یاس بنفش
Open in Telegram
گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
268
Subscribers
No data24 hours
+77 days
+3530 days
Posts Archive
268
آدم با انجام همین کارهای کوچیکی که فکر میکنه اهمیت ندارن، زنده است. با کارهای روزمرهی کوچولو، مثل دم کردن چای برای عصرونه، خوندن چند صفحه کتاب آخر شب، حرف زدن با دوست، و خیلی چیزهای دیگه که شاید انجام دادنشون پر اهمیت به نظر نیاد، ولی همین چيزهاست که باعث میشه چند دقیقه هم که شده از جریان وحشتناک و سنگین روزگار و فشار روانی خارج بشی و بعدش دوباره بتونی ادامه بدی.
268
Repost from ساقی
بعدا میفهمی که بجز کافه تجربههای دیگهایم میشد داشته باشی، میفهمی تئاتر رفتن، کمپ زدن تو طبیعت، کوهنوردی، پیادهروی طولانی تو خیابونای ولیعصر، بازارگردی، آببازی توی آب سرد رودخونه، بوی کتاب داخل کتابفروشیای انقلاب، رفتن به کارگاهای نقاشی و سفالگری، و ورزش کردن تو طبیعت چیزی که میتونستی به خودت هدیه بدی، اما انقدر درگیر دوییدن برای رسیدن به استانداردای اینستاگرامی بودی که فراموش کردی زندگی قشنگیای دیگهایم داره.
268
خیلی وقته که نمیدونم باید چیکار کنم ولی هربار یک اتفاقی میفته، باعث میشه بیشتر ندونم که باید چیکار کنم.
268
ولی قسمت جالبش اینجاست که هنوز فوتبال دوست دارم و وقتی الان فرناندز ۳ تا گل زد انگار منم اونجا بودم و همونقدر خوشحال شدم.
268
به همهی خارجیا حسودیم میشه، در حالی که اصلا آدم حسودی نیستم و از حسادت متنفرم و به خودم حس بدی دارم الان که اینقدر دلم میخواست جاشون باشم و بهشون حسادت میکنم.
268
من دارم فکر میکنم که شاید ما خیلی وقت پیش، همون دورانی که یک دفعه ازش گذشتیم و نفهمیدیم چیشد که همه چی اینقدر بد شد، مردیم و الان داریم تاوان کارهای بدمون رو میدیم، اگه نه که این وضعیت نمیتونه برای انسانها و آدمهایی که در حال زندگی و تلاش کردن هستن و مداوم میخوان از این وضعیت دور بشن و آینده شونو بسازن، پیش بیاد.
268
اولین پنجشنبه و جمعهای بود که بعد از مدتها با حس بیقراری و انتظار برای تموم شدنش، نگذشت.
268
اینجا رو همیشه با یک آهنگ و موسیقی شروع میکنم و بعد میرم سراغ نوشتن، اما این اولین باریه که موسیقیای که گذاشتم رو خودم نواختم، فکر کنم این روزها دلخوشیم به جز وجود دوستام، ساز سنتور باشه که با اینکه هزار تا مشغله داشتم دلم نیومد بذارمش کنار.
268
البته برای اینکه همچین اتفاقی بیفته باید بدون قصد خرید کتاب و فقط برای دیدنشون بری تا نخوای قیمتها رو ببینی و همونجا گریهات بگیره.
268
میری بیرون، وارد کتاب فروشی میشی، بوی کتاب و کاغذ رو حس میکنی، بین کتابها قدم میزنی و میبینی که تیکههای خاکستری زندگی یه کوچولو رنگ گرفت و روشن شد.
268
زندگی همینجوری سخت هست، هر روز یک مشکل، نگرانی، فشار، اتفاق جدید، یک آدمی که یه چیزی میگه و میره ولی حرفش تا ساعتها شاید هم روزها میمونه توی سر تو، تو دیگه خودت به این سختیها و افکار فرسوده کننده، چیزی اضافه نکن.
268
"اتفاق شاید فقط یکبار افتاده باشه، ولی تو با مداوم فکر کردن به اون اتفاق، داری صد بار دیگه تجربهاش میکنی."
268
Repost from 𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
اگه یه روز همهی اینها برات تبدیل شدن به یه خاطرهی قدیمی، امیدوارم تو هیچوقت اون لحظهای رو فراموش نکنی که فهمیدی میتونی کاری رو که فکر میکردی از پسش برنمیای، انجام بدی. چون من فکر میکنم تو خیلی وقتها قبل از اینکه واقعاً شکست بخوری، خودت رو میترسونی که شاید نتونی. ولی بعد انجامش میدی. و امیدوارم یک روز دیگه لازم نباشه کسی بهت بگه "تو میتونی". امیدوارم خودت قبل از همه بدونی.
