هر روزه را از ما می‌ستاند... افکار منفی شما دروغ‌هایی بیش نیستند! بگذارید به شما اطمینان بدهم که افکار و گفته‌های منفی درباره خودتان، دروغ‌هایی بیش نیستند. بهتر است خودتان باشید. شما در دنیا تنها کسی نیستید که احساس ترس، تنهایی، حماقت یا دوست‌داشتنی نبودن می‌کنید. شما در دنیا تنها کسی نیستید که گاه با احساس بی‌ارزش بودن، به قدر کافی خوب نبودن، ناامیدی، افسردگی یا ناتوانی از خواب برمی‌خیزید. شما تنها کسی نیستید که احساس عصبانیت، انزجار یا دل‌خوری می‌کنید. این‌ها احساساتی مشترک در میان انسان‌ها و فرصت‌هایی واقعی هستند تا یاد بگیریم که چگونه تبدیل به موجوداتی معنوی شویم... آغاز تحول چه زمانیست؟ شجاعت، مستلزم پیمودن راهی است که طی آن زندگی خود را متحول سازید. فرآیند تحول زمانی صورت می‌گیرد که شما لایه‌ی سطحی افکار، باورها و انتخاب‌های خود را کنار می‌زنید و پس پرده‌ی رفتار خود را کشف می‌کنید.... #دبی_فورد @lightworkers

اول مهر اول مهر، روزی نيست كه مدرسه‌ها باز می شوند؛ اول مهر روزی‌ست كه تو تصميم می گيری درِ مدرسه را باز کنی.... یعنی همان روزی كه تصميم می‌گيری دانش آموز شوی؛ آن وقت می‌بینی که خانه مدرسه است، كوچه مدرسه است، شهر مدرسه است، دنيا مدرسه است؛ و هر جا و هر چيز،درسی‌ست برای آموختن.... روزی كه تو دانش آموز شوی، همه جا مدرسه خواهد شد؛ و از آن روز به بعد ، تمام روزها، اول مهر است... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

بخوان و به دیگران بگو. بگیر و به دیگران ببخش. بشنو و برای دیگران تعریف کن. چرا که همان‌طور که پس از هر دم بازدمی ست پس از هر گرفتن نیز باید بخشیدنی باشد.... اگر می‌بخشی زنده‌ای. وگرنه چون سنگی هستی که هر دم به رسوباتت افزوده می‌شود و با گذر زمان آن قدر سنگین و کرخت می‌شوی که دیگر تغییر کردن بسیار بعید می‌نماید مگر با ضربات سخت و خشن از بیرون.... آن‌قدر منشین که دیگر نتوانی برخیزی. آن‌قدر با دیگران مباش که دیگر نتوانی از ایشان جدا شوی. آن‌قدر نیز با خود مباش که واقعیت بیرون را از دست دهی.... #حلمی @lightworkers

مردم آنچه وانمود میکنند نیستند: صرفاً نقاب‌اند و علی‌القاعده پشت این نقاب‌ها به مشتی کاسبکار برمی‌خوریم.... یکی نقاب قانون به چهره می‌زند، فردی نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت را انتخاب می‌کند. مردان به مقاصد مختلف نقاب فلسفه و انسان دوستی و چه و چه به چهره می‌زنند. زنان حق انتخاب کمتری دارند، آنها بیشتر نقاب اخلاق و فروتنی و اهلیت و عفت را انتخاب می‌کنند. پس نقاب‌هایی عمومی وجود دارند که هیچ ویژگی خاصی ندارند. این نقاب‌ها همه جا به چشم می‌خورد و صراحت گفتار و نزاکت و دلسوزی صمیمانه و لبخند دوستانه‌ای که مردم تحویل هم می‌دهند از این قسم‌اند... #آرتور_شوپنهاور @lightworkers