en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Open in Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 197
Subscribers
No data24 hours
+597 days
+22730 days
Posts Archive
به‌قول گیلکان: «من مره قوربان» :) و شما بانی این حالِ خوشِ کالاگان شدید…

معرفی کتاب | ده روز در دیوانه‌خانه اگر برای نوشتن یک گزارش، مجبور باشید خودتان را به دیوانگی بزنید و داوطلبانه وارد یک بیمارس
معرفی کتاب | ده روز در دیوانه‌خانه اگر برای نوشتن یک گزارش، مجبور باشید خودتان را به دیوانگی بزنید و داوطلبانه وارد یک بیمارستان روانی شوید، چه می‌کنید؟ «ده روز در دیوانه‌خانه» روایت واقعی و تکان‌دهندهٔ نلی بلای، روزنامه‌نگار آمریکایی، است. او در سال ۱۸۸۷ برای افشای شرایط غیرانسانی یک آسایشگاه روانی در نیویورک، نقش یک بیمار روانی را بازی کرد و توانست به آنجا راه پیدا کند. ده روزی که قرار بود یک مأموریت روزنامه‌نگارانه باشد، به تجربه‌ای هولناک تبدیل شد؛ تجربه‌ای از گرسنگی، تحقیر، خشونت و بی‌توجهی به انسان‌هایی که بسیاری از آن‌ها حتی بیمار روانی هم نبودند. این گزارش پس از انتشار، جامعهٔ آمریکا را شوکه کرد و باعث آغاز تحقیقات رسمی و اصلاحاتی در نظام نگهداری بیماران روانی شد. بسیاری، نلی بلای را از پیشگامان روزنامه‌نگاری تحقیقی می‌دانند؛ کسی که برای رسیدن به حقیقت، جان خود را به خطر انداخت. «ده روز در دیوانه‌خانه» فقط یک کتاب دربارهٔ یک بیمارستان روانی نیست؛ روایتی است دربارهٔ قدرت مشاهده، شجاعت پرسیدن و این حقیقت تلخ که گاهی مرز میان «دیوانه» و «عاقل» را نه واقعیت، بلکه قدرت تعیین می‌کند.

گفتی که شاهکار شما درزمانه چیست؟ باللّه که زنده بودن ما شاهکار ماست #فخرالدين_مزارعي
گفتی که شاهکار شما درزمانه چیست؟ باللّه که زنده بودن ما شاهکار ماست #فخرالدين_مزارعي

معرفی کتاب | مرگ ایوان ایلیچ «مرگ ایوان ایلیچ» از آن کتاب‌هایی است که آدم را وادار می‌کند از خودش بپرسد: اگر می‌دانستم زمانم
معرفی کتاب | مرگ ایوان ایلیچ «مرگ ایوان ایلیچ» از آن کتاب‌هایی است که آدم را وادار می‌کند از خودش بپرسد: اگر می‌دانستم زمانم محدود است، باز هم همین‌گونه زندگی می‌کردم؟ ایوان ایلیچ تا وقتی مرگ را از دور می‌بیند، مثل بسیاری از ما خیال می‌کند همیشه فرصت هست؛ فرصت برای جبران، برای مهربان‌تر بودن، برای راستگوتر بودن، برای گفتن حرف‌هایی که مدام به فردا موکول می‌شوند. اما وقتی مرگ به زندگی‌اش نزدیک می‌شود، می‌فهمد بسیاری از آن «بعداً»ها هرگز از راه نمی‌رسند. شاید یکی از ماندگارترین پیام‌های این رمان همین باشد: زندگی آن‌قدر طولانی نیست که اخلاق، محبت و صداقت را به آینده موکول کنیم. هیچ‌کس نمی‌داند چه اندازه فرصت در اختیار دارد.

بعضی آدم‌ها تمام عمرشان را صرف ساختنِ تصویری از خود می‌کنند که دوست دارند با آن شناخته شوند؛ تصویری از یک انسانِ فهمیده، مهربان، همدل، با‌معرفت و پایبند به اصول. از اخلاق می‌گویند، از انسانیت می‌نویسند و چنان از فضیلت سخن می‌گویند که گویی سال‌هاست با آن زندگی کرده‌اند. اما حقیقت، بالاخره از راه می‌رسد. گاهی خیلی دیر؛ با این حال راه را گم نمی‌کند. می‌شود مدتی با کلمات زیبا دیگران را تحت تأثیر قرار داد. می‌شود چهره‌ای ساخت که همه دوستش داشته باشند. اما آدم‌ها در نهایت شبیه رفتارهایشان می‌شوند، نه شبیه حرف‌هایشان. آنچه واقعاً هستند، دیر یا زود از لابه‌لای انتخاب‌ها، واکنش‌ها و برخوردهایشان خود را آشکار می‌کند. در روابط اجتماعی هم البته که همین‌گونه است. گاهی آن‌قدر دوست می‌داری، آن‌قدر می‌بخشی و آن‌قدر زخم‌هایی را که بر تو زده‌اند نادیده می‌گیری که خوبی‌هایت دیگر دیده نمی‌شود. محبت، به عادت بدل می‌شود و گذشت، به وظیفه. روزی می‌رسد که هرچه داده‌ای فراموش شده است و هرچه نداده‌ای به حساب تو نوشته می‌شود. نه تنها قدردانی در کار نیست، بلکه کسی که بارها برایش از خود گذشته‌ای، روبه‌روی تو می‌ایستد و از تو طلبکار است. و درست در همین لحظه‌هاست که آدم‌ها شناخته می‌شوند؛ نه وقتی از وفاداری حرف می‌زنند، بلکه وقتی باید وفادار بمانند. نه وقتی از مهربانی می‌گویند، بلکه وقتی فرصتی برای نامهربانی دارند. نه وقتی از اخلاق دفاع می‌کنند، بلکه وقتی اخلاق برایشان هزینه دارد. بزرگ‌ترین آسیبی که چنین آدم‌هایی به جا می‌گذارند، رنجی نیست که به تو تحمیل می‌کنند؛ زخمی است که بر نگاهت به انسان‌ها می‌زنند. بعد از آن، مدتی طول می‌کشد تا دوباره به صداقت کسی باور کنی، تا به مهربانی کسی اعتماد کنی و تا میان آدم‌های واقعی و تصویرهایی که از خود ساخته‌اند تفاوت بگذاری. آن‌ها فقط یک رابطه را خراب نمی‌کنند؛ گاهی ایمان آدم را به «آدم‌» متزلزل می‌کنند. و شاید برای همین است که منطق، گاهی مهربان‌تر از احساس است. احساس، ما را به بخشیدن‌های بی‌حساب دعوت می‌کند؛ اما منطق آرام در گوشمان یادآوری می‌کند که هر ادعایی نشانه‌ی اصالت نیست، هر لبخندی از مهربانی نمی‌آید و هرکس که از فضیلت سخن می‌گوید، لزوماً صاحب آن نیست. #یک_تکه_از_امروز

معرفی کتاب | صومعه پارما گاهی بعضی رمان‌ها فقط یک داستان نیستند؛ جهانی‌اند که می‌شود در آن زندگی کرد. «صومعه پارما» از همین د
معرفی کتاب | صومعه پارما گاهی بعضی رمان‌ها فقط یک داستان نیستند؛ جهانی‌اند که می‌شود در آن زندگی کرد. «صومعه پارما» از همین دست کتاب‌هاست؛ شاهکار استاندال، نویسنده بزرگ فرانسوی که بسیاری از منتقدان و نویسندگان، آن را در شمار بهترین رمان‌های تاریخ ادبیات قرار داده‌اند. داستان، زندگی «فابریس دل دونگو» را دنبال می‌کند؛ جوانی اشراف‌زاده و آرمان‌گرا که شیفته ناپلئون است و رؤیای قهرمانی در سر دارد. اما جنگ، عشق، سیاست و دسیسه‌های درباری، او را به مسیری می‌کشانند که هیچ شباهتی به رؤیاهای جوانی‌اش ندارد. از میدان نبرد واترلو تا فضای پرتنش دربار پارما، استاندال تصویری فراموش‌نشدنی از انسان، قدرت و عشق خلق می‌کند. بالزاک این کتاب را «شهریار مدرن» نامید گفت و هر صفحه این اثر، خود یک رمان است.» و هنوز پس از نزدیک به دو قرن، «صومعه پارما» طراوت و گیرایی خود را حفظ کرده است. این اثر با ترجمه محمد نجابتی در ۶۲۷ صفحه توسط نشر ققنوس منتشر شده و یکی از خواندنی‌ترین نسخه‌های فارسی این شاهکار کلاسیک به شمار می‌آید. اگر به رمان‌های کلاسیک، شخصیت‌های ماندگار و روایت‌هایی آمیخته به عشق، جاه‌طلبی و تاریخ علاقه دارید، «صومعه پارما» کتابی است که نباید از دست بدهید.

بسیاری از واژه‌های فارسی هنوز زنده‌اند؛ فقط ما کمتر به یادشان می‌آوریم. حیف است فراموش‌شان کنیم: برای جلسه چه تایمی مناسبه؟ می‌شود گفت: برای جلسه چه زمانی مناسبه؟ برای این کار پلنی داری؟ می‌شود گفت: برای این کار برنامه‌ای داری؟

قصه‌ی یک موسیقی | قطعه‌ی «اصفهان» گاهی یک شهر آن‌قدر در ذهن مسافر می‌ماند که سال‌ها بعد به موسیقی تبدیل می‌شود. «اصفهان» (Isfahan) یکی از مشهورترین قطعات آلبوم The Far East Suite (سوئیت خاور دور) است؛ اثری از بیلی استری‌هورن (Billy Strayhorn) و دوک الینگتون (Duke Ellington) که در سال ۱۹۶۷ منتشر شد. اما چرا «اصفهان»؟ آن هم در یک آلبوم جَز آمریکایی؟ داستان به سفری بازمی‌گردد که ارکستر دوک الینگتون در دههٔ ۱۹۶۰ به خاورمیانه انجام داد. حاصل آن سفر، مجموعه‌ای از قطعات موسیقایی شد که هر یک یادآور شهری، منظره‌ای یا تجربه‌ای از آن روزها بودند. در میان شهرهایی که دیدند، اصفهان بیش از همه در خاطرشان ماند. «اصفهان» روایتی موسیقایی از همان شیفتگی است؛ قطعه‌ای آرام، لطیف و سرشار از ظرافت که هنوز هم از زیباترین آثاری به شمار می‌آید که با الهام از ایران در موسیقی جَز خلق شده‌اند

ما را به سخت‌جانیِ خود اين گمان نبود… #شكيبي_اصفهاني
ما را به سخت‌جانیِ خود اين گمان نبود… #شكيبي_اصفهاني

از انزلی تا لبخندِ مهر این کارت‌پستال‌ها از روی مجموعه‌ای از نقاشی‌های من از انزلی تهیه شده‌اند؛ تلاشی کوچک برای حفظ تصویر شه
+5
از انزلی تا لبخندِ مهر این کارت‌پستال‌ها از روی مجموعه‌ای از نقاشی‌های من از انزلی تهیه شده‌اند؛ تلاشی کوچک برای حفظ تصویر شهری که دوستش دارم. اگر دوست داشتید یکی یا مجموعه‌ای از این کارت‌پستال‌ها را داشته باشید، شماره‌ی طرح‌های مورد نظرتان را برای ما بفرستید. قیمت هر کارت پستال ۲۵۰ هزار تومان است. تمام سود حاصل از فروش این مجموعه، با همراهی دوست عزیز کالاگان، مجتبی پیشگاه هادیان، صرف تهیه‌ی لوازم آغاز سال تحصیلی بچه‌های انزلی خواهد شد. مهر نزدیک است و به‌زودی جایی در همین شهر، کودکی دفتر تازه‌ای را باز خواهد کرد، نامش را روی صفحه‌ی اول آن خواهد نوشت و لبخند خواهد زد؛ بی‌آنکه بداند در آن لبخند، ردِ مهربانی آدم‌هایی هست که هرگز ندیده است. امیدواریم با همراهی شما، این کارت‌پستال‌ها از کالاگان راهی خانه‌های مختلف شوند و در عوض، چند صبحِ مهر را روشن‌تر کنند.

لذت ببر از این که گرفتار تو هستم از این که زمین‌خوردهٔ آزار تو هستم ویرانی من فرصت آباد شدن بود مدیون همین عشق ستمکار تو هستم
لذت ببر از این که گرفتار تو هستم از این که زمین‌خوردهٔ آزار تو هستم ویرانی من فرصت آباد شدن بود مدیون همین عشق ستمکار تو هستم #فاضل_نظری

قصهٔ یک عکس | مادر مهاجر در مارس ۱۹۳۶، عکاسی به نام Dorothea Lange در راه بازگشت از یک مأموریت عکاسی بود که تابلویی توجهش را
قصهٔ یک عکس | مادر مهاجر در مارس ۱۹۳۶، عکاسی به نام Dorothea Lange در راه بازگشت از یک مأموریت عکاسی بود که تابلویی توجهش را جلب کرد: اردوگاه کارگران مهاجر در کالیفرنیا. او وارد اردوگاه شد و با زنی ۳۲ ساله به نام Florence Owens Thompson روبه‌رو شد؛ مادری با چند فرزند که خانواده‌اش روزهای سختی را می‌گذراندند. لنگ چند عکس از او گرفت. مشهورترینِ آن‌ها تصویری است که امروز با نام «مادر مهاجر» شناخته می‌شود. در عکس، مادر با نگاهی نگران به دوردست خیره شده است و دو کودک صورتشان را به شانه‌های او تکیه داده‌اند. تصویر؛ خستگی، اضطراب و در عین حال استقامت را در یک قاب جمع کرده است. پس از انتشار عکس، توجه عمومی به وضعیت اردوگاه جلب شد و کمک‌های غذایی به آن منطقه فرستاده شد. اما سال‌ها بعد فلورنس تامپسون گفت که از شهرت این عکس بهره‌ای نبرد و حتی از اینکه زندگی‌اش به نماد فقر تبدیل شده بود، احساس دوگانه‌ای داشت.

«انبوهی آدم در جهان وجود دارند که در جهنم به سر می‌برند، زیرا سخت وابسته به داوری دیگرانند.» ژان پل سارتر | در توضیح نمایشنامهٔ «درِ بسته»

اشتباهات رایج نوشتاری: بعضی واژه‌ها آن‌قدر به شکل نادرست تکرار می‌شوند که کم‌کم شکل درستشان از یاد می‌رود. 🦢 توجیه یا توجیح؟ ✅ توجیه ❌ توجیح «توجیه» از ریشهٔ «وجه» و «موجه» می‌آید؛ بنابراین نوشتن آن با «ه» درست است، نه با «ح». 🦢 منسوب یا منصوب؟ این دو واژه معنای متفاوتی دارند: ✅ منسوب: نسبت داده‌شده به کسی «این جمله منسوب به کنفوسیوس است.» ✅ منصوب: گمارده‌شده در یک سمت یا مقام «او به عنوان مدیر منصوب شد.» نکتهٔ جالب این‌که: «او به منصوبان خود توجه دارد.» یعنی به کسانی که خودش در سمتی گمارده است. «او به منسوبان خود توجه دارد.» یعنی به بستگان و وابستگان خود. 🦢 لپ‌تاپ یا لب‌تاپ؟ ✅ لپ‌تاپ ❌ لب‌تاپ ❌ لپ‌تاب ❌ لب‌تاب واژهٔ Laptop از دو بخش تشکیل شده است: Lap به معنای «دامن» یا «رانِ پا در حالت نشسته» Top به معنای «روی» یا «سطح بالایی» در واقع Laptop یعنی «رایانه‌ای که می‌توان آن را روی پا گذاشت و با آن کار کرد.

خوشا به بخت بلندم که در کنار منی تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی بمان که عشق به حال من و تو غبطه خورَد بمان که یار توام
خوشا به بخت بلندم که در کنار منی تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی بمان که عشق به حال من و تو غبطه خورَد بمان که یار توام ، عشق کن که یار منی #هوشنگ_ابتهاج

شاید نسبت به همه‌کس مهربان باشم، اما نشان نمی‌دهم. آدم نباید به مهربانی و خوبی خود اعتراف نماید زیرا مردم ازش سواستفاده خواهن
شاید نسبت به همه‌کس مهربان باشم، اما نشان نمی‌دهم. آدم نباید به مهربانی و خوبی خود اعتراف نماید زیرا مردم ازش سواستفاده خواهند کرد. همانطور که در باتلاق مشتی گل خشک متلاشی می‌شود، یک آدم مهربان و خوب را نیز خرد می‌کنند و لگدمال می‌سازند. در جستجوی نان | ماکسیم گورکی

درخت خشکم و هم‌صحبتِ کبوترها تو هم که خستگی‌ات رفت، می‌پری از من #علیرضا_بدیع
درخت خشکم و هم‌صحبتِ کبوترها تو هم که خستگی‌ات رفت، می‌پری از من #علیرضا_بدیع

«والس شمارهٔ دو» اثر دیمیتری شوستاکوویچ گاهی برای ساختن موسیقی، به هیچ سازی جز خودِ انسان نیاز نیست. در این اجرا، «والس شمارهٔ دو» با همراهی بادی پرکاشن (Body Percussion) نواخته می‌شود؛ هنری که در آن بدن، به ساز تبدیل می‌شود و ریتم از ضربهٔ دست‌ها، پاها و حرکت‌های هماهنگ جمعی جان می‌گیرد. بادی پرکاشن فقط یک شیوهٔ اجرا نیست؛ راهی است برای لمسِ مستقیم موسیقی. جایی که ضرب‌آهنگ، پیش از آنکه شنیده شود، در تن و جانِ نوازندگان جریان پیدا می‌کند و هر نفر، بخشی از یک ارکستر زنده می‌شود. شاید همین سادگیِ شگفت‌انگیز است که تماشای چنین اجراهایی را تا این اندازه دلنشین می‌کند.

زندگی در سایهٔ جنگ طوری است که مدام فکر می‌کنی خطر از تو دور است. اما نیست. کشور کناری جنگ است، تو فکر می‌کنی از تو دور است.
زندگی در سایهٔ جنگ طوری است که مدام فکر می‌کنی خطر از تو دور است. اما نیست. کشور کناری جنگ است، تو فکر می‌کنی از تو دور است. شهر کناری را بمباران می‌کنند، تو مطمئنی در امانی. خیابان آن طرف شهر را می‌زنند، تو تکان نمی‌خوری. خانهٔ همسایه ویران می‌شود، تو نانت را می‌خوری و بچه‌ات را بغل می‌کنی و در احاطهٔ دیوارهایی که نصفش ریخته جنگ را باور نمی‌کنی. چون باور کردنش خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت… آذرباد | نسيم مرعشي

قصهٔ یک عکس | The Falling Man صبح ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، عکاس خبری «ریچارد درو» در خیابان‌های نیویورک مشغول ثبت تصاویر حمله به برج‌
قصهٔ یک عکس | The Falling Man صبح ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، عکاس خبری «ریچارد درو» در خیابان‌های نیویورک مشغول ثبت تصاویر حمله به برج‌های مرکز تجارت جهانی بود که ناگهان مردی را دید که از یکی از برج‌ها به پایین سقوط می‌کند. او شاتر دوربینش را فشرد و عکسی ثبت شد که بعدها با نام «مرد در حال سقوط» شناخته شد؛ تصویری از انسانی که میان آسمان و زمین معلق به نظر می‌رسد؛ آرام، عمودی و شگفت‌آورانه متقارن. این عکس در روزنامه‌های آمریکا منتشر شد، اما واکنش‌ها چنان تند بود که بسیاری از رسانه‌ها دیگر آن را چاپ نکردند. برای خانواده‌های قربانیان، دیدن این تصویر بسیار دردناک بود. آنچه این عکس را به یکی از تأثیرگذارترین تصاویر قرن بیست‌ویکم تبدیل کرد، نه ترکیب‌بندی آن بود و نه شهرت عکاسش. واقعیت تلخ‌تری پشت آن قرار داشت. در طبقات بالایی برج شمالی، برخی از افراد میان دود، آتش و گرمایی گرفتار شده بودند که راه گریزی برایشان باقی نگذاشته بود. برای تعدادی از آنان، انتخاب میان زندگی و مرگ نبود؛ انتخاب میان دو شیوهٔ مرگ بود. «مرد در حال سقوط» نه یک قهرمان است، نه یک نماد سیاسی؛ درواقع؛ عکاسِ «The Falling Man» آخرین لحظهٔ زندگی یک انسان را ثبت نکرده است؛ آخرین انتخاب او را ثبت کرده.