خونهی روشن.
Открыть в Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 564
Подписчики
+4124 часа
+657 дней
+6530 дней
Архив постов
1 562
بسل وندر کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش میزنه، همون عشقه.
یعنی عشق میتونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوهتو جمع میکنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس میکنی لیاقتش رو نداری. با خودت میگی؛ این کسی که داره به من عشق میورزه، من رو نمیشناسه. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمیورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونهی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پلهی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین پلهی اول بیفتم و تمام.
تو وقتی داری یه عشق بهتماممعنا رو پس میزنی، یه عمر با خودت میگی: اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید میموند…
و بعد از او، تو فقط کسی رو انتخاب میکنی که امنه. امن یعنی چی؟
امن یعنی اینکه میدونم اون زودتر من رو کنار نمیذاره و من هر وقت اراده کردم میتونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجانانگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غمانگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش میکشی، گرماش به بدنت منتقل نمیشه؛ چون بدن هرگز فراموش نمیکند.
1 562
شاید خود تروما ما را نکشد، اما سکوت درباره آنچه تجربه کردهایم ذره ذره روحمان را نابود میکند.
1 562
صرفنظر از امن یا ترسناکبودن لانه، حیوانات وحشتزده به خانههایشان بازمیگردند.
به فکر آن دسته از بیمارانم افتادم که خانوادههایی سوءاستفادهگر داشتند؛ اما باز هم به خانه برمیگشتند و دوباره صدمه میدیدند.
- بدن فراموش نمیکند؛ بِسِل وَندِر کُولک.
1 562
سعدی میگه؛
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم، به قدرِ وُسع بکوشم...
1 562
روزهاتون رو با یه مکثِ کوتاه، معنادارتر کنین. جافکری؛ جایی برایِ دوباره پیدا کردنِ خودتون :)
1 562
نمیدونم چیکار کنم.
بشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم رو جمعوجور کنم و فرداصبح مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جام بلند شم و به زندگی ادامه بدم؟ اما مگه یه آدم چند بار میتونه خودشو از رو زمین جمع کنه؟ من مدتهاست دارم خودم رو جمع میکنم. اما هربار، تکهای از من جایی افتاد؛ و من خم شدم، برداشتمش، گرد وخاکش رو تکوندم و به خودم گفتم؛ چیزی نیست، میگذره.چه دروغ عجیبی!
همه چیز میگذره، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرن. بعضی دردها نمیرن، فقط اونقدر ساکت میشن که خیال میکنی درمون شدی. بعد یه روز درست وقتی همهچیز آرومه، برمیگردن و چنان گلوت رو فشار میدن که میفهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده تا دوباره حضورش رو به رخ بکشه.
1 562
نمیدونم چیکار کنم.
بشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم رو جمعوجور کنم و دوباره فرداصبح مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده از جام بلند شم و به زندگی ادامه بدم؟ اما مگه یه آدم چند بار میتونه خودشو ار رو زمین جمع کنه؟ من مدتهاست خودم رو جمع میکنم. اما هربار تکهای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گرد وخاک رو تکوندم و به خودم گفتم؛ چیزی نیست، میگذره.
چه دروغ عجیبی!
همه چیز میگذره، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرن. بعضی دردها نمیرن، فقط اونقدر ساکت میشن که خیال میکنی درمون شدی. بعد یه روز درست وقتی همهچیز آرومه، برمیگردن و چنان گلوت رو فشار میدن که میفهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده تا دوباره خودش رو به تو ثابت کنه.
