246
Subscribers
-8024 hours
-787 days
-4230 days
Posts Archive
رقصرقصان از لحد خیزم اگر آرد کسی
مشت خاکی از دیارِ یار* من به رسم ارمغان
#خلیلالله_خلیلی
چو رنگ خویش هردم انقلاب ساکنی دارم
چو جوش باده دایم اضطراب ساکنی دارم
ز خود هرچند بگریزم همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم شتاب ساکنی دارم
مباش ای ساحل غم، چشم بر راهم که من کشتی
بهسان جوهر تیغش در آب ساکنی دارم
دلم چون ساغر چشمت نه هرجاییست در محفل
برو ساقی که من جام شراب ساکنی دارم
بیابان کرد شهر هستیام را چشم آهویی
که از بس حیرتش موج سراب ساکنی دارم
نباشد پای رفتن از دل من بیقراری را
چو زلف خوبرویان پیچ و تاب ساکنی دارم
ز بس در گرد کلفت ماندهام از ناتوانیها
چو جوش سبزه در خاک اضطراب ساکنی دارم
نیامد عمر بر سر واعظ ایام جدایی را
ز بخت بد چه چرخ و آفتاب ساکنی دارم
#قزوینی
#موترنوشت
خوب اس این کانال در لبهی پرتگاه بود، اگر جایش امن میبود چندتا پست در یک روز میگذاشتم؟💔😂
یاسر میگوید:
"قربان گردنِ سفیدِ یارِ سبزینهاش میشود.
بلا اس هردو دل را یکجا بهدست میآورد."
#خانواده♥️
آدمی پرنده است
هر طرف که خواست می رود
مثل سار پشت تاک سایه میکند
مثل طوطی از جهان یکی قفس کرایه میکند
مثل زاغ خو به زاغه
مثل قو به دلبری
مثل باز با خدای وارهگی بزرگ میشود
مثل کرکس
از زمین به بوی خون، به بوی مرده
به درندهگی دچار
کمکم از پرنده گرگ میشود
آدمی درنده است
مثل شیر، دشت دشت دشت میدود
سر شکسته کم به خانه میرود
مثل روبه آنچه نیم خوردههای شیر را
نشانه میرود
مثل سگ
به راه
مثل سگ اجیر این و آن
مثل سگ
پادشاه گله های دیگران
دربهدر برای نیم لقمه استخوان
برای نیم متر سر پناه
مثل سوسمار
با دلی سیاه
در کمین دوستان
آدمی خزنده است
مثل اژدها
به روی گنج خفته آب و نان نمیخورد
از گرسنهگی هلاک میشود، تکان نمیخورد
مثل کرم در لجن
در زباله
غرق
غیر حرص از جهان نمیخورد
آدمی پرنده است
آدمی درنده است
آدمی خزنده است
آدمی خلاصه هر چه هست تا که زنده است
#رضا_محمدی
من کابلم بی او؛ ولی خالی از آزادی
من بامیانم، آه، در فقدانِ بودایش
نظمِ جهان یعنی که هر چیزی سرِ جایش؛
فرضِ مثال، انگشتهایم بینِ موهایش
گاه از بَر و دوشش، به سوی لالهی گوشش
لبهای من رفتهست از اینجایش به آنجایش
لباسهایم را اتو کشیده این ترانه را با غوغا همخوانی میکردم. پدرم پیش کولر نشسته با لَین و ساکت سر و کله میزدند. به اینجا که رسیدم، نمیدانم چرا خندهام آمد و همانطور با لبخند خواندم، سرم را بلند کرده میبینم که پدر از بالای عینکهایشان نگاهم کرده خندهی شیطنتآمیز میکنند. شرمندوکم آمد و مجبور در ادامه تیر خود را آوردم..🌚از بوسههایم گردنش را برحذر دارد چون پیشِ خواهرخواندههایش کرده رسوایش در زندگیِ بعدیِ خود آرزو دارم چون حبّهی قندی بیفتم داخلِ چایش #رامین_مظهر
- خاک.
- کوه.
- آهو.
- بره.
- آهوبره.
- دره.
- خانه.
- آتش.
- سفر.
- سوغات.
#بخشدوم
پاره شد واقعیّت، از درزش_
اتّفاقی محال میگذرد:
سالها مثل لحظه کوتاهاند
لحظهها مثل سال میگذرد
غرق افکار بعد ظهر خود است
گربه روی درخت و آنسوتر
هضم سنگین نان چاشت تو
با یک عالم ملال میگذرد
مثل آهن پس از چکُشخوردن
روزها بعد طول عرض کشید
روزهایی به وسعت تاریخ
در مسیر زوال میگذرد
وحشت از مرکز مسیر زوال
میرود راه خویش را برعکس
سرنگون میرسد به اوج بلوغ
و سپس از کمال میگذرد
وقت تکوین شهوت ِوحشت
میرسد - وحشتی که شهوانیست
در طبیعت رها شده همهجا
راحت و بیخیال میگذرد..
…
و حقیقت دو پاره افتاد
تو خبر نیستی که در درزش
از شروع همین غزل تا حال
اتّفاقا دو سال میگذرد
#عبدالله_عزیزی
