ar
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

الذهاب إلى القناة على Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 564
المشتركون
+4124 ساعات
+657 أيام
+6530 أيام
أرشيف المشاركات
بسل ون‌در کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش می‌زنه، همون عشقه. یعنی عشق می‌تونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوه‌تو جمع می‌کنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس می‌کنی لیاقتش رو نداری. با خودت می‌گی؛ این کسی که داره به من عشق می‌ورزه، من رو نمی‌شناسه‌. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمی‌ورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونه‌ی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پله‌ی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین‌ پله‌ی اول بیفتم و تمام. تو وقتی داری یه عشق به‌تمام‌معنا رو پس می‌زنی، یه عمر با خودت می‌گی: اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید می‌موند… و بعد از او، تو فقط کسی رو انتخاب می‌کنی که امنه. امن یعنی چی؟ امن یعنی این‌که می‌دونم اون زودتر من رو کنار نمی‌ذاره و من هر وقت اراده کردم می‌تونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجان‌انگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غم‌انگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش می‌کشی، گرماش به بدنت منتقل نمی‌شه؛ چون بدن هرگز فراموش نمی‌کند.

کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند.

شاید خود تروما ما را نکشد، اما سکوت درباره آنچه تجربه کرده‌ایم ذره ذره روحمان را نابود می‌کند.

صرف‌نظر از امن یا ترسناک‌بودن لانه، حیوانات وحشت‌زده به خانه‌هایشان بازمی‌گردند. به فکر آن دسته از بیمارانم افتادم که خانواده‌هایی سوءاستفاده‌گر داشتند؛ اما باز هم به خانه برمی‌گشتند و دوباره صدمه می‌دیدند. - بدن فراموش نمی‌کند؛ بِسِل وَن‌دِر کُولک.

از خودت جدا می‌افتی و باز هم زنده خواهی بود.

سعدی میگه؛ به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم، به قدرِ وُسع بکوشم‌...

من شیفته‌ی تلاش کردنم.

4_6019340087739817517.mp352.44 MB

روزهاتون رو با یه مکثِ کوتاه، معنادارتر کنین. جافکری؛ جایی برایِ دوباره پیدا کردنِ خودتون :)
روزهاتون رو با یه مکثِ کوتاه، معنادارتر کنین. جافکری؛ جایی برایِ دوباره پیدا کردنِ خودتون :)

بیا اندازه یه استکان چای ببینمت.

photo content
+1

نمی‌دونم چرا هرکاری می‌کنم نمی‌تونم خاموش بشم؛ انگار باید همینطوری روشن بمونم.

از این حرف زدن لذت بردم :) سپیده‌دم بخیر 🩵

حرف بزنیم؟ مقدار زیادی کافئین خوردم و علاوه بر بدخوابی به بی‌خوابی هم دچار شدم

فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم - حافظ.

؛
؛

نمی‌دونم چیکار کنم. بشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم رو جمع‌وجور کنم و فرداصبح مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جام بلند شم و به زندگی ادامه بدم؟ اما مگه یه آدم چند بار می‌تونه خودشو از رو زمین جمع کنه؟ من مدت‌هاست دارم خودم رو جمع می‌کنم. اما هربار، تکه‌ای از من جایی افتاد؛ و من خم شدم، برداشتمش، گرد وخاکش رو تکوندم و به خودم گفتم؛ چیزی نیست، می‌گذره.چه دروغ عجیبی! همه چیز می‌گذره، اما بعضی چیزها از آدم نمی‌گذرن. بعضی دردها نمیرن، فقط اونقدر ساکت میشن که خیال میکنی درمون شدی. بعد یه روز درست وقتی همه‌چیز آرومه، برمی‌گردن و چنان گلوت رو فشار می‌دن که می‌فهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده تا دوباره حضورش رو به رخ بکشه.

نمی‌دونم چیکار کنم. بشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم رو جمع‌وجور کنم و دوباره فرداصبح مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده از جام بلند شم و به زندگی ادامه بدم؟ اما مگه یه آدم چند بار می‌تونه خودشو ار رو زمین جمع کنه؟ من مدت‌هاست خودم رو جمع می‌کنم. اما هربار تکه‌ای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گرد وخاک رو تکوندم و به خودم گفتم؛ چیزی نیست، می‌گذره. چه دروغ عجیبی! همه چیز می‌گذره، اما بعضی چیزها از آدم نمی‌گذرن. بعضی دردها نمیرن، فقط اونقدر ساکت میشن که خیال میکنی درمون شدی. بعد یه روز درست وقتی همه‌چیز آرومه، برمی‌گردن و چنان گلوت رو فشار می‌دن که می‌فهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده تا دوباره خودش رو به تو ثابت کنه.