252
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1230 days
Posts Archive
252
میگم، اوونو جملههایی که نام آدم را در خودشان دارند، چقدر عجیب هستند نه؟ یک حس و حالِ خاص به آدم میدهد و هنگام خواندنشان، صدای گوینده را حس میکنی. صدا حس میشود؟ آری، د وقتهایی که باید، صدا هم حس میشود.
252
طرف هفتسال میشود زن گرفته و در تمام این هفتسال حتا یک چپلی رویخانهی سیروپیهگی به زنش نگرفته که برعکس، این دخترِ شبیه من نازدانه و برگِ گل در خانهی پدر، بعد از عروسی به عنوان آموزگار در این پروژه کار کن و یک لقمه نان پیدا کن که آن آدم زهر کند، در آن پروژه کار کن، به عنوان کارآموز کار کن، ساعتوار کار کن و خلاصه منتِ هزار و یک نفر را بکش و یک لقمه نان پیدا کرده خانه ببر که شوهر و دخترم گرسنه نمانند و در آخر لت بخور. ماهِ یک دفعه لت بخور و اینبار آن نانخورِ اضافهی بیغیرت چاقو را به گلوی زن و دخترکِ سه سالهاش گذاشته و آن بگوید: میکشمت و زنِ بازخواستگر ته هم چطور و چنان. این زن دیگر نباید به آن خانه برگردد؛ ولی میگوید اگر جدا شوم، دخترم را نمیدهد. چندتا کتابِ حقوقی را تا و بالا کردیم و کلانهای گپفهم و باتجربه گفتند: "اگر زن درخواست طلاق بدهد و پدر نخواهد فرزند خود را به مادرش بدهد، میتواند." چرا؟ چون فرزند از مرد است.
فرزند
از
مرررررررد
هست.
فرزند، یک قطره منیِ مرد است و در آخر به پدرش میرسد. خیر است که زن نُه ماه در شکم پرور داد و آن آدمِ جدید، از پوست و گوشت و استخوان او ساخته شد. خیر است که ابروهای زن در زمان بارداری تکید. خیر است که چهل ساله نشده دندانهایش از بین رفت. خیر است که هزار و یک درد، از جمله کمخونی و بیحوصلهگی و افسردهگی پس از زایمان گرفت. خیر است که هنگام زایمان آن دردِ جانکاه را تحمل کرد. خیر است که بعد از زایمان، با وجود دردی که خودش دارد، نیمههای شب بیدار شده باز از شیرهی جان خودش به او داد و بزرگش کرد. خیر است که بخاطر مریض نشدن و نیفتادن از دار و درخت و بخاطر اینکه در کوچه از بچههای بزرگتر لت نخورد و بخاطر هزار و یک دلیل دیگر -که اگر اتفاق بیفتند باز از طرف پدر ملامت میشود که مراقب نبود- جای رفتن و نان خوردن و خوابیدن خود را نفهمید. فرزندش یک قطره منیِ جدا از شده کمرِ پدرش هست و اگر از ترس اینکه یگان شب بیصدا خفه نشود و بخاطر اینکه دیگر نمیتواند هم نانِ آن مردک را بدهد و هم لت بخورد، بخواهد درخواست طلاق بدهد، یا باید عزیز دل و جان خود را به آن مردی که تا امروز حتا یک دانه پاپرِ پنجروپیهگی خریده به دست دخترش نداده، واگذار کند و یا بخاطر دخترش، به آن زندان برگردد. اگر هم طلاق گرفت و دختر را -چون سه ساله است- به مادر واگذار کرد، این زن تا که زنده است حق ندارد به ازدواج دوم فکر کند. چرا؟ چون همان روزی که خطبهی نکاحش خوانده شود، پدرِ خاک بر سرِ دخترش پیدا شده او را میبرد. باز اگر مرد بعد از طلاق -حالا با گرفتن دختر یا نگرفتنش- زن گرفت خیر است. مرد است و نیاز دارد تا با آبِ کمرش کشتزار دیگری را بذر افشانده آبیاری کند و یک آدم دیگر را به این دنیا آورده بدبخت کند.
از کلهام دود بلند شده راهیست.
252
میخواستم بپرسم:
شده یک چیز را بسیار خواسته باشید و هزار رقم نذر و نیاز و دعا کرده باشید که خراب نشود و بزرگترین ترسِ تان در میان ترسها، از دست دادن و خراب شدنِ همان یک چیز باشد و برای خدا گفته باشید: همهچیز و همهکس یک طرف، اونمو یک چیز را از من نگیر و گرفته باشد؟دقیقن همان کاری را که پدرمان آدم، در بهشت با عشق خدا کرد. ولی منصرف شدم چون میدانم که بسیار شده و ما هم به آن قصهی ابراهیم و اسماعیل و فرمان قربانی کردنش تکیه کرده گفتهایم، خدا هرچه را که بیش از حد به آن وابسته شوی، از تو میگیرد تا درک کنی جز او کسی را نداری؛ ولی بهنظرم آن اصطلاحِ "به ایی خو دعای پیر رفته." درست هست و شاید همانجا برای ما هم دعا پیر رفته باشد که همهکس و همهچیز مال تو، مگر آنچه میخواهی. امشب، یک دوست، یک آرزوگکِ نیک کرده گفتند: "امیدوارم ابدی باشد!" دلم میخواست بگویم که من هم امیدوارم. خیلی امیدوارم. آنقدر امیدوار هستم که ذرهیی تردید در دلم جا ندارد؛ ولی ترسیدم و نتوانستم. ما مسکینها خو هرگاه شکرِ نعمت کردیم، از کفمان بیرون شده. برای همین، اینبار واقعن تیر خود را آوردهایم و طوری نشان میدهیم که "شد شد، نشد این نخستینبار نیست و آخرینبار هم نمیباشد که نمیشود." فقط که زندهگی کر هست و صدای خفیفِ خندهی قلبمان را نمیشنود. میترسیم شکر نعمت را با زبان ادا کنیم و صدایمان بلند شده به گوش زندهگی برسد و همان چیز را خراب کرده اونمو میده شادی را از ما بگیرد. ما مردم حتا از آرزوی خوشبختی میترسیم، چه برسد به اینکه نشان بدهیم چقدر میخواهیم آن روز را ببینیم. اینبار، همهچیز شبیه اتاق شیشهییست.
252
زخمیست چون شراب که با گردش زمان
از جای این که پیر شود میشود جوان
زخمی که عمر کرده به قدر هزار نسل
هر روز را به سوی قویتر شدن روان
هر شب رسیدهتر شده از قبل، و روز بعد_
در من رسوب کرده، در اینقدر سالیان
بخشی وجود شد سپس آنقدر رشد یافت
آنقدرها که من شدهام حال بخش آن
مثل نفس کشیدهاماش در تمام عمر
هر صبح و شام لقمه شده بین هرچه نان
…
زخمیست چون شراب زمانهای دوردست
زخمی که سالها شده گندیدهام در آن
#عبدالله_عزیزی
252
این جهان کوه نیست و فعل ما ندا! یا برو دل خود را خوش میکنیم که هست؛ ولی مطمین باشید خوبیها یا کمازکم تقلایمان برای ناراحت نکردن دیگران سوی ما برنمیگردد. اگر قرار بر آمدنِ صدای نداها باشد، همانجاگکها که خواسته و ناخواسته دل شکستهایم و طرف "آه" کشیده، اونمو "آه" دامن مان را میگیرد و جهان کوه میشود.
اوونو وقتهایی که ما مردم خوب نبودیم؛ آری اوونمو روزهایی که میسوختیم و شبهایی که در تاریکی اتاق زانوهایمان را بغل کرده میگریستیم و از خدا میخواستیم معجزهیی بفرستد و خوب شویم و زمانیکه قفسهی سینهیمان خالی و خودمان پیر شده بودیم و خلاصه پارسال، با آن جانِ نصفه نیمهی خود، سعی میکردیم عزیزانی را که کنارمان هستند و به رنجمان گوش داده سعی میکنند حالمان عوض شود، ناراحت نسازیم. جز یک مورد که ناراحت ساختیم و آنجا هم به خودمان حق میدهیم با وجود آن همه حرفی که شنیده بودیم و آنگونه بیرحمانه قضاوت شدیم، یکتا سوال بپرسیم.
اما میدانید چیست؟ تمام آنهایی که این روزها حالشان روبهراه نیست و سعی کردیم کنارشان باشیم و خواستیم برایشان کاری کنیم یا اندازهی توانمان کردیم، هنگامی که اندوه بر قلب و شانههایشان فشار آورد و خم شدند، ما را هم با حرفهایشان شکستند. اگنی ما درک میکنیم که خوب نیستند و نیاز به درک شدن دارند و در آن موقعیت باید یکی باشد تا به آنها گوش بدهد که خالی شوند؛ ولی چه کار کنیم که اونمو منِ خودخواه و خودبینِ ما از درون صدا کرده میگوید: تو هم آن روزها و این حال و شاید بدتر از اینها را گذراندی؛ ولی حرمت نگهداشتی و ناراحتی/عقدهات را سر دیگران خالی نکردی. حالا از رفتار شان ناراحت شو و به دل بگیر.
252
Repost from بهرام هیمه
برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود
دستهای خویش و دامان تو اَم آمد به یاد
252
به عکس خورشید در آب نگاه کرده گفت: کاش به محلهی ما بیایی و سراغ خانهی دیوانه را بگیری. وقتی وارد خانه شدی، من از شادیِ آمدنِ تو دست از پا نشناسم و زمانیکه بخواهم حرفی بزنم تو بگویی: باران را ببین چقدر قشنگ است، حیف نیست وقتی باران میبارد، ما حرف بزنیم؟ از من بخواهی برویم و قدم بزنیم. من هم سراسیمه کفشهایم را پا کرده با تو وارد راهی شوم که پایان ندارد.
همینطور قدم میزنیم، من به تو نگاه میکنم و میبینم که با چشمان بسته به آسمان خیره شدهای. بعدن چه میشود؟ شاید به خیابانِ پُر جمعیت برسیم و از کسی بپرسیم اینجا چه خبر است؟ و او بگوید نمایشگاهِ هنر و موسیقی. ما هم که تشنهی این دو.. دلمان میخواهد داخل برویم که متوجه میشویم برای ورود به تکت نیاز است و زمانیکه جیبهای مان را میبینیم، هیچی نیست. بعد چه میشود؟ مجبوریم برگردیم. این روز ها آدمهای بیپول حق ندارند عاشق هنر باشند. ولی تویی که برای هر مشکل راهحلی در جیب داری، انگشتری را که شاید در یکی از روزهای تولدت برایت هدیه بدهم و آنگاه در دست داری، به مرد تکت فروش میدهی و خواهش میکنی که ما را به داخل اجازه بدهد.
وارد تالار میشویم و چون انگشتری که در ازای آن تکت دریافت کرده بودیم زیاد قیمت نبود، حق نداریم در ردیفهای نخست بنشینیم. حالا تو بگو کنسرت از کی باشد؟ شاید بخواهی از همایون شجریان باشد یا کیهان کلهر! نه، اینها را من میخواهم. تو دوست داری سمفونی هفتم بتهوون را بشنویم و میشنویم.
