`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
الذهاب إلى القناة على Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
403
المشتركون
-224 ساعات
+27 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
411
"سالهاست در گورِ خودم راه میروم. فقط یک اشتباه کردهام؛ دیر مُردم. اگر زودتر میمردم، شاید سهمی هم از زندگی به من میرسید."
411
گاهی جرقهای، جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
- فروغ فرخزاد
411
اضطراب، حافظه را از احساس تهی میکند. کسی که تمام عمرش را با ترسِ فردا زندگی کرده، از امروز خاطرهی زیادی ندارد. چون هیچوقت واقعاً در لحظه حضور نداشته است. ذهنش همیشه چند قدم جلوتر ایستاده؛ خیره به حادثهای که هنوز نیامده و شاید هرگز هم نیاید. برای همین است که وقتی میگویم «نمیدانم»، نگو «مگر میشود؟». آدمی که سالها با اضطراب زیسته، کمکم به جایی میرسد که حتی به احساس خودش هم مطمئن نیست. انگار زندگی را نه زندگی کرده، که فقط از ترسِ از دست دادنش، تماشایش کرده است. سالهاست بیشتر از آنکه امروز را نفس بکشم، در سوگِ فرداهایی هستم که هنوز نرسیدهاند. و چه غمانگیز است که گاهی تمام عمر، صرفِ جان به در بردن از اتفاقی میشود که هرگز رخ نمیدهد.
411
Repost from مَهدیس.
📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.🧚
این دیلی ناز و خوش وایب رو ... حتما داشته باشید.💌✨
411
Repost from N/a
ندیدم که قویی به صحرا بميرد
چو روزی به آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قو زیبا بمیرد
411
در نهایت، آدم به همان چیزی بدل میشود که روزی از آن میترسید. یادم هست پنجساله بودم. سیگار را با تمامِ سادگیِ کودکانهام محکوم میکردم؛ گمان میکردم هرکس دود را به ریههایش راه میدهد، دارد آرامآرام چیزی از جانش را میسوزاند. حالا اما روزم به شب نمیرسد، مگر آنکه آتشِ سیگار، سهم خودش را از ریههایم بردارد. گاهی خیال میکنم هر نخ، تنها خاکسترِ همان کودکیست که روزی مرا از این سرنوشت برحذر میداشت. از تاریکی میترسیدم؛ از سایههایی که خیال میکردم پشت درها کمین کردهاند. شبها چراغ را روشن میگذاشتم تا مبادا چیزی از دلِ سیاهی بیرون بیاید و مرا با خود ببرد. سالها گذشت و فهمیدم تاریکی هرگز پشت درها نبود؛ آهسته، بیصدا، از شکافِ روزها وارد شد و در من خانه کرد. بعضی شکستها صدا ندارند. فقط یک روز به آینه نگاه میکنی و میبینی دیگر از تاریکی نمیترسی؛ چون تاریکی، سالهاست با چهرهی تو در جهان راه میرود.
411
"فکر میکنم دیر به زندگی رسیدهام.
همهچیز پیش از آمدنم اتفاق افتاده بود.
حالا تنها آرزویم، رفتن است؛
به مکانی ناشناخته،
دور از هر آنچه مرا به یاد خودم میاندازد."
411
Repost from CamVa.
فور کنید فولدر بذارم جذب بگیرید🤹♂
یه چنل دانشجوییِ بامزه. اگه دوست داشتید بیاید!🌞
411
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
- هوشنگ ابتهاج
411
اینجا خاورمیانه است، عزیز من؛ احساس غربت نکن. در این جغرافیا، خانه را با مرز نمیشناسند؛ با داغ میشناسند. خاکِ اینجا آنقدر خون به خود دیده که دیگر بوی باران هم حافظهاش را نمیشوید. اینجا مرگ، اتفاق نیست؛ همسایهای قدیمیست. کودکها پیش از رؤیا، صدای وداع را یاد میگیرند و غروب، هر شب بر گورِ آرزوهای تازه میایستد. اگر دلت گرفت، تعجب نکن؛ این سرزمین سالهاست از اندوه نفس میکشد. اینجا حتی امید هم، وقتی از کوچهها عبور میکند، سرش را پایین میاندازد.
