تاکستان انگور
رفتن به کانال در Telegram
326
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+3930 روز
آرشیو پست ها
من آنلاینتر از آن هستم جان #خاهر خود. زیاد زحمت میکشی؛ ولی میبینم که عقدهگک ات هیچ خالی نمیشود #مصورخان! 💔😂
#موقت
گفت:
شیرینی قند برای روزهای تلخ است و زیادش هم دل آدم را میزند. رزمایم! قشنگیِ تمام روزم! تو در سفرهی دلم "نمک" هستی. چاشنیِ تمام زندهگانیام.
زندهگی
موسیقی گنجشکهاست؛
زندهگی
باغ تماشای خداست...
زندهگی یعنی همین!
پروازها، صبح ها، لبخندها، آوازها...
#سهراب_سپهری
اگنی باید نامههای بلندی را که در آن یک دخترِ خراسان پرستیده شده است، اینجا پست کرده بگویم: "اینگونه!" ولی بماند.. 🌚
Repost from بهشت✨🌱
دیروز آخرین روز فراخوان ما در ارتباط با شمارهی دوم مجلهی گندمین برای جمعآواری روایت «تاثیرات ودگرگونیهای دو دوره حاکمیت طالبان بر روی زندگی زنان افغانستان» بود. تا کنون بیشتر از چهل روایت به دست ما رسیده است. ما این فراخوان را برای سه روز دیگر تمدید کردیم. دختران عزیزی که تصمیم به نوشتن روایتشان دارند، میتوانند در این سه روز روایتهای خود را بنویسند و برای ما بفرستند.
عزیزانم بنویسید تا این روایتها ثبت شوند.🤍✨
شبانگاهان که مَه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
#فروغ_جان
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
#فروغ_جان
چند تا آرزوی سخت محال
چند امیدِ رو به مرگ و زوال
تحت نام امید چند خیال
از جهان مانع فرار من است
#عبدالله_عزیزی
شب عجیب و سنگینی هست!
وزنهیی سنگینی روی سینهام احساس میکنم و شبیه شبهای سالِ پار میسوزم. یکی مادرش مُرد و دیگری برای دومینبار مادر خود را از دست داد. دیگری برای نمیدانم چندمینبار ناامید شد و به خط پایان میاندیشد و دیگری.. هفتهها میشد که حس میکردم خوب نیست و امشب اعتراف کرد این حس درست است و یکی هم دست شعر را فشرد. پیش از آن هم حس عجیبی روی سینهام سنگینی میکرد و نمیدانم چیست. یکطوری که گویی، بخشی از وجودم در جای دور از من، شکسته! قامتش خمیده! سقوط کرده و نمیدانم.. نمیدانم هیچی نمیدانم؛ ولی امیدوارم خیر باشد!
