𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Closed channel
For No One
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
385
Subscribers
-324 hours
-127 days
-4830 days
Posts Archive
385
برای فعال کردن پیام دایرکت تو چنل باید پول بدیم یا پرمیوم داشته باشیم؟ خودم ادمین چنلم منظورم برای چنل خودمه باید پرمیوم داشته باشم یا پولی پرداخت کنم؟
385
Repost from 𝙰
آدمها با صداشان دروغ میگویند؛
با لرزشِ آرامِ واژههایی که بوی اطمینان میدهند،
با «دوستت دارم»هایی که از تهِ دل برنخاستهاند.
آدمها با عشقشان هم دروغ میگویند؛
عشقی که تنها تا وقتی میماند که حالِ دلشان خوب است،
تا وقتی که منفعتی در ماندن باشد،
و بعد، بیصدا از میان تمامِ قولهایشان عبور میکنند.
حتی نگاههای عاشقانه هم همیشه راستگو نیستند.
چشمهایی هستند که ماهرانه لبخند میزنند،
گرما را نقش بازی میکنند،
و درست همان لحظه که خیال میکنی پناهت را پیدا کردهای،
بیرحمانه حقیقت را از تو پنهان میکنند.
شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛
اینکه دروغ، همیشه با فریاد نمیآید.
گاهی آرام است،
به لطافت یک نگاه،
به گرمای یک آغوش،
به صداقتِ ظاهریِ یک لبخند.
و انسان، درست همانجا که بیش از همیشه باور میکند،
عمیقتر از همیشه فریب میخورد.
385
https://t.me/ArioProx/6585
نه اریو اصلا موضوع خانواده نیست یه گپ هست تو تلگرام عکس پروفایل دخترای ایرانی رو برمیداره میزاره چنل تا ممبرهاش هر کاری بخوان بکنن
385
و در چشمان او طنابِ دارِ قلبِ عاشقم بود؛ طنابی از جنسِ سکوت و حسرت، از جنسِ نگاههایی که بیآنکه حرفی بزنند، آدم را تا مرزِ نابودی میبردند. هر بار که به او خیره میشدم، انگار جهان برای چند ثانیه از حرکت میایستاد و زمان، خسته و خاموش، کنارِ چشمهایش زانو میزد. عجیب بود که چگونه یک انسان میتواند همزمان شبیهِ نجات و پایان باشد؛ لبخندش آرامشی داشت که روح را تسکین میداد، اما پشتِ همان آرامش، اندوهی عمیق پنهان بود که قلبم را آهستهآهسته میبلعید. من در او چیزی شبیهِ ابدیت دیده بودم و همین اشتباهِ باشکوه، آغازِ تمامِ سقوطهایم شد. بعضی آدمها را نمیشود دوست داشت بیآنکه بخشی از خودت را از دست بدهی؛ آنها شبیهِ آتشاند، نزدیکشان که میشوی گرم میشوی، اما دیر یا زود میفهمی بهایِ این گرما، سوختنِ تمامِ جانت بوده است. او نمیدانست هر نگاهِ کوتاهش چگونه تا ساعتها در ذهنم تکرار میشود و چگونه سکوتش از هزار اعتراف دردناکتر است. من در تاریکیِ چشمانش گم شده بودم؛ جایی میانِ خواستن و نرسیدن، میانِ امید و نابودی، میانِ رؤیایی که آنقدر زیبا بود که نمیشد واقعی باشد. و چه تلخ است وقتی انسان، خوشبختیِ خودش را در قلبِ کسی پیدا کند که برای نگه داشتنش حتی یکبار هم نجنگیده است. گاهی فکر میکنم عشق چیزی جز یک مرگِ تدریجی نیست؛ آدم آرامآرام خوابش، آرامشش، غرورش و حتی خودش را به دیگری میبخشد و روزی میفهمد دیگر چیزی از او باقی نمانده، جز خاطرهای خسته که هنوز در راهروهایِ ذهنش نامِ کسی را زمزمه میکند که سالهاست رفته است. و من، با تمامِ این ویرانی، هنوز هم اگر دوباره به آغاز برگردم، باز همان چشمها را انتخاب میکنم؛ چون بعضی نابودیها، آنقدر زیبا هستند که انسان ترجیح میدهد برای همیشه در آنها غرق شود.
