خان زِنّیرَه
Open in Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
253
Subscribers
-424 hours
-297 days
-4230 days
Posts Archive
250
+بگذر تا بگذرد...
_ گذشتم؛ اما نگذشت
+پس بمان
_ برای چه؟
+ برای هیچ
_ مدت مدیدی هست، که برای هیچ زیست می کنم.
+هیچ هیچ؟
_آری هیچ، هیچ...!
هستی_شایان
250
Repost from N/a
دنیایی را تصور میکنم که در آن هیچکس مجبور نیست تمام جهان را از پشت پنجرهی خودش ببیند؛ جایی که «من» آنقدر بزرگ نیست که «ما» را ببلعد. آدمها بلدند دیگری را هم ببینند، صدای دیگری را بشنوند و گاهی خواستهی خودشان را کنار بگذارند تا جایی برای دیگری باز شود. جایی که دستها برای گرفتن نیستند، برای بخشیدناند و هیچکس خوشبختی خودش را با کوچک شدن دیگری نمیسازد. در این دنیا، آدمها هنوز خودشان را دوست دارند، اما یادشان نرفته که جهان فقط به اندازهی خودشان نیست؛ هرکس بخشی از یکدیگر است و هیچکس آنقدر تنها نمیایستد که تمام جهان را فقط از زاویهی خودش ببیند.
250
Repost from N/a
جلاد های به اسم پدر مادر با استفاده از پشتیبانهٔ به اسم جامعه باعث قتل عالم فرزندان خود میشوند.
250
من از تبار دردم؛ زادۀ رنج، ظلم، ستم، اشک،
زخم، خون و هزاران درد بی درمان دیگر....!
هستی_شایان
250
آشفته ام؛ میگریم و فریاد میزنم، اما صدایی نمی شنوم. در درونم طوفانی برپا شده است؛ طوفانی شبیه به یک گردآب که گمان می کنم تمام خانه ها را با خود خواهد برد و نابود خواهد کرد. این بار کنترل فرمان از دستم خارج شده است. دیگر نه عقل و منطق به حرفم گوش می دهند و نه قلب و احساس؛ هر کدام راه خود را در پیش گرفته و به هر سو که میخواهند روان اند. در این میان، من تنهایم مرا تنها گذاشته اند. من آخرین سربازی هستم که در این جنگ می جنگد؛ دست تنها، بدون هیچ اسلحه و مهماتی. دار و ندارش هیچ است و با همان هیچ میجنگد. آیا پیروز خواهد شد؟ آیا میتواند بر این طوفان غلبه کند و خود را نجات دهد؟ خودش نیز پاسخش را نمیداند، اما همواره تلاش می کند تا از این راه بی انتها رهایی یابد. عاقبتِ این تک سربازِ داستان چه خواهد شد؟ خدا داند.! اما با اینکه تمام بدنش و حتی روح و روانش از این نبرد زخم خورده اند و هیچ جای سالمی در تنش نمانده است، هنوز با پای لنگان و بدنی بی رمق و بی جان میخواهد راه درست را دریابد. او گمان میکند این روزهای آخر زندگی اش خواهد بود، اما میخواهد پیش از مرگ، به آن راهی که زمانی با تمام انگیزه و شوق آغازش کرده بود، پایانی ببخشد. نمیخواهد آن آرزویی که تمام سال های زندگی اش را وقف آن نموده بود، به مقصد نرسد. او این کار را به کودک درون خود بدهکار است. اکنون هرچقدر هم که ناتوان، خسته و بی رمق باشد، باید آن را برآورده کند؛ چون آن کودک معصوم، سال ها قبل برای برآورده شدن این رؤیایش از جانش مایه گذاشته بود و حالا او به گذشته خویش بدهکار است و باید این بدهی را بپردازد، حتی اگر پایانش هیچ باشد...!
هستی_شایان
250
از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
گرچه تنهایی ولی بی تکیه گاهی ننگ نیست
بیخودی چشم انتظار بیقراری ها نباش
هیچکس اینجا دلش حتی برایت تنگ نیست
گاه میخواهی قوی باشی و میخندی ولی
ناگهان میلغزد اشکت، چون دلت از سنگ نیست
با هجوم خاطراتت بی دفاعی در جدال
خاطرات! آرامتر! حالا که وقت جنگ نیست
تا همینجایی که هستم را خودم پیمودهام
میروم بازم، خدایا شکر پایم لنگ نیست
از دیار غریب
250
من به این حقیقت پی برده ام که گاه ندانستن، آرامش بخش تر از دانستن است. اینکه همه چیز را بدانی و بفهمی، خود دردی جانکاه و طاقت فرساست. کاش میتوانستم در عین دانایی، خود را به نادانی بزنم؛ شاید این گونه کمتر غصه می خوردم. اما افسوس که نمیشود؛ چرا که هر روز بر حجم این آگاهی افزوده می شود. و من از آنچه هنوز نمی دانم وحشت دارم؛ مجهولاتی که مانند خوره به جانم افتادهاند و دست از سرم برنمی دارند. آن قدر غرق در افکار و حسرت ها خواهم شد تا سر انجام مرگ به سراغم بیاید. او به من خواهد گفت: تو حقیقت را میدانستی، اما افکار آشفته ات امانت ندادند تا راه گریزی بیابی؛ و اکنون دیگر وقتت تمام است و باید برویم، اینجا دیگر جای تو نیست." و سپس مرا با خود خواهد برد، در حالی که همچنان در دنیایی از چرا ها و اگر ها غوطه ورم.....
هستی_شایان
250
در محبسی از جنس خانه زیست میکنم؛
همان کاشانه ای که نه توانِ گریختن از آن
هست و نه پایِ ماندن در آن.
هستی_شایان
250
تولد شان را از صمیم قلبم تبریک میگویم، از خداوند می خواهم برای شان عمر طولانی و سر شار از خوشی ها نصیب بگرداند، امید وارم در تمام عرصه های زندگی شان موفق و کامیار باشند🎂🤍🎊
250
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آل مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد.
🎀🤍
250
قَال رَسُول اللهﷺ : مَنْ قَرَأَ سُورَة الکَهْفِ فِی یَومِ الجُمُعَة أَضَاءَ لَهُ مِنَ النُّورِ مَا بَیْنَ الجُمْعَتَیْنِ.
ترجمه:
رسول الله ﷺ فرمودند: هر کس سـورهی کـهف را در روز جمعـه تلاوت کند، برای او از این جمعـه تا جمعـهی دیگر نـوری خواهد بود.
( صحیح الجامع : ۶٤٠ )
250
Repost from N/a
دختری زیرِ باران ایستاده بود، نیمههای شب بود، قطرات باران و اشک درهم گره خورده بودند، چهرهاش زیر نور ماه میدرخشید. هالهای از ماه چهرهاش را پوشانده بود. کمی به خود لرزید، قامتی بلند داشت و گیسوانش افشان و پریشان میان باران میرقصیدند... پس از اینکه باران آرام گرفت، خشمش فرو نشست. دلش میخواست از آنجا فرار کند و برود اما انگار با غل و زنجیری پایش را بسته بودند. چشمانی سیاه داشت و صورتی کشیده، زیر چشمانش گود بود، گویا پشت میلههای زندان بود و تقلا برای آزادی داشت...
https://t.me/KhanZanirah
250
شب ها یکی پس از دیگری میگذرند، و روزها نیز پی درپی سپری میشوند؛ اما باید بدانیم که این شب و روز نیست که میگذرد، بلکه عمر من و شماست که در حال گذر است. اینجاست که این سؤال برایم پیش میآید، آیا این گذر زمان به میل ماست یا خیر؟!
هستی_شایان
