Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more398
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1130 days
Posts Archive
مردم آنچه وانمود میکنند نیستند:
صرفاً نقاباند و علیالقاعده پشت این نقابها به مشتی کاسبکار برمیخوریم....
یکی نقاب قانون به چهره میزند، فردی نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت را انتخاب میکند.
مردان به مقاصد مختلف نقاب فلسفه و انسان دوستی و چه و چه به چهره میزنند.
زنان حق انتخاب کمتری دارند، آنها بیشتر نقاب اخلاق و فروتنی و اهلیت و عفت را انتخاب میکنند.
پس نقابهایی عمومی وجود دارند که هیچ ویژگی خاصی ندارند. این نقابها همه جا به چشم میخورد و صراحت گفتار و نزاکت و دلسوزی صمیمانه و لبخند دوستانهای که مردم تحویل هم میدهند از این قسماند...
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
هر گاه که انرژی عصبانیت بالا میآید ما اغلب میخواهیم که او را بیان کنیم تا شخصی که باور داریم سرچشمه رنج خودمان باشد را مجازات کنیم.
این عادت انرژی در ما است.
وقتی ما رنج میکشیم اغلب شخص دیگر را برای آنکه رنج را ایجاد کرده سرزنش میکنیم درک نمیکنیم که عصبانیت، پیش از همه، مشغله خودمان است...
ما در وهله اول برای عصبانیت خودمان پاسخگو هستیم، اما بسیار سادهلوحانه باور میکنیم که اگر بتوانیم چیزی بگوییم یا کاری انجام دهیم تا شخص دیگر را مجازات کنیم کمتر رنج خواهیم کشید. این باور باید ریشهکن شود زیرا هر آنچه که شما در وضعیت عصبانیت انجام دهید یا بگویید فقط باعث ویرانی بیشتر در روابط انسانی است. به جای آن باید وقتی عصبانی هستیم تلاش کنیم که اصلاً کاری نکنیم یا اصلاً چیزی نگوییم....
#تیک_نات_هان
@lightworkers
آواز بنان چه در کنار ارکستر و چه همراهی با تک ساز چنان پاکیزه و تکنیکی بود که امروزه کمتر خواننده ای قادر است ویبره ها، غلت ها و تحریرهای بنان را با ظرافت او اجرا کند
هر جا که آگاهی هست، سلوک هست. سنگ سلوک دارد، سگ سلوک دارد و آدمی سلوک دارد.
گاهی سلوک سگ از آدمی بالاتر است و گاهی آدمی سلوکی همچون فرشتگان دارد.
پس آدمی میتواند چنان صخره سنگین و بی حرکت باشد و آنجایی نیز که از لباس آدمی خلاص شد سلوکهای بالاتر میآغازد...
در سلوک امّا ایستایی نیست. یا یک سالک، از هر قماش، به جلو میرود یا به عقب. کوهها نیز در زمین و زمان در حرکتند، سر میکشند و فرو میریزند.
باری کیفیت سلوک در هر قماش آگاهی تابعی از عشق است.یا عشق هست و سالک با شفقّت، وفاداری، کار متمرکز، تواضع و صفات مثبت به جلو میرود و سر بر میکشد و یا عشق نیست و سالک با عواطف کور، کبر، نفرت، بطالت و صفات منفی دیگر در حال عقبگرد و فروریزش است...
بنابراین عالم وادی سلوک است، چون روح در تمام ذرّات و قماش هستی جامه پوشیده است و دائماً این جامهها در تعویضاند و دائماً اقالیم آگاهی و قماشهای گونهگون با هم در دوستی، دشمنی، صلح و جنگ و هر نوعی از مراوده و مراجعهاند.
روح در هستی در غلیان است و خرقهی آگاهی به دوش از بیشمار درّهها و قلّهها و خوان های پر پیچ و خم راه خود به پیش میبرد.
از تاریکترین اعماق درّههای اقیانوسی سفر خود را میآغازد و تا بلندترین بلندای غیرقابل تصوّر معنوی همچون عارفان و استادان عشق در خدا غوطه میزند...
این صحبت از این روست که آدمی بیهوده خود برتر از قماشهای دیگر نپندارد.
حالا تو ببین که آدمی خود را بر آدمی این خویشاوند آگاهی خویش نیز گاه برتر و گاه فروتر میداند.
و در این کتاب هزار قصّهی پر اشک و لبخند است تا آن لحظه که یکی از میان هزاران لحظهای به خود آید و نظر عشق دریابد که همچون باریکهی نوری از دریچهی بالای این زندان هستی بر صورت زندانی پرتو میافکند و چون زندانی سر بالا میکند در مییابد آن سوی این دیوارها و افقهای بسته و سنگین انسانی نیز جهانهاییست.
آنگاه جستجوی روح برای رهایی آغاز می گردد....
#حلمی
@lightworkers
شیخ سَررَزی میان مریدان نشسته بود؛
مریدی را سَرِ بریان اشتها کرده بود،
شیخ اشارت کرد که برای فلان سَر بریان بیارید؛
گفتند شیخ به چه دانستی که او را سَرِ بریان میباید؟
گفت زیرا سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همۀ بایستها پاک کردهام و مُنزّهم، همچو آینه بینقشِ ساده گشتهام، چون سَرِ بریان در خاطرِ من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آنِ فلان است،
زیرا که آینه بینقش است، اگر در آینه نقش نماید، نقش غیر باشد....
#فیه_ما_فیه
@lihtworkers
هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند. این انسانِ آزار دیده است که آزار میرساند.
زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند.
تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمیشوی، فقط تحقیر میشوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند...
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
من ماهیام، نهنگم...
رابعه گفت: من ماهیام اما تُنگی ندارم، دریا هم ندارم، میگریم و در اندوه خود غوطه ورم ، من در اشک خویش شنا میکنم؛ آیا از میان شما مردانِ مدعی، مردی هست که بتواند دستانش را پیاله کند و این ماهی را در گودی دستانش نگه دارد و با او تا دریا بیاید؟
از میان آن مردان اما مردی نبود که راه دریا را خوش بدارد و مردی نبود که گودی دستانش گنجایش نهنگی را داشته باشد و مردی نبود که از زنی که دریا می جوید، نترسد...
پس همه آن مردان، بیپاسخی راه کویر گرفتند و رفتند...
و در دل آرزو کردند که این ماهی بر خشک بیفتد و بمیرد...
حالا اما قرنهاست، هر ماهی که میبینم می گوید: من رابعهام.
پس دانستهام زنی که بتواند در اشکهایش شنا کند، نمیمیرد، ماهی میشود.
و چنین زنی از خود هزاران ماهی می آفریند، تو نیز یکی از آن ماهیانی؛
پس راه دریا بجو.
اقیانوس، تقدیر همه زنان است، هر چند که کتاب قانونشان خط به خط کویر است...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان ، صاحب گوهر. سحری خداوندگارش فرمود که :
طاسها* برگیر که به حمام برویم.
در راه مصطفی در مسجد با صحابه نماز می کرد.
غلام گفت : ای خواجه ، لله تعالی این طاس را لحظهای بگیر تا دوگانهای* بگزارم ، بعد از آن به خدمت روم...
چون در مسجد رفت ، نماز کرد ، مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه بیرون آمدند همه.
غلام تنها در مسجد ماند.
خواجهاش تا به چاشتی منتظر و بانگ میزد که ای غلام ، بیرون آی .
گفت : مرا نمیهِلند*.
چون کار از حد رفت ، خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست او را نمیهِلد.
کفشی و سایه کسی ندید و حس کس نمی جنبید.
گفت : آخر کیست که تو را نمیهِلد که بیرون آیی ؟
گفت : آن کس که نمیگذارد که تو اندرون آیی ، خود کس اوست که تو او را نمیبینی...
و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را میطلبد.
بنده آنم که نمیبینمش.
و از آنچه فهم کرده است و دیده است ملول است و گریزان است...
#فیه_ما_فیه
#حضرت_مولانا
طاس : ظرفی که در حمام با آن بر سر و تن آب می ریختند .
دوگانه : نماز صبح
هلیدن : رها کردن
@lightworkers
گفت : نماز کردند ؟
گفت : آری
گفت : "آه"
گفت : نماز همه عمرم به تو دهم ،
آن "آه" را به من ده....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
راه خدای را عدد نتوان کرد،
چندان که بنده است به خدا راه است،
به هر راهی رفتم قومی دیدم،
گفتم: خداوندا مرا به راهی بیرون بَر که من و تو باشیم، خلق در آن راه نباشد،
راه اندوه در پیش من نهاد
و خداوند فرمودند: اندوه باری گران است، خلق نتواند کشید...
#شیخ_ابوالحسن_خرقانی
@lightworkers
سرآغاز سلوک
نسیان، سرآغاز سلوک آدمی است !
و شاید نام «انسان» از این ماده اشتقاق یافته باشد؛ که به فراموشخانه ناسوت پیوست، آن اُنس، منسیّ شد؛
لذا حق او را بیشتر به این نام خطاب میکند که «یَا ایُّهَا النَّاسُ» ؛
یعنی ای فراموش کار!
و باید ناس را که به روزهای دنیا مشغول است،
به روزهای جوار حق یادشان داد
تا باز آتش حب در جانشان بجنبد
و آنها را به یاد آشیان حقیقی خود بیاندازد
خلاصه آن که روح انسان، از جبروت به ملکوت و از ملکوت تا به ملک گذر کرد و به قالب انسانی تعلق گرفت.
در هر مرتبه که تنزّلی صورت گرفت، حجاب ظلمتی پدید آمد و حرمان، پیامد آن بود؛ تا از آن عالم به کلی بی خبر شد
به گونهای که گاه هزاران مخبر صادق از آسمان خبر میدهند، و او ایمان نیاورد؛ و نجات تنها در ایمان است؛ «وَ الْعَصْرِ• انَّ الانْسَانَ لَفی خُسْرٍ• الاَّ الَّذِینَ آمَنُوا ...»
شیخ نجم الدین رازی نقل میکند که شخصی به نام شیخ محمد کوف حکایت کرد که شیخ علی مؤذن را دریافته بود که او گفت:
مرا بر یاد است که از عالم قرب حق بدین عالم میآمدم، روح مرا بر آسمانها میگذرانیدند؛ به هر آسمان که رسیدم، اهل آن آسمان بر من بگریستند.
گفتند دیگر باره بیچارهای را از مقام قرب به عالم بُعد میفرستند و از اعلی به اسفل میآورند و از فراخنای حظایر قدس به تنگنای زندان سرای دنیا میرسانند. بدان تاسفها میخوردند و بر من میبخشودند.
خطاب عزّت بدیشان رسید که مپندارید فرستادن او بدان عالم از راه خواری او است؛ به عزّ خداوندی!
که در مدت عمر او در آن جهان، اگر یک بار بر سر چاهی دلوی آب در سبوی پیرزنی کند، او را بهتر از آنکه صد هزار سال در حظایر قدس به سبّوحی و قدّوسی مشغول باشد....
@lightworkers
سرآغاز سلوک
نسیان، سرآغاز سلوک آدمی است !
و شاید نام «انسان» از این ماده اشتقاق یافته باشد؛ که به فراموشخانه ناسوت پیوست، آن اُنس، منسیّ شد؛
لذا حق او را بیشتر به این نام خطاب میکند که «یَا ایُّهَا النَّاسُ» ؛
یعنی ای فراموش کار!
و باید ناس را که به روزهای دنیا مشغول است،
به روزهای جوار حق یادشان داد
تا باز آتش حب در جانشان بجنبد
و آنها را به یاد آشیان حقیقی خود بیاندازد
خلاصه آن که روح انسان، از جبروت به ملکوت و از ملکوت تا به ملک گذر کرد و به قالب انسانی تعلق گرفت.
در هر مرتبه که تنزّلی صورت گرفت، حجاب ظلمتی پدید آمد و حرمان، پیامد آن بود؛ تا از آن عالم به کلی بی خبر شد
به گونهای که گاه هزاران مخبر صادق از آسمان خبر میدهند، و او ایمان نیاورد؛ و نجات تنها در ایمان است؛ «وَ الْعَصْرِ• انَّ الانْسَانَ لَفی خُسْرٍ• الاَّ الَّذِینَ آمَنُوا ...»
شیخ نجم الدین رازی نقل میکند که شخصی به نام شیخ محمد کوف حکایت کرد که شیخ علی مؤذن را دریافته بود که او گفت:
مرا بر یاد است که از عالم قرب حق بدین عالم میآمدم، روح مرا بر آسمانها میگذرانیدند؛ به هر آسمان که رسیدم، اهل آن آسمان بر من بگریستند.
گفتند دیگر باره بیچارهای را از مقام قرب به عالم بُعد میفرستند و از اعلی به اسفل میآورند و از فراخنای حظایر قدس به تنگنای زندان سرای دنیا میرسانند. بدان تاسفها میخوردند و بر من میبخشودند.
خطاب عزّت بدیشان رسید که مپندارید فرستادن او بدان عالم از راه خواری او است؛ به عزّ خداوندی!
که در مدت عمر او در آن جهان، اگر یک بار بر سر چاهی دلوی آب در سبوی پیرزنی کند، او را بهتر از آنکه صد هزار سال در حظایر قدس به سبّوحی و قدّوسی مشغول باشد...
@lightworkers
ای محبوب....
چه بسيار که تو را خواندم و تو آوای من نشنيدی
چه بسيار که جمال خود را بر تو نمودم
و تو رؤيت نکردی
چه بسيار خود راچون رايحهای خوش در عالم پخش کردم
و مشام تو آن را احساس نکرد
پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم
و تو از آن تناول نکردی و نچشيدی
چرا نمیتوانی در لمس اشيا مرا احساس کنی
و در شامۀ گل سرخ مرا ببويی
چرا مرا نمیبينی
چرا مرا نمیشنوی
چرا ، آخر چرا؟
من از هر لذتی براي تو برترم
من از هر آرزويی مطلوبترم
و از هر جمال زيباترم
زيبا منم ، مليح و جذاب منم
مرا دوست بدار
و غير مرا دوست مدار
به من بينديش و در سودای من باش
در سودای ديگری مباش
مرا در آغوش گير
مرا ببوس
که وصالی چون وصال من نخواهی يافت
ديگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند
و من تو را به خاطر خودت دوست دارم
و تو از من میگريزی...
#محیالدین_عربی
@lightworkers
شیخ در بغداد در چلّه نشسته بود. شب عید آمد. در چلّه آوازی شنید، نه از این عالَم، که تو را نَفَس عیسی دادیم، بیرون آی و بر خَلق عَرضه کن. شیخ متفکر شد که عجب! مقصود از این ندا چیست، امتحان است، تا چه میخواهد؟
دوّم بار بانگ باهیبتتر آمد که وسوسه را رها کن، برون آی، بَرِ جمع شو که تو را نَفَس عیسی بخشیدیم. خواست که در تأمل مراقب شود تا مقصود بر او مکشوفتر شود.
سوّم بار بانگی سخت باهیبت آمد که تو را نَفَس عیسی بخشیدیم، برون آی بیتردد و بیتوقف. برون آمد روز عید در انبوهی بغداد روان شد. حلوایی را دید که شکل مرغکان حلوای شِکَر ساخته بود بانگ میزد که "سُکَّر النّیرُوز" . گفت واللّه امتحان کنم. حلوایی را بانگ کرد. خَلق به تعجب ایستادند که تا شیخ چه خواهد کردن که شیخ از حلوا فارغ است.
حلوا که شکل مرغ بود برگرفت از طبق و بر کف دست نهاد. نَفَسِ "أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ" در آن مرغ دردمید. درحال گوشت و پوست و پَر شد و برپرید. خَلق به یکبار جمع شد. تایی چند از آن مرغان بپرانید .
شیخ از انبوهی خَلق و سجده کردن ایشان و حیران شدن ایشان تنگ آمد. روان شد سوی صحرا و خلایق در پی او.
هرچند دفع میگفت که ما را به خلوت کاری است، البته در پی او میآمدند. در صحرا بسیار رفت. گفت خداوندا این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد؟ الهام آمد که حرکتی بکن تا بروند. شیخ بادی رها کرد. همه در هم نظر کردند و به انکار سر جنبانیدند و رفتند.
یکی شخص ماند، البته نمیرفت. شیخ میخواست که او را بگوید که چرا با جماعت موافقت نمیکنی؟ از پرتو نیاز او و فَرِّ اعتقاد او، شیخ را شرم میآمد، بلکه شیخ را هیبت میآمد.
با این همه به ستم آن سخن را به گُفتْ آورد. او جواب گفت که: من بِدان باد اوّل نیامدم که به این باد آخرین بروم.
این باد از آن باد بهتر است پیش من، که از این باد، ذات مبارک تو آسود، و از آن باد رنج دید و زحمت...
#شمس_تبریزی
@lightworkers
انسان انتظار دارد تا کسی به او عشق بورزد و به او عشق بدهد.
اما آیا او ظرفیت دریافت عشق را دارد؟
من فکر نمیکنم که او بتواند عشق را دریافت کند،
مگر آنکه بداند چگونه عشق بورزد...
#تیچ_نات_هان
@lightworkers
درد و رنج میتواند بزرگترین آموزگار ما باشد. درد و رنج، ما را به مکانهایی هدایت میکند که امکان ندارد به خودی خود برویم.
چه کسی حاضر نیست به ازای بیست سال درد و رنج، از خواسته روح خود باخبر شود و در مسیر سفر حقیقیاش قرار گیرد؟
اگر به دلیل درد و رنج بسیار نبود، شاید نشسته بر قایقی در سواحل میامی در آفتاب لم میدادم و به خودستایی مشغول بودم
رویدادهای مثبت و منفی زندگی مرا به اینجایی رساند که هستم.
آیا حاضرم یک بار دیگر تمامی آن درد و رنج را تحمل کنم تا به آنجه اکنون دارم برسم؟ پاسخ مثبت است! من گذشته و درد و رنج خود را دوست دارم و برای آن شکرگزارم، اما پیش از پذیرفتن جنبههای تاریک خود از آن بیزار بودم.
من از درد و رنج متنفر بودم و از افرادی که ظاهراً بدون درد و رنج زندگی میکردند، بدم میآمد. مدت بسیاری طول کشید تا بتوانم مسؤولیت کارهای خود را بپذیرم، آن هنگام که آمادگی پیدا کردم تا زندگی والاتری را برای خود در نظر بگیرم متوجه شدم خداوند می خواست درسی به من بیاموزد و من هدیه گرانبهایی به دست آوردم که دستیابی به آن فقط با گذر از تاریکی امکان پذیر بود.
امروز تلاش میکنم با پذیرش مسؤولیت کامل تمامی رویدادهای گذشته، درسهای لازم را برای رسیدن به مقصد بیاموزم...
#دبی_فورد
#نیمه_تاریک_وجود
@lightworkers
در دل رنجها باشد
که آن به هیچ دارویی خوش نشود.
نه بخفتن،
نه به گشتن،
نه به خوردن؛
الا به دیدار یار
#مولانا
بلا و عشق
عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب و عاریت است زیرا که فراق به تحقیق دویی است و وصال به حقیقت یکی است، باقی همه پندار وصال است نه حقیقت وصال و برای این گفت:
بلاست عشق و منم کز بلا نپرهیزم
چو عشق خفته بود من شوم برانگیزم
مرا رفیقان گویند کز بلا پرهیز
بلا دلست من از دل چگونه پرهیزم؟
درخت عشق همی روید از میانه دل
چو آب بایدش از دیدگان فرو ریزم
اگر چه عشق ترا ناخوش است و اندوه عشق
مرا خوش است که هر دو به هم بر آمیزم
@lightworkers
باشد که در آرامش باشی
باشد که قلبی گشوده ، و پذیرا داشته باشی
باشد که به نور ذات طبیعی خود بیدار شوی
باشد که شفا بیابی
و باشد که منبعی برای شفای دیگران باشی....
@lightworkers
