خان زِنّیرَه
Open in Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
253
Subscribers
-424 hours
-297 days
-4230 days
Posts Archive
253
من اصلاً نفهمیدم جوانی یعنی چه؟
من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم...!
ژان پل سارتر
253
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
من خستهام از توضیح دادن. خستهام از اینکه مدام باید ثابت کنم قلب دارم، احساس دارم، میشکنم، میترسم، دلتنگ میشوم. خستهام از آدمهایی که فقط وقتی لبخند میزنم باورم میکنند و وقتی سکوت میکنم، خیال میکنند مغرور شدهام. نه، من مغرور نیستم؛ فقط دیگر توان جنگیدن برای فهمیده شدن را ندارم!
#بـانـو_امـیـری
253
Repost from N/a
زن اگر شاعر شود،اندوهی باران دیدنیست
رازهای پشتِ آن چشمانِ گریان دیدنیست
در سکوتش یک جهان فریاد، پنهان کرده است
زیر سقفِ بیکسی، اوجِ دل و جان دیدنیست
مثلِ یک کوه است اما قلبِ او از جنسِ شیشه
انعکاسِ دردها در قلبِ انسان دیدنیست
میرود تا گم کند در مِه،مسیرِ غصهاش
قدم زدنهایش در آغوشِ خیابان دیدنیست
رنج را لبخند میسازد برای دیگران
در دلِ طوفان، ثباتِ این گلستان دیدنیست
دستهایش بوی نان و بوی مِهر و بوی عشق
خط به خطِ سرنوشتش در زمستان دیدنیست
طاقتش سنگینتر از فهمِ تمامِ شهرِ ماست
صبر او در هجمهٔ آوار و طوفان دیدنیست
خسته است از حرفهای پوچ و تکراریِ دهر
در نگاهی ساکتش، جادویِ کتمان دیدنیست
آسمان هم پیشِ پای همتش زانو زده است
اوجِ این پرواز، در قیدِ زندانی دیدنیست
گر چه تاریخ از شُکوهی رنجِ او چیزی نگفت
شعرِ ما امشب برای او به دیوان دیدنیست
#نساء_عاصی
253
در باتلاقی زیست دارم به نام زندگی و درحال تلاش برای گریز از آنم، اما سرنوشت، اجازه قدم گذاشتن بر راست و چپ را به من نمیدهد. آنقدر محکم مرا در چنگ خود گرفته است که بعید می دانم بتوانم نجات پیدا کنم. رو به نابودی ام. این احساس پوچی و سربار بودن سخت بر من غلبه کرده است چنانکه اگر تمام جهان را بگویند از آنِ توست، نمیتوانم این حقیقت را فراموش کنم که در نهایت، برای کسانی که عزیزتر از جانم می پندارمشان، اضافی ام. کاش دنیا جای بهتری میبود یا آدم هایش مهر و محبت شان بی دلیل میبود؛ تو را به خاطر خودت دوست میداشتند و بودنت برایشان کافی میبود. اما افسوس که این ها چیزی جز خیالات باطل من نیستند. این سخنان در رویاهایمان خوب است، اما جهان واقعی به طرز فجیعی وحشتناک و غیر قابل تحمل شده است؛ چنانکه تنها خواسته ام رفتن شده است.این که مرا به حال خودم بگذارند تا اندکی با خود خلوت کنم، تا خود را دریابم و بدانم دلیل بودن من چیست. میخواهم خود را بشناسم که کی ام و بهرِ چه آمده ام اینجا. میخواهم بدانم، و این خواسته ی من بسیار سنگین و دشوار است، بسیار!
هستی_شایان
253
این من دگر من نیست، من را چه شد؟
کجا شده است یا اصلاً کجا برده اندش؟
آیا میشود من را به خودِ من بازگردانید؟!
احتیاجش دارم بسیار زیاد، دلتنگِ منِ
خویشم؛ من را به خود من بازگردانید....
هستی _شایان
253
در آخر، با خویشتن همدردی کرد و گفت:
دردت به جانم، چه شده است تو را، عزیزم؟
و در پاسخ به خویش اینچنین گفت:
دردی گران بر جان دارم؛
این درد، مرا با خود خواهد برد،
چشمانم را برای همیشه خواهد بست
چنانکه دیگر هرگز گشوده نخواهند شد.
هستی_شایان
253
+ای رهگذرِ ساده دل، زین راه کجا خواهی رفت؟
_روم آنجا که دگر اثری ز من نماند..!
هستی_شایان
253
یک جهان سپاس بابت این نامه زیبا و پر مهر تان بانو امیداورم روزی دوباره با قلم زیبای تان برای مان بنویسید❤️🔥
253
Repost from N/a
گاهی آدمها یه جوری توی ذهنمون میمونن که حتی خودمون هم نمیفهمیم دقیقاً از کِی و چرا. نه حتماً به خاطر یه اتفاق بزرگ؛ گاهی فقط به خاطر چند کلمه، یه حس، یه برخورد کوتاه یا حتی تصویری که از دنیای خودشون نشونمون دادن. من این روزها که دارم آخرین نامههای صاد رو مینویسم، بیشتر از همیشه به همین آدمهای کوتاه و بلندِ مسیر فکر میکنم. به آدمایی که شاید سالها کنارمون بمونن و یه روز تبدیل به بخشی از خاطراتمون بشن؛ و آدمایی که فقط برای چند دقیقه از کنارمون رد بشن، ولی همون چند دقیقه هم بیدلیل نباشه. شاید تو هم یکی از همون آدمایی باشی که مسیر صاد برای مدت کوتاهی بهشون رسید. شاید رفیق بودیم، شاید تازه توی همین چالش با هم آشنا شدیم، و شاید حتی بعد از این نامه دیگه هیچوقت حرفی بینمون رد و بدل نشه. اما همین چند خط برای من ارزشمنده. چون من باور دارم هر آشنایی، حتی کوتاه، میتونه یه چیزی به آدم اضافه کنه. یه فکر تازه. یه لبخند. یه خاطره. یا حتی فقط یه حس خوب که معلوم نیست چرا، ولی یه روز دوباره یادش میافتی. برای همین قبل از رفتن، دلم میخواد یه چیز ساده برات آرزو کنم: امیدوارم هیچوقت خودت رو در حد نگاه آدمایی که نتونستن درکت کنن، کوچک نکنی. اگر کسی تو رو نفهمید، لزوماً مشکل از تو نیست. اگر کسی رفت، لزوماً دوستداشتنی نبودی نیست. اگر یه جا بهت تعلق نگرفت، شاید فقط اونجا جای تو نبوده. آدم گاهی باید یاد بگیره همهجا قرار نیست پذیرفته بشه و همه قرار نیست دوستش داشته باشن. مهم اینه که وقتی آخر شب با خودت تنها میشی، از آدمی که هستی متنفر نباشی. اگر اشتباه کردی، درستش کن. اگر کسی رو رنجوندی، عذرخواهی کن. اگر جایی کم آوردی، خودت رو ببخش. و اگر یه روز فهمیدی باید مسیرت رو عوض کنی، از شروع دوباره نترس. هیچکس مجبور نیست تا آخر عمر همون آدمی بمونه که چند سال پیش بوده. ما حق داریم تغییر کنیم. حق داریم بزرگ بشیم. حق داریم بعضی چیزها رو پشت سر بذاریم و با دستهای خالی، دوباره خودمون رو بسازیم. صاد هم حالا داره یکی از آخرین فصلهاش رو میبنده. این نامه هم یکی از آخرین خداحافظیهاست و بعد از این، هرکسی میمونه و ادامهی داستان خودش. تو هم برو و ادامه بده. با تمام چیزایی که پشت سر گذاشتی، با تمام چیزایی که هنوز نمیدونی، با تمام آدمایی که هنوز وارد زندگیت نشدن. امیدوارم یه روز وقتی به عقب نگاه کردی، ببینی با وجود تمام سختیها، خودت رو جا نذاشتی. و اگر یه چیزی از این نامه قراره یادت بمونه، بذار همین باشه: آدم لازم نیست همیشه بدونه آخر داستان کجاست؛ گاهی فقط باید صفحهی بعدی رو ورق بزنه. ممنون که یکی از صفحههای آخر صاد شدی. مراقب خودت باش. .صاد. https://t.me/KhanZanirah
253
با دلِ پر بگویم که چقدر درد دارم؟
روح من از دگران در برِ من درد دارد
چه کنم من که ز خود نیز فزون درد دارم؟
هستی_شایان
253
آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد ، دوست دارد بردارد و خودش را دور بریزد...
#حسین_پناهی
253
آسیبپذیر باش، عزیزم...
باید بپذیری که درد هم بخشی از زندگیست
رنج، تنهایی، رفتن آدمها، خداحافظیها و حتی شکستهایی که فکر میکنی تو را تمام کردهاند
همهچیز قرار نیست همیشه خوب پیش برود
گاهی زندگی آدمهایی را از تو میگیرد، گاهی راهت را عوض میکند و گاهی مجبورَت میکند با خودت روبهرو شوی
آسیبپذیر بودن به معنی ضعیف بودن نیست؛
یعنی جرئت داشته باشی احساس کنی، گریه کنی، خسته شوی و دوباره از جایت بلند شوی
برای قوی شدن، لازم نیست همیشه محکم و بیاحساس باشی
گاهی باید اجازه بدهی دلت بشکند، درد را بپذیری و از میان همان درد، خودت را دوباره بسازی
زندگی قرار است درسهایت را با تجربه به تو یاد بدهد
بعضی درسها شیریناند و بعضی با اشک نوشته میشوند
پس اگر امروز آسیبپذیری، خودت را سرزنش نکن
تو ضعیف نیستی؛
فقط انسانی هستی که در حال یاد گرفتنِ زندگیست
و شاید قویترین آدمها، همانهایی باشند که با وجود تمام زخمهایشان، هنوز قلبی برای ادامه دادن دارند
#𝒯_𝓆𝒶𝓈𝒾𝓂𝒾
253
بارالها ! قسمت ما کن قضای بهتری
این غَمِستان را مُبدّل کن به جای بهتری
مردم آبادیام آیا گناهی کرده اند؟
یا که دارد آن ده بالا خدای بهتری؟
کفر میگویم خدایا، بگذر از من، خستهام
نیست از من انتظار حرف های بهتری
چشم در راهیم تا از آسمان باران که نه
دست کم شاید ببارد یک بلای بهتری
زنده است اما در این ویرانه، مرغ آرزو
تا که روزی پر بگیرد در هوای بهتری
ریشه در این خاک دارم کوچ یعنی مرگ من
نیست جز ایران(کابل) برای من سرای بهتری
#مهدی_جوینی
253
غم را نمیشود از تن بیرون کرد؛ این را خیلی دیر فهمیدم. آدم خیال میکند غم چیزی شبیه زخمیست روی پوست؛ چیزی که اگر زمان بگذرد، اگر گریه کنی، اگر کسی دستت را بگیرد، اگر صبحهای بیشتری از راه برسند، بالاخره خشک میشود و میافتد. اما نه! بعضی غمها زخم نیستند؛ ریشهاند. میروند زیر پوستت، از گوشتت عبور میکنند، به استخوانت میرسند و آنجا خانه میکنند. بعد، آنقدر آرام با تو یکی میشوند که دیگر نمیدانی کدام قسمتِ تو «تو» هستی و کدام قسمت، غم است.
#بـانـو_امـیـری
