es
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Ir al canal en Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 148
Suscriptores
+724 horas
+317 días
+21130 días
Archivo de publicaciones
چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو… “وحشی بافقی”
چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو… “وحشی بافقی”

ِ ه درست، ه غلط: همهٔ «ه»هایی که در پایان واژه‌ها می‌آیند، اشتباه نیستند. «ه» به جای «است» می‌آید: هوا خوبه. ✅ = هوا خوب است. این کتاب جالبه. ✅ = این کتاب جالب است. گاهی هم در گفتار و محاوره، نقش معرفه‌سازی دارد و به شخص یا چیزی مشخص اشاره می‌کند: اون خانمه اومد. ✅ (خانمی که قبلا در موردش حرف زده‌ایم) کتابه موجود نیست؟ ✅ (کتاب مشخصی که می‌دانیم چیست) اما وقتی می‌خواهیم دو واژه را به هم پیوند بدهیم، باید از «کسرهٔ اضافه» استفاده کنیم، نه «ه»: مردِ جوان ✅ کتابِ خوب ✅ نه: مرده جوان ❌ کتابه خوب ❌ اگر «ه» نه به معنای «است» باشد و نه نقش معرفه‌سازی داشته باشد، باید به‌جای آن از کسرهٔ اضافه استفاده کنیم.

من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می‌زند با همه جان گرفته می‌شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس.... رضا امیرخانی | قیدار

معرفی کتاب | بدون لهجه خندیدن بدون لهجه خندیدن» نوشته‌ی فیروزه جزایری دوما، نویسنده‌ی ایرانی-آمریکایی، مجموعه‌ای از خاطرات و
معرفی کتاب | بدون لهجه خندیدن بدون لهجه خندیدن» نوشته‌ی فیروزه جزایری دوما، نویسنده‌ی ایرانی-آمریکایی، مجموعه‌ای از خاطرات و روایت‌های طنزآمیز او از زندگی میان دو فرهنگ ایران و آمریکاست. دوما با نگاهی صمیمی، شوخ‌طبع و گاه تأمل‌برانگیز، از تجربه‌های مهاجرت، سوءتفاهم‌های فرهنگی، خانواده، سفر و هویت می‌نویسد؛ تجربه‌هایی که در عین شخصی بودن، برای بسیاری از خوانندگان آشنا و ملموس‌اند. نثر روان و طنز دلنشین کتاب باعث شده «بدون لهجه خندیدن» تنها یک خاطره‌نگاری نباشد، بلکه روایتی انسانی از کنار آمدن با تفاوت‌ها و یافتن جایگاه خود در جهان باشد. این کتاب ادامه‌ای بر موفقیت «عطر سنبل، عطر کاج» است و همان شوخ‌طبعی گرم و نگاه مهربان نویسنده را با خود دارد. اگر به کتاب‌هایی علاقه دارید که با لبخند شما را به فکر فرو ببرند، «بدون لهجه خندیدن» انتخابی خواندنی است.

موسیقیِ درست، راه خود را بلد است؛ از مرزها می‌گذرد، فاصله‌ها را کم می‌کند و آدم‌ها را به هم می‌رساند. چندی قبل، انوشیروان روحانی در یکی از پیاده‌روی‌های صبحگاهی‌اش در ونکوور، ناگهان با نوازنده‌ای ترک روبه‌رو شد که در خیابان «گل سنگ» را می‌نواخت؛ ترانه‌ای که دهه‌هاست با نام او گره خورده است. روحانی در صفحه‌اش نوشت: «بسيار اتفاق غيرمنتظره‌اى بود در شهر ونكوور كانادا. هنگام پياده‌روى صبحگاهى، با نوازنده‌‌ای ترك كه در خيابان مشغول نواختن «گل سنگ» بود روبرو و آشنا شدم! خوشحالم كه عشق و موسيقى مرزى ندارند.»

با احترام؛ موجود شدند.
+2
با احترام؛ موجود شدند.

+1
قصه‌ای که کودکان را با موسیقی آشنا می‌کند «پیتر و گرگ» از آن قصه‌هایی است که شنیدنشان، هم لذت داستان است و هم آشنایی با موسیقی. این اثر را سرگئی پروکفیف، آهنگساز نامدار روس، برای کودکان نوشته و ساخته است؛ داستانی که در آن هر شخصیت با صدای یک ساز معرفی می‌شود: گنجشک با فلوت، اردک با اُبوا، گربه با کلارینت، گرگ با هورن و دیگر شخصیت‌ها با سازهای دیگر ارکستر. راوی پیش از آغاز قصه، این سازها را به شنونده می‌شناساند تا در طول داستان بتواند شخصیت‌ها را از روی صداهایشان تشخیص دهد. این نسخه با روایت فریدون دائمی و طرح جلد فرشید مثقالی، در سال ۱۳۵۰ خورشیدی توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است. اگر کودکی در کنار شماست، شاید بد نباشد این قصه را برایش پخش کنید؛ تجربه‌ای که هم قصه‌گویی است و هم سفری به دنیای سازها و موسیقی. تصویری که همراه این پست می‌بینید نیز راهنمای سازهای داستان است و می‌تواند هنگام شنیدن قصه به کار بیاید.

بخشی از مونولوگ محمود استاد محمد در شهر قصه

The best way to find out if you can trust somebody is to trust them.” Ernest Hemingway | A Farewell to Arms «بهترین راه برای
The best way to find out if you can trust somebody is to trust them.” Ernest Hemingway | A Farewell to Arms «بهترین راه برای اینکه بفهمی می‌توانی به کسی اعتماد کنی یا نه، این است که به او اعتماد کنی!» ارنست همینگوی | وداع با اسلحه

«أتعرفين ما هو الوطن يا صفية؟ الوطن هو ألا يحدث ذلك كله!» «می‌دانی وطن چیست، صفیه؟ وطن یعنی اینکه نباید ‌همه‌ی این‌ها اتفاق‌
«أتعرفين ما هو الوطن يا صفية؟ الوطن هو ألا يحدث ذلك كله!» «می‌دانی وطن چیست، صفیه؟ وطن یعنی اینکه نباید ‌همه‌ی این‌ها اتفاق‌ می‌افتاد» بازگشت به حیفا | غسان کنفانی

همه‌ جا با همه‌ کس، یار نمی‌باید بود… وحشی بافقی
همه‌ جا با همه‌ کس، یار نمی‌باید بود… وحشی بافقی

برای نیما مرادی، پسر بندر خبر بد، همیشه از جای دوری نمی‌آید؛ گاهی از همان کافه‌های همیشگی، از همان میزهای آشنا، از میان چهره‌هایی که بارها دیده‌ایم سر بر‌می‌آورد. نیما را آن‌قدر نمی‌شناختم که از زندگی‌اش بنویسم، اما آن‌قدر دیده بودمش که دلم از نبودنش بگیرد. شنبه‌ها، در یکی از کافه‌های کنار شنبه‌بازار، می‌نشست و از ملوان حرف می‌زد. از سر عشق. نام ملوان که می‌آمد، صدایش جان می‌گرفت و چشم‌هایش می‌درخشید. حالا فکر می‌کنم چقدر غریب است که یک شهر، ناگهان یکی از صداهای آشنایش را از دست بدهد. دریا، که برای ما نشانه‌ی بازگشت بود، این بار یکی از فرزندانش را با خود برد. و چه دشوار است باور اینکه آن جوان پرشور، آن عاشقِ ملوان، دیگر هیچ شنبه‌ای، در هیچ کافه‌ای، از بازی بعدی تیم محبوبش حرف نخواهد زد. بعضی آدم‌ها بی‌آنکه بدانند، خودشان را به حافظه‌ی یک شهر می‌سپارند. خوابِ دریا آرامت باد، همشهری. بندر، همیشه پسرانش را به خاطر خواهد سپرد.

معرفی کتاب | کاش چیزی نمی‌ماند جز لحظات شیرین زندگی همیشه از اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ گاهی آنچه سال‌ها بعد در خاطرمان می
معرفی کتاب | کاش چیزی نمی‌ماند جز لحظات شیرین زندگی همیشه از اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ گاهی آنچه سال‌ها بعد در خاطرمان می‌ماند، همان لحظه‌های کوچکی است که آن روزها عادی به نظر می‌رسیدند. «کاش چیزی نمی‌ماند جز لحظات شیرین» از نشر ققنوس، رمانی است دربارهٔ گذر زمان، تغییر آدم‌ها و چیزهایی که آرام‌آرام از دست می‌روند؛ اما ردّشان در زندگی ما باقی می‌ماند. روایت دو زن در دو سوی مادری است؛ یکی در آغاز راه و دیگری در آستانهٔ خالی شدن خانه از فرزندانش. رمانی سرشار از احساس، امید و یادآوریِ این حقیقت که زندگی، هرقدر هم سخت باشد، از لحظه‌های کوچک و شیرین ساخته شده است. کتابی لطیف و صمیمی که یادمان می‌آورد خوشبختی، بیشتر از آن‌که در مقصد باشد، در لحظه‌هایی پنهان است که از کنارشان می‌گذریم.

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود شهریار
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود شهریار

موسیقی | خاطره در بخشی از آرشیو و پروژهٔ دیجیتالی‌سازی ساختمان رادیو ملی ارمنستان، تصویری از آرتوش (آرداشس آودیان)، خوانندهٔ ایرانی‌ارمنی، دیده می‌شود؛ صدایی که برای بسیاری از دوستداران موسیقی فارسی با یک ترانه بیش از هر چیز گره خورده است: «نفرین»؛ همان ترانه‌ای که بیشتر با نام «سنگ قبر آرزو» به یاد آورده می‌شود. این اثر با ترانه‌ای از پرویز وکیلی و آهنگی از پرویز مقصدی، در سال ۱۳۴۳ و زمانی که آرتوش تنها بیست سال داشت اجرا شد؛ ترانه‌ای که بیش از شصت سال بعد، هنوز در حافظهٔ جمعی ما زنده است. شاید راز ماندگاری «سنگ قبر آرزو» فقط در ملودی یا صدای آرتوش نباشد. این ترانه سوگِ یک عشق از دست‌رفته نیست؛ سوگِ آرزوهایی است که پیش از ما می‌میرند. آرزوهایی که نه تشییعی دارند و نه سنگ قبری، اما سال‌ها در گوشه‌ای از دل دفن می‌شوند و گاه با شنیدن چند نت موسیقی، دوباره از خاک سر برمی‌آورند. بعضی ترانه‌ها خاطره‌اند؛ بعضی دیگر، حافظهٔ یک نسل. «سنگ قبر آرزو» از آن دست ترانه‌هاست که هر بار شنیده می‌شود، انگار گردی از روی بخشی فراموش‌شده از زندگی کنار می‌رود.

قصه‌ی یک عکس گاهی تاریخ، پیش از آنکه خودش بداند قرار است تاریخ شود، جلوی دوربین می‌ایستد. فوریهٔ ۱۹۶۴، میامی. قرار بود، مسابق
+1
قصه‌ی یک عکس گاهی تاریخ، پیش از آنکه خودش بداند قرار است تاریخ شود، جلوی دوربین می‌ایستد. فوریهٔ ۱۹۶۴، میامی. قرار بود، مسابقهٔ قهرمانی سنگین‌وزن جهان بین سانی لیستون، قهرمان مقتدر بوکس، و جوانی ۲۲ ساله به نام کاسیوس کلی برگزار شود؛ جوانی که بعدها جهان او را با نام محمدعلی شناخت. در همان روزها، چهار موسیقی‌دان جوان اهل لیورپول نیز برای نخستین سفر بزرگشان به آمریکا در میامی بودند؛ گروهی به نام بیتلز. اعضای بیتلز ابتدا به رختکن سانی لیستون رفتند، اما او حاضر نشد با آن‌ها عکس بگیرد. ناامید، راهی رختکن کاسیوس کلی شدند. کلی، برخلاف رقیبش، با رویی گشاده از آن‌ها استقبال کرد. شروع کرد به شوخی، ژست بوکس گرفت و وانمود کرد همهٔ اعضای بیتلز را ناک‌اوت کرده است. عکاس‌ها همان لحظه را ثبت کردند. چند روز بعد، کاسیوس کلی همه را شگفت‌زده کرد و سانی لیستون را شکست داد و قهرمان جهان شد. اندکی بعد، نامش را به محمدعلی تغییر داد. و بیتلز هم، خیلی زود، به بزرگ‌ترین گروه موسیقی قرن بیستم تبدیل شدند. آن روز، هیچ‌کس نمی‌دانست دوربین، هم‌زمان پنج اسطوره را در یک قاب جا داده است.

پیش او یار نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست… وحشی بافقی
پیش او یار نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست… وحشی بافقی

🦢 در انگلیسی، برای «پاییز» دو واژه وجود دارد: Autumn: رایج‌تر در انگلیسی بریتانیایی و در نوشتار رسمی. Fall: رایج‌تر در انگلی
🦢 در انگلیسی، برای «پاییز» دو واژه وجود دارد: Autumn: رایج‌تر در انگلیسی بریتانیایی و در نوشتار رسمی. Fall: رایج‌تر در انگلیسی آمریکایی و گفتار روزمره. هر دو درست هستند. 🦢 ریشهٔ واژه‌ها: 🇬🇧 Spring در انگلیسی کهن، spring به معنای «جهیدن» یا «جوشیدن» بود. نام این فصل به رویش و جوانه زدن گیاهان اشاره دارد. 🇫🇷 printemps از printemps در فرانسوی کهن، به معنای «نخستین زمان» یا «آغاز فصل نو» پدید آمده است. ریشهٔ آن به واژهٔ لاتینی primo tempore («در نخستین زمان») می‌رسد. 🇸🇦 الرَّبيع زبان‌شناسان معتقدند «الرَّبيع» در اصل به فصلی گفته می‌شد که زمین سرسبز و آباد می‌شود و مردم در آن در محل‌های خود (رَبْع = منزل و دیار) استقرار می‌یابند و دام‌ها از گیاهان تازه بهره می‌برند.

قصه‌ی یک عکس ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۱، لس‌آنجلس. در افتتاحیهٔ فیلم «روشنایی‌های شهر» (City Lights)، دو نابغه کنار هم ایستادند. آلبرت ا
قصه‌ی یک عکس ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۱، لس‌آنجلس. در افتتاحیهٔ فیلم «روشنایی‌های شهر» (City Lights)، دو نابغه کنار هم ایستادند. آلبرت اینشتین، به همراه همسرش، مهمانان ویژهٔ مراسم بودند و چارلی چاپلین از آنها استقبال کرد. اینشتین به چاپلین گفت: «آنچه بیش از همه در هنر تو تحسین می‌کنم، جهان‌شمول بودن آن است؛ تو حتی یک کلمه هم نمی‌گویی، اما همهٔ دنیا تو را می‌فهمد.» و چاپلین پاسخ داد: «درست است؛ اما شهرت شما از من هم بیشتر است. دنیا شما را تحسین می‌کند، در حالی که تقریباً هیچ‌کس شما را نمی‌فهمد.» آن شب، عکسی ثبت شد که هنوز هم از ماندگارترین تصاویر قرن بیستم است؛ تصویری از دیدار دو مرد که هر کدام، به شیوه‌ای متفاوت، جهان را دگرگون کردند.

بعضی غروب‌ها که کالاگان خلوت باشد، راهِ بلوار را پیش می‌گیرم؛ همان‌جا که اسکلهٔ قایق‌های تفریحی به دریا می‌رسد. قایقران‌ها دیگر برایم غریبه نیستند. با تکانِ سری و لبخندی، احوال هم را می‌پرسیم؛ انگار دریا، آدم‌ها را زودتر با هم آشنا می‌کند. بعد می‌ایستم به تماشا. تماشای آن‌ها که با سرخوشی سوار قایقی می‌شوند تا چند دقیقه، بندر را از روی آب ببینند. مردی که در سکوت، رو به دریا به سیگارش پک می‌زند. که انگار آمده غمش را به موج‌ها بسپارد. ماهیگیری که ساعت‌ها چشم به آب دوخته، بی‌آنکه معلوم باشد امروز در تورش ماهی خواهد افتاد یا فقط انتظار. و قایقرانی که آفتابِ تیر و مرداد، رنگِ پوستش را تیره کرده، اما هنوز با همان حوصله، طناب‌ها را باز می‌کند و مسافران را به دل آب می‌برد. هر کدام، داستانی داریم که هیچ‌وقت برای هم تعریف نمی‌کنیم؛ اما غروب، همهٔ آن داستان‌ها را کنار هم می‌نشاند. غم، شادی، انتظار، خستگی، دلتنگی، عشق… همه زیر یک آسمان، کنار یک دریا. شاید برای همین است که دریا را دوست دارم. نه برای موج‌هاش، نه برای افقِ بی‌انتهاش، برای آنکه هر غروب، بی‌آنکه از کسی بپرسد از کجا آمده یا چه بر دل دارد، برای همه، بی‌قضاوت، به یک اندازه جا باز می‌کند. #یک_تکه_از_امروز