uz
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Kanalga Telegram’da o‘tish

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 127
Obunachilar
+724 soatlar
+317 kun
+21130 kun
Postlar arxiv
بخشی از مونولوگ محمود استاد محمد در شهر قصه

The best way to find out if you can trust somebody is to trust them.” Ernest Hemingway | A Farewell to Arms «بهترین راه برای
The best way to find out if you can trust somebody is to trust them.” Ernest Hemingway | A Farewell to Arms «بهترین راه برای اینکه بفهمی می‌توانی به کسی اعتماد کنی یا نه، این است که به او اعتماد کنی!» ارنست همینگوی | وداع با اسلحه

«أتعرفين ما هو الوطن يا صفية؟ الوطن هو ألا يحدث ذلك كله!» «می‌دانی وطن چیست، صفیه؟ وطن یعنی اینکه نباید ‌همه‌ی این‌ها اتفاق‌
«أتعرفين ما هو الوطن يا صفية؟ الوطن هو ألا يحدث ذلك كله!» «می‌دانی وطن چیست، صفیه؟ وطن یعنی اینکه نباید ‌همه‌ی این‌ها اتفاق‌ می‌افتاد» بازگشت به حیفا | غسان کنفانی

همه‌ جا با همه‌ کس، یار نمی‌باید بود… وحشی بافقی
همه‌ جا با همه‌ کس، یار نمی‌باید بود… وحشی بافقی

برای نیما مرادی، پسر بندر خبر بد، همیشه از جای دوری نمی‌آید؛ گاهی از همان کافه‌های همیشگی، از همان میزهای آشنا، از میان چهره‌هایی که بارها دیده‌ایم سر بر‌می‌آورد. نیما را آن‌قدر نمی‌شناختم که از زندگی‌اش بنویسم، اما آن‌قدر دیده بودمش که دلم از نبودنش بگیرد. شنبه‌ها، در یکی از کافه‌های کنار شنبه‌بازار، می‌نشست و از ملوان حرف می‌زد. از سر عشق. نام ملوان که می‌آمد، صدایش جان می‌گرفت و چشم‌هایش می‌درخشید. حالا فکر می‌کنم چقدر غریب است که یک شهر، ناگهان یکی از صداهای آشنایش را از دست بدهد. دریا، که برای ما نشانه‌ی بازگشت بود، این بار یکی از فرزندانش را با خود برد. و چه دشوار است باور اینکه آن جوان پرشور، آن عاشقِ ملوان، دیگر هیچ شنبه‌ای، در هیچ کافه‌ای، از بازی بعدی تیم محبوبش حرف نخواهد زد. بعضی آدم‌ها بی‌آنکه بدانند، خودشان را به حافظه‌ی یک شهر می‌سپارند. خوابِ دریا آرامت باد، همشهری. بندر، همیشه پسرانش را به خاطر خواهد سپرد.

معرفی کتاب | کاش چیزی نمی‌ماند جز لحظات شیرین زندگی همیشه از اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ گاهی آنچه سال‌ها بعد در خاطرمان می
معرفی کتاب | کاش چیزی نمی‌ماند جز لحظات شیرین زندگی همیشه از اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ گاهی آنچه سال‌ها بعد در خاطرمان می‌ماند، همان لحظه‌های کوچکی است که آن روزها عادی به نظر می‌رسیدند. «کاش چیزی نمی‌ماند جز لحظات شیرین» از نشر ققنوس، رمانی است دربارهٔ گذر زمان، تغییر آدم‌ها و چیزهایی که آرام‌آرام از دست می‌روند؛ اما ردّشان در زندگی ما باقی می‌ماند. روایت دو زن در دو سوی مادری است؛ یکی در آغاز راه و دیگری در آستانهٔ خالی شدن خانه از فرزندانش. رمانی سرشار از احساس، امید و یادآوریِ این حقیقت که زندگی، هرقدر هم سخت باشد، از لحظه‌های کوچک و شیرین ساخته شده است. کتابی لطیف و صمیمی که یادمان می‌آورد خوشبختی، بیشتر از آن‌که در مقصد باشد، در لحظه‌هایی پنهان است که از کنارشان می‌گذریم.

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود شهریار
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود شهریار

موسیقی | خاطره در بخشی از آرشیو و پروژهٔ دیجیتالی‌سازی ساختمان رادیو ملی ارمنستان، تصویری از آرتوش (آرداشس آودیان)، خوانندهٔ ایرانی‌ارمنی، دیده می‌شود؛ صدایی که برای بسیاری از دوستداران موسیقی فارسی با یک ترانه بیش از هر چیز گره خورده است: «نفرین»؛ همان ترانه‌ای که بیشتر با نام «سنگ قبر آرزو» به یاد آورده می‌شود. این اثر با ترانه‌ای از پرویز وکیلی و آهنگی از پرویز مقصدی، در سال ۱۳۴۳ و زمانی که آرتوش تنها بیست سال داشت اجرا شد؛ ترانه‌ای که بیش از شصت سال بعد، هنوز در حافظهٔ جمعی ما زنده است. شاید راز ماندگاری «سنگ قبر آرزو» فقط در ملودی یا صدای آرتوش نباشد. این ترانه سوگِ یک عشق از دست‌رفته نیست؛ سوگِ آرزوهایی است که پیش از ما می‌میرند. آرزوهایی که نه تشییعی دارند و نه سنگ قبری، اما سال‌ها در گوشه‌ای از دل دفن می‌شوند و گاه با شنیدن چند نت موسیقی، دوباره از خاک سر برمی‌آورند. بعضی ترانه‌ها خاطره‌اند؛ بعضی دیگر، حافظهٔ یک نسل. «سنگ قبر آرزو» از آن دست ترانه‌هاست که هر بار شنیده می‌شود، انگار گردی از روی بخشی فراموش‌شده از زندگی کنار می‌رود.

قصه‌ی یک عکس گاهی تاریخ، پیش از آنکه خودش بداند قرار است تاریخ شود، جلوی دوربین می‌ایستد. فوریهٔ ۱۹۶۴، میامی. قرار بود، مسابق
+1
قصه‌ی یک عکس گاهی تاریخ، پیش از آنکه خودش بداند قرار است تاریخ شود، جلوی دوربین می‌ایستد. فوریهٔ ۱۹۶۴، میامی. قرار بود، مسابقهٔ قهرمانی سنگین‌وزن جهان بین سانی لیستون، قهرمان مقتدر بوکس، و جوانی ۲۲ ساله به نام کاسیوس کلی برگزار شود؛ جوانی که بعدها جهان او را با نام محمدعلی شناخت. در همان روزها، چهار موسیقی‌دان جوان اهل لیورپول نیز برای نخستین سفر بزرگشان به آمریکا در میامی بودند؛ گروهی به نام بیتلز. اعضای بیتلز ابتدا به رختکن سانی لیستون رفتند، اما او حاضر نشد با آن‌ها عکس بگیرد. ناامید، راهی رختکن کاسیوس کلی شدند. کلی، برخلاف رقیبش، با رویی گشاده از آن‌ها استقبال کرد. شروع کرد به شوخی، ژست بوکس گرفت و وانمود کرد همهٔ اعضای بیتلز را ناک‌اوت کرده است. عکاس‌ها همان لحظه را ثبت کردند. چند روز بعد، کاسیوس کلی همه را شگفت‌زده کرد و سانی لیستون را شکست داد و قهرمان جهان شد. اندکی بعد، نامش را به محمدعلی تغییر داد. و بیتلز هم، خیلی زود، به بزرگ‌ترین گروه موسیقی قرن بیستم تبدیل شدند. آن روز، هیچ‌کس نمی‌دانست دوربین، هم‌زمان پنج اسطوره را در یک قاب جا داده است.

پیش او یار نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست… وحشی بافقی
پیش او یار نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست… وحشی بافقی

🦢 در انگلیسی، برای «پاییز» دو واژه وجود دارد: Autumn: رایج‌تر در انگلیسی بریتانیایی و در نوشتار رسمی. Fall: رایج‌تر در انگلی
🦢 در انگلیسی، برای «پاییز» دو واژه وجود دارد: Autumn: رایج‌تر در انگلیسی بریتانیایی و در نوشتار رسمی. Fall: رایج‌تر در انگلیسی آمریکایی و گفتار روزمره. هر دو درست هستند. 🦢 ریشهٔ واژه‌ها: 🇬🇧 Spring در انگلیسی کهن، spring به معنای «جهیدن» یا «جوشیدن» بود. نام این فصل به رویش و جوانه زدن گیاهان اشاره دارد. 🇫🇷 printemps از printemps در فرانسوی کهن، به معنای «نخستین زمان» یا «آغاز فصل نو» پدید آمده است. ریشهٔ آن به واژهٔ لاتینی primo tempore («در نخستین زمان») می‌رسد. 🇸🇦 الرَّبيع زبان‌شناسان معتقدند «الرَّبيع» در اصل به فصلی گفته می‌شد که زمین سرسبز و آباد می‌شود و مردم در آن در محل‌های خود (رَبْع = منزل و دیار) استقرار می‌یابند و دام‌ها از گیاهان تازه بهره می‌برند.

قصه‌ی یک عکس ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۱، لس‌آنجلس. در افتتاحیهٔ فیلم «روشنایی‌های شهر» (City Lights)، دو نابغه کنار هم ایستادند. آلبرت ا
قصه‌ی یک عکس ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۱، لس‌آنجلس. در افتتاحیهٔ فیلم «روشنایی‌های شهر» (City Lights)، دو نابغه کنار هم ایستادند. آلبرت اینشتین، به همراه همسرش، مهمانان ویژهٔ مراسم بودند و چارلی چاپلین از آنها استقبال کرد. اینشتین به چاپلین گفت: «آنچه بیش از همه در هنر تو تحسین می‌کنم، جهان‌شمول بودن آن است؛ تو حتی یک کلمه هم نمی‌گویی، اما همهٔ دنیا تو را می‌فهمد.» و چاپلین پاسخ داد: «درست است؛ اما شهرت شما از من هم بیشتر است. دنیا شما را تحسین می‌کند، در حالی که تقریباً هیچ‌کس شما را نمی‌فهمد.» آن شب، عکسی ثبت شد که هنوز هم از ماندگارترین تصاویر قرن بیستم است؛ تصویری از دیدار دو مرد که هر کدام، به شیوه‌ای متفاوت، جهان را دگرگون کردند.

بعضی غروب‌ها که کالاگان خلوت باشد، راهِ بلوار را پیش می‌گیرم؛ همان‌جا که اسکلهٔ قایق‌های تفریحی به دریا می‌رسد. قایقران‌ها دیگر برایم غریبه نیستند. با تکانِ سری و لبخندی، احوال هم را می‌پرسیم؛ انگار دریا، آدم‌ها را زودتر با هم آشنا می‌کند. بعد می‌ایستم به تماشا. تماشای آن‌ها که با سرخوشی سوار قایقی می‌شوند تا چند دقیقه، بندر را از روی آب ببینند. مردی که در سکوت، رو به دریا به سیگارش پک می‌زند. که انگار آمده غمش را به موج‌ها بسپارد. ماهیگیری که ساعت‌ها چشم به آب دوخته، بی‌آنکه معلوم باشد امروز در تورش ماهی خواهد افتاد یا فقط انتظار. و قایقرانی که آفتابِ تیر و مرداد، رنگِ پوستش را تیره کرده، اما هنوز با همان حوصله، طناب‌ها را باز می‌کند و مسافران را به دل آب می‌برد. هر کدام، داستانی داریم که هیچ‌وقت برای هم تعریف نمی‌کنیم؛ اما غروب، همهٔ آن داستان‌ها را کنار هم می‌نشاند. غم، شادی، انتظار، خستگی، دلتنگی، عشق… همه زیر یک آسمان، کنار یک دریا. شاید برای همین است که دریا را دوست دارم. نه برای موج‌هاش، نه برای افقِ بی‌انتهاش، برای آنکه هر غروب، بی‌آنکه از کسی بپرسد از کجا آمده یا چه بر دل دارد، برای همه، بی‌قضاوت، به یک اندازه جا باز می‌کند. #یک_تکه_از_امروز

کالاگان همیشه چشم‌به‌راه شماست 💚🦢

معرفی کتاب: آخرین گرگ | لاسلو کراسناهورکای «آخرین گرگ» کتابی کم‌حجم اما عمیق است؛ روایتی که بیش از آنکه داستانِ یک گرگ باشد،
معرفی کتاب: آخرین گرگ | لاسلو کراسناهورکای «آخرین گرگ» کتابی کم‌حجم اما عمیق است؛ روایتی که بیش از آنکه داستانِ یک گرگ باشد، مرثیه‌ای برای جهانی است که آرام‌آرام چیزی از روح خود را از دست می‌دهد. راوی، به اشتباه مأمور می‌شود داستان آخرین گرگِ منطقه‌ای در اسپانیا را بنویسد. همین مأموریت ساده، او را به سفری در دل انقراض، تنهایی و فراموشی می‌کشاند؛ سفری که در آن مرز میان واقعیت، خاطره و تأمل فلسفی پیوسته محو می‌شود. کراسناهورکای، که او را از مهم‌ترین نویسندگان معاصر مجارستان و یکی از شاخص‌ترین صداهای ادبیات امروز می‌دانند، با نثری سیال و تأمل‌برانگیز، از نابودی طبیعت، زوال انسان و حس پایان سخن می‌گوید؛ همان مضامینی که آثارش را به تجربه‌ای متفاوت و ماندگار تبدیل کرده‌اند. اگر به ادبیات اندیشمندانه، فضاسازی‌های سنگین و روایت‌هایی که مدت‌ها پس از پایان کتاب در ذهن می‌مانند علاقه دارید، «آخرین گرگ» انتخابی درخشان است.

سه نسل، سه کتاب، یک خانواده، یک تاریخ. می‌گویند اگر «جنگ و صلح» آینهٔ روسیه باشد، سه‌گانهٔ نجیب محفوظ آینهٔ مصر است. این مجمو
سه نسل، سه کتاب، یک خانواده، یک تاریخ. می‌گویند اگر «جنگ و صلح» آینهٔ روسیه باشد، سه‌گانهٔ نجیب محفوظ آینهٔ مصر است. این مجموعه، شامل سه رمان بین‌القصرین، قصرالشوق و السکریه (خیابان شکرریزان)، سرگذشت سه نسل از یک خانواده در قاهر‌ه را روایت می‌کند؛ داستانی که در دل آن، عشق، سنت، قدرت، سیاست، آزادی و دگرگونی‌های یک جامعه جریان دارد. سه‌گانهٔ نجیب محفوظ فقط داستان یک خانواده نیست؛ روایتی است از روحِ مصر در نیمهٔ نخست قرن بیستم؛ همان‌طور که «جنگ و صلح»، تصویری ماندگار از روسیهٔ عصر ناپلئون پیش روی خواننده می‌گذارد. پیشنهاد ما این است که از جلد اول، «بین‌القصرین» شروع کنید و اگر با جهان محفوظ همراه شدید، دو جلد بعدی را ادامه بدهید. بعضی کتاب‌ها را می‌خوانیم تا داستانی را دنبال کنیم؛ بعضی دیگر را می‌خوانیم تا یک سرزمین و مردمانش را بشناسیم. سه‌گانهٔ نجیب محفوظ از همان کتاب‌هاست.

قصه‌ی یک موسیقی | سمفونی شماره ۹ بتهوون تصور کنید آهنگسازی که دیگر هیچ صدایی نمی‌شنود، در حال نوشتن یکی از باشکوه‌ترین آثار تاریخ موسیقی است. وقتی بتهوون نوشتن سمفونی شمارهٔ ۹ را آغاز کرد، سال‌ها بود که شنوایی‌اش را تقریباً به‌طور کامل از دست داده بود. برای کسی که زندگی‌اش با صدا معنا داشت، این بزرگ‌ترین رنج ممکن بود؛ اما او تسلیم سکوت نشد. سرانجام، در هفتم مه ۱۸۲۴، سمفونی برای نخستین بار در وین اجرا شد. بتهوون روی صحنه ایستاده بود و ارکستر را همراهی می‌کرد، اما هیچ‌یک از صداهایی را که خود آفریده بود، نمی‌شنید. وقتی اجرا به پایان رسید، سالن از تشویق به لرزه درآمد. تماشاگران ایستاده دست می‌زدند، اما بتهوون همچنان رو به ارکستر ایستاده بود؛ بی‌خبر از آنچه پشت سرش می‌گذشت. یکی از خوانندگان، آرام بازوی او را گرفت و به سوی تماشاگران برگرداند. آن‌گاه بتهوون، تشویق پرشور مردمی را دید که صدایشان را نمی‌شنید. در واپسین بخش این سمفونی، گروه کُر «چکامهٔ شادی» اثر فریدریش شیلر را می‌خواند؛ شعری که از برادری، امید و یگانگی انسان‌ها می‌گوید. شاید به همین دلیل است که سمفونی نهم بتهوون، بیش از آنکه فقط یک اثر موسیقایی باشد، یادآور این حقیقت است که گاهی بزرگ‌ترین صداها، از دلِ عمیق‌ترین سکوت‌ها زاده می‌شوند. ویدئویی که می‌بینید، اجرای باشکوه آندره ریو از بخش پایانی سمفونی شمارهٔ ۹ بتهوون، «چکامهٔ شادی» [ode to joy] است.

با احترام؛ موجود شدند.
+7
با احترام؛ موجود شدند.

چارلز بوکوفسکی/ کاپیتان برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را تصاحب کرده‌اند (دفتر یادداشت‌ها): عجب سیرکی است! همه‌مان خواهیم مرد. همین حقیقت به‌تنهایی باید باعث شود یکدیگر را دوست بداریم؛ اما نمی‌شود. ما اسیر و له‌شدهٔ چیزهای پیش‌پاافتاده‌ایم؛ هیچ، ما را از پا درمی‌آورد. هاروکی موراکامی/ کتاب پین‌بال: احساس کسی را داشتم که در میانهٔ جست‌وجوی چیزی، ناگهان دریافته باشد که اصلاً یادش رفته دنبال چه بوده است. این‌ها را امروز می‌خواندم؛ اما بعضی جمله‌ها آدم را رها نمی‌کنند. تمام روز، جایی در ذهن می‌مانند و آرام‌آرام به جانِ آدم رخنه می‌کنند. یکی یادآوری می‌کند که همه‌مان خواهیم مرد، اما همین دانستن هم ما را مهربان‌تر نمی‌کند. دیگری از گم‌گشتگی عجیبی می‌گوید؛ از اینکه گاهی آن‌قدر در جست‌وجوی چیزی پیش می‌روی که ناگهان یادت می‌رود اصلاً دنبالِ چه بوده‌ای. شاید اصلا زندگی همین باشد. دویدن‌های بی‌وقفه، دل‌مشغولی‌های بی‌شمار، و روزهایی که یکی‌یکی می‌گذرند، بی‌آنکه فرصت کنیم کمی بیشتر زندگی کنیم. اما عجیب است… امید همیشه از همان جایی سر برمی‌آورد که خیال می‌کنی همه‌چیز گم شده. از لحظه‌ای که ناگهان یادت می‌آید مقصد، هیچ‌وقت آن‌ دور‌دست‌ها نیست؛ مقصد، آدم‌هایی بوده‌اند که دوستشان داری، کلمه‌هایی که تو را نجات داده‌اند، و لحظه‌های کوچکی که بی‌صدا، معنای زندگی را ساخته‌اند. شاید قرار نیست پاسخ همهٔ سؤال‌ها را پیدا کنیم. شاید کافی است هر بار که راه را گم کردیم، دوباره به چیزی برگردیم که همچنان ارزشِ دوست داشتن دارد. #یک_تکه_از_امروز

“The healthy man does not torture others; generally it is the tortured who turn into torturers.” Carl Gustav Jung «انسانِ سال
“The healthy man does not torture others; generally it is the tortured who turn into torturers.” Carl Gustav Jung «انسانِ سالم، دیگری را شکنجه نمی‌کند؛ معمولاً این شکنجه‌شدگان هستند که به شکنجه‌گران تبدیل می‌شوند.» کارل گوستاو یونگ از مقالهٔ Return to the Simple Life (۱۹۴۱)، بازچاپ‌شده در The Collected Works of C. G. Jung, Vol. 18: The Symbolic Life