`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
406
Subscribers
No data24 hours
+127 days
+1030 days
Posts Archive
404
Repost from غریبگان”
من فکر میکردم میتوانم او را از یاد ببرم،
اما دیر فهمیدم انسان آنچه را که دوست داشته، هرگز فراموش نخواهد کرد.
404
"پیشترها حواسم بود که مبادا شور و شوق از خانهی دلم کوچ کند؛
هر روز، اندکی امید را آب میدادم، مبادا خشک شود.
اما امروز که به خودم نگاه میکنم، انگار از آن خانه فقط دیوارها ماندهاند.
نه شوقی در من نفس میکشد، نه آرزویی پشت پنجره ایستاده است.
خالیام؛
آنقدر خالی که دیگر هیچ اتفاقی، هیچ آدمی و هیچ صبحی توانِ خوشحال کردنم را ندارد."
404
"اما چه بر سرم آمده است؟ انگار کسی سالهاست اتاق ذهنم را به هم ریخته و رفته. اگر همینگونه پیش بروم، کِی قرار است این همه آشفتگی را جمع کنم و دوباره به خودم برگردم؟"
404
"سالهاست در گورِ خودم راه میروم. فقط یک اشتباه کردهام؛ دیر مُردم. اگر زودتر میمردم، شاید سهمی هم از زندگی به من میرسید."
404
گاهی جرقهای، جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
- فروغ فرخزاد
404
اضطراب، حافظه را از احساس تهی میکند. کسی که تمام عمرش را با ترسِ فردا زندگی کرده، از امروز خاطرهی زیادی ندارد. چون هیچوقت واقعاً در لحظه حضور نداشته است. ذهنش همیشه چند قدم جلوتر ایستاده؛ خیره به حادثهای که هنوز نیامده و شاید هرگز هم نیاید. برای همین است که وقتی میگویم «نمیدانم»، نگو «مگر میشود؟». آدمی که سالها با اضطراب زیسته، کمکم به جایی میرسد که حتی به احساس خودش هم مطمئن نیست. انگار زندگی را نه زندگی کرده، که فقط از ترسِ از دست دادنش، تماشایش کرده است. سالهاست بیشتر از آنکه امروز را نفس بکشم، در سوگِ فرداهایی هستم که هنوز نرسیدهاند. و چه غمانگیز است که گاهی تمام عمر، صرفِ جان به در بردن از اتفاقی میشود که هرگز رخ نمیدهد.
