𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Open in Telegram
For No One
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
397
Subscribers
-124 hours
-117 days
-4930 days
Posts Archive
397
من بغض نهفتهی بلوچستانم
خندهی خستهی کوردستانم
سنگهای شکستهی لرستانم
من، اندوه فزون سیویک استانم!
من یک بیت به خط پهلوی بودم
افسوس که در مردمان امی بودم..
پر از نقش و نگارههای تاریخی؛
اما در حصارِ فرهنگ و افکار تازی بودم
درفشی بودم از ساسانیان، بر فراز آسمان
تیری بودم از کیانیان، رها شده از کمان
حالا این منم، تکه تکه جدا شدم
با عهدنامههای حاکمان!
من هنوز هم داریوشها درون خود دارم
شاپورها و انوشیروانها درون خود دارم!
من هنوز هم اُمیدِ رهایی ز اهرمن دارم..
397
دیگر حتی سایهام هم مرا ترک کرده است
درست در همین ساعت که ساعتِ شنی
به جایِ ماسه، خاکسترِ لحظهها را میریزد.
من از تبارِ آن درختیام
که در زمستانِ ابدی، جوانه زد
نه برای میوه، نه برای سایه...
فقط برای آنکه زودتر بشکند و
تکههایش در هیزمدانِ خاطره، خاکستر شود.
تو نمیدانی؛
بغض که از حد بگذرد، صدا نمیشود،
سیاهی میشود!
چیزی شبیه به حفرهای در مرکزِ سینه،
که تمامِ نورهایِ جهان را میبلعد و
چیزی به دنیا پس نمیدهد.
من آن نقاشم که قلممویش خشکیده
و بومش، سفیدتر از کفنِ آرزوهایش است.
نه میتوانم چیزی بکشم،
نه میتوانم از این «هیچِ» بزرگ، چشم بردارم.
خستهام...
نه از راهی که آمدم،
از «ماندنی» که تحمیل شده است.
خستهام از این ضربانِ منظمِ بیمعنی در رگها،
وقتی که تمامِ روح،
سالهاست که در ایستگاهِ آخر،
جا مانده است.
خداوندا!
اگر این زندگی است،
پس آن «رفتنِ» بیبازگشت چه بود؟
من در خانهی خود هم،
مسافریام که بلیتِ برگشتش را
باد برده است.
397
گمانم صحبتهایمان را در ذهنت نداشته باشی، اما دوست داشتن چیزی نیست که من از آن دست برداشته باشم، نه اینکه هنوز همان آدم پیش از این باشم، نه، من تغییر کردهام، شکستهام، فهمیدهام، اما در میان تمام این دگرگونیها، یک چیز در من خاموش نشد، همان میلی که بیدلیل به سوی تو میرفت، همان گرایشی که حتی وقتی باید عقب مینشستم، پیش میآمد و مرا دوباره به همان نقطه آغاز بازمیگرداند، انگار دوست داشتن برای من نه یک انتخاب، که یک سرشت است، چیزی شبیه به نفس کشیدن، که حتی وقتی هوا سنگین میشود، حتی وقتی سینه از درد پر است، باز هم ادامه پیدا میکند
من یاد گرفتهام که بعضی علاقهها با نبودن هم از بین نمیروند، فقط شکلشان عوض میشود، از حضور به خاطره، از لمس به خیال، از گفتن به سکوت، و این سکوت عجیبترین شکل دوست داشتن است، جایی که دیگر کلمهای برای اثبات نیست، جایی که دیگر نیازی به پاسخ نیست، اما هنوز در عمیقترین لایههای وجود، چیزی آرام و پیوسته جریان دارد، مثل رودی که زیر زمین میگذرد، بیآنکه دیده شود، اما هرگز خشک نمیشود
شاید اگر به عقب برگردم، خیلی چیزها را جور دیگری بفهمم، شاید کمتر خودم را در کلماتت گم کنم، شاید کمتر از نشانههای کوچک معناهای بزرگ بسازم، اما حتی در آن صورت هم بعید است بتوانم از این حس عبور کنم، چون مسئله همیشه تو نبودهای، مسئله من بودهام، منی که عادت دارد عمیق دوست بدارد، بیمحاسبه، بیترازوی سود و زیان، و همین هم زیبایی من است و هم زخم من
میدانی بعضی آدمها بلدند چگونه کنار بکشند و همهچیز را تمام کنند، اما من از آنها نیستم، من تمام نمیکنم، من ادامه میدهم، فقط شکل ادامه دادن را عوض میکنم، از بودن کنار تو به بودن بی تو، از گفتن به ننوشتن، از خواستن به پذیرفتن، و در این میان دوست داشتن هنوز هست، نه به شکل قبل، نه با همان امید سادهدلانه، بلکه به صورت حقیقتی آرام و سنگین که دیگر نیازی به اثبات ندارد
و شاید این بالغترین شکل دوست داشتن باشد
اینکه بدانی ماندنی در کار نیست
اما احساست را انکار نکنی
اینکه بفهمی فاصله لازم است
اما ریشهها را قطع نکنی
اینکه بپذیری بعضی داستانها پایان مشترک ندارند
اما همچنان بخشی از وجودت را با خود میبرند
و من در همین میانه ایستادهام
نه کاملاً رها، نه کاملاً وابسته
فقط انسانی که یاد گرفته دوست داشتن را
حتی در نبودن هم ادامه دهد
بیصدا، عمیق، و بیادعا
397
گمانم صحبتهایمان را در ذهنت نداشته باشی، اما دوست داشتن چیزی نیست که من از آن دست برداشته باشم، نه اینکه هنوز همان آدم پیش از این باشم، نه، من تغییر کردهام، شکستهام، فهمیدهام، اما در میان تمام این دگرگونیها، یک چیز در من خاموش نشد، همان میلی که بیدلیل به سوی تو میرفت، همان گرایشی که حتی وقتی باید عقب مینشستم، پیش میآمد و مرا دوباره به همان نقطه آغاز بازمیگرداند، انگار دوست داشتن برای من نه یک انتخاب، که یک سرشت است، چیزی شبیه به نفس کشیدن، که حتی وقتی هوا سنگین میشود، حتی وقتی سینه از درد پر است، باز هم ادامه پیدا میکند
من یاد گرفتهام که بعضی علاقهها با نبودن هم از بین نمیروند، فقط شکلشان عوض میشود، از حضور به خاطره، از لمس به خیال، از گفتن به سکوت، و این سکوت عجیبترین شکل دوست داشتن است، جایی که دیگر کلمهای برای اثبات نیست، جایی که دیگر نیازی به پاسخ نیست، اما هنوز در عمیقترین لایههای وجود، چیزی آرام و پیوسته جریان دارد، مثل رودی که زیر زمین میگذرد، بیآنکه دیده شود، اما هرگز خشک نمیشود
شاید اگر به عقب برگردم، خیلی چیزها را جور دیگری بفهمم، شاید کمتر خودم را در کلماتت گم کنم، شاید کمتر از نشانههای کوچک معناهای بزرگ بسازم، اما حتی در آن صورت هم بعید است بتوانم از این حس عبور کنم، چون مسئله همیشه تو نبودهای، مسئله من بودهام، منی که عادت دارد عمیق دوست بدارد، بیمحاسبه، بیترازوی سود و زیان، و همین هم زیبایی من است و هم زخم من
میدانی بعضی آدمها بلدند چگونه کنار بکشند و همهچیز را تمام کنند، اما من از آنها نیستم، من تمام نمیکنم، من ادامه میدهم، فقط شکل ادامه دادن را عوض میکنم، از بودن کنار تو به بودن بی تو، از گفتن به ننوشتن، از خواستن به پذیرفتن، و در این میان دوست داشتن هنوز هست، نه به شکل قبل، نه با همان امید سادهدلانه، بلکه به صورت حقیقتی آرام و سنگین که دیگر نیازی به اثبات ندارد
و شاید این بالغترین شکل دوست داشتن باشد
اینکه بدانی ماندنی در کار نیست
اما احساست را انکار نکنی
اینکه بفهمی فاصله لازم است
اما ریشهها را قطع نکنی
اینکه بپذیری بعضی داستانها پایان مشترک ندارند
اما همچنان بخشی از وجودت را با خود میبرند
و من در همین میانه ایستادهام
نه کاملاً رها، نه کاملاً وابسته
فقط انسانی که یاد گرفته دوست داشتن را
حتی در نبودن هم ادامه دهد
بیصدا، عمیق، و بیادعا
397
بگذار برایت شرح بدهمو من، میان این رفتوآمدِ بیوقفهی واژهها، جایی ایستادهام که دیگر نه سکوت پناه است و نه گفتن نجات، جایی که هر جملهای اگر ساده و بیقصد از لبهای تو گذشته باشد در من به واقعهای بدل شده، به زخمی که نه تازه است و نه کهنه، فقط ماندگار است. تو شاید هنوز هم همانطور سبک از کنار کلماتت عبور میکنی، بیآنکه بدانی هر کدامشان چگونه در من ریشه دواندهاند، چگونه در تاریکی ذهنم جوانه زدهاند و به شاخههایی رسیدهاند که حالا از درون مرا میخراشند. و من در تمام این مدت، نه با خود تو، که با انعکاس تو در ذهنم زندگی کردهام، با تصویری که از لحنهایت ساختهام، با معنایی که از بیتفاوتیهایت برداشت کردهام. و شاید بزرگترین خطای من همین بود که عمق خودم را معیار سطح جهان گرفتم، که خیال کردم هر کس به اندازه من وزن واژهها را میفهمد، که گمان بردم وقتی چیزی را میگویم یا میشنوم، جهان کمی تغییر میکند، در حالی که برای تو، همهچیز در حد یک لحظه گذرا باقی میماند، مثل موجی که میآید و بیاثر برمیگردد. من اما موج نبودم، دریا بودم، و هر سنگی که در من انداختی تا عمق فرو رفت، تا جایی که دیگر حتی نور هم به آن نمیرسد. من از آن آدمهاییام که شوخی را هم به حساب حقیقت میگذارند، که خنده را هم تجزیه میکنند تا ببینند پشتش چه چیزی پنهان شده، که از میان کلمات نیتها را حدس میزنند، حتی اگر اشتباه باشد. و شاید همینجا بود که فاصله ما شکل گرفت، فاصلهای نه در مکان، که در معنا، در درکی که از بودن یکدیگر داشتیم. تو سبک بودی و من سنگین، تو گذرا و من ماندگار، و هیچکداممان تقصیرکار نبودیم، فقط در دو سوی یک فهم ایستاده بودیم که هرگز به هم نرسید. میدانی، رابطه چیزی شبیه به تعادل ناپیدای میان دادن و گرفتن است، نه آن تعادل ریاضی دقیق، بلکه نوعی حس نانوشته که به آدم میگوید هنوز چیزی برای ماندن هست. اما من در این میان آنقدر از خودم خرج کردم، آنقدر از لایههای درونیام را بیمحابا در اختیار تو گذاشتم، که حالا وقتی برمیگردم و نگاه میکنم، چیزی از خودم باقی نمانده که به آن تکیه کنم. و عجیبتر اینکه تو حتی نخواستی بدانی اینها از کجا آمدهاند، چه بهایی داشتهاند، یا اصلاً چرا باید برایت مهم باشند. انگار که من، با تمام پیچیدگیهایم، برایت به سطحیترین شکل ممکن تعریف شده بودم، در حد یک حضور، نه یک معنا. و اینجاست که خستگی، نه به شکل یک احساس گذرا، که به صورت یک فهم عمیق در من شکل گرفت، اینکه همیشه قرار نیست دیده شویم، اینکه همیشه قرار نیست آنطور که میدهیم، دریافت کنیم، و اینکه بعضی رابطهها نه برای ماندن، که فقط برای فهمیدن یک حقیقت به زندگیمان میآیند، اینکه هر کسی ظرفیت نگهداشتن ما را ندارد، حتی اگر خودمان تمام وجودمان را به او سپرده باشیم. حالا دیگر نه از تو گلهای دارم و نه از خودم دفاعی، فقط به این فکر میکنم که چگونه میشود از دل این همه دادن دوباره به خویش برگشت، چگونه میشود تکههای پخششده خود را از میان خاطرهها جمع کرد و دوباره به شکلی ساخت که اینبار، پیش از آنکه بخشیده شود، فهمیده شود. و شاید پاسخ همین باشد، اینکه گاهی باید پذیرفت بعضی درها، هرچقدر هم که آرام بسته شوند، دیگر قرار نیست باز شوند، و بعضی آدمها، هرچقدر هم که دوستداشتنی باشند، سهمشان از ما فقط عبور است، نه ماندن. و من، در این عبور بیصدا، چیزی را از دست ندادم، فقط فهمیدم که ارزش هر حضوری، به اندازه عمقیست که میتواند در ما ایجاد کند، نه به اندازه زمانی که کنارمان میماند.
397
...
مرا واداشت تا تمامِ ارزشهایم را زیر سوال ببرم. تمامِ آن لبخندهایی که به تو زدم، تمامِ آن شبهایی که بیخوابی کشیدم، تمامِ آن فداکاریهایی که کردم... همه و همه حالا پوچ به نظر میرسند. مثلِ نقاشیای که برایش جان کنده باشی و در نهایت، کسی آن را با خاکستر، محو کند.
دیگر نمیدانم چه کسی هستم. آن منِ سابق، انگار در همان روزی که تو رفتی، مُرد. حالا فقط یک پوسته خالی مانده که با دردِ نبودنت و خشمِ از دست دادنِ خودم، پر شده است. چگونه میتوانم خودم را ببخشم که به تو اینقدر بها دادم؟ چگونه میتوانم دوباره به عشق، به انسانها، به زندگی، اعتماد کنم، وقتی تنها تجربهی عاشقانهام، مرا به این نقطه رساند که از خودم، از این همه دوست داشتن، متنفر شوم!؟
397
ساعت ¹¹.³⁰ پیش از چاشت 14 مرداد.
چطور میتوانم خودم را ببخشم که آنقدر دوستت داشتم؟ چطور میتوانم به خودم اعتماد کنم وقتی کسی که ادعای ماندن داشت، مرا با خاک یکسان کرد؟
هر بار که در آینه نگاه میکنم، تصویری را میبینم که دیگر نمیشناسم. زنی که زمانی پر از شور و امید بود، حالا جای خود را به موجودی داده که از سایهی خودش هم میترسد. تو، با رفتنت، نه فقط خانهی قلبم را، که کلِ وجودم را ویران کردی. گفتی که "تا ابد" کنارم خواهی بود، اما ابدیت تو، به اندازهی یک نفسِ کوتاه بود و با رفتنت، تمامِ پلهای پشتِ سرم را سوزاندی.
اینجا، در این برهوتِ تنهایی، هر قدم که برمیدارم، زیرِ آوارِ خاطراتی له میشوم که تو ساختی. خاطراتی که زمانی شیرینترین رویاهایم بودند، حالا به زندانی تبدیل شدهاند که دیوارهایش از جنسِ "کاش" و "ای کاش" است. چگونه میتوانم به خودم اعتماد کنم وقتی تمامِ منطقم فریاد میزند که اشتباهِ اصلی از جانبِ من بوده؟ که چرا باید کسی را اینقدر دوست داشت که وقتی میرود، هیچ باقی نگذارد جز غبارِ تنفر از خود؟
این طرد شدن، زخمی عمیق بر روحم زد؛ زخمی که هرگز خوب نخواهد شد.
...
397
و ناگهان همهچیز فرو میریزد؛ چنانکه گویی پیراهنِ یوسف را اینبار نه گرگ، که خودِ برادرانِ زمان به خون آغشتهاند. آسمان، چون مادری داغدار، گیسوانِ ابر را پریشان میکند و سپیده، پیش از آنکه چشم بگشاید، در گلوی خویش خفه میشود. زمین، کربلایی خاموش میشود؛ نه از عطشِ فرات، که از عطشِ عدالت، و باد، چون نیِ بریده از نیستان، مرثیهای را مینوازد که هیچ گوشی تابِ شنیدنش را ندارد. گمان میکنی همهچیز پایان یافته است، اما اندوه، ققنوسیست که هر بار از خاکسترِ یک رؤیا سر برمیآورد و سیاوشوار از آتشِ تاریخ میگذرد تا ثابت کند حقیقت، هرچند به بند کشیده شود، هرگز به زانو درنمیآید. آنگاه جهان، همچون آینهای ترکخورده، تصویرِ خویش را دیگر به یاد نمیآورد و زمان، سالها در سوگِ همان لحظهای میماند که ناگهان... همهچیز فرو ریخت.
397
هیچ کس زیر آن باران نمیماند مگر اینکه چشم هایش با ابر ها هماهنگ شده باشد ...در زیر باران قدم میزدم.... در کنارم بود و بازو هایم را بغل گرفته بود، لبخند میزد و تار های مویش خیس و به هم چسبیده شده بودند؛ آن تار مویش افتاده بود بر روی پلکش وچقدر.... دوست داشتنی تر از قبل شده بود! در دو چشم زیبایش دقایقی غرق میشوم موقعه خندیدنش دلم به لرزه میآید و سکوت میکنم... نگاهم به او فرق دارد... خب...دلبر کوچک اندامم که در بغلم گم میشد را گم کرده ام اما... او را هنوزم میبینم ...شب های مستی و گیجی بر کنارم مینشیند و سرم را بغل میگیرد در گوش هایم آوازی آرام میخواند و به خواب فرو میروم اما در بیداری ام او را گم میکنم... میبینمش.. دستش را میگیرم، میبوسم، و محو تماشایش میشوم... می آید و لبخند زنان خودش را در اغوشم جا میکند و با دست هایم سرش را نوازش میکنم ...در چشم هایش نگاه میکنم و لب های او را بوسه میزنم....او در قلبم ساکن شد و هرچه تلاش برای تغییر این حکم کردم چیزی عوض نشد..دوست داشتن او غلط ترین کار درستی بود که در زندگی ام انجام داده بودم و از آن پشیمون نبودم...هنوزم در قلبم جای دارد و برای دیدنش هر شب به خواب فرو میروم و آن بی معرفت حالی از من نمیپرسد! بدان که هیچ کس جز من به آن موهای نا مرتب تو ذوق نمیکند و با خنده هایت قند در دلش آب نمیشود هیچکس اشک هایت را نگه نمیدارد و چشم هایت را نمیبوسد... امیدوارم آنطور که فکر میکنی برندهی این پایان تلخ، تو باشی ! . در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست شعر میگویم برایت واژه ها گل میکنند یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی دستانم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست میروی و خانه لبریز از نبودت میشود باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست!
397
https://t.me/realabyss/8313
همیشه عاشق کتاب دزیره بودم و الان با این متن با یه دیدگاه متقاوت نگاه کردم و این قشنگ ترین متنی بود که راجب این داستان عاشقانه و غم انگیز خوندم
397
نمیدونم . اگه توی این داستان ، این کسی که حالا گردنش زیر تبر بود ناپلئون میشد و آن جلاد بی گناه خانم مارشال برنادوت، اوژنی دزیره کلاری نامیده میشد ...
کمی داستان این ناپلون و دزیره اش متفاوت بود...
دزیره برای ژان باپتیستش دریا شد ، دریایی آرام و دوست داشتنی .
اما ژان باپتیست به سوی مادام کلرموی رفت و دزیره شکسته بود ...
متوجه شد دریایش طوفانی شده و حالا حتی ماهی های خودش هم به ساحل تنهای ژان باپتیست رسیده و مرده اند ..
و ناپلئون وارد شد ... او کاری کرد که خانم مارشال برنادوت حتی دیگر خودش را با نام دزیره نشناسد ...
چون گوش های او به نوای زیبای نام اوژنی از زبان ژنرال بناپارت عادت کرده بود .
روزی ناپلئون از اوژنی خواست برایش دریا شود تا غرقش شود
اوژنی وحشت زده بود ..
بازهم طوفانی در دریای قلب و چشمان خسته اش ؟
پس به ناپلئون جواب منفی داد ، دوست دارم برایتان از آن بگویم :(امپراتور مرا ببخشید ، دگر شما آن ژنرال خسته در مارسی نیستید و نه من دگر اوژنی کوچولو نیستم ؛ حال من خانم مارشال برنادوت هستم . گرچه مارشال ژان باپتیست برنادوت عزیز مرا ترک کرده ؛ اما بگذراید صدایتان بزنم ناپلئون ؛ ناپلئون عزیزم ، در این مسیر مراقب خودت باش...دریا حسودترین است ...)
اما ناپلئون بناپارت دگر نه حس میکرد که امپراتور فرانسه است و او حال ژوزفینش را برای اوژنی ترک کرده بود ... پس در چشمان اوژنی اش خیره شد و انگشتان دلتنگش را روی موهای با روبان بسته شده ی اوژنی کشید :(نترس اوژنی ؛ من با حیله ی موج ها اشنام )
کتابم رو بستم ...
این داستان دزیره ی من بود ...
دزیره ؟
نه ! اگر من دگر امپراتور فرانسه ، ناپلئون بناپارت نبودم پس او هم دگر خانم مارشال برنادوت ، اوژنی دزیره کلاریِ ملقب به شاهزاده دزیره نبود
من فقط ژنرال خسته ی کرسی آن ، ناپلئون خالی بودم و او برای همیشه ، اوژنی کوچولوی من ...
