خونهی روشن.
Closed channel
من بندهی خانههای روشنم. آخرین نامهی غزاله علیزاده. . به یاد غزالهی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم. @Lithousesbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 077
Subscribers
+5124 hours
+747 days
+23930 days
Posts Archive
2 077
Repost from N/a
کافکا داستان کوتاهی داره به اسم پل. پلی دور افتاده، غریب، چوبی، بنا شده روی یک پرتگاه بیرفت و آمد. داستان از زبان خود پل بیان میشه که حوصلهش سر رفته و دچار بحران هویت شده و این سوال واسهش پیش اومده که من چه پلیام که هیشکی از روم رد نمیشه؟ پل مادامی پله که محل گذر باشه، نکنه واقعا پل نیستم و یه چیز دیگهم؟ روزها یکی پس از دیگری سپری میشدن و تنها سرگرمی پل، زل زدن به رودخونه جاری زیرش بود. پل، کاری جز انتظار کشیدن و نگاه کردن به رودخونه نداشت و ترس همیشگی پوسیده شدن و فرو ریختن و ناکام موندن توی وجودش رخنه کرده بود.
تا اینکه یه شب صدای قدم زدن به گوش پل میرسه. شور و شعف و خوشحالی وصفناپذیری وجود پل رو در برمیگیره. پل به خودش میگه ای پل، بالاخره روز موعود فرا رسید. وجود پر مهر خودت رو زیر پای رهگذر بگستران. نذار آب تو دلش تکون بخوره. محکم باش و جوری ازش محافظت کن که رهگذر فراموش کنه داره از روی یک پل رد میشه. رهگذر، به پل میرسه و قدم اول رو برمیداره.
رهگذر حین رد شدن از پل شیطنتش گل میکنه. مدام با نوک آهنی عصای خودش به تن پوسیده پل ضربه میزنه. رهگذر به اون طرف پل که میرسه، قبل از اینکه قدم آخر رو برداره، چند بار جفت پا روی پل میپره و بعد به اون سمت پرتگاه میره. پل، وحشتزده به خودش میاد. از خودش میپرسه رهگذر چرا این کار رو باهام کرد؟ کجای پل بودنم مشکل داشت که رهگذر تصمیم به ویرانگری گرفت؟ همون بهتر که تنها باشم و هیچکس از روم رد نشه. ناگهان، پل شروع به فرو ریختن میکنه. در یک آن از هم گسسته میشه و اجزای تنش روی قلوه سنگهای تیز رودخونه سقوط میکنه و تکهپارههای وجودش سراسر رودخونه رو در برمیگیره.
نتیجه: چه بسیار که در تنهایی خیریست که از آن بیخبری.
2 077
خیلی وقته اینجوری یه قصه نخونده بودم. شاید هم خونده بودم، ولی هیچوقت اینقدر میخکوبم نکرده بود. شاید هم تقصیر شبهای پاییزی و حالوهوای این روزامه، نمیدونم. ولی به هر حال بهانهی خوبیه برای بیدار موندن و استفادهی کامل از شب. قصه هنوز تموم نشده، ولی من حس میکنم روی خط آخرِ صفحهی ۵۵ وایسادم؛ همون پاراگراف آخر، همون صفحه، همون خط تموم شدم.
2 077
Repost from جهانپریش | آرش رمضانی
«زورگا»
داستان بلند
بهار ۱۴۰۳
این کتاب در ایران به صورت زیرزمینی و ممیزیگریز منتشر شد.
2 077
ببخش،
یا خیلی زودتر از وقتاش میآیم،
مثل به دنیا آمدنام؛
یا دیرتر از وقتاش،
مثل دوست داشتنِ تو در این سنام.
همیشه دیر به خوشبختی میرسم،
همیشه زود به سوی ناکامی؛
یا همه چیز دیرزمانی پایان یافته است،
یا هیچ چیز شروع نشده است.
به چنان زمانی از زندگی آمدم
که برای مرگ زود است و برای عشق دیر.
باز دیر کردهام؛ ببخش، عشق من!
ده دقیقه مانده به عشق، پنج دقیقه به مرگ.
2 077
ببخش
یا خیلی زودتر از وقتاش میآیم
مثل به دنیا آمدنام
یا دیرتر از وقتاش
مثل دوست داشتنِ تو در این سنام
همیشه دیر به خوشبختی میرسم
همیشه زود به سوی ناکامی
یا همه چیز دیرزمانی پایان یافته است
یا هیچ چیز شروع نشده است
به چنان زمانی از زندگی آمدم
که برای مرگ زود است و برای عشق دیر
باز دیر کردهام ببخش عشق من!
ده دقیقه مانده به عشق پنج دقیقه به مرگ.
2 077
Repost from N/a
📕کتاب میخوای ولی جیبت یاری نمیکنه؟
📚 کتابخونهت پر شده و میخوای کتاباتو بفروشی؟
☀️توی کتابگردون مهر میتونی کتاب دست دوم با قیمت مناسب بخری یا کتاباتو بفروشی😍
هر ژانر کتابی که بخواید رو اینجا میتونید پیدا کنید🤩 ✨
کتابای محبوبتو دست دوم از این شاپ بگیر🤩💗
کتابگردون مهر🔆
2 077
«فکر میکردم از تو درمان شدم؛ مثل اثر مخدری که از خون بیرون میرود. خواستم بنویسم «سم»، دلم نیامد. بدم میآید از آدمها که داستان عشقشان تمام شد، میافتند به تخطئهی هم. من که میدانستم از اول که تو بدعهدی اما مهربانی؛ که عاشقم نیستی اما دوستم داری؛ که میروی اما همان اطرافی؛ که تفاوت من برایت با بقیه، خیال و تلاش من است نه میل و اشتیاق تو.
آدم خودش بهتر از بقیه میداند کجای رابطه ایستاده؛ فقط باید شجاعتش را داشته باشد که به خودش بقبولاند.
حوصلهات را سر میبرد این حرفها؟ میدانم… میدانستم. حتی وقتی دستت زیر سرم خواب میرفت هم میدانستم که دلت میخواهد بیرون بکشیاش و بروی دم پنجره سیگار بکشی. اما خودم را به خواب میزدم که دلت نیاید. عمیقتر نفس میکشیدم که بوی تنت را به اعماق وجودم بفرستم. برای همین روزها.»
- نامه گلاویژ؛ به حسین دریابندی. آبان ۱۳۵۶.
2 077
مرا زیبا به یاد بیار؛ اینها آخرین سطرهای من است. فرض کن که من رویایی بودم که از زندگی تو گذر کردم.
2 077
عذاب ناامیدی، گذر نکردن از خود است. هر نوعی از ناامیدی، جنبه درونی و ناامیدی از خود است. دختری که از معشوقش ناامید است، درواقع از خود ناراحت است که چرا معشوق معشوقش نیست. کسی که میگوید: «یا قیصر، یا هیچ چیز» قیصر نمیشود و برای همین به دامان ناامیدی میوفتد. چون او قیصر نشده، تحمل ندارد که خودش باشد. پس از این ناراحت نیست که چرا قیصر نشده، همواره ناراحت است که چرا هنوز خودش است. او، از خود نومید است.
اگر به او بگویی: «تو خود را تحلیل میبری». میگوید: «آه، نه، عذابی که میکشم دقیقا از همین است، که نمیتوانم چنین کنم».
نومیدی در نفس یعنی تمایل به خلاص شدن از شر خود. حتی شکلهای دیگر نومیدی یعنی «نومیدی از تمایل به خود بودن» هم به شکل یاس آوری تضاد مشابهی دارد. آن خودی که او به شکلی یاس آوری خواهانش است، خودی است که او نیست.
- بیماری منتهی به مرگ؛ سورن کییرکگور.
2 077
«گفت: بر همه چیز، کتابت بود؛ مگر بر آب. و اگر گذر کنی بر دریا، از خون خویش بر آب کتابت کن تا آن کز پیِ تو درآید، داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند.»
- نوشته بر دریا؛ از میراث ابوالحسن خرقانی، محمدرضا شفیعی کدکنی.
2 077
من در حالت خوشی نیستم. مثل تاریخ، فرسوده و ملولم؛ انگار بار همهی رنجهای کهنه و قدیم، بر دل من است.
2 077
آدمی که در حال گریختن از خویش است، به تو پناه نمیدهد.
- امین عدالتخواه؛ ابری که فهمیده شده، بارونه.
2 077
آدمی که در حال گریختن از خویش است، به تو پناه نمیدهد.
- امین عدالتخواه؛ ابری که فهمیده شده، بارونه.
2 077
گاهی دیوانگیام گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.
- صادق هدایت؛ زنده بگور.
