مرقومات زنانه
رفتن به کانال در Telegram
جهت درج انتقادات و پیشنهادات یا معرفی وبلاگ و کانالهایتان؛👇 @Salvia110 مرقومات در پیامرسان بله با نام «وطنگاه» https://ble.ir/vatangaah
نمایش بیشتر743
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-1030 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+5
در 0 کانالها
مه '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+30
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+36
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+19
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+18
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+19
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+16
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+52
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+253
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 2 کانالها
Get PRO
مه '250
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+7
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+12
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+29
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+22
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+93
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانالها
Get PRO
مه '240
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '240
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+39
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+144
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانالها
Get PRO
مه '230
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+8
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+13
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+311
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 22 ژوئن | 0 | |||
| 21 ژوئن | 0 | |||
| 20 ژوئن | 0 | |||
| 19 ژوئن | 0 | |||
| 18 ژوئن | 0 | |||
| 17 ژوئن | 0 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | 0 | |||
| 14 ژوئن | 0 | |||
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | 0 | |||
| 11 ژوئن | +1 | |||
| 10 ژوئن | +1 | |||
| 09 ژوئن | +1 | |||
| 08 ژوئن | 0 | |||
| 07 ژوئن | +1 | |||
| 06 ژوئن | 0 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | 0 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | +1 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
پستهای کانال
Repost from N/a
وقتی خانم سالخوردهٔ مهربان با چند جمله گیلکی سر صحبت را با من باز کرد، خواستم مثل همیشه به فارسی جوابش را بدهم اما یک لحظه تصمیم گرفتم خودم را در این چالش قرار بدهم و با او به زبان مادریم صحبت کنم.
میگویم چالش چون من نمیتوانم گیلکی را روان صحبت کنم ولی معمولا متوجه میشوم که طرف مقابلم چه میگوید. دلم میخواست از کودکی در خانه با من گیلکی صحبت میکردند اما از این فرصت یادگیری ساده محروم شدم؛ مثل اکثر بچههای گیلک که دچار همین محرومیت شدهاند. به همین دلیل از گیلکی جز این لهجه ابداعی کج و کوله که در سریالها میشنوید، چیزی باقی نمانده. طی این سالها تلاش کردهام تا واژههای گیلکی بیشتری یاد بگیرم و صحبت کنم، اما هنوز لنگ میزنم.
مادربزرگ با صبوری به مکثهای میان کلماتم لبخند زد، خودش پی جملههایم را گرفت و آنها را تکمیل کرد تا نقصهای گفتارم کمتر پیدا شود. انگار او معلم بود و من شاگردش.
همزمان غریبه و آشنا بودیم برای هم. برای چند دقیقه هم که شده، احساس کردم دوباره در این دنیا مادربزرگ دارم.
@sorahi7
| 2 | کسی چه میداند؟
شاید رضا امیرخانی سه سال پیش دعوت مسعود دیانی را پذیرفت تا ما امسال این گفتوگو را ببینیم و برای سلامتیاش دعا کنیم.
حالوهوای عجیبی دارد این مصاحبه.
شب عاشوراست؛ ۱۶ مرداد ۱۴۰۱.
مسعود دیانی روزهای سخت بیماریاش را میگذراند و چند ماه بعد، در پایان همان سال، از این دنیا میرود.
امیرخانی هم، به قول خودش، پس از سالها آمده است تا از ویژگیهای یاران امام حسین(ع) بگوید؛ از تکثری که در آن جمع وجود داشت؛ از اینکه انسانها با تفاوتهایشان میتوانند بر محور حقیقتی مشترک کنار هم بایستند.
از گفتگو با همگان حتی کسی که او را فاسق میدانی....
.......
حالا که دوباره این گفتوگو را میبینیم، دیانی رفته است و امیرخانی این روزها درگیر رنجی دیگر.
بعضی گفتوگوها فقط برای شنیدن نیستند؛ برای به یاد آوردنند.
یادمان میآورند که آمدن و رفتنِ ما چه کوتاه است و آنچه ماندنی میپنداریم، چه ناپایدار.
برای شادی روح مسعود دیانی و سلامتی رضا امیرخانی، صلواتی بفرستیم.
پی نوشت:
مصاحبه کامل را در این لینک ببینید.
https://www.aparat.com/v/l84wq81?refererRef=search
یا
https://youtu.be/q1ISiXD9jW4?is=b2wEnJC0ituracL4
نوشتههای مرحوم مسعود دیانی را هنوز میتوان در این نشانی دید:
https://t.me/chenann
#عاشورا
#تکثرگرایی
#گفتگو
@daghdaghegah | 119 |
| 3 | مثل همهی دورههای تلخ و ترش زندگیام، این روزها بیش از هر چیز دیگر، دیدن فیلمهای ژانر بقا آرامش عمیقی به من میدهد.
با سقوط طیارهای تکهتکه شدن را تجربه میکنم. با تنهاماندن مردی در جنگلی دورافتاده، انزوا را تحمل میکنم. با گرفتار شدن زنی باردار در وسط اقیانوس و به دنیا آوردن طفلش در یک کانتینر باری، استقامت و جانسختی زنانه را زندگی میکنم و با قطع شدن دست کوهنوردی زیر یک تختهسنگ، به قدرت انتخابِ درست بین بد و بدتر باورمند میشوم.
بسیاری ازین داستانها واقعیاند، برای همین از نیروی ماورایی نهفته در سرشت انسانها متعجب میشوم. جالب است آدم گاهی به لطافت برگ گلی فرو میریزد و گاهی به زمختی سنگی، در برابر همهچیز میایستد. من این فیلمها را در اوقاتتلخترین حالت روانم میبینم تا به خودم یادآوری کنم که حتا پاشیدهترین و آشفتهترین روحها هم میتوانند تکههای خود را از گوشهوکنار جمع کنند و دوباره سر پا شوند.
بگذریم!
امروز به مناسبت روز مادر به مکتب بچهها دعوت بودم. فکر میکنم رفتنم به این مراسم برای حال ریختهی این روزهایم خیر زیادی داشت. هوشم پرت معلمها و شاگردهایی شد که با چه شور و امیدی سعی داشتند محفلشان را شایسته برگزار کنند. با کمترین امکانات و در محدودترین فضا.
وقتی خانم مدیر یکییکی شاگردان را صدا میکرد تا هر کدام تحفهی روز مادر را به مادرشان بدهند بغضی گلویم را گرفت چراکه هر مادر به وقت دریافت هدیه، تنها یک جمله را تکرار میکرد (تشکر ازینکه به فکر ما بودید) یک جمله و یک دنیا گپ!
وقتی به خانه برگشتم، تلویزیون را روشن کردم. خبرنگار با ولع زیاد از جام جهانی که آنطرف دنیا را به چه هیجانی انداخته میگفت. چه شرطبندیها که روی این توپ نشده! از گل شدن یا نشدن توپی که بر مستطیلی سبز میدود، یا فقط دوام آوردن تا رسیدن به روزی دیگر به یاد ضربالمثلی افتادم که دائم روی زبان مادرم میچرخد
(یک سَر پلاس غم و یک سر شادی)
عجیب است در ساعتی که گوشهای از دنیا با یک حرکت توپ، آدمها به شور و سرخوشی میافتند جایی دیگر، انسانهای دیگری هستند که فقط مصروف سر و سامان دادن به چیزهای خیلی کوچک زندگیاند..
۱۴۰۵/۳/۲۵
ماریا | 165 |
| 4 | اول. من یکی از این کاورهای زیپ دار لباس دارم. قهوهای رنگ است با ستارههایسفید
از آنها که لباسهایی که کمتر سراغشان میرویم را در آن میگذاریم. جایش عقبتر از باقی کاورهاست. کمتر سراغش میروم. چون لباس مشکیهایم آنجاست. من از این آدمهای مشکی پوش کل سال نیستم. بیست روز فاطمیه و محرم و صفر آن کاور لباس جلو میآید و بعد برمیگردد سر جایش...
دوم. یک سری حرفها برای یک سری آدمهای خاص است. آدم یک حرفهایی را فقط میتواند با یک نفر بگوید، مثلا مادرش هزار نفر هم بیایند و با آدم حرف بزنند آن حرفها را نمیزند جز با مادرش، درباره کارهایی جز حرف زدن هم همین است
مثلا بعضی کافهها را فقط با یک نفر میرویم، بعضی فیلمها را فقط با یک نفر میبینیم و...
من فکر میکنم بعضی گریهها هم همینطور است... بعضی حرفهای آمیخته به گریه منتهای این وضعیت است...
سوم. آن کاور زیپ دار صد روزی هست آمده جلوی کمد. کنار لباسهای دم دستی. لباس مشکیهایم بور شده. قبل محرم چند لباس جدید خریدم. راستش آنقدر داغ بر سرمان ریخته که نمیدانم این صد و چند روز برای کدامشان مشکی پوشیدهام.
چهارم. در مسیر هیئت با خودم میگفتم: این همان پاهایی است که پارسال به هیئت آمد؟ دیدی چقدر سخت بود؟ دیدی چه بر ما گذشت؟ حرفهای آمیخته با اشک و بغض صد روزه که فقط با او میتوانستم بگویم لا به لای «حی علی خیر العمل» اذان مغرب گم شد.
پنجم. من صد و چند روز حرف و گریه را در گلو خفه کردهام تا برای تو اشک بریزم، مرا به محرم رساندی، ممنونم عزیزدلم... | 141 |
| 5 | ✍
میگویند جنگ تمام شده، نه نای شادی هست و نه توان سوگواری...بعضی از ما از دیماه منتظر بودیم محرم برسد تا یک دل سیر گریه کنیم، پای رفتن به عزاداری هم نیست. جان و نای ما رفته مدرسه زیرآوار مانده و برنمیگردد.
بورس سبز شده، قیمت سکه و دلار و نفت ریخته، شاید حتی تورم هم سبک شود... دعواهای سیاسی شروع شده: «مرگ بر این و مرگ بر آن»، کاریکاتوری برای تحقیر ظریف دیدم در مترو و هنوز روی بعضی دیوارها مینویسند «کمک» و روی غبار قطور شیشه ماشینی با حروف درشت نوشته بود «هلپ»
زندگی ادامه دارد...
شهرهای ما با جمعیت میلیونی بمباران شد. کودکانی در شهرهای جنوبی و در اصفهان و در تبریز و در تهران هرگز از خواب بیدار نشدند. کودکی در یزد از ترس سکته کرد.
دخترانمان در ورزشگاه لامرد و پسرانمان بر عرشه ناو دنا کشته شدند چون«باحالتر» بود و دنیا ککاش نگزید...بیحس شده دنیا هم. دنیا همین است.
روا نیست هیچ پدرومادری فرزندش را بهخاک بسپارد. دیروز خبرآمد مادری که دو طفل خردسالش را در بمباران از دست داده بود از اندوه جان داد.
یادداشتهایی که در جنگ نوشتهام مرور میکنم. از کجا انرژی داشتم وقتی صدای بمباران قطع نمیشد؟
از صبح ۹ اسفند که والدین در شهرهای بمباران شده هرولهکنان دنبال بچههایشان دویدند و بچههای میناب تکهپاره سوختند...از آن روز کم پیش آمده کودکی در خیابان ببینم. کز کردهاند پای تبلتها.
رمضان بود، نزدیک عید نوروز بود، هنوز تن و بدنمان میلرزید از دیماه. سالی داشت به آخر میرسید که تقسیمات آن نه هفتهبههفته؛ نه ماهبهماه که جنگبهجنگ، رنجبهرنج، داغبهداغ و خونبهخون گذشته بود. خواستند سرطانمان را درمان کنند.
گفتند دموکراسی و زندگی معمولی لقمهای بزرگتراز دهان شماست. برایتان رهبری میفرستیم تا بالغ شوید. شب صبح نشد و باران سیاه برسرمان بارید ... زمین و دیوارها، گربهها و کبوترهای تهران سیاه شدند.
برخی خوشحال بودند. نفرین کاساندرا خودش را نشان داد. «مای» ما پاره پاره شده بود. رسید کار به آنجا که «هرکاری کردیم که کار به اینجا نرسد». اینترنت نداشتیم، صدایمان نمیرسید و آنها که صدا داشتند سکوت کردند. به تجربه دریافته بودند اعتراض هزینهای است که فایده نداشت.
بمباران شهرهایمان را خراب کرد. آب و خاک و بهارمان پر از آلودگی شده بود و صدای ما را بسته بودند. چرا صدایمان را بسته بودید؟
سوگهایمان تکه تکه شد. تقسیم شد.
رمضان تمام شد، سال نو شد، آدمهای بیشتری مردند. صدای ما بسته بود. آنها که صدا داشتند باهیجان تماشا میکردند: « نگران نباشید بهترش را میسازیم».
با تحقیر شخم میزدند. نفرت میکاشتند، تفرقه درو میکردند. فرقه میساختند.
زدن زیرساختها و دانشگاهها شروع شد و نهادها و آدمها و کلمات گریه کردند.
و بالاخره آن شب تا صبحِ اولین روز «عصر حجر» که نفسها را در سینه حبس کرد. «بهترش را میسازیم» چراغها را خاموش کردند. کرکره را پایین کشیدند. به رونیاوردند، انگار که از اول نبودند.
ما ماندیم خشمگین و داغ بر دل، ما ماندیم و ضرورت مصالحه، ما ماندیم و تورم، ما ماندیم برای مراقبت از زندگی وقتی همه کُشته دوست دارند، ما ماندیم و «میهندوستی انتقادی» وقتی افراطیگرایی طرفدار دارد و دنیا بیحس شده.
@neocritic | 137 |
| 6 | و در نهایت، آدمی، در لحظهای از بزرگسالی درمییابند که رنجکشیدن بهخودیخود فضیلت نیست. فضیلت در این است که تعمداً رنجی از برای خویشتن نسازی و اگر دچارِ رنج ناخواستهای شدی، از دلِ آن برای خود معنایی بیرون بکشی.
#خویشتن_نویسی | 137 |
| 7 | #یکم
داشت میگفت تمامِ آن مدتی که بهعنوان داوطلب به هتل محل اقامت خانوادههای آسیبدیده از جنگ رفتوآمد داشتم، دعادعا میکردم تا مترو حالا حالا رایگان باشد. وگرنه چون در این چندماه درآمدی نداشتم، نمیتوانستم با تاکسی و اسنپ بروم و برگردم. پیادهروی و متروی رایگان این امکان را برایم فراهم کرد که اینهمه روز بروم و برگردم.
از زلالی و صداقت جملههایش گریهام میگیرد. از این مقاومتِ کوچکِ بزرگ با همهٔ فشار اقتصادی. بااینحال، کسی قصهاش را نمیداند، اما من میدانم که در فهرستِ اثرگذارانِ دفاع میهنی، باید نامِ او را آن بالا بالاها نوشت.
#دوم
رفتهام به یک مصاحبه شغلی. ساکنان هتلها دارند از هتل میروند، پرونده کارهای داوطلبانه دارد بسته میشود و من هم شبیه یک رزمندهٔ برگشته از جنگم که فکر میکند هزارسال نوری با همهچیز فاصله دارد. و البته باید شغلی هم برای خودش دستوپا کند. شرکت دعوتکننده جای خوبیست. همهچیز در حد کمال است. اتاقهای شیشهای. دکور. مبلمان. اتاق جلسات. هوای مطبوع. همهچیز درنهایت لوکسبودن و زیبایی. من اما انگار ناسازگارترین عنصر آنجام. توی همان چندثانیه اول فکر میکنم، من اینجا چه کار میکنم؟ بعد واقعیت زندگی روزمره میآید جلوی چشمم: «بهخاطر درآمد». درظاهر شغلی دارم که تدریس دانشگاهست، اما عملا و در ذاتش کار دواطلبانهست. مبلغ حقالتدریس، حتی کفاف اینترنت کلاسهای مجازی هم نمیشود.
جلسه شروع میشود. سوالهای پیشبینیپذیر. هزارسال هم بگذرد، توی جلسه مصاحبهٔ استارتاپها، سوالاتی هستند که پایِ ثابت همیشگیاند. سعی میکنم بهشکلِ تاثیرگذاری پاسخ بدم. حالم از خودم بد میشود. از آن تقلای پوچ برای خواستهشدن. حقوق موردانتظارم را میپرسند. ایدهای ندارم. بغض بیخ گلویم خفهام میکند. خانم توی جلسه، هر چندثانیه نگاهم میکند و لبخندی میزند. کمی دلم گرم میشود.
خودم را میبینم که مچاله شدهام گوشهٔ صندلی و دلم میخواهد فرار کنم.
چرا همهچیزْ سرِ جایِ خودش است و فقط من هنوز نتوانستهام جایم را پیدا کنم؟
#سوم
خانم آرایشگر میگوید «موهات بیشتر از قبل سفید شدند». از سر مهربانی میگوید، نه بازارگرمی برای خرجکردن پول بیزبان چندمیلیونی برای خدمات رنگ و مِش. یک خانمی قبل از من ۱۸ میلیون کارت کشید. من، آه از نهادم بلند شد. جواب میدهم «روزگاره دیگه». جواب میدهد «تو انگار غصهخوردن رو شیشدونگ به نام خودت زدی. یه چیزی هم برای بقیه بذار.»
#چهارم
خودت را و ارزشهایت را از دایرهٔ عددها و آمارها و دنیایِ ازدورقشنگِ کسبوکارها بیرون میکشی تا داوطلبانه بنویسی، بخوانی، درس بدهی. اما زیاد طول نمیکشد که واقعیت زندگی، آن هم زندگیِ بعد از جنگ، دوباره تو را هُل میدهد سمت همان جایی که ازش فراری بودی.
بههرحال باید ادامه بدهی؛ نهفقط بهخاطر خودت، تنها برای اینکه ایرانی هستی. و ایرانی، همیشه ادامه داده است.
#خویشتن_نویسی | 140 |
| 8 | این موقعِ روز که میشود، فِس میشوم. دلم میخواهد هرچه زودتر هوا تاریک شود چون روزِ آدم بچهداری که بچهاش ظهر به هیچ حیلتی نمیخوابد، نباید اینقدر طولانی باشد.
پیاده روی کردن و دوش گرفتن و ظرف شستن و کیک پختن و ژله درست کردن و شستن و تفت دادن بامیهها و تمیزکردن گاز و خواندن کتاب و بازی کردن با بچه و شستن ملافهها و لباسها و ور رفتن با گوشی و ...هم هرچند در جای خودشان کارسازند اما علاجِ واقعه نیستند.
این موقعِ روز فقط یک تماس نیاز دارم شاید، از طرف یک دوست!
اما دوستانم با وجود آنکه اینستاگرامم دی اکتیو است و کانال را هم که لابد نمیخوانند، از منابعی موثق، خبر دارند که هنوز زندهام و شاید حتی کسی شایعه کرده باشد، حالم خوب است!
شاید یکی را لازم دارم که آن پایین بوق بزند و بگوید بپر بالا و بعد از دو هفته بیماشینی ( قصهی تصادف را برایتان نگفتم نه؟!) برویم یک دوری بزنیم و یک کوفتی بخوریم.
اینطور وقتها همیشه با خودم فکر میکنم بعد از اینکه یک کوفتی خوردیم چکار کنیم؟ احتمالا برگردیم خانه.
و وقتی آدم قرار است به این زودی، دوباره برگردد خانه، انگار کن هیچ جایی نرفته است.
برای تولدم کیک آلبالو پختهام و بچه هر پنج دقیقه یک بار، کیک میخواهد و هربار باید با یک خوراکی سرگرمش کنم تا شوهرم، شمع هفت را بخرد و بیاورد تا کنار شمع سهی تولد پارسال بچه که از ته کمد پیدا کردهام، بگذارم و عکس بگیرم!
آن وقت بتوانیم کیک را بخوریم!
بچه دارد هندوانه میخورد و من زنی هستم یک روز مانده به سی و هفت سالگی که بعضی اوقات، تنها چیزی که به آن باور دارد pms و تنهایی است! | 150 |
| 9 | اینطور که پیداست آدمها در این مدت حداقل یکبار از حالت بقا خارج شدهاند و به زندگی برگشتهاند. من اما هنوز در حالت بقا هستم و جز شیرینزبانیهای این بچه و لگدهای این دختر کوچک به دیوارهی شکمم، چیزی به زندگی متصلم نمیکند.
آدمها در شرایط یکسان واکنشهای مختلفی دارند و نمیتوان انتظار داشت همه یک جور رفتار کنند.
گاهی به خودم میگویم باید به عادتهای کوچک روزانه که حس زنده بودن، معنا و در حرکت بودن بهم میدهند برگردم. مثل شکرگزاری، نماز، کتاب خواندن، نوشتن و چیزهای دیگر، اما زندگیم، علیرغم تمام تلاشهایم شبیه به ماشینی است که فرمانش در دست من نیست.
برای منی که مدام در حال مرور عمرم هستم، برای منی که مدام خودم را اسکن میکنم، گیر کردن و عبور نکردن از این چند ماه چیز عجیبی نیست.
میخواهم یک روایت منسجم از این روزها داشته باشم اما همه چیز در ذهنم پراکنده است و پاسخی برای سوالاتم ندارم.
هضم خیلی از اتفاقات برای ذهن سادهاندیش من زیادی سنگین است.
اتفاقات دی ماه، شروع جنگ، تخریبها، خانه به دوشی، تعلیق کار مرد، مدرسه میناب که از همه توی ذهنم جاندارتر و پررنگتر است و انگار هیچ جوره عادی نمیشود، هیچ پاسخ روشنی برای هیچکدام ندارم.
بار فهمیدنیهای این جهان برای دوش من سنگین است. شاید مجبورم بخش بزرگی از این زندگی را در حال فهمیدن زندگی کنم یا شاید فهمیدن و زندگی کردن با هم جور در نمیآید.
دستکم یا باید فهمید یا باید زندگی کرد.
@vaguyehaa | 188 |
| 10 | یه دختری، عکس یه دسته گل خیلی خیلی بزرگ رز رو که هدیه گرفته بود، گذاشته بود رو شونهش و توی آینهی آسانسور سلفی گرفته بود.
کپشن نوشته بود: مثل اینکه یه مامانی، پسرشو خوب تربیت کرده!
یه نفر اومده بود زیرش نوشته بود: اولین باری که براش یه دسته گل بزرگ مثل این خریدم گفت من عاشق گلم ولی یکی دوشاخه کافیه، با پولش میتونیم یه مسافرت یکی دو روزه بریم!
منم اونجا فهمیدم یه مادری، دخترشو خوب تربیت کرده!
جالب بود!
اینجوریه دوستان.
این ورِ قضیه رم باید دید | 178 |
| 11 | همین الان یه برنامه سنگین دبیرستانی که داشتم تموم شد،یه نکته خیلی جالبی بود که حتماً دوست دارم برای معلمها بنویسم (اگر از خستگی غش نکنم تا خونه☹️)
ولی قبلش یه چیز بامزه اتفاق افتاد تعریف کنم
بچه ها امروز باید پروژه ای رو درمورد شباهتها وتفاوتهای ایران و ژاپن طراحی میکردن.
منم نقشه های ایرانو بهشون دادم که کمک کنم
تا نقشه هارو باز کردم یه پسره داد زد عه! تنگه هرمز کجاست؟!تنگه هرمز کجاست بگردیم پیدا کنیم!!
گفتم با تنگه هرمز چکار داری؟😅
صداشو رسمی کرد گفت:«چون درحال حاضر،مهمترین و حساسترین نقطه جهان،تنگه هرمز است!»😁
از بسسسسکه صبح تا شب تلوزیون ژاپن داره انواع و اقسام برنامه ها و مباحث کارشناسی رو درمورد تنگه هرمز میذاره!
کلا از بحث جنگ وهمه اتفاقات برای ژاپنی ها،تنگه هرمز مهمترین چیزه.
بخش بزرگی از اقتصاد ژاپن مستقیم وغیرمستقیم به تنگه هرمز وصله و
الان کلی صدای انتقاد و اعتراض بلنده که چرا تاکایچی مستقیماً با ایران گفتگو نمیکنه یا حتی مثل شینزوآبه بلند نمیشه بره ایران،اصلا شاید بتونن اولین دیدار تاریخی رهبر جدید ایران رو با نخست وزیر ژاپن رقم بزنن و قدمی ماندگار هم برای اقتصاد ژاپن هم روابط دوکشور بردارن!😅 | 186 |
| 12 | گویا فردا قرار است اعتراضاتی صورت بگیرد (هرات- کابل) ولی هنوز هیچ چیز مشخص نیست. حتی شایعه شده روز جمعه بعد از نماز قرار است زنانی که دستگیر شدهاند را شلاق بزنند.
هنوز هیچ چیزی قطعا معلوم نیست، برای فردا شخصا دلهره دارم. | 188 |
| 13 | اسم این یوز زیبا هلیاس… هلیا پنج قلو زاییده که نسبتا نادره، هر پنج تا بچه سالم هستن و تو منطقه توران مشاهده شدن… رانندههای مسیر شاهرود به مشهد خیلی مواظب باید باشن…
هلیا دو سال پیش یه بچهاش رو تو تصادف از دست داد و روزها و روزها اطراف جاده عزاداری کرد…
مواظب هلیا و بچههاش باشیم و به هر کسی که زمینی مسیر مشهد رو میره یادآوری کنیم. | 216 |
| 14 | در لهجه هزارگی به کسی که او را دوست داریم میگویم:« دیدمه» در انگلیسی چیزی شبیه:” My eye“ میشود؛ به معنی چشمان من که باز به دیدن ربط دارد. یعنی تنها کسی که شما او را بین تمام آدمهای جهان میبینید. | 214 |
| 15 | امروز تو جلسه یکم از دخترامون گله کردم. شاید نشه گفت گله ولی فکرای این چند روزهی توی سرمو بلند گفتم. متن دپ و عمیق و فلسفی یکیشون در مذمت خودمون رو خوندم. یه جاش دخترک نوشته بود شاید ما (دخترا) داریم شبیهشون (ما بزرگترها) میشیم و گفتم همه اینا شاید یعنی اینکه ما غرق دیتا دادن به بچهها شدیم و مهارتها رو یادمون رفت. شاید واقعا یادمون رفت که کله بزرگ روی تن کوچیک مسخره است شاید یادمون رفته که سیاسی شدن طیف و تم بچههای ما، مساوی شده با بزرگ شدن کلههاشون و کوچیک موندن دست و پاشون. اون ماجرای زنای قدیم ژاپنی رو شنیدین؟ چون پاهای کوچیک زیبایی بیشتری داره از یه سنی به بعد برای دختر بچهها کفشای چوبی میسازن تا پاشون همونقدری شکل بگیره و بزرگ نشه. فکری اینم که نکنه ما همون کفش چوبیه بودیم تو این دنیایی که اینقدر کاتالیزور رشد داشته واسه بچهها؟ ما سرعتمون کم بود یا اونا سرعتشون زیاد بود؟
هر چی که هست واسه اولین بارهاست که حس میکنم من اون بزرگتر مضخرفهام. اون مسئول مدرسههه. شبیه معاونای زمان بچگی خودمون. شبیه اون خانم خاکستانی که قد بلندی داشت و لاغر بود و همیشه مانتو و مقنعههای خیلی تیره و خاکستری میپوشید. شبیه یه آینه خیلی کدر، اونقدر که هیچوقت نمیشد خودمونو توش ببینیم. یه ناظم بود. تیپیکال. بدون شخصیتپردازی. این چند روز منم انگار اون طوری شده بودم. تیپیکالِ "کادر مدرسه"! حالا مثلا یه عبای رنگی پنگی هم پوشیدیم.
بعد جلسه فکر کردم که با دخترامون ۱۵ سال اختلاف سنی دارم، اولین باری که رفتم سرکلاس این فاصله سنی فقط ۷ سال بود و جوونترین معلم بودم. امسال کلی معلم جوونتر از من تو مدرسه بود. | 236 |
| 16 | ممنوعیت مطلق خیلی به من میسازد. مثلا اگر بخواهم رژیم کالریشماری یا اینو بخور، اونو نخور بگیرم، اصلا نمیتوانم اما خیلی راحت میتوانم فستهای (چیزی شبیه روزه با این تفاوت که آب و مایعات کالریصفر مجاز است) شانزده و هجدهساعته بگیرم. اینکه امر کنم از این ساعت به بعد هیچی نخور را مغزم میفهمد، بیشتر از سیسال است باهاش خو گرفته. روش پودورو خیلی بهم میچسبد. وقتی به مغزم بگویم بیستوپنج دقیقه، به رغم شلوغی ذهن و دنیای اطراف، فقط بنویس یا فقط بخوان، بیچون و چرا میپذیرد.
همهاش به خاطر این شکل از دینداری که از کودکی بهش پایبند بودیم. برای حجاب، *همه* موها باید میپوشاندیم. یک سری چیزها کلا حرام، نه اینجا حرام، آنجا حلال، نه، کلا حرام. نماز، روزه، وضو، هرکدام قاعده خاص خودش را دارد. همین مغزمان را چارچوبمند کرده. سیمکشی مغز را آماده و پذیرای دیسیپلین کرده. من ردپای نوع دینداریام را روی فیزیولوژی بدنم میبینم. امروز میگویند سلولهای بدن حافظه دارند و کنشهایی که بوسیله بدن انجام میدهیم در حافظه اعضا میمانند و در کنشهای آینده موثر است. امیدوارم خدا خودش جاهایی که از دیسیپلین خارج شدهام را از حافظه سلولهام پاک کند. | 217 |
| 17 | ▫️ ۵- ۶ سال پیش در چنین روزی
قرارداد خانه قبلی تا آخر خرداد بود و من دلم نمیآمد خانه را ترک کنم. در خانه جدید هم کارهای جزئی باقی مانده بود. بعد سیستم خنککننده خراب شد که هر سال چند بار خراب میشد و از این طرف خانه جدید خنک و پذیرنده بود. یک شب رفتیم و همانجا خوابیدیم چون تخت و دشک داشتیم در خانه جدید.
بعد دیگر من دیدم زیادی کش دادن درد چیزی از آن را کم نمیکند و گفتم جمع کنیم برویم که خب جمع هم بودیم تقریبا.
امروز ششمین سالگرد روزی است که من در این خانه بیدار شدم.
خانه از آن روز خیلی فرق کرده. چیزهای زیادی بهش اضافه شده.
استندها، دکورها و اشیای بیاهمیت بسیار خانگی، گلدانهای جدید از جمله ارکیدهها، دو تا گربه و وسایلشان، آینه کنار میز و همین آخری شلفهای جدید که جدید هم نبود و مال خانه قبلی بود ولی تازه زدم به دیوار اینجا. حالا تقریبا همانقدر که در خانه نوبهار زندگی کردهام اینجا هم بودهام. اما نمیدانم چرا هنوز تصویر خانه نوبهار این همه واضح و روشن توی ذهنم است.
گمانم آدمیزاد هیچوقت خانهای را که در آن از خاک بلند شده و شروع کرده به شناختن خودش و ساختن زندگیاش فراموش نمیکند. خانه نوبهار برای من همین بود و خانه نوبهار، اولین خانه من بود.
حالا ۶ سال بعد از روزی که آمدیم این خانه، دلواپس شروع دوباره جنگ دارم گربه بزرگتر را نوازش میکنم. گربه کوچکتر که بیدارم کرده، بدون اینکه غذا بخورد رفته نشسته جلوی در باز بالکن و من در خیالم یا واقعیت صدای جنگنده میشنوم.
اگر باز جنگ شروع شود باید هر چه خیال بافتهام بشکافم و بمانم خانه. اگر باز جنگ شروع شود باز زندگی از شکل خودش خارج میشود و من باز میخزم در زرهای از تلاش برای بقا.
نمیخواهم.
امروز ۱۸ خرداد است. ما ۶ سال پیش در چنین روزی اولین صبحانه را در خانه جدید خوردیم. بچه امتحان داشت. یادم نیست چه امتحانی. کلاس هشتم بود. تازه چند ماه از شروع کرونا گذشته بود و ما نمیدانستیم آن مصیبت قرار است دو سال طول بکشد.
آمدن به این خانه آن سنگینی را که هر سال نزدیکی تولدم و نزدیکی موعد تمدید اجاره خانه داشت از روی روانم برداشت. یادم هست از بعد از تعطیلات عید نگران تمدید قرارداد بودم.
حالا ۶ سال بعد نگرانم که جنگ چیزی از خانه باقی میگذارد یا نه و اینکه این وطن چقدر دیگر زخم میتواند تحمل کند و این پرنده که در بالکن خانه جیغ میزند دقیقا چه میخواهد از ما؟
بیشتر از همه نگرانم که مجبور شوم آن هاله خیال که پیچیدهام دور روز تولدم کنار بزنم و با واقعیت لخت و برهنه پیر شدن بیواسطه روبرو شوم.
شیدا
۱۸ خرداد ۱۴۰۵
@mrs_Shin | 196 |
| 18 | آشنایی ما برمیگردد به اربعین دو سال پیش.
در یک خانهی عراقی .
اولین جایی که بیدغدغهی قضاوت ترکی صحبت کردم همانجا بود.
زهرا خونگرم و مهربان بود و زیبا ، خیلی زیبا .
از اهل کجایی و سن رسیدیم به بچهداری .
زهرا ساکت شد، فقط شنونده بود . دوستش که متوجه تعجب من شد گفت زهرا ۱۸ سال است بچه میخواهد . زهرا همچنان ساکت بود .. از واکنشم در این لحظات همیشه میترسم.
هزار بار در ذهنم کلمات را بالا و پایین میکنم که نکند با لحنم، با کلمهای طرفم برنجد، آن روز یک درجه سختتر هم بود .
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم انشالله بعد از این سفر حاجتت را میدهند، با دل شکسته فقط یک جمله گفت که اگر میخواستند بدهند تا الان داده بودند....
بعد از سه ماه که اینستا را باز میکنم اولین پست تصویر زهراست در جشن تعیین جنسیت بارداریش.
متوجه اشکهایم نمیشوم . دایرکت را باز میکنم و پیام میدهم ..
امروز صبح که پیامها را باز کردم ، پیام داده بود که میگویند ایران جنگ شده. میگویم ما موشک زدیم ، نگران نباش..
میدانم پزشکش در تبریز است ،
میدانم از بسته شدن مرزها میترسد،
میدانم ایران ما ،امید جنین یک زن گرجی آنسوی مرز است ...
آرامش میکنم که انشالله چیزی نمیشود ، نگران نباشد ..
وعدهی مشهد میدهم که انشالله میآید و یک دل سیر با نوزادش زیارت میرود ، حواسش پرت میشود ،
۲۰ هفته است.
کوچک ، ظریف و شکننده ..
برای این جنین دعا کنیم، پرچم ایران را بالا برده ...
راستی ۱۸ سال یک عمر است، نیست؟
https://ble.ir/green_corner | 171 |
| 19 | من دوست دارم ایرانی و امروزی بنویسم.
یک نویسنده معاصر هست که هروقت بخواهم چیزی ازش بخوانم با خودم شرط میبندم از ترکیبات «یله میشود» و «لمبر میزند» استفاده کرده و اغلب شرط را میبرم. شاید این عبارات در سبک خراسانی دولتآبادی یا جنوبی احمد محمود خوش مینشست اما امروزه مصداق تفاخر ادبیست به نظر من.
و اما ایرانی
این فاکینگفاکینگ کردن از فرهنگ امریکایی سرایت کرده. مترجمان زیرنویس فیلمهای هالیوودی که اوایل میخواستند عفت کلام را رعایت کنند فاکینگ را ترجمه میکردند لعنتی. ما در مکالمه روزمره لعنتی به کار نمیبریم. ایرانیطوری نیست، لعنتی لعنتی نکنید. | 194 |
| 20 | روز سوم.
صبح پرستار بچه زنگ زد که امروز نمی اید.بعدازظهر مامان امد و من رفتم مطب.شب که برگشتم نیم ساعتی نشستیم روی تخت من که مامان مرتبش کرده بود و حرف زدیم.از قیمت طلا و وضعیت رحم و تخمدان های من و سفر تابستانه.بعد مامان پرسید شومیزش چطور است؟ که گفتم عالی.خندید و گفت:” پیرهن باباته.میخواست بندازه دور گفتم بده من می پوشم.” و باهم خندیدیم.
مامان تخت را مرتب کرده بود،بچه ام را تر و خشک کرده بود.ظرف های تلنبار شده را شسته بود و رفت.
آخ مامان یادت هست که تا همین چندوقت پیش بین من و تو دریا دریا فاصله بود؟چه خوب که بالاخره توانستم تو را همانطور که هستی دوست بدارم.چه خوب که فهمیدم تو مرا همینطور که هستم دوست داری حتی اگر تاییدم نکنی و مدام از همه چیزم ایراد بگیری.چه خوب که بدون اینکه عشق تو را احساس کرده باشم نمیمیرم مامان.چه خوب که آن روزها تمام شدند و من فراموششان کردم.چه خوب که عشقت آنقدر بزرگ بود که توانستم تمام آن درشتی ها را فراموش کنم.از وقتی تو را دوست دارم خودم را هم بیشتر از گذشته دوست دارم مامان.خودم را،همین “پری کوچک غمگینی ” که هرشب عکسش را توی پنجره ی اشپزخانه می بینم. | 225 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
