fa
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

رفتن به کانال در Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
424
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
نویسندگی هم عجیب است. فکرت را به دنبال کلمات می‌دوانی، اما جای آن‌که لاغر شود، به روحت حجم بیشتری می‌دهد و افکارت را چاق‌تر می‌کند.

من اینجام، در این زمین خاکی. در شرق، در جایی که صدا شنیده نمی‌شود. میمونِ فضایی نیستم... انسانم. یک انسان که انسانیت در وجودش رخنه کرده اما جسارت بروزش را ندارد. یک انسان، با رده‌هایی از غم. تلخ نیستم، اما آن‌چنان شیرین هم نیستم. شور نیستم، ترش هم نیستم... اینجا طوری‌ست که انگار هیچ هم نیستم. ماه گفت تو یک هیچکی، یک هیچ کوچک که دیده نمی‌شود. پس اگر او چنین می‌گوید، من هیچکم... کاغذ می‌گوید: ماه اما با تو حرف نزد. پس هیچک هم نیستم. کاغذ می‌گوید تو از هیچ کمتری. پس لابد چنین است. خودم را گم کرده‌ام، نمی‌دانم چیستم، نمی‌دانم کیستم...

در روحِ امروزی تو، جایی برای من نیست. در آن حال و احوالِ نو، جایی برای منِ کهنه نیست. برای من که دلبسته‌ی یاورهمیشه‌مؤمنم، تو رفیقِ نو، تو عزیزِ مدرن قابل درکی، اما برای تو، منِ کهنه‌ی کاغذ کاهی‌شده‌ی نامه‌نویس، قابل درک نیستم.می‌دانی چیست جانم؟ مادرم چیزهای زیادی به من آموخته، اما مهم‌ترین چیزی که به من آموخت وفاداری بود... و من وفادار ماندم. به موسیقی، به شعر و به رنگ و بوی قدیمی، به شیشه‌های رنگی، به حوض‌های آبی، به عشق‌های کهن و حتی به تو، به تو دوست نوجوی عزیز. به تو که در روزگارت وفاداری معنایی ندارد.

صدای ضبط زیاد میکنه، داریوش میخونه: «یاور همیشه مومن»

_خداوندگارا! این چه سر و وضعی‌ست پسر، چرا آشفته‌احوالی؟ _همه رفتند، فقط من ماندم. _چه ماندنی‌ست از تو پسر، وقتی این‌گونه رنجیده‌ای. کاش تو هم می‌رفتی. کاش می‌رفتی و این جهنم را نمی‌دیدی. چرا نرفتی‌ها، چرا نرفتی؟ _نشد، نشد دل بکنم. رفتن آسان نیست آقا، نمی‌شود همه‌چیز را پشتِ سر گذاشت و رفت. برخی چیزها گذرکردنی نیست، نمی‌شود رفت و شیون مادر را ندید، نمی‌شود رفت و در غربت نماند، نمی‌شود رفت و دل نیز همسفر تو بشود. نمی‌شد بی‌دل بروم، نشد بی‌دل بروم.

نوجوان کجا بود عزیزِمن، ما دیگر کهنه شدیم.

تو مردی، شاید هم نمردی. نمی‌دانم... تو را در نمی‌یابم که بدانم چه بر سرت آمده. تو، تو عزیزِ خموش گشته‌ی من، خیلی وقت است که بر فاصله ها جان بخشیدی و دیوار ها میان وجود «ما» کشیده‌ای و خود را «منی» تنها خطاب کرده‌ای. تو وجود «ما» را بی‌وجود کردی جانِ‌دل!.. و حال من نمی‌دانم تو، تو جان و تن من،در کجای این جهان بی‌ستاره، ماه شدی. نمی‌دانم کی در محضر مهتاب سخنان تو نشسته و نمی‌دانم نورِ دلِ چه کسی شده‌ای. تو دور شده‌ای.. انقدر دور که اگر در دوقدمی من هم بایستی، بازهم صدایم را نخواهی شنید. چه شنیدنی‌ست انچه که شنیدی و جان‌ِ‌دل نسپردی.. چه شنیدنی‌ست انچه که شنیدی و طوری رفتار کردی که انگار نشنیدی.

به راستی چه بر سر ما آمد، چه شد که این‌گونه درد شدیم و بر بندبند وجودمان غم نشست؟ چه بر سر ما آمد که این‌گونه از دست رفتیم و توان بازگشت پیدا نکردیم. می‌گویید چرا تلخ می‌نویسی، آخر عزیزان! من که چشم دگر ندارم، من هم همین را می‌بینم که شما می‌بینید... همین افتضاحی که به بار آمده و من باید مقابلش لال بمانم... زبانم بسته، اما دهان کاغذم را که نمی‌توانم ببندم. او طغیان می‌کند و تمام حرف‌هایم را می‌گوید. جوهرش را به صورت شنوندگان می‌کوباند و مرا افشا می‌کند. هرچه نگفتم از خودم، از میهنم، از خویشتنم، از خشت‌خشت زیستنم... جاری شد بر خامه‌ای، آوار شد بر کاغذم. من ماندم و قافیه‌هایی که از دست رفته و پژمرده و آوارشده‌اند. من ماندم و تلخیِ آن قهوه‌ی ترکی که صبح، در نظاره‌ی مرگ چای درون کتری، نوشیدمش.

اما بهار من، تو اگر قصد رفتن کنی؛ این پرستوها، این غنچه‌های عاشق، این رخت‌های نو که خود را به تن درخت رسانده‌اند نیز پشت سرت می‌آیند. تو اگر قصد رفتن کنی، من می‌مانم و این خزان دلتنگی. تو اگر بخواهی بروی، لاله‌های سرخ باغچه نیز با تو می‌روند. اگر بروی، نسیمی که عصرگاه گونه‌ام را می‌بوسد نیز می‌رود. بهار من، تو اگر بخواهی بروی، اگر بخواهی دیار دل من را ترک کنی، این برگ‌های زرد، از همان‌ها که میان دفترچه خاطراتت می‌گذاشتی، نیز چون تو که مرا ترک می‌گویی، درختان را ترک می‌کنند و راهیِ شهر خاکی زمین می‌شوند. اگر تو بروی، این گلستان که امروز به نامت مزین گشته، کویری خواهد شد که در خشکی‌اش من و این درختان منتظر، هلاک خواهیم شد. تو اگر بخواهی بروی، فراق ما را خواهد کشت. بهار من، بهار من کمی بایست و کمی نرو و کمی... بشنو. بشنو حرفِ ما، ما ساکنان این دیار بی‌قراری را.

Repost from بوفِ شور
BLOK3 - Sebebi Yar.mp37.24 MB

شاعر گفت که از پیکر خاک نیز خسته‌تر است. پیکر خاک چه خستگی‌ای دارد؟ خستگی را بیایید در بطن من بیابید. منی که در زندگانی‌ای به سر بردم که سزاوارم نبود. منی که در جدل‌هایی به سر بردم که درونش سهمم جز لیوان آبی هیچ نبود. منی که درست تربیت شدم تا به پای تربیت غلط دیگران بسوزم. اگر از خستگی چیزی به گوشتان شنید، مقابل دیدگانتان مرا تجسم کنید... منی که مجبور بودم میان مارهای افعی‌ای که اطرافم جولان می‌دادند به سر ببرم و دم نزنم. منی که مجبور بودم شیاطین اطراف عزیزانم را ببینم و در حالی که شیاطین در جلد روح آن‌ها فرو می‌رفت، احمقانه به آن شیطانی که درون چشمشان شرارت را برافروخته بود نیز مهر بورزم. بله دوستان، مرا مظهر خستگی بدانید. چون دیگر خسته شدم از درگیر شدن در مسائلی که حتی نمی‌دانم کجایشان قرار دارم.

طعم چشمانت را چشیدم، چشمان تو طعم غزلی را می‌داد که گویی صائب و مولانا و حافظ یک‌به‌یک، بر سر سراییدنش متحد شده بودند...

چشمت زیباست عزیزدل✨

مرسی بابت استارز✨

لیست کتاب‌هایی که در تآبستان 405 خوندم:
ابله نامه به پدر سگ ولگرد اگنس گری داش آکل شیطان و اب سیآه جیب پر از چاودار ترغیب کلکسیونر چشم رویای عموجان نجواگر یادداشت های زیرزمینی پرندگان ساعت ها اوای فاخته هرگز دروغ نگو سرو غمگین جین ایر همشهری کین اسپارتاکوس باشگاه مشت زنی قصه های مادربزرگ جسدی در کتابخانه

photo content

_من برای این جهان ساخته نشده‌ام. _مشکل از تو نیست، این جهان طوری ساخته شده که با هیچ‌کس سرِ سازگاری نداشته باشد.

_ اصلا حرفهایم را می‌شنوی؟ _ببخشید داشتم فکر می‌کردم. _آخر یک روز این فکرها تورا خواهد کشت.

بگذار پیش چشم تو بنشینم. بگذار شازده‌ی گل چشمان تو شوم. بگذار در اسارت بندی عسلی‌رنگ به سر ببرم و آزادی را تلخ‌تر از ته‌مانده‌ی خیارهای باغچه‌مان بدانم. بگذار رعیت خانی چون تو باشم که در رکاب تو بودن برای من، از تاج بر سر نهادن خوش‌تر است. تو اگر خورشید باشی و من سرشتم ماه شدن باشد، تکه‌ابری خواهم شد در آسمان روز چشم تو... بی‌همتای آسمان بودن چه ارزشی برایم خواهد داشت وقتی تو در آن آسمانِ شلوغ، هنگامی باشی که من نباشم. بگذار آن کتاب خاک‌آلود و ناخواندنی کتابخانه‌ات باشم... مرا گوشه‌ای از کتابخانه‌ات رها کن و بر من جایز بدان که نظاره‌گر تو باشم. بگذار تماشاگر دیده‌ی تو باشم که تو اگر انجیل باشی، مسیحی و اگر قرآن باشی، مسلمان گردم. اگر گیسوی پریشان گناه باشد و تو طره‌طره گیسو در باد پیچ و تاب دهی، من باشم آن کافر گیسوپرست... بگذار این‌گونه بگویم که تو معبودِ این تنی، تو وطنِ این ایرانی وطن‌پرستی.