en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

دومآن.

دومآن.

Open in Telegram

داروساز/ از من، رو به هرکسی که می‌خواند.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
264
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-2330 days
Posts Archive
Repost from MrOrdibeheshti
‏احترام سن و سال نگه داشتن اشتباهه باید احترامِ احترام رو نگه داشت. @mrordibeheshti

از نگاهش نور چکه می‌کرد؛

Kimseye vermem, Benim o🙂‍↔️❤️

photo content

من در آن نگاه، خانه کردم. و مگر می‌شود خانه را از آدم بگیرند و هنوز از او انتظار داشته باشند که احساسِ غربت نکند؟

می‌خواست گریه کند؛ به او گفت: «شانهٔ من هست.»

🤌🏻

Repost from N/a
‏ديدم باز شدنى نيست، يه گره هم من زدم

من خود بلای خویشم. از خود کجا گریزم..

هم شکارش کرده بودم، هم شکارم کرده بود فرض کن صیاد بر صیاد دام آورده بود. _فرخی یزدی

نمی‌خواهم متعلق به من باشی؛ می‌خواهم آزاد باشی و باز به سراغ من بیایی.

تو راه فراری باقی نگذاشته بودی. دنیا شب بود و تو ماه. به هر طرف سر برمی‌گرداندم، نور تو بود.
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی. دنیا شب بود و تو ماه. به هر طرف سر برمی‌گرداندم، نور تو بود.

"ama cihan hayatta.." _Uzak şehir / Alya Albora
"ama cihan hayatta.." _Uzak şehir / Alya Albora

Repost from N/a
به نام روزی که زن، معنای دوباره گرفت.

Kırgın, yorgun, ama baş hep dik.

احمق بود؛ تمام عمر را رقصید. و نفهمید که با چه ساز ناکوکی رقصیده است. اما او زیبا رقصیده بود. او خیلی زیبا رقصیده بود. _فاطمه باستانی

You'll be the saddest part of me.
You'll be the saddest part of me.

نمی‌دانستم چه کنم. بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار می‌تواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدت‌هاست خودم را جمع می‌کنم. هر بار تکه ‌ای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گردو خاکش را تکاندم و به خودم گفتم: "چیزی نیست، می‌گذرد." چه دروغ عجیبی. همه چیز می‌گذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمی‌گذرند. بعضی دردها نمی‌روند؛ فقط آنقدر ساکت می‌شوند که خیال می‌کنی درمان شده‌ای. بعد یک شب، درست وقتی همه چیز آرام است، برمی‌گردند و چنان گلویت را می‌فشارند که می‌فهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.

می‌گویم ها! تو چه می‌دانی از این قلبِ رنجورِ ما؟ برای خودت می‌بافی و می‌دوزی؛ هیچ دیده‌ای رودخانه‌ای را که از اشک‌هایم ساخته‌ام؟ یا آن کوهی را که از غم‌هایم بنا کرده‌ام؟ ندیده‌ای؟ جنگلِ تیره‌وتارِ درونِ ذهنم را چطور؟ آن را هم ندیده‌ای؟ بی‌وفا، پس تو چه دیدی از این جهانِ دورافتاده‌ی من!... — هَسْتی‌ـشِناسی

🙂‍↔️💗