`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Kanalga Telegram’da o‘tish
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
412
Obunachilar
-124 soatlar
-147 kun
+1430 kun
Postlar arxiv
413
سیاهی و گودرفتگیِ زیر چشمانش هر روز بیشتر میشد و میگفت:
«اما رنجهایی هستند که زبان را فلج میکنند و رازهایی که همواره خواب را از پلکهای خسته میربایند.»
413
زندگی همین است.
در چهل سالگی
با زخمی که از بیست سالگی
در قلب خودمان جا گذاشتهایم
آرام آرام میمیریم.
-باریش بیچاکچی
413
"بارها ناامیدت میکنند؛ آنقدر که یک روز دیگر دلیلی برای ماندن پیدا نمیکنی. میروی، و تازه از همانجا محاکمهات آغاز میشود.
داستان را از جایی روایت میکنند که خودشان بیگناه به نظر برسند؛ از رنجهایی که به تو دادهاند چیزی نمیگویند، از شبهایی که تو را ذرهذره به مرزِ رفتن رساندهاند، هیچ. فقط رفتنت را به خاطر میسپارند و واکنشت را مدرکِ محکومیتت میکنند.
و ناگهان، در روایتِ آنها، تو میشوی مقصر؛ آدمِ سنگدل، ناسپاس و سراپا بدِ قصه."
413
میآیم، به تنهایی
مینوشم، به تنهایی
میخندم، به تنهایی
میگریم، به تنهایی
میروم، به تنهایی...
-عباس کیارستمی
413
Repost from در سایهیِگیسویِ نگار؛
اگر چنل هنری (نویسندگی، نقاشی، تکست و...) دارید، این پیام رو فوروارد کنین، پست موردعلاقم از چنلتون رو فوروارد کنم.🤍
