uz
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
509
Obunachilar
-824 soatlar
-997 kunlar
-9930 kunlar
Postlar arxiv
نمیتوانم. خوشبختانه یا متأسفانه نمیتوانم به این انسان‌ها که بعد از مرگم فقط تا چهل روز مرا در یاد دارند، فقط تا چهل روز احساس
نمیتوانم. خوشبختانه یا متأسفانه نمیتوانم به این انسان‌ها که بعد از مرگم فقط تا چهل روز مرا در یاد دارند، فقط تا چهل روز احساس دلتنگی می‌کنند، احساسات را نشان دهم. برای کسانی که عکسِ یادگاری می‌گیرند، گریه‌ی مصنوعی سر می‌دهند، و بعد از چهل روز، اسمم را هم فراموش می‌کنند... نه، از من برنمی‌آید. من آن‌چنان زندگی خواهم کرد که اگر بمیرم، یا تا ابد در جانِ کسی ماندگارم، یا هرگز جایگاهی در قلبِ هیچ‌کس نداشته‌ام. میانش را بلد نیستم. می‌خواهم اگر یادگاری هست، نجوا باشد نه پست اینستاگرامی. می‌خواهم اگر اشکی هست، تا سال‌ها در خلوت شب بریزد نه در مجلس ختم و در برابر دوربین. می‌خواهم اگر کسی دلم را داشته باشد، حتی پس از من، با خاطراتم بیدار شود و با نبودنم به خواب برود. چهل روز برای فراموشیِ یک انسانِ واقعی کافی نیست. چهل روز برای من، توهین به تمام لحظه‌هایی است که نفس کشیدم و دوست داشتم. پس بهتر است همان حالا که زنده‌ام، کسانی که قرار است بعد از مرگم «چهل روز وفادار» بمانند، اصلاً به من نزدیک نشوند. من طاقتِ دوست‌داشتنی را ندارم که تاریخ انقضا دارد. 𝐀𝐬𝐮𝐤𝐚

در آشوب های زندگانی در درد های آشنا گم شده ایم..گویی کسی به فریادمان نمی رسد.. اینک که در مقابل تان ایستاده ام سرشار از حس در
در آشوب های زندگانی در درد های آشنا گم شده ایم..گویی کسی به فریادمان نمی رسد.. اینک که در مقابل تان ایستاده ام سرشار از حس درد و آکنده از زجرم.. این بود سرنوشت ما؟ آیا به راستی این قلم خودمان بود که به این ذلت نوشت یا تک نوازنده زندگی؟ اکنون که سخن میگویم از سختی سرنوشت تضادی عجیب در خود حس میکنم از همه چیز تهی ام و پر از سخنم.. در رویای خود..میان کاغذ های چروکیده ، میان نوشته هایم به دنبال واژه ای میگردم.. واژه‌ای که چون شمعی در شب تیره‌ ی تنهایی‌ام بدرخشد... و زخم‌هایم را با نوازشِ بادِ بهار التیام بخشد... آه، ای سرنوشت ناجوانمرد، آیا روزی این قلمِ شکسته، قصه‌ای از رهایی خود خواهد نوشت؟!

و در چشمان او طنابِ دارِ قلبِ عاشقم بود؛ طنابی از جنسِ سکوت و حسرت، از جنسِ نگاه‌هایی که بی‌آنکه حرفی بزنند، آدم را تا مرزِ نابودی می‌بردند. هر بار که به او خیره می‌شدم، انگار جهان برای چند ثانیه از حرکت می‌ایستاد و زمان، خسته و خاموش، کنارِ چشم‌هایش زانو می‌زد. عجیب بود که چگونه یک انسان می‌تواند هم‌زمان شبیهِ نجات و پایان باشد؛ لبخندش آرامشی داشت که روح را تسکین می‌داد، اما پشتِ همان آرامش، اندوهی عمیق پنهان بود که قلبم را آهسته‌آهسته می‌بلعید. من در او چیزی شبیهِ ابدیت دیده بودم و همین اشتباهِ باشکوه، آغازِ تمامِ سقوط‌هایم شد. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود دوست داشت بی‌آنکه بخشی از خودت را از دست بدهی؛ آن‌ها شبیهِ آتش‌اند، نزدیکشان که می‌شوی گرم می‌شوی، اما دیر یا زود می‌فهمی بهایِ این گرما، سوختنِ تمامِ جانت بوده است. او نمی‌دانست هر نگاهِ کوتاهش چگونه تا ساعت‌ها در ذهنم تکرار می‌شود و چگونه سکوتش از هزار اعتراف دردناک‌تر است. من در تاریکیِ چشمانش گم شده بودم؛ جایی میانِ خواستن و نرسیدن، میانِ امید و نابودی، میانِ رؤیایی که آن‌قدر زیبا بود که نمی‌شد واقعی باشد. و چه تلخ است وقتی انسان، خوشبختیِ خودش را در قلبِ کسی پیدا کند که برای نگه داشتنش حتی یک‌بار هم نجنگیده است. گاهی فکر می‌کنم عشق چیزی جز یک مرگِ تدریجی نیست؛ آدم آرام‌آرام خوابش، آرامشش، غرورش و حتی خودش را به دیگری می‌بخشد و روزی می‌فهمد دیگر چیزی از او باقی نمانده، جز خاطره‌ای خسته که هنوز در راهروهایِ ذهنش نامِ کسی را زمزمه می‌کند که سال‌هاست رفته است. و من، با تمامِ این ویرانی، هنوز هم اگر دوباره به آغاز برگردم، باز همان چشم‌ها را انتخاب می‌کنم؛ چون بعضی نابودی‌ها، آن‌قدر زیبا هستند که انسان ترجیح می‌دهد برای همیشه در آن‌ها غرق شود.

photo content

و در چشمان او زیباییِ دیگری پنهان بود؛ زیبایی‌ای از جنسِ صداقت، مهربانی و پاکی. چشمانش را دوست داشتم، چون مرا یادِ آدم‌های وا
و در چشمان او زیباییِ دیگری پنهان بود؛ زیبایی‌ای از جنسِ صداقت، مهربانی و پاکی. چشمانش را دوست داشتم، چون مرا یادِ آدم‌های واقعی می‌انداخت؛ همان آدم‌هایی که این روزها میانِ هیاهویِ تظاهر و نقاب، آن‌قدر کمرنگ شده‌اند که گاهی آدم شک می‌کند روزی واقعاً وجود داشته‌اند. در نگاهِ او آرامشی بود که شبیهِ خانه بود، شبیهِ عصرهایِ ساده‌ای که دل هنوز از دنیا خسته نشده بود. انگار چشم‌هایش هنوز بلد بودند بی‌دروغ نگاه کنند، بی‌قضاوت دوست داشته باشند و بی‌هیچ منفعتی مهربان بمانند. و شاید همین نادر بودنِ روحش بود که مرا این‌گونه به او وابسته کرد؛ چون انسان در این زمانه، بیشتر از عشق، تشنه‌ی حقیقی بودن است. تشنه‌ی کسی که پشتِ لبخندش نقشه‌ای پنهان نباشد و پشتِ سکوتش خیانتی نفس نکشد. او شبیهِ آخرین تکه‌ی سالمِ جهان بود؛ آخرین یادآوریِ این حقیقت که هنوز هم می‌شود پاک ماند، هنوز هم می‌شود انسان بود.

اینو با همین خودکاره کشیدم زیاد خوب نشد

اگه دوست داشتید نظراتونو اینجا بگید👆🏻👆🏻

photo content
+4

چون کسی نبود بهشون نشون بدم ، برا شما بفرستم؟

یعنی کشیده بودم

چند تا نقاشی کشیدم

sticker.webp0.41 KB

تنها‌تر از آنم که واژه‌ها تاب گفتنم را داشته باشند، گویی سکوت، تنها همدمی‌ست که مرا بی‌هیچ پرسشی در آغوش می‌کشد...

و هر بار من با خودم تکرار میکنم ، که چرا؟

انگار زندگی با من سرِ ستیز دارد؛ سرنوشت، سر به سرم می‌گذارد و هر بار که دلم به آرامیِ حضورت گرم می‌شود، دست می‌برد و تو را از میانِ لحظه‌هایم بیرون می‌کشد، و من می‌مانم و دلی که میانِ «خواستن» و «ندانستنِ چطور فراموش کردن» معلق مانده است دیگر عاشق راه رفتنت نیستم، آن راه رفتنِ رها و روان که نه روی زمین، که روی جانم رد می‌انداخت، قدم‌هایت شبیهِ نسیمی بود که نه دیده می‌شد و نه می‌شد نادیده‌اش گرفت، و من، میانِ فاصله‌ی هر گامت، به اندازه‌ی یک عمر، دلتنگ می‌شدم دیگر عاشق حرف زدنت نیستم، حرف‌هایت حریر بود، نه زخم می‌زد، نه می‌شکست، فقط آرام می‌نشست روی تمامِ ناگفته‌های من، و صدایت، صدایت شبیهِ سایه‌ای بود که خستگیِ سرم را به دوش می‌کشید اما حالا همان صدا، در گوشِ من، فقط سکوت را بلندتر می‌کند دیگر عاشق خندیدنت نیستم، خنده‌هایت خورشید بود، بی‌قرار و بی‌اجازه طلوع می‌کرد و شبِ مرا کوتاه می‌کرد، و من، ساده‌دلانه باور کرده بودم که این روشنایی، سهمِ همیشگیِ من است اما حالا می‌دانم خورشید هم می‌تواند برای آسمانِ دیگری بتابد دیگر عاشق نگاهت نیستم، نگاهت نگارِ نانوشته‌ای بود که هر بار خوانده می‌شد و تمام نمی‌شد، چشمانت شبیهِ چشمه‌ای نبود که فقط آب بدهد، شبیهِ بهاری بود که دلیلِ ماندن می‌آورد و من، در آن بهار، پاییز را فراموش کرده بودم دیگر عاشق آن جزئیاتِ کوچک نیستم، آن‌که چطور موهایت را بی‌حوصله کنار می‌زدی، چطور در میانِ شلوغی، ناگهان ساکت می‌شدی، چطور با ساده‌ترین چیزها خوشحال می‌شدی و من، با دیدنِ خوشحالی‌ات، تمامِ جهانم را کافی می‌دانستم اما حالا… تمامِ این «بودن»ها، برای من، «نبودن» شده‌اند و چه جناسِ تلخی‌ست این دل؛ دل‌بسته‌ای که باید دل بکند و نمی‌کند، می‌داند که نباید بماند و باز هم، می‌ماند من می‌گویم: دیگر عاشقت نیستم، بارها و بارها، با صدایی که خودش هم باورش نمی‌کند اما حقیقت این است که بعضی دوست‌داشتن‌ها با گفتنِ «دیگر نه» تمام نمی‌شوند، فقط ساکت می‌شوند، فقط عمیق‌تر می‌روند، جایی که دستِ هیچ انکاری به آن نمی‌رسد و من، میانِ تمامِ این فاصله‌ها و سکوت‌ها، هنوز هم تو را در عمیق‌ترین نقطه‌ی دلم دوست دارم ای کاش می‌شد ای کاش می‌شد کلمات، حقیقت داشتند، و همان‌طور که می‌گویم «دیگر عاشقت نیستم»، در قلبم هم، در این دلِ لجوجِ بی‌قرار، واقعاً عاشقت نباشم…

منم باورم نمیشد

چی بگم

lana-del-rey-salvatore-320.mp310.76 MB

+2
03. Lana Del Rey - Sweet.mp33.54 MB