en
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

Open in Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
425
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
سرونازها می‌سوزند و ققنوس‌ها از خاکستر برنمی‌خیزند. فرهادها، در شمایلِ جسم‌های نو به دنیا می‌آیند؛ همواره دل بر شیرین‌ها و شکرها می‌دهند، بی‌خبر از اینکه هرچه شکر و شیرینی‌ست را پیش‌پیش، پشتِ قبالهٔ خسروها انداخته‌اند. مجنون‌ها در فراقِ لیلیِ خود می‌پوسند و آن‌ها که دور از احوالاتِ مجنونی، مدعیِ عشقِ راستین‌اند، به دلدار رسیده و به جایِ حفظِ وصال، خیانت می‌کنند و چون ابرِ توخالی می‌مانند. برخی زوج‌ها، در حسرتِ طنینِ خندهٔ کودکی به سر می‌برند و عدهٔ دیگر با وجودِ داشتنِ پنج یا شش فرزند، آن‌قدر میانِ فرزندانِ خود تبعیض قائل می‌شوند تا رسمِ برادرکشی از میانِ مدفنِ هابیل و قابیل، بیرون بیاید و جان بگیرد. پرستوهایِ مهاجرِ شرقی از بطنِ مادرانِ خویش پر می‌کشند و سویِ غرب می‌روند و چون بهار را در وطنِ خویش نمی‌بینند، هیچ‌گاه باز نمی‌گردند و در زمستانِ غربت به سر می‌برند. اینجا همیشه بشقابِ برنجیِ اضافه‌تر ریخته می‌شود و جایی در کنارِ سفره همیشه خالی نگه داشته می‌شود؛ چرا که در این دیار، همهٔ مردمان چشم‌به‌راه‌اند. به راستی این دیار، دیار انتظار است... هرکس به نحوی در درد اسیر است. با این حال تا عطر دارچین در جریان است اما، باید زندگی کرد.. حتی اگر، رول دارچینی‌هایتان سوخته باشد.

خداحافظی.mp39.60 MB

با تکه‌ای ابر، آیینه‌ی چشمت را تمیز کن و آن‌گاه او را ببین. او که آسمان است اما، با خود بیگانه و غریب. او که همه‌چیز تمام است اما، خود از خود رنجور است. +این ابرک، متعلق به خورشیدهایی‌ست که از زیبایی خود غافل‌اند.

نه عزیزمن، من نه می‌خواستم پیراهنت باشم و نه جاکلیدی کوچکی که به دنبال کلیدهای خود می‌کشانی تا مبادا گم شود... اما کاش زبانِ آیینه‌ی تو بودم. آیینه‌ی تو نه، چرا که هیچ‌گاه نمی‌توانستم انعکاس مه‌رویی چون تو باشم. در دورترین تصوراتم نیز، امکان‌پذیر نبود که چون تو زیبا باشم. اما دوست داشتم زبانِ آیینه‌ی تو باشم. آن‌وقت، سحرگاهان که مقابل چهره‌ی خویش می‌نشستی... پیش از آنکه خودت را کم بشماری، از غزل نایاب چشمان تو می‌گفتم. بعد پیش از آنکه حرفم را نقض کنی، نقل ابروانت را پیش می‌کشیدم. سپس در حالی که تو غرولندکنان به خودت خیره می‌شدی، از ریملت می‌گفتم، از آرایش چشم جدیدت، از اینکه امروز فرق وسط زده‌ای و جاده‌ای زیباتر از چالوس پدید آورده‌ای می‌گفتم. آنچه را که دوست داشتی نمی‌گفتم، آنچه را می‌گفتم که حقیقت داشت و حقیقتی را می‌گفتم که تو، تو زیبای شرقی، مدت‌ها بود آن را فراموش کرده بودی.

گاهی آدمیزاد نیز چون کتاب می‌شود، لبریز از حرف اما ساکت. تا که خواننده‌اش را پیدا کند، آن‌گاه است که سفرهٔ دلش را باز می‌کند و صفحه‌صفحه از رنج‌هایش می‌گوید. بی‌آنکه بداند کتاب که تمام شود، خواننده او را تنها می‌گذارد و می‌رود، بی‌آنکه بداند هرچه کتاب را زودتر تمام کند، تنهاتر می‌شود.

سکوت سردی اتاق را در بر گرفته بود. غم با سمفونی باد نرم می‌رقصید و به آیینه‌های چشم من آب می‌پاشید. گونه‌های سیلاب‌زده‌ام رنجیده و بی‌رنگ، آوار غم بر خویش را تحمل می‌کردند و خاکستر روحی که نرم‌نرمک می‌سوخت، گلویم را فشرده بود. نجات‌دهنده‌ای در کار نبود، من بودم، کوهی از درد و دلی تنها. تقه‌ای به پنجره می‌خورد، ای باد کار تو بود؟ سکوت شنیده می‌شود. تقه دوباره تکرار می‌شود... غم دست از رقصیدن برمی‌دارد و به پنجره می‌نگرد. کمی از پنجره را باز می‌کنم، نسیم خیسی گونه‌ام را بوسه‌باران می‌کند. خجالت‌زده از مقابل پنجره کنار می‌روم و دست بر گونه می‌گذارم. نسیم از پنجره وارد می‌شود و پروانه‌ای چوبی با پرهایی طلایی و سرخ‌رنگ را نیز همراه خود می‌آورد. پروانه با گونه‌هایی گودرفته‌شده و پرهایی خیس روی میز می‌نشیند. بهت‌زده زمزمه می‌کنم: پاییز، این... این تو هستی؟ سر تکان می‌دهد. در حالی که اشک از چشمانم سرازیر شده، می‌گویم: پس آمدی، آمدی مرا نجات دهی؟ پروانه به تن چوبی ترک‌خورده‌اش تکانی می‌دهد و می‌گوید: نه عزیزمن، من نجات‌دهنده نیستم. ولی آمدم تا با هم گریه کنیم. پس بخوان آیه‌ی مرثیه‌ات را و ببین این پاییز چگونه برای تو شیون خواهد کرد.

Sirvan-Khosravi-Bargaye-Narenji-320.mp38.71 MB

امروز می‌خواستم بنویسم، ولی انگار کلمات تو عمق وجودم یخ زده بودن. درون کاغذ خالی با طرح دایره‌های پیچ‌درپیچ که زهر قلمم روش پاشیده بود، همه‌چیز بود غیر از کلمهٔ مناسب. یه‌چیزی تو عمق درونم گم شده بود، یه کلمه، یه حرف، یه اعتراض‌نامهٔ طولانی به قدر یک طومار. ذهنم لبریز بود اما، این همهمه‌ها، این سر و صداها به شکل هرچیزی در میومدن جز... جمله. شب شد، من موندم و یه قلم و یه کاغذ خالی با یه کاموای گره‌خورده میون افکاری که قصد آروم شدن نداشت، که نداشت. پردهٔ رقصان و سکوت، غزل حافظ و نامه‌های کافکا، نوشته‌های معروفی و اعتراضات هدایت، هیچ‌کدوم اثری نداشت... کلمه‌ها مرده بودن، طعم گس جوهر کامم رو تلخ کرده بود. در بطن مرثیه‌ی مرگ کلمات اما، کلمات دیگه‌ای زاده شدن. کلماتی با جگری خون‌شده و سری بی‌سودا، کلمات جدید از کلمات کهنه بیشتر طعم مرگ می‌دادند... از من دستور نمی‌گرفتند، می‌دویدند و قطره‌قطره در کاغذ می‌چکیدن. من و قلم در عجب مانده بودیم و کلمات بی‌توجه به ما در کاغذ می‌غلتیدند. نمایش کلمات، در اوج رقاصی هم سوز داشت. سوز ذهن نویسنده‌ی بخت‌برگشته‌ای که، ذهنیتش آتش گرفته و بوی گوشت سوخته‌ی تن کلماتش دیدش را قدری تار کرده که حتی نمایش کلمات نو را هم نبیند.

نویسندگی هم عجیب است. فکرت را به دنبال کلمات می‌دوانی، اما جای آن‌که لاغر شود، به روحت حجم بیشتری می‌دهد و افکارت را چاق‌تر می‌کند.

من اینجام، در این زمین خاکی. در شرق، در جایی که صدا شنیده نمی‌شود. میمونِ فضایی نیستم... انسانم. یک انسان که انسانیت در وجودش رخنه کرده اما جسارت بروزش را ندارد. یک انسان، با رده‌هایی از غم. تلخ نیستم، اما آن‌چنان شیرین هم نیستم. شور نیستم، ترش هم نیستم... اینجا طوری‌ست که انگار هیچ هم نیستم. ماه گفت تو یک هیچکی، یک هیچ کوچک که دیده نمی‌شود. پس اگر او چنین می‌گوید، من هیچکم... کاغذ می‌گوید: ماه اما با تو حرف نزد. پس هیچک هم نیستم. کاغذ می‌گوید تو از هیچ کمتری. پس لابد چنین است. خودم را گم کرده‌ام، نمی‌دانم چیستم، نمی‌دانم کیستم...

در روحِ امروزی تو، جایی برای من نیست. در آن حال و احوالِ نو، جایی برای منِ کهنه نیست. برای من که دلبسته‌ی یاورهمیشه‌مؤمنم، تو رفیقِ نو، تو عزیزِ مدرن قابل درکی، اما برای تو، منِ کهنه‌ی کاغذ کاهی‌شده‌ی نامه‌نویس، قابل درک نیستم.می‌دانی چیست جانم؟ مادرم چیزهای زیادی به من آموخته، اما مهم‌ترین چیزی که به من آموخت وفاداری بود... و من وفادار ماندم. به موسیقی، به شعر و به رنگ و بوی قدیمی، به شیشه‌های رنگی، به حوض‌های آبی، به عشق‌های کهن و حتی به تو، به تو دوست نوجوی عزیز. به تو که در روزگارت وفاداری معنایی ندارد.

صدای ضبط زیاد میکنه، داریوش میخونه: «یاور همیشه مومن»

_خداوندگارا! این چه سر و وضعی‌ست پسر، چرا آشفته‌احوالی؟ _همه رفتند، فقط من ماندم. _چه ماندنی‌ست از تو پسر، وقتی این‌گونه رنجیده‌ای. کاش تو هم می‌رفتی. کاش می‌رفتی و این جهنم را نمی‌دیدی. چرا نرفتی‌ها، چرا نرفتی؟ _نشد، نشد دل بکنم. رفتن آسان نیست آقا، نمی‌شود همه‌چیز را پشتِ سر گذاشت و رفت. برخی چیزها گذرکردنی نیست، نمی‌شود رفت و شیون مادر را ندید، نمی‌شود رفت و در غربت نماند، نمی‌شود رفت و دل نیز همسفر تو بشود. نمی‌شد بی‌دل بروم، نشد بی‌دل بروم.

نوجوان کجا بود عزیزِمن، ما دیگر کهنه شدیم.

تو مردی، شاید هم نمردی. نمی‌دانم... تو را در نمی‌یابم که بدانم چه بر سرت آمده. تو، تو عزیزِ خموش گشته‌ی من، خیلی وقت است که بر فاصله ها جان بخشیدی و دیوار ها میان وجود «ما» کشیده‌ای و خود را «منی» تنها خطاب کرده‌ای. تو وجود «ما» را بی‌وجود کردی جانِ‌دل!.. و حال من نمی‌دانم تو، تو جان و تن من،در کجای این جهان بی‌ستاره، ماه شدی. نمی‌دانم کی در محضر مهتاب سخنان تو نشسته و نمی‌دانم نورِ دلِ چه کسی شده‌ای. تو دور شده‌ای.. انقدر دور که اگر در دوقدمی من هم بایستی، بازهم صدایم را نخواهی شنید. چه شنیدنی‌ست انچه که شنیدی و جان‌ِ‌دل نسپردی.. چه شنیدنی‌ست انچه که شنیدی و طوری رفتار کردی که انگار نشنیدی.

به راستی چه بر سر ما آمد، چه شد که این‌گونه درد شدیم و بر بندبند وجودمان غم نشست؟ چه بر سر ما آمد که این‌گونه از دست رفتیم و توان بازگشت پیدا نکردیم. می‌گویید چرا تلخ می‌نویسی، آخر عزیزان! من که چشم دگر ندارم، من هم همین را می‌بینم که شما می‌بینید... همین افتضاحی که به بار آمده و من باید مقابلش لال بمانم... زبانم بسته، اما دهان کاغذم را که نمی‌توانم ببندم. او طغیان می‌کند و تمام حرف‌هایم را می‌گوید. جوهرش را به صورت شنوندگان می‌کوباند و مرا افشا می‌کند. هرچه نگفتم از خودم، از میهنم، از خویشتنم، از خشت‌خشت زیستنم... جاری شد بر خامه‌ای، آوار شد بر کاغذم. من ماندم و قافیه‌هایی که از دست رفته و پژمرده و آوارشده‌اند. من ماندم و تلخیِ آن قهوه‌ی ترکی که صبح، در نظاره‌ی مرگ چای درون کتری، نوشیدمش.

اما بهار من، تو اگر قصد رفتن کنی؛ این پرستوها، این غنچه‌های عاشق، این رخت‌های نو که خود را به تن درخت رسانده‌اند نیز پشت سرت می‌آیند. تو اگر قصد رفتن کنی، من می‌مانم و این خزان دلتنگی. تو اگر بخواهی بروی، لاله‌های سرخ باغچه نیز با تو می‌روند. اگر بروی، نسیمی که عصرگاه گونه‌ام را می‌بوسد نیز می‌رود. بهار من، تو اگر بخواهی بروی، اگر بخواهی دیار دل من را ترک کنی، این برگ‌های زرد، از همان‌ها که میان دفترچه خاطراتت می‌گذاشتی، نیز چون تو که مرا ترک می‌گویی، درختان را ترک می‌کنند و راهیِ شهر خاکی زمین می‌شوند. اگر تو بروی، این گلستان که امروز به نامت مزین گشته، کویری خواهد شد که در خشکی‌اش من و این درختان منتظر، هلاک خواهیم شد. تو اگر بخواهی بروی، فراق ما را خواهد کشت. بهار من، بهار من کمی بایست و کمی نرو و کمی... بشنو. بشنو حرفِ ما، ما ساکنان این دیار بی‌قراری را.

Repost from بوفِ شور
BLOK3 - Sebebi Yar.mp37.24 MB