en
Feedback
سایت محمدجعفر مصفا

سایت محمدجعفر مصفا

Open in Telegram

کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا سایت رسمی: www.mossaffa.com ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/mjmossaffa نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. کانال کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera

Show more
5 207
Subscribers
No data24 hours
+67 days
-430 days
Posts Archive
خاطرۀ محمدجعفر مصفا از دیدار سای بابا تابستان ۱۳۸۴ فرهنگسرای اندیشه، تهران @Mossaffadotcom

‌ تجلیل‌مندی بنظرم این تشبیه خیلی دقیق و بجا است: من زکام بودم. یک قرص آسپرین خوردم و زکامم برطرف شد. حالا بر اساس این تجربه می‌گویم قرص آسپرین برای زکام من مفید بوده است. ‌ خوب، من که به عرفان مولوی و حافظ و دیگری پناه برده‌ام لابد دردی داشته‌ام؛ لابد دچار نوعی زکام روانی بوده‌ام. و حرف و پیام و اشارات مولوی را هم نوعی آسپرین عرفانی تلقی کرده‌ام که به آن متوسل شده‌ام. حال اگر زکام روانی من هنوز پابرجاست، از دو حال خارج نیست؛ یا قرص را نخورده‌ام، یا خورده‌ام ولی آن قرص علاج زکام من نبوده است. در هر صورت "به‌ به" و تجلیل من چه معنا دارد؟ کتاب «آگاهی» محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌ حمالی برای بیگانه جامعه علایم دفاعی خود را به دروغ لباس "صفت" پوشانده، و در شکل اندیشه - تنها یک اندیشه - و بعنوان "هستی رو
‌ حمالی برای بیگانه جامعه علایم دفاعی خود را به دروغ لباس "صفت" پوشانده، و در شکل اندیشه - تنها یک اندیشه - و بعنوان "هستی روانی" در ذهن ما نشانده است! و ذهن ما را - با ابزار اندیشه - وسیلۀ سوداگری علایم خودش قرار داده است. تمام زندگی و روابط ما حول این سوداگری دور می‌زند! جامعه ذهن ما را توسط اندیشه‌های آن، حمال علائم خودش قرار داده است. کتاب «آگاهی» محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌ کبک و برف اینکه می‌گویم «ما بر وجود چیزهایی که در خود پنهان کرده‌ایم آگاهی داریم»، به این جهت است که هم آنها را تحریف و روت
‌ کبک و برف اینکه می‌گویم «ما بر وجود چیزهایی که در خود پنهان کرده‌ایم آگاهی داریم»، به این جهت است که هم آنها را تحریف و روتوش می‌کنیم هم در صدد رفعشان هستیم. اگر تو نسبت به حقارت خود ناآگاهی، چرا داری تلاش می‌کنی تا به طریقی آن را جبران کنی؟! کتاب "رابطه" محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌ ارتباط مجازی! یکی از خصوصیات هویت فکری این است که به محض تماس با هر چیز، لحظات کوتاهی در رابطه با واقعیت آن چیز می ماند و ب
‌ ارتباط مجازی! یکی از خصوصیات هویت فکری این است که به محض تماس با هر چیز، لحظات کوتاهی در رابطه با واقعیت آن چیز می ماند و بلافاصله ارتباطش با واقعیت آن قطع می گردد و با تعبیر و معنای آن چیز خودش را مشغول می کند. معنای این امر آن است که ما فقط لحظات بسیار کوتاهی در رابطه با واقعیت قضایای زندگی هستیم. بیشترین ارتباط ما با تعبیر قضایاست. و در رابطه بودن با تعبیر قضایا به معنای زندگی کردن در یک دنیای ذهنی، وهمی و تصویری است. کتاب «رابطه» محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

ملامت، دوبینی، احولیت، حقارت، تشویق، مقایسه اسفند ۸۶ فرهنگسرای شهروند، شاهین‌شهر اصفهان محمدجعفر مصفا @MossaffaDotCom

‌ دست‌دوم‌خوری ‌ تو داری حوض را با توهم پر می‌کنی. تصاویری با یک سطل‌های توهمی عینِ بودش‌ِ تالاب است! ‌ قرار جدیدمان با خودما
دست‌دوم‌خوری ‌ تو داری حوض را با توهم پر می‌کنی. تصاویری با یک سطل‌های توهمی عینِ بودش‌ِ تالاب است! ‌ قرار جدیدمان با خودمان این است که از شرح و بسطِ موضوعات خودداری کنیم! به خودمان فرصت بدهیم که جوهرِ زندگی و هستی را اصالتاً، نه از طریقِ توصیفِ دیگران، درک کنیم! به عبارتِ دیگر، ذهنمان را از دست‌دوم‌خوری بازداریم! (نمی‌توانیم آن را «بازداریم». نفسِ آگاهی و ادراکِ قضایای زندگی، ذهن را از گدامنشی و دست‌دوم‌خوری بازمی‌دارد!) @MossaffaDotCom

‌ نیاز آیا نیاز ما به "هویت فکری" یک نیاز واقعی - مثل گرسنگی - است؛ یا روابط غلطی چنین نیازی را بر ما تحمیل کرده است؟ اگر عمی
‌ نیاز آیا نیاز ما به "هویت فکری" یک نیاز واقعی - مثل گرسنگی - است؛ یا روابط غلطی چنین نیازی را بر ما تحمیل کرده است؟ اگر عمیقاً حس کنیم که نیاز ما به آن یک نیاز واهی است، فکر خود‌به‌خود آن را نخواهد ساخت. کتاب "رابطه" محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌ ما اگر با عمق وجود خود به پوچی هویت فکری و به خطری که از طرف آن متوجه اصالت ماست واقف گردیم، دست از آن می‌کشیم و تمام وجودم
‌ ما اگر با عمق وجود خود به پوچی هویت فکری و به خطری که از طرف آن متوجه اصالت ماست واقف گردیم، دست از آن می‌کشیم و تمام وجودمان حال می‌شود - همانطور که هنگام مواجه شدن با یک خطر جدی، تمام وجودمان در حال قرار می‌گیرد. تو اگر وخامت "من" را درک کنی، مثل اینست که حضور یک شیر یا یک اژدها را همیشه در وجود خودت حس می‌کنی‌. «انسان در اسارت فکر» محمدجعفر مصفا @MossaffaDotCom

‌ تجلیل، همگونی، جهل یکی از اساسی‌ترین شیوه‌های تخدیر، جبران یا رفع و رجوع مسائل یا نیازهـا، "همگونی" است. بنابراین چیزهایی تجلیل می‌شوند، به صورت اتوریته درمی‌آیند و ذهن خود را با آنها "همگون" می‌نماید و نسبت به آنهـا حـالت خودباختگی و تسلیم پیدا می‌کند که به کار جبران، استتار، تخدیر و رفع و رجوع یکی یا همۀ آن کیفیـت‌هـا یا نیازهـا بيايد. مثـلاً ذهـن مـن اسـیر جهـل و تیرگی است. حـال بـه صـرف تجليـل و ستايش عرفـانِ فرضاً مولوی - و در حقیقت همگونی خود با آن - وانمود می‌کنـم که اهل عرفانم. نفس این تجلیل و وانمود نه تنهـا حـكـم پوششی را پیدا می‌کند بر روی جهل و تیرگی من، بلکه تجلیل از عظمت مولوی را به حساب عظمـت خـودم می‌گذارم و بـه ایـن طريـق حقارت و ناچیزی خود را نیز جبران، و در حقیقت پنهان می‌کنم! کتاب «آگاهی» محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌ آیا عشق دادنی یا گرفتنی‌ست؟ محمدجعفر مصفا برنامهٔ «و اینک مهر...» http://www.mossaffa.com/2010/08/mehr.html @Mossaffadotcom

‌ هر که بیدار است، او در خوابتر هست بيداریش از خوابش بتر چون به حق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما ما زیرکی و ناقلایی ذهن برای خوش جلوه گری و زرق و برق دادن به «خود» را به حساب هوش و بیداری می گذاریم. ولی این«بیداری» از هر خواب و غفلتی بدتر است. حرکات زرنگ، زیرکانه و کور ذهن است که به تقویت «خود» و استمرار آن کمک می کند. کتاب «با پیر بلخ» محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌‌ داستان دقوقی سیرِ جسمِ خشک بر خشکی فتاد سیرِ جان پا در دلِ دریا نهاد چشمِ دریا دیگر است و کف دگر کف بهل و ز دیده در دریا ن
‌‌ داستان دقوقی سیرِ جسمِ خشک بر خشکی فتاد سیرِ جان پا در دلِ دریا نهاد چشمِ دریا دیگر است و کف دگر کف بهل و ز دیده در دریا نگر هین، گذر از نقشِ خُم، در خُم نگر کاندرو بحری‌ست بی‌پایان و سَر «قصّهٔ دقوقی» مفصّل‌ترین و شاید استعاری‌ترین داستانِ مثنوی است. و به نظر می‌رسد که در این داستان مولوی یک‌بارِ دیگر بسیاری از اصولِ نظریاتِ عرفانیِ خود را منعکس می‌کند. در داستانِ دقوقی، مولوی تجربیّات و حالاتِ یک مجاهدِ راهِ حقیقت را شرح می‌دهد. ابتدا خلاصه‌ای از داستان را نقل کنیم: دقوقی سالک و ظاهراً «عارف»ی است که همه‌جا در جست‌وجوی حقیقت یا مردانِ نمایندهٔ حقیقت است. وی در حالِ سیر و سلوک است که ناگهان از دور، بر کرانهٔ دریا، هفت شمع را با نوری حیرت‌آور می‌بیند. در همان حال، هفت شمع به یک شمع مبدّل می‌شوند. باز می‌بیند که هفت شمع به هفت مردِ نورانی مبدّل می‌شوند. نزدیک‌تر که می‌رود، می‌بیند هر یک از هفت مرد تبدیل به یک درختِ سرشار از میوه شده است. باز جلوتر می‌رود و می‌بیند هفت درخت به یک درخت تبدیل شدند و دوباره آنها را به صورتِ هفت درخت می‌بیند، که یکی از آنها جلوتر از بقیّه قرار گرفته است؛ و گویی درختان قصدِ اقامهٔ نماز دارند. می‌گوید عجیب‌تر اینکه دیدم درختان قیام و رکوع و سجود نیز دارند. طولی نمی‌کشد که باز آن هفت درخت به هفت مردِ روحانی و نورانی مبدّل می‌شوند. می‌گوید نزدیک رفتم، به آنها سلام کردم، مردان جوابِ سلامم را دادند و مرا به نام صدا زدند. من در شگفت شدم که اینان نامِ مرا چگونه می‌دانند! در این اندیشه بودم که گویی آنها باطنِ مرا خواندند؛ و بنابراین گفتند مگر نمی‌دانی که عارفانِ روشن‌ضمیر یکدیگر را می‌شناسند و به رموزِ باطنیِ یکدیگر آگاه‌اند. آنگاه به من گفتند ما دوست داریم به امامتِ تو نمازی برپا داریم. و من قبول کردم. در اثنای نماز، چشمِ دقوقی به کشتی‌ای می‌افتد که در دریا گرفتارِ طوفانی سخت شده است؛ و فریادِ کشتی‌نشستگان را می‌شنود. و برای نجاتِ اهلِ کشتی دعا می‌کند. دعایش مستجاب می‌شود و اهلِ کشتی سالم از دریا به خشکی می‌رسند. و در همین حال، نمازِ آنها نیز پایان می‌یابد. وقتی نماز تمام می‌شود، آن هفت مرد به حالتِ نجوا از یکدیگر می‌پرسند این کدام بوالفضول بود که در کارِ حق دخالت کرد. یکی از آنها با اشاره به دقوقی می‌گوید این بوالفضول بود. با شنیدنِ این حرف، دقوقی سرش را به عقب برمی‌گرداند، و می‌بیند اثری از مردان نیست. گویی جملگی به آسمان رفته‌اند. دقوقی می‌گوید اینک سال‌هاست که در آرزوی یافتنِ آنان به سر می‌برم؛ ولی هنوز موفق به وصالِ آنها نگشته‌ام. *** تفسیر و تأویلِ این داستان سورئال(فراواقعی) از کتاب «مثنویِ معنوی» را از قلمِ محمدجعفر مصفا در کتابِ «با پیرِ بلخ»، فصلِ هشتم، بخوانید. جلسهٔ مصفاخوانی در حال حاضر به این داستانِ شگفت‌انگیز رسیده است. پنج‌شنبه، ساعتِ هشت شب به وقتِ ایران جلسهٔ مصفاخوانی بصورتِ لایو برقرار است. برای پیوستن به این گروه، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید و اطلاعاتِ لازم را کسب کنید. @MossaffaDotCom

‌ تعیّن دشمنِ حقیقتِ ناشناخته و ورای تعینات است! محمدجعفر مصفا کتابِ «با پیرِ بلخ» فصلِ هشتم @MossaffaDotCom
‌ تعیّن دشمنِ حقیقتِ ناشناخته و ورای تعینات است! محمدجعفر مصفا کتابِ «با پیرِ بلخ» فصلِ هشتم @MossaffaDotCom

‌‌ سلام به دوستان، إن شاء الله، جلسۀ امشبِ مصفاخوانی برقرار است؛ ساعتِ ۸ شب به وقتِ ایران. این جلسه اختصاص دارد به ادامهٔ خواندن و بررسیِ کتابِ «با پیر بلخ» (مثنویِ معنوی). جلسهٔ بیست و دوم از جمع‌خوانیِ این کتاب. در این جلسه فصل هشتم را آغاز می‌کنیم. دوستانِ علاقمند دو دقیقه قبل از ساعتِ ۸ در جلسه حاضر باشند. کسانی که شرکت می‌کنند می‌توانند از »ادمین طوبیٰ« کسب اطلاع کنند. ‌‌ @MossaffaDotCom

‌ چیزی شدن یکی از ظالمانه‌ترین و مخرب‌ترین تحمیلاتِ محیط بر انسان، ضرورت "چیزی شدن" است. در جریان "شدن"، انسان بی‌بنیاد می‌گر
‌ چیزی شدن یکی از ظالمانه‌ترین و مخرب‌ترین تحمیلاتِ محیط بر انسان، ضرورت "چیزی شدن" است. در جریان "شدن"، انسان بی‌بنیاد می‌گردد، بی"علت" می‌گردد. چیزی را که می‌خواهد بسازد یا بشود، فکر خودش است. "علت" و "معلول" فکر خود اوست. «رابطه» محمدجعفر مصفا @Mossaffadotcom

‌ ‌تضاد ببینید، یک وقت هست که ذهن من به این درخت می‌اندیشد، به یک موضوع علمی و فیزیکی فکر می‌کند؛ یک وقت هم هست که به "تشخص"
‌ ‌تضاد ببینید، یک وقت هست که ذهن من به این درخت می‌اندیشد، به یک موضوع علمی و فیزیکی فکر می‌کند؛ یک وقت هم هست که به "تشخص" می‌اندیشد. و گفتیم ماهیت این دو اندیشه یکی است. پس مسأله در کجاست؟ مسأله در این است که "تشخص" مابازایی ندارد، چیزی جز خود فكر نیست؛ و ذهن همین فکر، یعنی خودش را، اولاً به حساب "هستی روانی" من می‌گذارد؛ ثانیاً به تلاش تحقق آن می‌افتد. در اینجا است که همه چیز عوض می‌شود؛ در اینجا است که ذهن اسیر یک جهل و اشتباه اساسی در حرکت خود می‌گردد. و تمام رنج آدمی به تبع این اشتباه پیش می‌آید. نه در اندیشۀ درخت رنجی هست و نه در اندیشۀ "حقير". رنج زمانی شروع می‌شود که من یک اندیشه را به حساب "هستی" می‌گذارم. من درخت را عبارت از خودم نمی‌دانم؛ حال آن که "حقارت" را به حساب "هستی" خود می‌گذارم. و وقتی به تلاش رفع آن یا حصول "تشخص" می‌افتم ذهنم اسير احولیت - و نتيجتاً تضاد - می‌گردد؛ ذهنم در یک اشتباه رنج‌بار فرو می‌افتد. و این احولیت یا تضاد است که منشأ تمام مسایل و رنج‌ها است. ذهن وقتی به تلاش می‌افتد تا "حقارت" را رفع کند اشتباهش این است که می‌خواهد خودش را بکند و دور بیندازد؛ یا وقتی به جست‌وجوی "تشخص" می‌دود چنان است که انسان بدود تا سایۀ خودش را بگیرد. و چون اینها ناشدنی است، ذهن در یک حسرت، ناکامی، هراس، دلهره، احساس گیرافتادگی، پوچی، احساس دویدن و به جایی نرسیدن و نتيجتاً يأس عميق به سر خواهد برد. رنج آدمی ناشی از این تضاد، دویدن و تلاش عبث و توان‌فرسا است. کتاب «هله» محمدجعفر مصفا @MossaffaDotCom