uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

اِنـعـکـاس

اِنـعـکـاس

Kanalga Telegram’da o‘tish

https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
337
Obunachilar
-224 soatlar
-137 kun
-3130 kun
Postlar arxiv
میخوام چنلو دلیت بزنم ، اگه کسی احتیاج داره بیاد بهشون بدم @Entislobot

06-Koodak.mp310.36 MB

13-Aghoush Pt2.mp38.59 MB

16-Gir.mp36.81 MB

15-Ghotb.mp39.69 MB

14-Zed.mp310.34 MB

12-Baraye Dooste Khoubam.mp38.30 MB

11-Bi Khat.mp310.05 MB

10 -Khial.mp39.01 MB

09-Nevisande.mp39.65 MB

08-Too Khiaboun.mp37.52 MB

07-Bargasht.mp33.25 MB

02-Moteassefam.mp39.66 MB

05-Aghoush Pt1.mp38.59 MB

04 -Tamas.mp37.06 MB

03-BozorgRahe Matrouk.mp39.50 MB

01-Taskhir.mp38.59 MB

میخوام چنلو دلیت بزنم ، اگه کسی احتیاج داره بیاد بهشون بدم @Entislobot

1-05. Back To Black.mp39.80 MB

شاید روزی بفهمی چرا شازده‌کوچولو، پس از دیدن هزاران گل، باز هم دلش پیش همان یک گل جا مانده بود؛ چرا میان آن‌همه زیبایی، هیچ‌کدام نتوانستند نگاهش را برای همیشه از خاطرهٔ گل خودش بگیرند. مگر گل او تنها گلِ جهان بود؟ نه. جهان پر از گل‌هایی بود که شاید زیباتر بودند، عطر دل‌انگیزتری داشتند و رنگ‌هایشان چشم را خیره می‌کرد؛ اما هیچ‌کدام آن گل نبودند که شازده‌کوچولو هر روز برایش وقت گذاشته بود، خارهایش را با دستان خودش چیده بود، به حرف‌هایش گوش سپرده بود و نگرانی‌هایش را، حتی وقتی از آن‌ها خسته می‌شد، به جان خریده بود. او گلش را تنها به این دلیل دوست نداشت که زیبا بود؛ دوستش داشت، چون بخشی از روزهایش را به او بخشیده بود، چون در لحظه‌های تنهایی به یادش افتاده بود و چون میان تمام راه‌هایی که می‌توانست برود، بارها به سوی او بازگشته بود. گلش دیگر فقط گلی در میان هزاران گل نبود؛ به خاطرهٔ روزهایش، به دلتنگی‌هایش و به تکه‌ای از وجودش تبدیل شده بود که نمی‌توانست به‌سادگی از آن دل بکند. شاید رازِ دوست‌داشتن همین باشد؛ آدم‌ها همیشه به خاطر آنچه هستند در قلبمان ماندگار نمی‌شوند، گاهی به خاطر تمام چیزهایی می‌مانند که در کنارشان احساس کرده‌ایم، تمام حرف‌هایی که فقط به آن‌ها گفته‌ایم، تمام سکوت‌هایی که در حضورشان ترسناک نبوده و تمام لحظه‌هایی که بی‌آنکه بدانیم، بخشی از خودمان را در آن‌ها جا گذاشته‌ایم. و وقتی دلت به کسی گره می‌خورد، دنیا با تمام وسعتش نمی‌تواند نبودنش را جبران کند. می‌توانی آدم‌های تازه‌ای بشناسی، در خیابان‌های زیباتری قدم بزنی، خنده‌های تازه‌ای بشنوی و حتی روزی برسد که دوباره از ته دل بخندی؛ اما گاهی در میان همان خوشی‌ها، چیزی کوچک تو را به یاد او می‌اندازد و ناگهان می‌فهمی بعضی جای خالی‌ها با آمدن هیچ‌کس پر نمی‌شوند؛ فقط یاد می‌گیری با آن‌ها زندگی کنی. چون دلتنگیِ واقعی، فقط خواستنِ دوباره دیدنِ یک نفر نیست؛ دلتنگی برای تمامِ خودی‌ست که در کنار او بودی، برای جهانی که با حضورش شکل دیگری داشت و برای لحظه‌هایی که آن‌قدر ساده از کنارت گذشتند که هرگز تصور نمی‌کردی روزی، تمامِ آرزویت بازگشتن به یکی از آن‌ها باشد. شاید شازده‌کوچولو هم وقتی به گل‌های دیگر نگاه می‌کرد، زیبایی‌شان را می‌دید؛ اما قلبش خوب می‌دانست که هیچ‌کدام از آن‌ها، گلِ او نیستند. نه به این معنا که دیگران دوست‌داشتنی نبودند، بلکه چون هیچ‌کس نمی‌توانست جای رابطه‌ای را بگیرد که با صبر، دلبستگی و لحظه‌های مشترک ساخته شده بود. و شاید روزی تو هم بفهمی که بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با آدم‌های دیگر جایگزین کرد؛ نه چون در جهان تنها هستند، بلکه چون آنچه میان تو و آن‌ها گذشته، دیگر در هیچ رابطهٔ دیگری تکرار نخواهد شد. هزاران گل می‌توانند دوباره در جهان شکوفه بدهند، اما هیچ‌کدام نمی‌توانند به جای همان گلی بنشینند که روزی قلبت، بی‌آنکه از تو اجازه بگیرد، خانه‌اش را در کنار آن ساخته بود.