en
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Open in Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 114
Subscribers
+424 hours
+487 days
+20530 days
Number of Posts

Data loading in progress...

Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by

Data loading in progress...

Publication analysis
Posts
Views dynamics
با امیرعلی درباره‌ی موضوعی حرف می‌زدیم که میان حرف‌ها، شعری خواند و دوستش داشتم؛ گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید با من در ش
با امیرعلی درباره‌ی موضوعی حرف می‌زدیم که میان حرف‌ها، شعری خواند و دوستش داشتم؛ گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید با من در شنیدن آن شریک شوید.
222271749Sign in to view analytics
داستان یک کلمه | آمبولانس «آمبولانس» از واژه‌ی فرانسوی ambulance آمده و ریشه‌ی آن به فعل لاتین ambulare می‌رسد؛ به معنی راه رفتن و جابه‌جا شدن. اما قصه‌ی این واژه به همین‌جا ختم نمی‌شود. در پزشکی نظامی فرانسه، اصطلاح hôpital ambulant (اُپیتال آمبولان) به معنی «بیمارستان سیار» بود؛ مرکزی درمانی که همراه ارتش حرکت می‌کرد و برخلاف بیمارستان‌های ثابت، به محل حضور نیروها نزدیک می‌شد. در واقع، آمبولانس در آغاز نام یک خودروی امدادی نبود؛ به نوعی نظام درمانی متحرک اشاره داشت. به‌تدریج، این واژه برای وسیله‌ای به کار رفت که مجروحان را از میدان جنگ به مراکز درمانی منتقل می‌کرد و سرانجام به معنای امروزی خود رسید. منابع: • Online Etymology Dictionary، Ambulance • Dictionnaire de l’Académie française، Ambulance • The Oxford English Dictionary، Ambulance #کالاگان #قصه_واژه‌ها #ریشه_شناسی
3211119Sign in to view analytics
و أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ کارم را به خدا می‌سپارم؛ که خداوند بر بندگانش بیناست. سوره غافر | ۴۴
48114755Sign in to view analytics
معرفی کتاب | مرگ به وقت بهار مرسه رودوردا دهکده‌ای را تصور کنید که روی رودخانه ساخته شده؛ جایی بی‌نام و بی‌زمان که در آن، عجی
معرفی کتاب | مرگ به وقت بهار مرسه رودوردا دهکده‌ای را تصور کنید که روی رودخانه ساخته شده؛ جایی بی‌نام و بی‌زمان که در آن، عجیب‌ترین رسم‌ها چنان عادی‌اند که هیچ‌کس دیگر درباره‌شان سؤال نمی‌کند. مردگان را دهان‌بسته و درون درختان دفن می‌کنند تا روحشان راه فرار نداشته باشد. خانه‌ها هر سال صورتی می‌شوند. مردان به ماهیگیری می‌روند و ماهی‌ها را نه برای خوردن، که برای اجرای آیینی خشن صید می‌کنند. اسب‌ها را برای گوشتشان نگه می‌دارند و زندگی، میان رودخانه و جنگل و خانه‌هایی که هر سال رنگ می‌شوند، به نظمی غریب ادامه پیدا می‌کند. راوی، پسری جوان است که هنوز معنای بسیاری از این رسم‌ها را نمی‌داند؛ درست مثل خواننده. ما هم همراه او وارد این جهان می‌شویم و کم‌کم درمی‌یابیم که ترسناک‌ترین بخش ماجرا شاید خودِ خشونت نباشد؛ عادی‌شدن خشونت است. رودوردا در این رمان جهانی ساخته که می‌توان آن را یک افسانه، یک کابوس یا تصویری تمثیلی از جامعه دانست؛ جهانی که در آن آدم‌ها بیش از آن‌که زندانی دیوارها باشند، زندانی عادت‌های خودند. «هرکسی زندان خودش است، چیزی عوض نمی‌شود، فقط عادت‌های ما هستند که عوض می‌شوند.» مرگ به وقت بهار رمانی است دربارهٔ مرگ و زندگی، ترس و عادت، خشونت و سکوت؛ و دربارهٔ انسان‌هایی که گاهی آن‌قدر با یک جهان نادرست خو می‌گیرند که دیگر نادرستی آن را نمی‌بینند. آدم‌ها حصاری به دور خود کشیده‌اند، اما نزدیکشان که بشوی سفرهٔ دلشان را برایت باز می‌کنند. [از متن کتاب] #کالاگان #معرفی_کتاب #نشر_بیدگل
5024125Sign in to view analytics
قصه‌ی یک مکان | اسیدخندان شاید خیلی‌ها ندانند «سیدخندان» در ابتدا اسم یک آدم بوده است. سال‌ها پیش، وقتی هنوز خیابان شریعتی امروز همان جاده‌ی قدیم شمیران بود، در مسیر تهران به شمیران قهوه‌خانه‌ای قرار داشت که مسافران در آن نفسی تازه می‌کردند. صاحب قهوه‌خانه مردی سید و خوش‌رو بود؛ آن‌قدر خوش‌برخورد که مردم او را «سیدِخندان» صدا می‌زدند. روایت شده که با روی خوش از مسافران پذیرایی می‌کرد و همین خوش‌خلقی باعث شد لقبش کم‌کم از خودش فراتر برود و نام آن حوالی شود. درباره‌ی نام این مرد اما روایت‌ها یکسان نیست. در برخی منابع، نام او سید جعفر شاه‌صاحب آمده و در برخی دیگر سید حسین نیاورانی. آنچه در این روایت‌ها مشترک است، قهوه‌خانه‌ی او در مسیر تهران و شمیران و شهرتش به خوش‌رویی و مردم‌داری است. با گذشت زمان، زمین‌های اطراف تغییر کردند، باغ‌ها جای خود را به خانه‌ها و خیابان‌ها دادند و تهران بزرگ‌تر شد؛ اما نام «سیدخندان» ماند. بعدها پلی در همان محدوده ساخته شد که نام محله را بر خود گرفت: پل سیدخندان. امروز شاید از قهوه‌خانه‌ی آن مرد چیزی باقی نمانده باشد و حتی جاده‌ای که او در آن از مسافران پذیرایی می‌کرد، دیگر شبیه گذشته نباشد؛ اما نامش هنوز روی نقشه‌ی تهران دیده می‌شود. گاهی یک شهر، نام آدم‌هایی را نگه می‌دارد که هیچ مجسمه‌ای از آن‌ها ساخته نشده؛ آدم‌هایی که شاید تنها میراثشان، خوش‌رویی با رهگذری بوده که از راه رسیده است. منابع: • علیرضا زمانی، تهران‌شناس، در روایت‌های مربوط به وجه تسمیه‌ی سیدخندان • روزنامه‌ی همشهری، مطالب تهران‌شناسی درباره‌ی محله‌ی سیدخندان • خبرآنلاین، گزارش‌های مربوط به تاریخچه و وجه تسمیه‌ی محله‌ی سیدخندان #کالاگان #داستان_یک_مکان
5104438Sign in to view analytics
2.180.mp3
4812216Sign in to view analytics
امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان! #سعدی شر مرسان! شر مرسان!
امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان! #سعدی شر مرسان! شر مرسان!
6487349Sign in to view analytics
No text...
1 118211765Sign in to view analytics
No text...
1000Sign in to view analytics
این آقای محترمی که می‌بینید؛ سورن، پسر خانم سمیه نوروزی و آقای فرشید قربان‌پور هستند؛ همان‌ها که بخش بزرگی از بار کالاگان بر
این آقای محترمی که می‌بینید؛ سورن، پسر خانم سمیه نوروزی و آقای فرشید قربان‌پور هستند؛ همان‌ها که بخش بزرگی از بار کالاگان بر شانه‌های مهربان و پرتلاش‌شان است. این بار، صدای پسرشان را می‌شنویم؛ در معرفی کتاب‌هایی که برایمان فرستاده است. سورن عزیز، ممنونیم💚🦢
2043121Sign in to view analytics
در باب ماندن در جای اشتباه اتفاق آزاردهنده‌ای برایم افتاد که فکر کردم برای عبور از آن باید به تراپیست مراجعه کنم. در جریان صحبت‌ها، به نکته‌ای رسیدم که شاید مهم‌تر از خود آن اتفاق بود: ما معمولاً در اتفاق‌های ناخوشایند، خیلی زود دنبال مقصر می‌گردیم؛ کسی که باید همه‌ی بار ماجرا را روی شانه‌های او بگذاریم و خودمان را از آنچه پیش آمده، کنار بکشیم. اما همیشه ماجرا این‌قدر ساده نیست. آدم‌ها در ابتدای آشنایی، تصویری از خودشان به ما نشان می‌دهند؛ تصویری که ممکن است واقعاً خود آن‌ها باشد، یا به‌مرور معلوم شود فقط بخشی از آن‌ها بوده است. ممکن است کسی همان آدمی بماند که ابتدا دیده‌ایم، و ممکن است کم‌کم چیزهایی از او آشکار شود که با تصویری که از او ساخته بودیم، فاصله داشته باشد. مسئله از جایی جدی می‌شود که این فاصله را می‌بینیم و باز هم تصمیم می‌گیریم همان تصویر اول را باور کنیم. از آن لحظه به بعد، دیگر نمی‌شود همه‌چیز را به حساب رفتار دیگری گذاشت. سهم ما هم شروع می‌شود؛ سهم ما در نادیده گرفتن نشانه‌ها، توجیه کردن رفتارها، فرصت‌های دوباره و ماندن در جایی که شاید باید زودتر از آن بیرون می‌آمدیم. و گاهی ماجرا حتی به همان یک آدم ختم نمی‌شود. ممکن است از طریق او با آدم‌های دیگری آشنا شویم؛ آدم‌هایی که شاید آسیبشان عمیق‌تر باشد و اثر حضورشان مدت‌ها بعد از رفتن‌شان هم باقی بماند. این به معنای مقصر دانستن خودمان نیست. قرار نیست هر زخمی را که از دیگری خورده‌ایم، گردن خودمان بیندازیم. اما شاید پذیرفتن سهم خودمان، تنها راهی باشد که دفعه‌ی بعد، وقتی تصویر یک آدم با چیزی که در واقعیت می‌بینیم جور درنمی‌آید، به جای اصرار بر تصویری که دوست داشتیم درست باشد، خود واقعیت را جدی بگیریم. #یک_تکه_از_امروز
6524346Sign in to view analytics
انسان‌های وحشی یکدیگر را می‌خورند و انسان‌های متمدن، یکدیگر را فریب می‌دهند. در باب حکمت زندگی | آرتور شوپنهاور
انسان‌های وحشی یکدیگر را می‌خورند و انسان‌های متمدن، یکدیگر را فریب می‌دهند. در باب حکمت زندگی | آرتور شوپنهاور
6094435Sign in to view analytics
بس‌که نادیدنی از مردم دنیا دیدم روشنم گشت که آسایش نابینا چیست… #کلیم_کاشانی
5967333Sign in to view analytics
قصه یک مکان | جردن امروز اگر بگوییم «جردن»، برای بیشترمان یادآور یکی از خیابان‌های تهران است؛ خیابانی که حالا نام رسمی‌اش «نلسون ماندلا»ست و هنوز خیلی‌ها همان جردن صدایش می‌کنند. اما جردن، نامِ یک آدم بود. ساموئل مارتین جردن، آموزگار آمریکایی، در سال ۱۸۹۸ به ایران آمد. او از سال ۱۸۹۹ تا ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران را بر عهده داشت؛ همان مدرسه‌ای که بعدها به دبیرستان البرز تبدیل شد. در دوران مدیریت او، مدرسه از یک مدرسهٔ ابتدایی به مؤسسه‌ای بزرگ‌تر با آموزش متوسطه و عالی تبدیل شد. جردن بیش از چهار دهه در ایران ماند و در توسعهٔ آموزش نوین نقش داشت. در سال ۱۹۴۰ نیز نشان علمی درجهٔ یک ایران را دریافت کرد. بعدها یکی از خیابان‌های اصلی تهران به نام او «جردن» نام گرفت؛ نامی که پس از انقلاب به «آفریقا» و سپس «نلسون ماندلا» تغییر کرد، اما «جردن» همچنان در زبان مردم ماند. نام جردن، به شعر فارسی هم راه پیدا کرد. شعری که به ملک‌الشعرای بهار نسبت داده شده: تا کشور ما جایگهِ جُردن شد بس خارستان کز مددش گلشن شد این باغ هنر که دور از او بود کنون چشمش به جمال باغبان روشن شد نادانی چیست جز به غفلت مردن؟ باید به علاج از این مرض جان بردن گفتم که طبیب درد نادانی کیست؟ پیر خردم گفت که: «جُردن، جُردن!» [البته برای انتساب قطعی آن‌ها به دیوان چاپی بهار، منبع اولیهٔ معتبری پیدا نکردم] #کالاگان #قصه_مکان‌ها منابع: • Encyclopaedia Iranica — Samuel Martin Jordan • University of California, Irvine — About Dr. Samuel M. Jordan • Cambridge University Press — Alborz College of Tehran, Dr. Samuel Martin Jordan and the American Faculty
6474039Sign in to view analytics
‎⁨تاسيان⁩.mp3
6137221Sign in to view analytics
«آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن‌وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌افکنید و در فص
«آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن‌وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می‌شوید! یا او را به حال خود وامی‌گذارید، و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.» سقوط | آلبر کامو
6387041Sign in to view analytics
با اینکه فکر می‌کنم انسان مخیر است راضی شدن به بازی تقدیر بهتر است #فاضل_نظری
6544035Sign in to view analytics
باران گرفته‌، کاکایی‌ها برگشته‌اند و در این خیابان خیس، چراغی روشن است؛ برای آن‌که از راه می‌رسد. #کالاگان
باران گرفته‌، کاکایی‌ها برگشته‌اند و در این خیابان خیس، چراغی روشن است؛ برای آن‌که از راه می‌رسد. #کالاگان
674141277Sign in to view analytics
این است پندِ من که ز خوب و بدِ جهان نه غُرّه شو، نه رنجه؛ که هر چیز بگذرد #ملک_‌الشعرا_بهار
6069240Sign in to view analytics
دلم می‌خواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه می‌کرد: «دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…» من خوا
دلم می‌خواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه می‌کرد: «دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…» من خواستم و او گفت. او گفت: «دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…» من باورم شد. باورم شد که دارم خواب می‌بینم؛ این چشم‌های خیس را، این شب سرد و اندوهناک را. همه‌اش یک کابوس است. بیدار می‌شوی و یادت می‌رود که تنهایی چقدر سخت بود. دروغ چقدر درد داشت. یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف‌اند و نباید باورشان کرد. یادت می‌رود که هیچ‌چیز ارزش ندارد. همهٔ این‌ها یادت می‌رود. داری خواب می‌بینی. دستهٔ دلقک‌ها | لویی فردینان سلین
6283229Sign in to view analytics