ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

Больше
408
Подписчики
Нет данных24 часа
+57 дней
+1230 дней
Архив постов
‌ ماهیت یکسان خشم و ملامت    نقش ملامت این است که از طریق فشار بر ذهن آن را وادارد تا مثلاً از "حقارت" فرار کند و آن را تبدیل به "تشخص" نماید. اگر شلاق ملامت در کار نباشد ذهن انگیزه‌ای ندارد تا بکوشد حقارت را تبدیل به تشخص نماید... نقش خشم نیز همین است. اگر من هویت خود را با شما مقایسه کنم و دچار خشم و "حسادت" (حسادت نیز شکلی از خشم است و ماهیت خشم را دارد) نگردم، هیچ محرکی ندارم برای اینکه بکوشم تا هویت خود را نسبت به شما برتری بدهم. یا اگر شما هویت مرا به "احمق" قضاوت کنید و در من خشم ایجاد نشود، محرکی نخواهم داشت برای اینکه بکوشم تا هویت احمق را تبدیل به خردمند و غیر احمق نمایم. اگر بعد از قضاوت شما خشم در من ایجاد نشود، من چنان نسبت به قضاوت شما بی‌تفاوت خواهم بود که بین قضاوت شما به احمق یا خردمند بودن من، هیچ فرقی وجود ندارد.... #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

آن و این گفتن مرا عمری حجاب راه بود چون گشادی چشم من‌ دیدم که این و آن تویی.... #حلاج @lightworkers

ما به خرمنگاه جان بازآمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی آغاز آمدیم وارهیدیم از گدایی و نیاز پای کوبان جانب ناز آمدیم در کنار محرمان جان پروریم چونک اندر پرده راز آمدیم او کمند انداخت و ما را برکشید ما به دست صانع انگاز آمدیم پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل حمدلله خانه پرداز آمدیم نان ما پخته‌ست و بویش می رسد تا به بوی نان به خباز آمدیم هین خمش کن تا بگوید ترجمان کز مذلت سوی اعزاز آمدیم   #حضرت_مولانا @lightworkers

احساس غربت از تمام آنچه تا کنون گفته شد، معلوم گردید که روح اصلی ماورائی دارد و متعلّق به این خاکدان نیست؛ بنابراین با هبوط به این دنیا دچار غم غربت گردید، چرا که با زمینیان و خاکیان احساس عدم تجانس و عدم سنخیت می‌کند. این غم دیرینه در طول تاریخ همراه همیشگی انسان ها بوده و هست. در دوران کنونی هر چند پیشرفت تکنولوژی و گسترش وسایل ارتباط جمعی موجبات سرگرمی انسان ها را فراهم نموده است؛ لیکن خلأ ناشی از دور افتادگی از عالم بالا را برای انسان مرتفع نکرده است. بنابراین روح تمامی انسان ها در طول تاریخ این غم غربت را احساس کرده است؛ ولیکن چرایی این غم را انسان هایی درک کرده اند که به عنصر آگاهی و بیداری در پاسخ به سؤال از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ رسیده‌اند. نا گفته نماند که امکان دستیابی به این آگاهی و بینش برای انسانهایی که عشق هنوز در وجودشان زنده است، ممکن است. در این قسمت نقش اساسی عنصر آگاهی را در درک داستان پر رمز و راز غربت انسان بیان می نماییم و هنر را به عنوان ابزاری نیرومند در بعد آگاهی بخشی و خبر دادن از غم غربت (شعر) و هم در تسکین دادن به این درد و رنج  ( موسیقی و سماع) معرفی می‌کنیم. آگاهی از نظر مولانا اولین گام در فرزانگی و آگاهی معرفه النفس است و انسان باید ابتدا از شناخت خود شروع کند. مرغان که کنون از قفس خویش جدایی رخ باز نمایید و بگویید کجایید       ساقیا  این معجبان آب و گل را مست کن تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود خویشتن شناسی در عرفان مولانا آنقدر در خور اهمیت است که می فرماید، هیچ یک از دانش های زمان ارزش و شایستگی معرفت نفس و خود شناسی را ندارد. مولانا آگاهی می دهد که باید از خود شروع کنی: بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت هر که خود بشناخت یزدان را شناخت عارف بلخ تبعات آگاهی و عدم آگاهی را بسیار جالب به تصویر می کشد. مولانا نادانی و عدم آگاهی را از عوامل سستی و تنبلی و کوشش نکردن جهت رهایی از این قفس می داند و رهایی را ویژه آگاهان شایسته به شمار می آورد: مرغ کاو اندر قفس زندانی است می نجوید رستن از نادانی است روح هایی کز قفس ها رسته اند انبیای رهبر شایسته اند                تا انسان نسبت به غربت خود آگاهی نیابد تصمیم بر این نمی‌گیرد که اصل خویش را بجوید و به اصل خویش باز گردد. « انا لله و انا الیه راجعون » زیباترین دلیل احساس غربت انسان است. بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را... از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را .... بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشته ست آن عیان را هر چه این بیداری و آگاهی بیشتر باشد احساس این درد عمیق تر و طلب برای بازگشت به اصل مشهودتر است. پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که او بیدارتر، پر درد تر هر که را درد است او بُردست بو هر که او آگاه تر، رخ زردتر #حضرت_مولانا @lightworkers

هووو (انسان در سرزمین خودش بیگانه ست) ... فروید -غم غربت و محنت هجر و فراق درد غربت انسان ماورای همه دردهاست. انسان حقیقتی است که برای رسالتی از یک دنیای دیگر آمده است و از اصل خویش جدا شده؛ این دنیا و فراخنای آن جایگاه اصلی انسان نیست. آدمی در این بیت احزان خود را زندانی می داند که باید هر چه سریعتر از آن بیرون بیاید. چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانم حریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم            آدمی موجودی است گرفتار غم ( Nostalogic) که دل نگران وضع و حال خویش است و پیوسته در پی فائق آمدن بر این حال غربت و بیگانگی است. مولانا در جای جای مثنوی و حتی غزلیات خود این ماجرای غربت انسان و محنت هجران و فراق وی را بیان کرده است به عبارتی از همان آغاز دفتر اول مثنوی حکایت و شکایت روح عارف در غربتکدة دنیای حس از زبان نی نقل می‌شود و همین نگرش و اندیشه در کل مثنوی در ذهن مولاناست و تمام داستان های او به نحوی به ماجرای غربت انسان مربوط می‌شود. مولانا در واقع می خواهد با این اشعار و داستان ها انسان را به آگاهی در زمینة غربت روحش برساند و آنگاه دست او را برای شروع سیر و سلوک بگیرد و راه های وصال را به او بیاموزد تا بتواند بار دیگر به اصل و مبدأ خود بپیوندد. بشنو از نی چون حکایت می‌کند کز نیستان تا مرا ببریده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش از جدایی ها شکایت می‌کند در نفیرم مرد و زن نالیده اند تا بگویم شرح درد اشتیاق باز جوید روزگار وصل خویش               پس روح انسان نیز وقتی پس از ماجرای هبوط و نزول به این دنیا پاگذاشت، در میان زمینیان احساس غربت و بیگانگی کرد و دچار غم غربت و محنت فراق شد و همین ها باعث اضطراب و وحشت وی نیز گردیده است. تا کف دریا نیاید سوی خاک خاکی است آن کف غریب است اندر آب کاصل او آمد بود در اصطکاک در غریبی چاره نبود ز اضطراب                 مولانا دلیل غربت انسان را اغتراب و دوری گزیدن وی از عالم و وطن اصلی اش می داند و برای بیان این مسأله تمثیل بسیارجالبی می‌آورد و جان را به پیلی تشبیه می‌کند که وی را ازهندوستان دورکرده اند؛ بنابراین شبها خواب آن را می بیند. پیل باید تا چو خسبد او سِتان خر نبیند هیچ هندستان به خواب جان همچون پیل باید نیک زفت ذکر هندستان کند پیل از طلب   خواب بیند خطّة هندوستان خر ز هندوستان نکرده ست اغتراب تا به خواب او هند داند رفت تفت پس مصوّر گردد آن ذکرش به شب               پوست رباب از گوشت خود جدا مانده و چوبِ کاسه‌اش، دنیای سرسبز و باطراوت و زنده را از دست داده است و این هجران و فراق رمزی از دورماندن روح انسان از اصل و مبدأ است و یادآور اینکه همه چیز از طریق حق تعالی برآمده و حال در این دنیای مادی از وی دور مانده اند و قصد رجوع بدو را دارند: هیچ می دانی چه می گوید رباب پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت ما غریبان فراقیم ای شهان هم ز حق رستیم اول در جهان ز اشک چشم و از جگر‌های کباب چون ننالم در فراق و در عذاب بشنوید از ما الی الله المآب هم بدو وا می رویم از انقلاب         پس انسان وقتی به خاکدان دنیا وارد شد، چاره ای از غربت و غم غریبی آن نیست. از درد چاره نیست چو اندر غریبی‌ام وز گرد چاره نیست، چو در خاکدان رویم                و یا در ماجرای وفات بلال وقتی همسرش به وی می‌گوید تو اینک در آستانة مرگ قرار گرفته ای و به دیار غربت رهسپار خواهی شد. مولانا از زبان بلال می گوید: من تا این زمان در دیار غربت بوده‌ام و اکنون راهی دیار وصال می شوم و در جمع خواص الهی در می‌آیم: گفت جفتش الفراق ای خوش خصال گفت جفت امشب غریبی می روی گفت نه نه بلکه امشب جان من گفت نه نه الوصال است الوصال از تبار و خویش غایب می شوی می رسد خود از غریبی در وطن    و در تمام ابیات زیر مولانا غم غربت و محنت هجر و فراق را یاد آور می‌شود: هله ای غریب نادر، تو در این دیار چونی؟ ز فراق شهریاری تو چگونه می گذاری به تو آفتاب گوید که در آتشیم بی تو جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان ای جان پاک خوش گهر، تا چند باشی در سفر ای خواجه بفرما به که مانم به که مانم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب نه دامی ست نه زنجیر همه بسته چراییم؟ چه نقشی ست چه نقشی ست! در این تابه دل ها شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل هله ای ندیم دولت، تو درین خُمار چونی؟ هله ای گل سعادت به میان خار چونی؟ به تو باغ و راغ گوید که تو ای  بهار چونی؟ نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا تو باز #حضرت_مولانا #فروید @lightworkers

Omid Nasri - In Niz Bogzarad.mp32.64 MB

هر نکوهشی، قضاوت، تشخیص و ابراز خشمی، بیان غم انگیزی از "نیازی" برآورده نشده است.... نیازهای برآورده نشده‌مان را در درون خود ببینیم تا خشم و نکوهش و قضاوت به مهر تبدیل شوند مهر با درون خویشتن و مهر با دیگران... من هرگز احساس نکردم که نثار کردم مگر وقتی که تو از من پذیرفتی هنگامی که تو خوشنودی مرا از نثار کردن به خودت فهمیدی و تو می‌دانی که من نثار نکردم تا تو را مدیون خود سازم بلکه چون می‌خواهم زندگیم جلوه عشقی باشد که نسبت به تو احساس می‌کنم با  پذیرفتن محبت شاید نثار کردن بهتری باشد راهی نیست که این دو را از هم جدا کنم وقتی تو به من نثار می‌کنی من پذیرشم را به تو می‌دهم وقتی تو از من می‌پذیری، احساس می‌کنم که دریافت می‌کنم برای تهی کردن‌درونمان از رنجشهایی که از دیرباز در درونمان انباشته‌ایم باید که از در قلب وارد شویم درون خود و درون دیگران مشاهده‌ی اینکه هر انسانی رنجی در دل دارد و آن رنج را به صورت خشم و حسادت و سرزنش و قضاوت و دیگر رفتارهای ناشی از درون درد کشیده بروز می‌دهد. شفای درون شفای اطراف توست.... تمرین مشاهده رفتار‌های عینی که سلامت ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در ارتباط با آنچه که مشاهده می‌کنيم چه احساس می‌کنيم... نيازها ،ارزشها، امیال و... که احساسهای ما را شکل می‌دهند کدامند... رفتارهای عینی که ما تقاضا می‌کنیم تا زندگیمان را غنی‌تر سازیم کدامند... انتظاراتتان از خود و دیگران را مشاهده کنید. آرزوهای کوچک و بزرگ خود را یادداشت کنید برآورده شدن هر یک از آرزوهایتان کدام من درون شما را تغذیه می‌کند. بدون قضاوت و با دلی آرام‌ آنها را یادداشت کنید و با خود صادق باشید... تمرین بالا را تا دو روز آینده انجام دهید و نتایج را برای خود یادداشت کنید... این تمرین در شناسایی مَن‌های رنج دیده و ارضا نشده‌ی شما یاری رسان است... من تحقیر شده من بی‌عرضه من دیده نشده... #تمرین @lightworkers

‍ برای تشویش اذهان عمومی هر پیامبری برای تشویش اذهان عمومی به رسالت مبعوث شده است. برای بر هم زدن افکاری که به جور و جفا و کفر و کراهیت، عادت کرده اند. از سنگ گلی نمی روید، از مغز های سنگی هم. پس برای اینکه بذر دانایی بروید، ذهن باید زیر و رو شود. تشویش اذهان مبارک است. اغتشاش خاک خجسته است. خوشا انسانی که نترسد از تشویش ذهنش و خوشا خاکی که پذیرای اغتشاش گاوآهن و بذر و روییدن است. هر پیامبری پیش از آنکه به غار برود، یا کشتی بسازد، یا به شکم نهنگ در افتد، یا بر صلیب میخکوبش کنند، معترض بوده است؛ به بسیاری  از آن چیزها که دیگران به آن تن در داده و پذیرفته اند. هر پیامبری پیش از آنکه ماه را به دو نیم کند، یا عصایش مار شود، یا نفسش جذامیان را شفا دهد، معجزه اش گفتگو بوده است. هر پیامبری حنجره اش به نیابت از گلوی های خاموش فریاد زده است و چشم هایش به نیابت از کوران دیده است و گوش هایش به نیابت از ناشنوایان شنیده است. هر پیامبری به جای همه مردگان زیسته است. اکنون ختم پیامبری اعلام شده است، ختم اعتراض اما نه. اکنون نه مار و نه نهنگ و نه ماه و نه کشتی. اکنون معجزه دیدن و شنیدن و فهمیدن و فهماندن است. مرا پیرو آن پیامبری بدانید که رسالتش تشویش اذهان عمومی بود و آیینش اغتشاش در جمجمه های سنگی و معجزه اش کتاب و کلمه و دانایی. #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

Maar Daala Devdas 320 Kbps.mp310.75 MB

شیخ بایزید بسطامی علمای رسوم و ظاهر را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: شما علم خود را از مُرده‌ای گرفتید،آن هم از مُرده‌ای دیگر، ولی ما علم خود را از آن زنده‌ای گرفتیم که هرگز نمی‌میرد. امثال ما می‌گویند: قلبم از پروردگارم برای من حدیث کرد،ولی شما می‌گویید: فلان کس برایم روایت کرد،و هر گاه سوال شود فلان کس کجاست؟ گویید او مُرده است.... #شیخ_محی‌الدین_ابن_عربی @lightworkers

جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید؟! خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید ورنه بیتابی مرا
جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید؟! خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید ورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود #صائب @lightworkers

Mann Mohana - Jodhaa Akbar.mp3

مردی از رنجهای خودش بسیار گرانبار بود. او عادت داشت هر روز به خداوند دعا کند که، "چرا من؟ همه به نظر خیلی خوشبخت میرسند، چرا فقط من اینهمه در رنج هستم؟" یک روز، از روی استیصال به دعا نشست، "میتوانی رنجهای هرکس دیگر را به من بدهی و من آن را میپذیرم. ولی رنجهای مرا از من بگیر، نمیتوانم بیش از این آن را تحمل کنم." همان شب رویای زیبایی دید  زیبا و بسیار مربوط. او خواب دید که خداوند در آسمان ظاهر شد و به همه گفت، "همگی رنجهایتان را به معبد بیاورید." هرکسی از رنج خودش خسته شده بود درواقع، هرکس می‌باید در زمانی دعا کرده باشد که "خدایا! رنج های مرا از من بگیر و رنجهای دیگری را به من بده." پس هرکسی رنجهایش را در کیسه‌ای گذاشته بود و همگی به معبد رسیدند و همه خوشحال به نظر می‌رسیدند که بالاخره آن روز فرارسید و دعایشان شنیده شده. این مرد نیز به معبد رسید. و سپس خدا گفت، "کیسه‌هایتان را کنار دیوار بگذارید." تمام کیسه‌ها کنار دیوار چیده شدند و سپس خدا اعلام کرد: "حالا میتوانید انتخاب کنید، هرکسی می تواند هر کیسه‌ای را که بخواهد بردارد." و تعجب آورترین چیز این بود که این مرد که همیشه دعا میکرد، به سرعت به سمت کیسه‌ی خودش دوید، قبل از اینکه دیگران بتوانند آن را بردارند! ولی او شگفت زده شد زیرا همه به سمت کیسه های خودشان می‌دویدند و همه از اینکه توانسته بودند همان کیسه‌ی خودشان را دوباره به دست آورند خوشحال بودند! موضوع چه بود؟ برای نخستین بار همه توانسته بودند رنجهای دیگران را ببینند  کیسه‌های دیگران مانند کیسه‌ی خودشان بزرگ بود و یا حتی بزرگتر! و مشکل دوم این بود که همه به رنجهای خودشان عادت کرده بودند. انتخاب رنج دیگری  کسی چه میداند که چه نوع رنجی در آن کیسه قرار دارد؟ چرا زحمت بکشی؟ دست کم با رنجهای خودت آشنا هستی و به آنها عادت کرده‌ای و قابل تحمل شده است. سالهاست که آن را تحمل کرده‌ای __ چرا چیزی ناشناخته را انتخاب کنی؟ و همه خوشحال به خانه رفتند. هیچ چیز عوض نشده بود، آنان رنجهای خودشان را با خود بازگرداندند، ولی همگی لبخند می‌زدند و خوشحال بودند که توانسته بودند کیسه‌ی خودشان را دوباره پس بگیرند. صبح آن روز مرد به دعا نشست و به خدا گفت، "تشکر از این رویا، دیگر هرگز چنین تقاضایی نمیکنم. هرچه که به من بخشیده‌ای برای من خوب است، باید برایم خوب باشد؛ برای همین است که آن را به من بخشیده‌ای." @lightworkers

هیچ چیزی ابداً رهایمان نخواهد کرد تا اینکه به ما آن‌چه را که به دانستنش نیاز داریم یاد بدهد.... #پما_چودرون @lightworkers
هیچ چیزی ابداً رهایمان نخواهد کرد تا اینکه به ما آن‌چه را که به دانستنش نیاز داریم یاد بدهد.... #پما_چودرون @lightworkers

مراقبه به چه  فکر میکنی، چیست که فکرت را مشغول کرده... خوب دقت کنید و ببینید چند درصد از افکارتان بی پایه و اساس است؟ چند درصد از افکارتان به درد سطل زباله می خورد؟! افکار مخرب را شناسایی کنید و به جای آنکه در باتلاق آنها فرو بروید،اجازه دهید افکار تازه مانند گلهای نیلوفر به جای آنها برویند. کارهای جدید و رفتارهای تازه را امتحان کنید تا ذهنتان پویا و فعال شود، افکاری را که سالهاست با خود حمل می کنید بدون آنکه کوچکترین اثر مثبتی در زندگی تان داشته باشد را دور بریزید. برای دقایقی چشمانت را ببند و اجازه بده نسیم محبت و مهربانی در زندگی ات شروع به وزیدن کند. کینه،نفرت،حسادت،طمع، و تمام چیزهایی را که مثل موریانه شخصیتت را ذره ذره نابود می کند از خود دور کن تا سبک بال تر از همیشه به حرکت ادامه دهی. دریچه بسته ذهنت را باز بگذار و به غبار روبی خاطرات مشغول شو، برای اینکه به سطح بالاتر برسی باید خودت را از شر سطح پایین‌تر نجات دهی. شاهد باش، شاهد رشد و پیشرفت،شاهد رشد و پیشرفت خودت باش... سوال مراقبه: هر لحظه افکارت را نو به نو کن تا مفید بودن را زندگی کنی، مفید بودن برای خودت و برای دیگران...هر روز بارها این سوال رو از خودت بپرس... به چه فکر می‌کنی؟ #مراقبه @lightworkers

انتقام.... این داستان تمثیلی است بر بسیاری از رفتارهای ما که در اثر تکرار عادی شده و دیده نمی‌شوند... در پارکی در نیویورک، دو مجسمه‌ی زن و مرد قرار داشت كه سال‌های سال درست رو‌به‌روی يكديگر با فاصله‌اي اندك ایستاده بودند و به چشم‌های هم نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. یک روز صبح زود، فرشته‌ای آمد و پشت سر آن دو ایستاد و گفت: «از آن‌جا که شما مجسمه‌هايی خوب و ارزنده هستيد و به مردم شادی بخشیده‌اید، بزرگ‌ترین آرزوی شما را که زندگی کردن و زنده بودن مانند انسان‌هاست برآورده می‌کنم. بیست دقیقه فرصت دارید هر کاری دوست دارید انجام بدهید.» با پايان جمله‌اش، دو مجسمه تبدیل به دو انسان واقعی شدند: یک زن و یک مرد. آن دو به هم لبخند زدند و به‌سمت بوته‌ها و درخت‌هایی دویدند که در همان نزدیکی بود. آن‌ها پشت بوته‌ها و کنار کبوترانی که همان دور و بر می‌پریدند گم شدند. فرشته با شنیدن صدای خنده‌ی آن‌ها، لبخندی از سر رضایت ‌زد. آن دو پس از ده دقیقه از پشت بوته‌ها بیرون آمدند. فرشته متعجب به ساعتش نگاهی کرد و گفت: هنوز از بیست دقیقه فرصت‌تان ده‌ دقيقه باقی مانده است. مرد با نگاهي شیطنت‌آمیز به زن نگاه کرد و گفت: می‌خواهی یک بار دیگه این کار را انجام بدیم؟ زن با لبخندی جواب داد:  البته، ولی این بار تو کبوتر را نگه دار كه من روی سرش خراب‌کاری کنم! نکته : روحیه‌ی انتقام‌جویی علاوه بر این‌ که فرصت‌های ارزشمند زندگی را می‌گیرد، انسان را هم به رنج و عذاب دچار می‌کند. وقار و طمأنینه، نشانه‌ی امنیت خاطر و اقتدار شخصی است. به‌خصوص زمانی ‌که آرامش و منافعمان با ندانم‌کاری‌ها و غرض‌ورزی‌های اطرافیان، مورد تعرض و تهدید قرار می‌گیرد. یکی از بزرگ‌ترین ملاک‌های اقتدار فردی شما، توانايی هضم رفتار اشتباه دیگران و چشم‌پوشی از خطاي آنان است. بزرگ و کوچکی خطاهای دیگران امری نسبی است و رابطه‌‌ای مستقیم با بزرگی و کوچکی "ما" دارد. اگر نمی‌توانید کسی را ببخشید و گناه او را گذشت‌ناپذير می‌پنداريد، به دنیای بیرون و بزرگی گناه دیگران ربطی ندارد، بلکه به حقارت و کوچکی "ما" مربوط می‌شود... به من بگو چه گناهی را بخشش‌ناپذير  می‌دانی تا به تو بگویم چه کسی هستی و در چه درجه‌ای از رشد و توانمندی و اقتدار شخصی قرار داری... هر‌چه ما بزرگ‌تر باشیم، اشتباهات دیگران کوچك‌تر و هر‌چه کوچک‌تر باشیم خطاهای دیگران بزرگ‌تر و غیر قابل‌ هضم ‌تر دیده می‌شود. هرچه ما بزرگ‌تر (بزرگوارتر) و مقتدرتر باشیم، کمتر به دیگران نیازمندیم. هرچه کمتر نیازمند باشیم، کمتر از رهگذر عملکرد ناصواب اطرافیانمان آسیب می‌بینیم. هرچه کمتر آسیب ببینیم، ديگران را راحت‌تر می‌بخشیم. گذشت، یک صلاحیت و توانایی است که نازپروردگان و کم‌مایگان، توان اجرایی برای انتخاب آن را ندارند. انسان‌های مقتدر می‌بخشند و انسان‌های ترسو در‌صدد انتقام بر‌می‌آیند... @lightworkers

دو اردک بعد از دعوایی که هیچ‌وقت زیاد طول نمی‌کشد،از هم جدا می‌شوند و در جهت مخالف هم شنا می‌کنند. بعد هر یک از اردکها چند بار بالهایش را به شدت به هم می‌زند و انرژی مازادی را که در طول دعوا در او جمع شده،آزاد می‌کند.آنها بعد از به هم زدن بالهایشان با آرامش روی آب شناور می‌شوند،مثل اینکه هیچ انفاقی نیفتاده است. اگر اردک،ذهن انسان را داشت،این درگیری را با فکر کردن و داستان‌سازی درباره‌ی آن زنده نگه می‌داشت.داستان اردک احتمالا این می‌شد: «باور نمی‌کنم چنین کاری کرده باشد.تا چند سانتیمتری من جلو آمد.فکر می‌کند برکه مال اوست.اصلا ملاحظه‌ی حریم مرا نمی‌کند.دیگر هرگز به او اعتماد نخواهم کرد.دفعه‌ی بعد برای اذیت و آزار من کار دیگری خواهد کرد. مطمئنم از حالا دارد توطئه‌چینی می‌کند.ولی من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم.درسی به او می‌دهم که هرگز فراموش نکند». و همچنان این داستان در ذهنش می‌چرخد و روزها و ماهها و سالها بعد به آن فکر می‌کند.تا جاییکه به جسم مربوط می‌شود این دعوا همچنان ادامه دارد و انرژی حاصل از آن در پاسخ به همه‌ی آن افکار به شکل احساسات بروز می‌کند،که این احساسات هم به نوبه‌ی خود افکار بیشتری را ایجاد میکنند.این جریان باعث ایجاد تفکر احساسی ایگو می‌شود.می‌بینید که اگر اردک دارای ذهن انسان بود،چقدر زندگی برایش دشوار می‌شد.ولی اکثر انسانها به همین نحو زندگی می‌کنند.هیچ اتفاق با شرایط خاصی هرگز به پایان نمی‌رسد.ذهن و داستانی که درباره‌ی «من» ساخته است همچنان به راه خود ادامه می‌دهند.... #اکهارت_تله @lightworkers

عمده مسائل ما ، در خصوص نواقص شخصيت وابسته به ترس ماست مثال : شما به من توهين می‌كنيد به حق يا نا حق . اينكه شما چه كرديد به خود شما مربوط است ، اما من خشمگين می‌شوم ، رنجش می گيرم ، در صدد انتقام هستم ،از شما دوری می كنم ، دعوا و فرياد می‌زنم... چرا ؟ من ترسو هستم. می‌ترسم و خشم وارد می‌شود كه دوباره تكرار نكنيد. می‌ترسم و رنجش می‌آيد كه عزت نفس من و غرورم  لگد مال شد. می‌ترسم و منتقم می‌شوم چون ترس،ايمان مرا زائل كرده و كارما را فراموش كرده‌ام. می‌ترسم و دوری می‌كنم چون ترس از ادامه اين رفتار را دارم و توانايی توجيه رفتاری و روانی ندارم. می‌ترسم و فرياد می‌زنم تا شما ادامه ندهيد و در ذهنم پيروز باشم. ترس ريشه‌ی بسياری از ايرادات ماست.. تمرين را جدی بگيريد... #تمرین @lightworkers

پیر شدن کمی شبیه خسته شدن است، اما خستگی ای که با هیچ مقداری از خواب جبران نمی شود. هر سال کمی اوضاع بدتر می شود. عکس مثلا بد امروز می شود عکس خوب سال بعد. این ترفند محبت آمیز طبیعت است که همه چیز آنقدر تدریجی اتفاق می افتد که آنقدری که باید تعجب نکنیم. هیچ کس را گریزی نیست. روزی دستان او هم کک و مکی خواهد شد مثل دستان عموهای پیرش که در کودکی می شناخت هر آنچه برای دیگران اتفاق افتاده برای او هم اتفاق خواهد افتاد. او مجموعه ای از سلولها و بافتهاست که با ظرافت و به طوری پیچیده به هم پیوسته اند و در یک لحظه حیات یافته اند. فقط برخوردی محکم یا یک سقوط لازم است تا دوباره بی جان شود. تمام جدیت و اهمیت برنامه های او وابسته است به یک جریان ثابت خون به مغزش از طریق شبکه حساسی از مویرگ ها. اگر هر یک از آن ها کوچک ترین مشکلی برایش پیش بیاید، احساس لطیفی که به زندگی پیدا کرده است به ناگهان از بین می رود. او تنها مجموعه ای اتفاقی از اتمهاست که خواسته اند چند لحظه ای در ابدیت عالم هستی در برابر آنتروپی یا بی نظمی مقاومت کنند … #سير_عشق #آلن_دوباتن @lightworkers

قبل از اینکه بتوانیم انتخاب‌های خوبی داشته باشیم. باید دلیل انتخاب‌های بد خود را بفهمیم.... #ویلیام_گلاسر @lightworkers
قبل از اینکه بتوانیم انتخاب‌های خوبی داشته باشیم. باید دلیل انتخاب‌های بد خود را بفهمیم.... #ویلیام_گلاسر @lightworkers