en
Feedback
مرقومات زنانه

مرقومات زنانه

Open in Telegram

جهت درج انتقادات و پیشنهادات یا معرفی وبلاگ‌ و کانال‌هایتان؛👇 @Salvia110 مرقومات در پیام‌رسان بله با نام «وطن‌گاه» https://ble.ir/vatangaah

Show more
746
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+130 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+4
in 0 channels
August '26
+9
in 0 channels
Get PRO
July '26
+19
in 0 channels
Get PRO
June '26
+7
in 0 channels
Get PRO
May '26
+1
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+30
in 0 channels
Get PRO
January '26
+36
in 1 channels
Get PRO
December '25
+19
in 1 channels
Get PRO
November '25
+18
in 0 channels
Get PRO
October '25
+19
in 0 channels
Get PRO
September '25
+16
in 0 channels
Get PRO
August '25
+52
in 1 channels
Get PRO
July '25
+253
in 2 channels
Get PRO
June '250
in 2 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '24
+7
in 0 channels
Get PRO
November '24
+12
in 0 channels
Get PRO
October '24
+29
in 0 channels
Get PRO
September '24
+22
in 0 channels
Get PRO
August '24
+93
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+7
in 0 channels
Get PRO
February '24
+4
in 0 channels
Get PRO
January '24
+39
in 0 channels
Get PRO
December '23
+144
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1
in 0 channels
Get PRO
February '23
+1
in 0 channels
Get PRO
January '23
+3
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '22
+3
in 0 channels
Get PRO
September '22
+2
in 0 channels
Get PRO
August '22
+2
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '22
+2
in 0 channels
Get PRO
April '22
+3
in 0 channels
Get PRO
March '22
+1
in 0 channels
Get PRO
February '22
+1
in 0 channels
Get PRO
January '22
+3
in 0 channels
Get PRO
December '21
+7
in 0 channels
Get PRO
November '21
+3
in 0 channels
Get PRO
October '21
+2
in 0 channels
Get PRO
September '21
+2
in 0 channels
Get PRO
August '21
+4
in 0 channels
Get PRO
July '21
+7
in 0 channels
Get PRO
June '21
+2
in 0 channels
Get PRO
May '21
+2
in 0 channels
Get PRO
April '21
+3
in 0 channels
Get PRO
March '21
+8
in 0 channels
Get PRO
February '21
+8
in 0 channels
Get PRO
January '21
+13
in 0 channels
Get PRO
December '20
+311
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September+1
06 September0
05 September0
04 September+1
03 September+1
02 September+1
01 September0
Channel Posts
رمز عبور بانکی بابا عوض شده و باید بازیابی‌اش کنیم. چند بار تا حالا بهم زنگ زده و هربار من جایی بودم که نمی‌توانستم به پیشخوان مجازی‌اش سر بزنم و آخر هم فهمیدم خودش باید برای احراز هویت برود جلوی دوربین. برادرم گفت بابا که نمی‌تواند احراز هویت کند. پرسیدم چرا؟ گفت چون نمی‌تواند باسرعت فیلم حرف بزند. من توی اتاق بودم وقتی دکتر از بابا خواست انگشت سوم و چهارمش را به شَست بچسباند و او نمی‌توانست و انگشت‌هاش مثل بچه‌ها توی هوا معلق بود. وقتی دکتر خواست تنها باهام صحبت کند و گفت دمانس مغزیِ بخش‌های مربوط به تکلم و بعضی رفتارهای حرکتی. پرسیدم اگر زودتر اقدام می‌کردیم... و بغضم ترکید. جواب دکتر منفی بود. کاری نمی‌شد کرد. بعد سعی کردم بغض را خفه کنم. توی آسانسور وقتی بابا‌ تشخیص را پرسید، گفتم طبیعی بوده. توی داروخانه، توی اسنپ، توی خانه‌ی خواهرم و هرجا که بابا بود، آنقدر لبم را گاز گرفتم که به بخش‌های تحلیل‌رفته‌ی مغزش فکر نکنم. بعد گفتم بیا روزی نیم‌ساعت بهش فکر کنیم و بعد به زندگی برسیم؛ تا دیروز که دیدم قضیه دارد هویتی می‌شود. توی خیالم همیشه به تصویری فکر می‌کردم که او با دست‌های تپلش، دست کوچک بچه‌ام را گرفته و توی راه مسجد، برایش اسباب‌بازی می‌خرد. حالا از این خیال، به‌جز بچه‌ی نداشته، بابا هم دارد محو می‌شود و من فقط می‌توانم گریه کنم تا بعد از نیم‌ساعت، دنبال راه‌های دیگری برای احراز هویت بگردم. 🌱 @Sara_Anahid

2
روز بیست و چهارم __ یک نفر نوشته بود از رنج نوشتن برای مردمی که خودشان در رنجند کار عبثیست. راستش به نظر من از امید نوشتن از آن هم عبث‌تر است. خیلی وقت است که انسان مدرن از نوشتن چیزی نمی‌خواهد جز بیان حقیقت. خواه تلخ باشد خواه شیرین. خواه آغشته به فانتزی باشد خواه جادو. پذیرای هر چیزی هست جز دروغ. هرآن چیزی که بخواهد از پوچی جهان کم کند، به آن رنگ و لعاب بدهد و به جای یک اتوپیای دست نیافتنی قالبش کند. انسان مدرن خیلی وقت است که دارد یاد می‌گیرد هستی را همینطور که هست بپذیرد. رنج‌هایش را از سر بگذراند و باور کند که مرگ طبیعی ترین و محتمل‌ترین اتفاقیست که روزی خواهد افتاد. انسان مدرن دیگر به دنبال جاودانه شدن نیست. آرزوی پر سیمرغ و نوشدارو در سر ندارد. نه جام جهان نما را باور می‌کند نه اکسیر حیات بخش را. انسان مدرن دیگر از تراپی و مصرف دارو ابایی ندارد. برای چنین انسانی به راستی باید از چه نوشت که نه بر رنجش بیافزاید نه فریبش دهد؟ @MitraLayeghNotes
105
3
دشنام به خود! انوشیروان زنی داشت به بالای سرو و به دیدار ماه. به دین مسیحا بُد آن ماهروی به دیدار او شهر پرگفت‌وگوی از این پیوند، پسری زاده شد که نامش را «نوشزاد» نهادند. کسری به این پسر بسیار مهر داشت ولی از بد روزگار کودک رشید شد و به دین مادر گروید. از راه شاهان پیش برگشت و از پذیرفتن دین نیاکان خود سر باز زد: نیامدهمی زند و اُستش درست دو رخ را به آب مسیحا بشست ز دین پدر کیش مادر گرفت زمانه بدو مانده اندر شگفت کسی را که کوتاه باشد خرد به دین نیاگان خود ننگرد! شاه با دلبند خود به مدارا رفتار می‌کند ولی شکاف میان پدر و پسر چنان عمیق است که مهر و عطوفت را از دلِ نوشزاد بیرون می‌کند؛ تا جایی که حتی از شنیدن خبر بیماری و احتمال مرگ پدر، شادمان می‌شود: ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد که «هرگز وَ را نام نوشین مباد!» پسر کو ز راه پدر بگذرد ستمگاره خوانیمش، ار بی‌خرد؟ نوشزاد که نشستگاهش «گندشاپور» بود، با این خیال که مرگ پدر نزدیک است زندانیان، دیوانگان و ترسایان را گرد می‌آورد تا بر پدر بشورد و دیهیم شاهی را بر سر بگذارد. در کاخ بگشاد فرزند شاه بر او انجمن شد ز هر سو سپاه کسی کو ز بند خرد جسته بود به زندان نوشین‌روان بسته بود ز دیوانگان بندها برگرفت همه شهر ازو دست بر سر گرفت به شهراندرون هر که ترسا بدند اگر جاثلیق، ار سکوبا بدند بسی انجمن کرد بر خویشتن سواران گردنکش تیغ‌زن در همین هنگام پدر که با نیستی دست‌ و گریبان است، روی مرگ را می‌بیند و به زندگی بازمی‌گردد! هنوز از بستر بیماری برنخاسته، از معرکه‌ای که پسر برپا کرده باخبر می‌شود و به قول دانای طوس «غمی گشت و از کار او خیره ماند!» با دلی شکسته، موبدی کاردان را فرا می‌خواند و اندوهگین و تلخ‌کام می‌گوید درست است که همگان برای مرگ زاده شده‌ایم، اما جز بدنژاد، هیچ‌کس از مرگ پدر خرسند نمی‌شود! به ناچار، لشکر می‌آراید که به جنگ جگرگوشهٔ خود بفرستد. اینجاست که به سالار لشکر فرمانی می‌دهد که اشک در چشم خواننده می‌آورد. شاهِ تازه از پرتگاهِ مرگ رسته نگران است کسی در هنگامهٔ کارزار به فرزندش دشنام بدهد! گر آن بی‌خرد سر بپیچد ز داد به دشنام او لب نباید گشاد که دشنام او، ویژه دشنام ماست کجا از پی و خون و اندام ماست! منبع: شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی، ص ۶۵۰ تا ۶۵۴. @atefeh_tayyeh
113
4
اهل مطالعه بودن که فخرفروشی ندارد. شکست نفسی، تواضع و تعارف را هم که کنار بگذاریم، اهل مطالعه بودن یک فعالیت کاملا شخصی است. یک انتخاب. ممکن است دیگری از سفر کردن، کوهنوردی، معاشرت و ... لذت ببرد و تو همان زمان را صرف مطالعه کنی. خب؟ یعنی تو بهتری یا انتخابت بهتر است یا باشعور و آگاه‌تری؟ نه الزاما. فقط تفاوت سلیقه در انتخاب یک فعالیت لذت‌بخش شخصی است که اتفاقا خودخواهی روشنی هم درش نهفته است. پس لطفا بخاطر خواندن چهارخط کتاب بیشتر از دیگران، قیافه نگیرید. دنیا پر از تنوع مسیر برای فهمیدن، تجربه کردن، لذت بردن و ... است. #چنین
111
5
کوششِ پیوسته جنگ نزدیک شده است. آمریکا دیشب به یک عروسی در سیریک حمله کرده و چند هم‌وطن عزیز جنوبی، ازجمله زن و کودک، به شهادت رسیده‌اند. دخترکم بزرگ شده، چهاردست‌وپا می‌رود. حضورش و تلاش مُدامش برای یادگیری و کشف، باعث شده حتی هنگام نواختن طبل جنگ، وسط اخبار و تحلیل و سوگواری، باز بوی زندگی را حس کنم. چند روز است که خودش را به ورودی آشپزخانه می‌رساند و پله متوقفش می‌کند. هر بار باید او را از آنجا دور کنیم؛ یک بار، دو بار، ده‌ها بار. هنوز چند دقیقه نگذشته، دوباره برمی‌گردد و همان مسیر را امتحان می‌کند. امروز مشغول کار خودم بودم که دیدم بالاخره پله‌ی ورودی آشپزخانه را فتح کرده و خودش را به من رسانده است. همان مسیری که بارها مانعش شده بودیم. اما چیزی که بیشتر از موفقیتش توجهم را جلب کرد، اتفاقی بود که بلافاصله بعد از آن افتاد. اینکه حتی نایستاد لحظه‌ای به کاری که انجام داده بود نگاه کند و از خودش متشکر باشد. خیلی ساده، از آن مرحله عبور کرد و رفت سراغ کشف بعدی. یاد این آیه می‌افتم: «فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» آقای شهید در توضیحش فرموده بود: وقتی از کار فراغت پیدا کردی، یعنی کارت تمام شد، تازه قامت راست کن، یعنی شروع کن به کار بعدی؛ توقف وجود ندارد! ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ @fee_kabad
141
6
فلسفه در بستر بیماری وقتی پدیدارشناسی به نجات جان انسان می‌آید تصور کنید در سن سی و پنج سالگی، پزشک به شما بگوید به یک بیماری ریوی نادر و مرگ‌بار مبتلا شده‌اید و هر دم و بازدم ساده، برایتان به یک جنگ تن‌به‌تن تبدیل شده است. این داستان واقعی زندگی هَوی کارل، نویسنده کتاب «بیماری: فریاد گوشت» (Illness: The Cry of the Flesh) است. مواجهه با چنین شوک بزرگی در زندگی معمولاً انسان را به سمت تسلیم یا اندوه ابدی سوق می‌دهد. اما هاوی کارل، که خود فیلسوف و استاد دانشگاه است، مسیر متفاوتی را برگزید. او تصمیم گرفت از ابزار تخصص خود، یعنی فلسفه، برای درک این طوفان ناگهانی استفاده کند. کتاب او یک متن انتزاعی و خشک آکادمیک نیست، بلکه راهنمایی عمیق، ملموس و کاربردی است که دست خواننده را می‌گیرد و او را به اعماق تجربه زیسته بیماری می‌برد. کارل کتاب را با نقدی جدی به پزشکی مدرن آغاز می‌کند. او معتقد است کادر درمان معمولاً بدن انسان را مانند یک ماشین بیولوژیکی آسیب‌دیده می‌بینند که باید قطعات آن را تعمیر کرد. در اصطلاح فلسفی، پزشکی تنها بر «بدن فیزیکی» تمرکز دارد. اما نویسنده با تکیه بر پدیدارشناسی فیلسوف فرانسوی، «موریس مرلو-پونتی»، یادآوری می‌کند که ما با بدن خود زندگی می‌کنیم؛ این همان «بدن زیسته» است که از طریق آن جهان را تجربه می‌کنیم، راه می‌رویم، دیگران را در آغوش می‌کشیم و فنجان چای را برمی‌داریم. بیماری این رابطه شفاف و طبیعی را مختل می‌کند؛ ناگهان بدن از ابزاری بی‌صدا برای تعامل با جهان، به دیواری ضخیم و مانعی بزرگ در برابر اراده ما تبدیل می‌شود. در گام بعدی، نویسنده با استفاده از فلسفه «مارتین هایدگر» به کالبدشکافی دنیای اجتماعی فرد بیمار می‌پردازد. هنگامی که فردی دچار بیماری مزمن یا معلولیت می‌شود، ارتباط او با جامعه دچار گسست می‌گردد. کارل تبیین می‌کند که این انزوا صرفاً یک احساس روانی نیست، بلکه کل جهان فیزیکی و اجتماعی اطراف ما (از پله‌های خیابان و شیب پیاده‌روها گرفته تا ساختار مکالمات روزمره) برای افراد سالم طراحی شده است. در نتیجه، فرد بیمار ناگهان خود را در دنیایی غریبه، نامأنوس و تنها می‌یابد که دیگر متعلق به او نیست. با این حال، کارل خواننده را در این تاریکی رها نمی‌کند. او ایده «سلامت در درون بیماری» را مطرح می‌سازد. استدلال محوری او این است که هرچند پیشرفت بیولوژیکی بیماری در کنترل ما نیست و شاید اندام‌های ما دیگر مانند گذشته کار نکنند، اما مفهوم «سلامتی» و «بهزیستی» فراتر از کارکرد بی‌نقص بدن فیزیکی است. انسان می‌تواند با انطباق خلاقانه با محدودیت‌های جدید، تغییر انتظارات و بازتعریف توانمندی‌های خود، نوعی از سلامتی عمیق و معنادار را در درون خود تجربه بیماری بازآفرینی کند. نویسنده برای تسکین عمیق‌ترین هراس بشر، یعنی مواجهه با مرگ، به سراغ فلسفه باستان می‌رود. او با ارجاع به «اپیکور» نشان می‌دهد که چرا هراس از مرگ بیهوده است؛ چرا که «تا زمانی که ما حضور داریم، مرگ نیست و هنگامی که مرگ فرا می‌رسد، ما دیگر حضور نداریم». او سپس با بهره‌گیری از آموزه‌های «رواقی‌گری» و به‌ویژه «اپیکتتوس»، ذهن را آموزش می‌دهد تا بر زمان حال متمرکز شود. رواقیون امور زندگی را به دو بخش تقسیم می‌کنند: اموری که در کنترل ما هستند (مانند افکار، نگرش و واکنش‌های ذهنی ما) و اموری که از کنترل ما خارج هستند (مانند سیر بیماری بدن). هنر زیستن در رها کردن امور غیرقابل‌کنترل و تمرکز بر ارزش مطلق لحظه اکنون نهفته است. کتاب «بیماری: فریاد گوشت» اثری است شجاعانه، تکان‌دهنده و شاهکاری در باب هنر زیستن در شرایط بحرانی. کارل پیچیده‌ترین مفاهیم پدیدارشناسی را به ساده‌ترین شکل ممکن منتقل می‌کند. او به ما یادآوری می‌کند که همه ما یا در حال حاضر بیماریم، یا روزی بیمار خواهیم شد. خواندن این کتاب برای پزشکان، بیماران و هر کسی که می‌خواهد معنای واقعی انسان بودن و زیستن در یک بدن فانی را درک کند، یک ضرورت است. نشر گمان کتاب را با نام «بیماری» با ترجمه احسان کیانی‌خواه منتشر کرده است. @sajedeebrahimii
202
7
بسیاری از کدرشته‌های ارشد و دکتری وزارت بهداشت امسال اصلاً پذیرش ندارند و ظرفیت بسیاری از رشته‌های ارشد وزارت علوم هم به‌شدت کم شده است. از طرف دیگر، امسال در بسیاری از شهرها خوابگاه در اختیار دانشجویان نیست و باید خودشان فکری به حال اسکان و هزینه‌های آن بکنند. واقعاً قرار است با این همه جوانی که هنوز می‌خواهند درس بخوانند و آینده‌ای برای خودشان بسازند، چه کنیم؟ این جوان‌ها بعد از یک سال بسیار سخت و دردناک، ترکش‌خورده از جنگ، زخمی و درمانده، حالا با کاهش شدید ظرفیت‌های دانشگاهی هم روبه‌رو شده‌اند؛ در حالی که برای بسیاری از آنها، ادامه تحصیل هنوز یکی از معدود راه‌هایی است که می‌تواند امیدی به آینده بدهد. نه به آن پذیرش‌های بی‌حساب‌وکتاب و کیلوییِ سال‌های گذشته و تولید انبوه مدارک ارشد و دکتریِ بی‌کیفیت و تهی؛ و نه به این سیاست انقباضیِ شدید آموزش عالی، آن هم در شرایطی که این نسل بیش از هر چیز به امکان ساختن آینده و دلیلی برای امیدوار ماندن نیاز دارد. قرار است با این امید کم‌جان و آینده مبهم جوانانمان چه کنیم؟ جوانی که یک سال پر از اضطراب و فشار را پشت سر گذاشته و حالا درِ دانشگاه را هم به روی خودش بسته می‌بیند، قرار است به چه چیزی دل ببندد؟ وقتی تحصیل، اشتغال، مسکن و حتی امکان یک زندگی معمولی روزبه‌روز سخت‌تر می‌شود؟ مریم فرخ نیا
147
8
. ۳۱ مردادماه سالروز درگذشت ابراهیم گلستان نویسنده و فیلم‌ساز بزرگ ایرانی است. امروز خیلی اتفاقی به مصاحبه‌ای برخوردم که مجله «زن روز» در فروردین‌ماه ۱۳۴۵ با او انجام داده است؛ مصاحبه‌ای درباره زن و عشق. در حین خواندن این گفت‌و‌گوی کوتاه مدام با خودم فکر می‌کردم که چقدر پاسخ‌های او به سوال‌هایی به‌ظاهر کلیشه‌ای و دم‌دستی، ظریف و هوشمندانه است. در ادامه چندتایشان را نقل می‌کنم و از شما می‌خواهم به‌ویژه در پاسخ پرسش آخر درنگ کنید. چنین پاسخی تنها از یک ذهن درخشان برمی‌آید. به عقیده شما علت لجام‌گسیختگی و بی‌قراری نسل حاضر چیست؟ چه کسی به شما اطمینان داده که نسل حاضر لجام‌گسیخته و بی‌قرار است؟ چه کسی به شما گفته که نسل سابق لجام‌گسیخته و بی‌قرار نبود؟ این لجام‌هایی که گسیخته می‌شوند و این قرارهایی که «بی‌» می‌شوند آیا همان شرایط زندگی دیروز هر امروزی نیستند؟ آیا با ورود رسم «گرل‌فرند»، «بوی‌فرند» که مفهوم حقیقی آن تایید روابط پسر و دختر قبل از زناشویی است به جامعه ایران موافقید؟ ورود یک رسم تازه نشانه رسیدن شرایط تازه است. این یک تعلیل است، توجیه نیست. آیا به گمان شما همگامی زن در کلیه امور اجتماعی ضرورت دارد؟ با چه شرایطی؟ اجتماع یعنی جمع زن‌ها و مردها. امور اجتماعی هم یعنی امور مربوط به زن‌ها و مردها. پس «ضرورت» و «شرایط» و حتی سوال در این مورد دیگر جایی ندارد. به نظر شما عشق در قالب رمانتیک فعلی خود به بشر خوشبختی و یا بدبختی بخشیده است؟ من نمی‌دانستم عشق «فعلا» قالب رمانتیک دارد (با طنز). من اصلا نمی‌دانستم عشق قالب دارد. اگر داشته باشد دلم برایش خواهد سوخت. اگر آمارگیری شما درباره خوشبختی‌ها و بدبختی‌ها خوب سیاهه‌بندی شد، بدبختی‌ها را در ستونی بنویسید که بالایش نوشته باشید «قالب» و خوشبختی را بگذارید در ستونی زیر عنوان «عشق». . . @alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ .
145
9
بی‌خواب قاعدتا پتو چهل‌تکه‌دوزی شده‌ام را باید شب‌های سرد زمستانی روی خودم بکشم، اما نمی‌دانم چرا وسط این تابستان داغ هم رهاش نمی‌کنم‌‌. گاهی شب‌ها قبل از خواب حتی شده یک تکه از پتویم را محکم توی دستم می‌گیرم. انگار که جنگجویی خسته بخواهد چند نفسی پشت زره‌اش بخوابد‌. گاهی آن را توی بغلم می‌گیرم. پتو را مامان دوخته و اینجور وقت‌ها انگار بچه‌ای می‌شوم که خودش را انداخته در آغوش مامان‌. گاهی فقط یک تکه از پتو روی بدنم باشد کافی است. یک تکه که انگار مرز می‌گذارد بین من و دنیا و جدا می‌کند من را از آن همه هیاهو گیج کننده و پریشان کننده‌. خلاصه که این پتو، یک تکه پارچه و پشم نیست. همه چیزهای معناداری است که اگر کنارم نباشد خوابم نمی‌برد.
132
10
🎙سلام. این یک پست موقت است ◀️ من مرضیه از پادکست رادیو مرز مایل به گفت‌وگو با کسانی هستم که در ماه‌های اخیر از محل کار خود به اصطلاح «تعدیل» شده‌اند، در دوران بیکاری به سر می‌برند و در جست‌وجوی کار هستند، این اتفاق مرز پررنگی بین آنها و دیگران به وجود آورده و باعث شده احساس جداافتادگی کنند. اگر چنین تجربه‌ای دارید و مایل به بیان روایت خود در پادکست هستید ممنون می‌شوم به این شناسه در تلگرام پیام دهید @marzpod ◀️ لطفا در پیامتان مختصری از شرایط خود را ذکر کنید. چندساله‌اید، به چه کاری مشغول بودید، چقدر سابقه داشتید، مسئولیت تامین مالی خانواده هم به دوش شماست یا نه و الان در چه شرایط مالی و روانی به سر می‌برید. @marzpod
233
11
هم‌صحبتی با بچه‌ها می‌تواند لذت‌بخش باشد، مخصوصا اگر هوش هیجانی بالایی داشته باشند، تخیلشان قوی باشد، علاوه بر حرف زدن، شنیدن را هم بلد باشند و ادایی نباشند! واقعا بعضی بچه‌ها تحت تاثیر خانواده ادا و پز دادن را از همان بچگی یاد می گیرند که با این یکی باید با نگاه طنز روبرو شوی وگرنه حرص می‌خوری. مامان‌ها به واسطه‌ی هم‌نشینی مداوم با بچه‌ها حوصله‌ی شنیدن ندارند. خودم در رابطه با بچه گاهی همین‌طورم. می‌گویم من اصلا از چیزهایی که می‌گویی سردرنمی‌آورم‌ها. جواب می‌دهد اشکالی ندارد، من دوست دارم تعریف کنم. بله، بچه‌ها دوست دارند حرف بزنند. کاش یک وقت‌هایی آن‌ها را در فضایی قرار دهیم که بتوانند درباره‌ی آن‌چه می‌دانند سخنرانی کنند و تایید و تشویق بگیرند. در برابر شنونده‌ای که شنوای حرف بچه باشد و سوال‌های درست بپرسد. آن‌وقت همین ما مامان‌ها می‌توانیم شاهد گفت‌وگویشان باشیم و بدون آن‌که خسته شویم از خوش‌زبانی کودمان حظ ببریم. #تماشا_از_بیرون
213
12
این ویدیوها را دیده‌اید که برای بچه‌های ناشنوا، حلزون کاشته‌اند و وقتی برای اولین‌بار صدای پدر یا مادرشان را می‌شنوند، از شدت هیجان، می‌زنند زیر گریه؟ من این روزها، صبح‌ها این‌طوری‌ام! تقریباً ۳ سال است که به‌طور مستمر جلسات تراپی دارم و حدود دوسالش را به خانم درمانگر می‌گفتم فکر می‌کنم به دارو نیاز دارم چون انرژی و انگیزه‌ای برای شروع روز ندارم و او می‌گفت تا وقتی کیفیت زندگی‌ات مختل نشده باشد، نیازی نیست و بهتر است این هیجانات را تجربه کنی... همیشه برام سؤال بود که آدم‌ها چطوری به همه‌ی کارهایشان می‌رسند؟ چطور می‌توانند روی چند پروژه کار کنند، بین کار و زندگی‌شان تعادل بگذارند، متمرکز باشند، بموقع سر قرارهایشان حاضر شوند و خیلی چیزهای دیگر... در حالی که من همیشه انگار یک وزنه‌ی سنگین داشتم و مایل بودم هرچه سریع‌تر برگردم خانه، بارم را زمین بگذارم و بخوابم. آیا کیفیت زندگی من «هنوز» مختل نشده بود؟ جنگ ۴۰ روزه مثل بمب وسط خانه‌ی من ترکید. از تشبیه استفاده می‌کنم چون بمب‌ها حدوداً دو کیلومتر با من فاصله داشتند اما درواقع زیر و رویم کردند که فعلاً بنا ندارم درباره‌ی آن بنویسم. برای اولین‌بار در عمر ۱۰ساله‌ی حرفه‌ایم، شغلم را از دست داده بودم و چشم‌انداز روشنی هم برای شغل بعدی نمی‌دیدم و فقط ترجیح می‌دادم بخوابم که خواب، رؤیای فراموشی‌هاست‌... غذا نمی‌خوردم، به خودم و خانه نمی‌رسیدم. خطی نمی‌خواندم و نمی‌نوشتم و به‌قول ف مثل ستاره‌ی دریایی چسبیده بودم به تخت. لطفی که به خودم کردم این بود که به کلاس نوشتن برگشتم. دوستم به‌خنده گفت تو بدون آسنترا، چطوری زنده‌ای؟ البته که می‌دانست من فردا نمی‌روم داروخانه برای خودم آسنترا بگیرم. به‌جاش از یک متخصص وقت گرفتم و وقتی ماجرای خانم درمانگر را گفتم، پرسید یعنی کیفیت زندگی شما الآن مختل نشده؟ این است که حدود دو هفته‌ست با تشخیص این دکتر عزیز، با قرص‌های سبز و صورتی (که آسنترا هم جزوشان نیست) سر می‌کنم و تازه فهمیده‌ام آدم‌های عادی چطوری «می‌توانند» از خواب بیدار شوند، متمرکز باشند و به کارهایشان برسند... و بله، آدم از این‌که در تمام این سال‌ها همچو وزنه‌ای را دنبال خود می‌کشیده، گریه‌اش می‌گیرد... 🌱 @Sara_Anahid
218
13
چند روز پیش سپهر درباره کاربرد ناف از محمد سوال پرسید و بله...بچه که داشته باشی باید درباره چیستی و چرایی همه چیز توضیح بدی. خلاصه که محمد درباره بند ناف یه توضیحاتی بهش داد. دیشب دوباره اومد و پرسید جنس اون لوله‌ای که به نافم وصل بوده چی بوده؟ فلزی؟! ترجیح دادم براش یه فیلم از مراحل رشد جنین بذارم تا بند ناف و جفت رو ببینه و براش ملموس‌تر بشه. بعد از اینکه ده بار فیلم رو دید و هزارتا سوال دیگه پرسید، درنهایت گفت مامان من فهمیدم چرا اینقدر دوست دارم تو رو بغل کنم. آخه قبلا بهم "نصب" بودیم!
187
14
▫️خاطره هفتم: «پرنده قشنگم کی میایی؟» باشگاه جدیدم، خنک، دلباز، تمیز و خوشبو است. سقف بلند است. پردیس موزیکهای خوب برای ورزش انتخاب می‌کند و با اینکه هر جلسه پوست ما را می‌کند بعد از یک ماه دیگر دارم بهش عادت می‌کنم. معمولا آهنگهای جدید می‌گذارد ولی دیروز یک سلکشن دهه شصت گذاشته بود برای ورزش و تا مارتیک آهنگ پرنده را خواند، من وسط کش‌ آمدن عضلات پشت پا، پرت شدم به ۳۰ سال پیش. ۳۰ فاکینگ سال پیش. تازه و برای اولین بار جدی عاشق شده‌ام. عشقهای قبل از آن تلاطمهای قلب بوده در نوجوانی. این یکی عشق است با تمام ویژگی‌های عجیب غریبش. قلبم آواره شده بیرون قفسه سینه‌ام می‌دود. همه‌جا دنبال آن چشمهای سیاه می‌گردم و کارهایی می‌کنم که تا به حال ازم سر نزده. پشت سر طرف سرک می‌کشم و از روی برگه انتخاب واحد شماره تلفنش را برمی‌دارم. آدرس خانه‌اش را پیدا می‌کنم و توی کوچه‌اش کشیک می‌کشم. کتابی را فقط به این دلیل که عکس روی جلد شبیه اوست می‌خرم. دقت کنید که در دوره نبود گوشی‌های هوشمند و اینترنت و اینستاگرام، داشتن عکس یا فیلمی از طرف به معجزه می‌ماند. بعد یادم نیست چطور ولی این معجزه ممکن می‌شود و من یک تکه فیلم از یک پارتی پیدا می‌کنم که بزرگوار دارد داخلش می‌رقصد. دو تکه رقص توی نوار وی‌اچ‌اس قدیمی هست. یکی رقص دسته‌جمعی با یک آهنگ country و یکی رقص ایرانی با همین آهنگ پرنده مارتیک. فیلم کوتاه است. در حد چند دقیقه و من آنقدر تماشایش کرده‌ام که همه جزییات را حفظ شده‌ام. فیلم را از کجا پیدا کرده بودم؟ اصلا یادم نیست. آن موقع مثل حالا نبود که بشود به کراش داشتن رسمیت بخشید. اصلا کراشی وجود نداشت. یک روز بیدار می‌شدی می‌دیدی داری از عشق یک نفر می‌میری و تقریبا ۱۱ ماه به این مردن از عشق ادامه می‌دادی و بعد چون عشق‌ات به سرانجام نمی‌رسید جل و پلاس‌ات را جمع می‌کردی و می‌رفتی جای دیگر و پی یار دیگر. بعد سالها بعد که همه عشقهای جهان کهنه شده، یک آهنگ تو را پرت می‌کند به آن سالها. به آن همه جوان، مشتاق و پیگیر بودن و به فیلم رقصی که جایی در یک کاست قدیمی در انباری خانه پدری دارد خاک می‌خورد لابد و به عشقی که کارش از خاک خوردن سالهاست گذشته و نیست و نابود شده و روی ویرانه‌هایش چیزهای دیگری ساخته‌اند و باز آنها هم نابود شده تا باز ساخته‌ای و رسیده‌ای به امروز. به باشگاه خنک خوشبو. به پردیس زیبا. به آهنگی که یادت می‌اندازد یک روز دنیا چه کوچک و ساده بود و چطور همه‌چیز فقط در عشق خلاصه می‌شد… شیدا ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ @mrs_Shin
254
15
دوواره آسمان دیل پورا بو بابا عصر با چهرهٔ گرفته به خانه آمد. پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟» ناراحت گفت: «آقا اسماعیل، جوشکار محل فوت کرده. سرِ ظهر باهاش سلام و احوالپرسی کرده بودم. عصری قلب‌ش گرفت و از دنیا رفت.» من چهرهٔ این مرد را به خاطر نداشتم. معمولاً چهرهٔ آدم‌ها سخت به یادم می‌ماند، مگر اینکه برایم خیلی عزیز باشند. فقط یادم آمد که چارچوب درها را آقا اسماعیل ساخته و مغازه‌اش در شنبه‌بازار قدیم بود. بابا می‌گفت از یک سال پیش که همسرش فوت کرد، دیگر دست و دلش به کار نمی‌رفت. بیشتر روی صندلی مقابل مغازه‌اش می‌نشست و ساعت‌ها در خودش فرو می‌رفت. یک‌بار میان حرف‌هایمان به او گفتم: «خدا همسرت رو بیامرزه.» انگار سدِ غم‌ش ترک برداشته باشد، شروع کرد به زار زدن. پیرمرد چند دقیقه اشک می‌ریخت و شانه‌هایش می‌لرزید. این تصویری بود که پدرم از آقا اسماعیل در خاطر داشت و حالا تنها تصویری بود که من هم از این مردِ بی‌چهره داشتم. وقتش رسیده بود همان جمله‌های همیشگی را به زبان بیاوریم: «آخی… فوت کرد و رفت پیش همسرش.» اما هر دو سکوت کردیم. کسی چه می‌داند آدم‌ها چند بار از دلتنگی می‌میرند و ما فقط آخرین مرگ‌شان را می‌بینیم. @sorahi7
253
16
سلام دوستان من خیلی دلبسته کتاب‌ها هستم. از جایی احساس کردم مثل قهرمان رمان تنهایی پرهیاهو دارم زیر کتاب‌هام دفن می‌شم😅 تصمیم گرفتم رهاشون کنم. اما دوست دارم برن پیش اهلش. به همین دلیل این کانال رو زدم و کتابها رو به نازل‌ترین قیمت می‌فروشم. اکثرا زیر قیمت یک بسته چیپس. 🛎 موضوعات کتاب‌ها از این قراره: #داستان #ناداستان #دین #رسانه #جامعه‌شناسی #روانشناسی #تربیت‌فرزند #زیرخاکی (کتابهای قدیمی و نایاب) 🧩نحوه ارسال 🔑حضوری (محدوده سعادت‌آباد. یوسف‌آباد. هفت‌تیر و حوزه‌هنری می‌تونم تحویل‌تون بدم) 🔑پست (اگر خریدتون بالای ۳۰۰باشه. هزینه با خریدار) 🔑 ارسال با اسنپ برای تهران (هزینه با خریدار) ✨✨✨ با من بیاین بریم سفر به اعماق کتابخانه‌م @ketabkhane2 کانال بله امیدوارم کتابهام عاقبت‌بخیر بشن 😍
226
17
قرآن رو باز کردم که بگه چی کار کنم. عصبانی و سرخورده بودم. صدایی از درونم دائم وسوسه‌م می‌کرد که ساکت ننشینم و علیه اون کسی که بهم بی‌احترامی کرده چیزی بنویسم و منتشر کنم. قرآن اما شگفت‌زده‌م کرد، اولین آیه بالای صفحه این بود: "وَلا تَنازَعوا فَتَفشَلوا وَتَذهَبَ ريحُكُم ۖ وَاصبِروا ۚ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّابِرينَ" انگار که در آستانه طغیان، یک آدم قدرتمندی مچ دستم رو گرفته بود. حس می‌کردم در پناه اون قدرت هیچ انتخابی جز صبر ندارم. و چه خوب شد که چیزی نگفتم. گاهی فریاد بر سر آدم‌های بی‌مقدار، نه تنها فایده‌ای نداره که قدر و منزلت انسان رو هم پایین میاره. گاهی فقط باید تماشا کرد. خدا با صابران است. راست گفت خدای بلندمرتبه.
201
18
دیروز. شنیدنِ سخت‌کوشی دیگران الخصوصا زنان و دختران افغانستان بجای مانور دادن روی رنج‌ها و بدبختی‌های‌ ابدی‌شان، که به ‌نظرم+5
دیروز. شنیدنِ سخت‌کوشی دیگران الخصوصا زنان و دختران افغانستان بجای مانور دادن روی رنج‌ها و بدبختی‌های‌ ابدی‌شان، که به ‌نظرم مبارزه‌ی بی‌سابقه در تاریخ افغانستان است، امری‌ست نیکو و هیجان انگیز. برای همین نمادی جز نسل خودمان نمی‌بینم. سازنده و پرافتخار. موفق باشیم.♥️
307
19
از اینکه دلم تاریک شود، می‌ترسم. منظورم از تاریکی دل این نیست که افسرده شوم، ذوقی درونم کشته شود یا میل به چیزی نداشته باشم. نه. منظور از تاریکی دل این است که یک‌دفعه خشمم (خشمی که به کسی دارم. خشمی که به رفتاری دارم) شبیه بادکنکی بزرگ و بزرگ شود و آن‌قدر برود بالا که دستم از آن کوتاه شود. و گاهی از دستم درمی‌رود. بالا می‌رود. امروز مچ خودم را گرفتم. دلم می‌خواست فلانی کاری که سر من آورده، سر خودش بیاید. اعتمادی از او سلب و دوستی‌ای از او ناگهانی گرفته شود. بعد به خودم آمدم. فهمیدم بادکنک خشم دارد بالا می‌رود. نخش رو کشیدم و آوردمش پایین. آدم گاهی از خشم‌هایش هم خشمگین می‌شود و همین باعث می‌شود خشمش هیچ‌وقت تعدیل نشود. بالا برود. بالای بالا.
252
20
امروز، موقع پیاده‌روی، از نهم اسفند تا الان را مرور کردم. همه‌چیز از صدای جنگنده‌ها شروع شد. بعد مدرسه‌ی میناب. بعد بمب‌هایی که کنار فرماندهی، نزدیک خانه‌ام، فرود آمدند؛ آن‌قدر نزدیک که خانه، پنجره‌ها و ساختمان می‌لرزید. یادم آمد چطور همان لحظه سعی می‌کردم به خودم مسلط بمانم، انگار اگر آرام می‌ماندم، اتفاق بدی نمی‌افتاد. بعد، شبی که انبار نفت را زدند. بیرون بودم. نور موشک را دیدم و صدایش را شنیدم؛ نوری که هنوز هم یادش از ذهنم پاک نشده است. روزهای بعد، تهران سراسر سیاه بود. خوابم نمی‌برد. ماه رمضان بود و همان روزها سنگ کلیه‌ام هم عود کرد. برای اینکه کمتر آسیب ببینیم، رفتیم باغی در شهریار؛ اما اوضاع بدتر شد. بمب‌ها را با چشم خودمان می‌دیدیم که پایین می‌آمدند. صدای انفجارها دیوانه‌کننده بود. کل ویلا می‌لرزید و ساختمان ترک برداشت. وسایلم را جمع کردم و برگشتم خانه. از یک طرف دلم می‌خواست بمانم و از طرف دیگر، مامان مدام اصرار می‌کرد که بروم پیششان. هر بار بین ماندن و رفتن گیر می‌کردم و همین فشار روانی، از خود جنگ هم کمتر نبود. شبی که بمب مغناطیسی را زدند و برق قطع شد، داشتم وسایلم را جمع می‌کردم تا بروم پیش مامان و بابا. ناگهان همه‌جا تاریک شد. نمی‌توانستم وسایل را از پله‌ها پایین ببرم. فقط یک فکر توی سرم می‌چرخید: اگر همین الان دوباره حمله شود و من وسط این تاریکی زیر آوار بمانم، چه؟ «ع» فقط گفت نگران نباش و خوابید. من هم وقتی دیدم کاری از دستم برنمی‌آید، در همان اضطراب خوابیدم. برق که آمد، هر دو با عجله بیدار شدیم، وسایل را جمع کردیم و راه افتادیم. هنوز توی راه بودیم که دیدیم موشکی شلیک شد و همان نزدیکی به زمین خورد. بالاخره به خانه‌ی مامان و بابا رسیدم. آن‌ها را محکم بغل کردم و بعد از مدت‌ها، برای اولین بار توانستم بدون استرس بخوابم. اما بدنم تازه آن موقع واکنش نشان داد. اسپاسم قلبی شروع شد. شب‌ها خواب موشک، جنگنده و تانک می‌دیدم و با کوچک‌ترین صدا از خواب می‌پریدم. یک روز صدای افتادن یک بشکه از پشت‌بام خانه‌ای مرا وحشت‌زده از خواب بیدار کرد. با عجله دویدم سمت مامان و فقط می‌گفتم: «زدن... زدن...» اما چند دقیقه بعد فهمیدم فقط یک بشکه بوده است. عید که شد، همه‌چیز در شهرمان عادی به نظر می‌رسید. مردم خرید می‌کردند، می‌خندیدند و زندگی جریان داشت؛ اما من هنوز وسط جنگ مانده بودم. هر بار فقط می‌گفتم: «بابا، جنگه...» و احساس می‌کردم کسی واقعاً نمی‌فهمد توی سرم چه می‌گذرد. بعد از عید تعدیل شدم و کارم را از دست دادم. تمام امیدم به پروژه‌های «بله» بود، اما آن‌ها را هم از دست دادم. حالم خوب نبود، ولی حتی به خودم هم اجازه نمی‌دادم این را بپذیرم. فقط لبخند می‌زدم و ادامه می‌دادم. الان که به عقب نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم شاید اگر همان روزها گریه می‌کردم، اگر می‌ترسیدم، اگر احساساتم را سرکوب نمی‌کردم، کار به این فریز شدن نمی‌کشید. بعد از همه‌ی این‌ها، یک سفر اجباری رفتم. محرم که رسید، برخلاف انتظارم، حالم بهتر شد. عزاداری برایم فقط یک مراسم نبود؛ انگار فرصتی بود برای بیرون ریختن غمی که ماه‌ها درونم مانده بود. وقتی برگشتم، با «ع» دعوای شدیدی کردم؛ دعوایی که عجیب‌ترین نتیجه‌ی ممکن را داشت. همان دعوا اسپاسم قلبی‌ام را شکست. هنوز هم بابتش از او ممنونم. شاید عجیب باشد، اما نه دکتر، نه دارو و نه تراپیست نتوانسته بودند آن گره را باز کنند؛ اما همان داد و بیداد، انگار چیزی را که ماه‌ها درونم قفل شده بود، آزاد کرد. بعد با «ع» رفتیم بجنورد تا به کندوهای عسلش سر بزنیم. برای دیدنشان هیجان داشتم، اما وقتی برای اولین بار کندوها را دیدم، ذهنم آن‌ها را شبیه قبر دید، خودم خنده‌ام گرفت. وقتی برگشتیم، کم‌کم دوباره به زندگی برگشتم. روی مخ «ع» کار کردم تا پیج محصولات ایرانی را راه بیندازیم؛ عسل، چای ایرانی، زعفران، نمک و نبات. بعد هم خودم را جمع‌وجور کردم، رزومه‌ام را شخصی‌سازی کردم و دوباره برای کسب‌وکارها فرستادم. وقتی امروز همه‌ی این مسیر را مرور کردم، تازه فهمیدم چقدر راه آمده‌ام؛ نه چون قوی بودم، بلکه چون با وجود تمام ترس‌ها، هر بار فقط یک قدم دیگر برداشتم.
268