اشاره
Open in Telegram
در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن نسرین غلامی ، درمانگر تحلیلی @nasin459gh
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
234
Subscribers
No data24 hours
+67 days
+2930 days
Posts Archive
234
ما میدانيم که دوران سوگواری، هر اندازه هم دردناک باشد، بهگونهای خودانگيخته روزی پايان میگيرد و وقتی از همۀ آنچه از دست داده است چشم بپوشد، خود نيز تضعيف میشود و از پا میافتد. آنگاه زمانی فرا میرسد که نيروی زندگیِ ما، دوباره رها میشود و اگر هنوز جوان و سرزنده و دارای نيروی حيات باشيم هدفهايی تازه و حتیالامکان مشابۀ هدفهای از دسترفتۀ پيشين، اما ارزشمند و ارزشمندتر، را جايگزين آنها خواهيم کرد.
اين اميد وجود دارد که در مورد تلفات و ضايعات و خسارات اين جنگ نيز همين روال پيش بيايد. زمانی که ما دوران سوگواری را از سر بگذرانيم، آنگاه معلوم خواهد شد که آيا نگرش ستايشآميز ما به سرمايههای فرهنگیمان، در اثر تجربۀ شکنندگی و بیثباتی آنها، آسيب ديده است. ما همۀ آنچه را جنگ نابود کرده است دوباره باز خواهيم ساخت؛ حتی شايد بر بنيانی استوارتر و پايدارتر.
#زیگموند-فروید
از کتابِ «چرا جنگ؟»
نامهنگاری آلبرت آینشتاین و زیگموند فروید
234
از این کران، غروب غم انگیز بگذرد
عمر ستاره های سحرخیز بگذرد
فصل سپید و سبز رسید و سپس گذشت
با این دلیل زردی پاییز بگذرد
خورشید مال ماست و حتما از آسمان
این ابر تکه پاره ناچیز بگذرد
پیش از من و تو هیچ کسی باورش نبود
یاسای پر مهابت چنگیز بگذرد
این رسم جاده است که گاه از فراخ دشت
گاه از مضیق تیره دهلیز بگذرد
هر چند خسته ایم از امروزمان ولی
تنها امید ماست که این نیز بگذرد
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
مادر پسری مدتی پس از به دنیا آوردن او مرد. پدر بلافاصله ازدواج کردو پسر تنها نشانه وجود مادرش را در احوال ناگوار پدرش می دید. او می گفت هیچ عکس یا یادگاری نداشته و فقط احوالات پدرش گواهی بر زندگی مادرش بودند و نشان می دادند که او واقعا وجود داشته است.پسر هم بعدها گرفتار سلسله احوالاتی شد که ازشان خلاصی نداشت، آن هم در حالی که می دانست چقدر برای خودش و اطرافیانش مخرب اند. انگار رها کردن این حال بد به معنای رها کردن پیوندش با تنها نشانه ای بود که با مادرش داشت.
زنی جوان به خاطر تصویری که از بدنش داشت به شدت در رنج بود، مدام خودش را عذاب می داد که چاق است و غذاهای نامناسبی می خورد. در دوره کودکی او پدرش ناگهانی مرده بود، پدری که تنها شیوه اش برای ابراز توجه به دختر انتقاد از ظاهر و رژیم غذایی اش بود. حتی وقتی بچه بود پدرش با بی رحمی طوری از او انتقاد می کرد که زخم زبان هایش از آن زمان به بعد در ذهنش ماند و مدام یادش می آمد. در جریان روانکاوی متوجه شد خود انتقادی اش به خاطر چاقی نتیجه مستقیم نقدهای پدرش بود و او این انتقادات بیرونی را به خود ملامتگری ای تبدیل کرده بود تا راهی باشد برای حفظ پیوندش با پدر ملامتگر.
تنها میراث پدرش انتقاد از بدن دختر بود و با ادامه دادن رفتار پدر به نوعی می توانست حضور او را حفظ کند.
در جلسات درمان بارها شاهد هستیم مراجعی در تعارض با مادر از دست رفته اش توان خارج شدن از انتقاد مادر را ندارد
مادری که او را تنبل می خواند.
و یا مراجعی که عنوان می کنند احساس دین دارد به والدینی که شرایط بهره مندی از لذت را نداشتن و احساس میکند باید به جای پدر نیز لذت ببرد لذتی که برای او نیست و منجر به رضایت وی نمی شود
با تلخیص از کتاب
افسردگی، سکه رایج زمانه ما،
داریان لیدر
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
Repost from N/a
با پوزش از جوانهایی که یادههای ما سالمندان برایشان خوشایند نیست، چراکه چشم به آینده دوختهاند، و این هم از بایستههای سنشان است و سرزنشناپذیر است.
ولی خب شاید شماری هم دوست داشته باشند از ما سالمندان یادههایی را بشنوند:
خمینی میگفت: ولایت فقیه برای دیکتانور شدن نیست، برای پیشگیری از دیکتاتوری است.
و بهراستی هم به آنچه میگفت باور داشت.
از همین رو، هنگامی که دید دیدگاه مجاهدین خلق برایش خوشایند نیست، گفت: من دیگر روزنامهی آنان را نمیخوانم.
و چماقدارانش ریختند سر روزنامهفروشان مجاهدین و زدند و کشتند و ..
گاهی باید دید پشت یک آدم خوشسخن و خوشدل، چماقدارانی هم هستند که با او همسخن و همدل اند یا نه.
این را گفتم که دست از نکوهش پدرمادرهای خود بردارید. آنها هم چندان کودن نبودند. اگر به سخنان خمینی گوش کنید، خواهید دید که بسیار گفتههای زیبایی داشت و بسیار هم خوشدل بود.
ولی خب، هم او و هم پدرمادرهای شما قایقهای طوفانِ اقیانوسندیده بودند.
234
Repost from بیاض | عاطفه طیّه
و قسم به شرم...
خون نمیخسبد!
باوری کهن هست که خون نمیخسبد. شاید سرچشمۀ این باور داستان حضرت یحیی باشد. «آنگاه قطرهای از خون رگ حضرت یحیی(ع) بر زمین ریخت و از آن نقطه، تا چندین سال بعد، خون میجوشید، به نحوی که بر روی آن خاک میریختند و خون از آن خاکها بالا میآمد و آنقدر در آن نقطه خاک ریخته بودند که به صورت تپّهای درآمده بود»
در متون نظم و نثر تا جایی که بررسیدهام این مضمون و مضامین مشابه آن به انحای مختلف به کار برده شده و به شعرهای عاشقانه نیز راه جسته است تا لعبتکانی را که تیغ مژه از خون عاشقان آب میدهند، بیم دهد و خوبرویانی را که خون دلدادگان به خاک بینیازی میریزند و سرانگشت به آن نگارین میکنند از ستم برحذر دارد. «مکن بتا! حذر از خون بیگناه! حذر!»
حال خطوطی از طوطینامۀ نخشبی را بخوانیم:
«اگر رای مرا بکشد بیگناهی را کشته باشد و مظلومی را رنجانیده، و خون بیگناهی هرگز نخسبد و درد مظلومی البته سر برکُند»(ص۱۰۴)
و بیتی از تذکرۀ نصرآبادی:
به امّید وصالت در شب هجر
نمیخوابم چو خون بیگناهان (جلد اوّل، ص۳۶۰)
همینطور بارها و بارها از خونی سخن گفته شده که چون سایه، ساکت و سنگین، خونریز را دنبال میکند و انتقام میکشد. یا به قول صائب خنجری میشود در پهلوی قاتل: «که خون بیگناهان خنجر از پهلو برویاند»
ابیات زیر را هم بخوانیم:
انتقام خویش خون بیگناهان میکشد
نیستم آگه که بعد از من چه بر قاتل گذشت (دیوان سلیم تهرانی، ص۱۲۶)
به تیغ از دامنش کوتاه اگر شد دست من شادم
که خون بیگناهان دست از قاتل نمیدارد (دیوان صائب، ص ۱۴۴۲)
و ابیات دیگری که در آنها به «گیرایی» و «نامبارکی» خون بیگناهان اشاره شده:
خط سبز از دعای صبحخیزان است گیراتر
لب میگون ز خون بیگناهان است گیراتر (دیوان صائب، ص ۲۲۴۳)
اگر خون ریزمش بر رسم شاهان
مبارک نیست خون بیگناهان (شیرین و خسرو دهلوی، ص ۱۹۲)
و خداوند در عهد عتیق میگوید هفت چیز است که جان او از آنها اکراه میدارد؛ یکی دستهایی است که خون بیگناهان میریزد...
@atefeh_tayyeh
234
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقهٔ در زود برد حقه زر
خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود
خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بیمدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه صالح چو ز کُه زاد یقین گشت مرا
کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود
آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود
#مولانا
دیوان-شمس
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید
تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز
که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر
که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزار قامتِ کوز
#مولانا
#دیوان-شمس
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم»
گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو، سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
قمری، جانصفتی، در ره دل پیدا شد
در ره دل، چه لطیفست سفر! هیچ مگو»
گفتم: «ای دل! چه مهست این؟» دل اشارت میکرد
که «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو»
گفتم: «این روی، فرشتهست، عجب یا بشرست؟»
گفت: «این غَیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو»
گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد»
گفت: «میباش چنین، زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»
گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟»
گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو
#مولانا
#دیوان-شمس
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
بجز عشق به جز عشق دگر کار نداریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم
بیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم؟ چه دانیم؟ که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز، خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید؟ چه دانید؟ که ما در چه شکاریم
نیفتیم بر این خاکْ ستان ما نه حصیریم
برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم
#مولانا
#دیوان-شمس
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
فروید در آسیب شناسی روانی زندگی روزمره (۱۹۰۱) و در بررسی فراموشی ها نکته ای درخشان مطرح می کند « جریان بی وقفه ای از خود ارجاعی در افکار من در حال سیلان است که معمولا از آن کوچکترین آگاهی ندارم و این جریان وجود خود را تنها در موقعیت هایی مثل فراموشی اسامی فاش می سازد.
گویی مجبورم آنچه را که درباره دیگران می شنوم با شخص خودم مقایسه کنم. انگار تمام اطلاعات مربوط به دیگران عقده های شخصی مرا بیدار می کند. بی شک این امر نوعی ویژگی فردی که خاص من باشد نیست ؛بلکه به نظرم نشان دهنده شیوه درک ما از پدیده های خارج از خودمان است.به علاوه به دلایل دیگری معتقدم که دیگران نیز از این منظر بسیار شبیه من هستند.»
همان طور که فروید می گوید در جهان یا اینکه تمام چیزها به من مربوط هستند یا به آن ها اساسا توجه چندانی نشان نخواهم داد و درگیرم نخواهند کرد.هر چیزی که مرا درگیر می کند، به من و تاریخمندی من و جایگاه های ساخته شده در آن تاریخمندی مربوط است.سایر چیزها صرفا وجود دارند ، همین .
برگرفته از کتاب تجدید نظری در نظریه روانکاوی ، نوشته علی نوروزی
#زیگموند-فروید
#روانکاوی
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
مست ز خود میشوی کیست دگر در جهان
عاقبت امر رَست مرغ فلک از قفس
عاقبت امر جَست تیر مراد از کمان
چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم
چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان
بازرسید از الست کار برون شد ز دست
فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان
دارد طامات ما بوی خرابات ما
هست شرابات ما از کف شاهنشهان
جمله اجزای خاک روح شد و جان پاک
عالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان
تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر
گر کمری گر میان بیتو مبا گر میان
گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببُر
گاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان
گه بربا همچون گرگ بره درویش را
گه سگ بر من گمار هایکنان چون شبان
چون تو ندیدهست کس کس توی ای جان و بس
نادرهای در جهان اسب وفا درجهان
گرچه جهان است عشق جان و جهان است عشق
گرچه نهان است یار هست سَرِ سَر نهان
چشم تو با چشمِ من گفت چه مطمع کسی
هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان
هر تن و هر جان که هست خاک تو بودهست مست
غافلشان کردهای زان هوس بینشان
باز چو ناگه کنی سلسلهجنبانیی
شور برآرد به کبر از جهت امتحان
کافر و مؤمن مگو فاسق و محسن مجو
جمله خراب تواند بر همه افسون بخوان
کیست که مست تو نیست عشوهپرست تو نیست
مهره دست تو نیست دست کرم برفشان
سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریست
زنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان
👌👌
#مولانا
#دیوان-شمس
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن
مِهر حریف و یار دگر میکنی مکن
تو در جهان غریبی غربت چه میکنی ؟
قصد کدام خستهجگر میکنی؟ مکن
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر میکنی؟ مکن
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن
چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری ؟
سوگند و عشوه را تو سپر میکنی مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای ؟
از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطه وجود گذر میکنی مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
بر ما بهشت را چو سقر میکنی مکن
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
آن زهر را حریف شکر میکنی مکن
جانم چو کورهای است پرآتش بَسَت نکرد؟
روی من از فراق چو زر میکنی مکن
چون روی درکشی تو، شود مهْ سیه ز غم
قصد خسوف قرص قمر میکنی؟ مکن
ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری
چشم مرا به اشک چه تر میکنی؟ مکن
چون طاقت عقیله عشاق نیستت
پس عقل را چه خیرهنگر میکنی؟ مکن
حلوا نمیدهی تو به رنجور ز احتما ؟
رنجور خویش را تو بتر میکنی مکن
چشم حرامخواره من دزد حسن توست
ای جان سزای دزد بصر میکنی؟ مکن
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
در بیسریِ عشق چه سَر میکنی؟ مکن
#مولانا
#دیوان-شمس
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
سؤال کرد که «از نماز فاضلتر چه باشد؟» یک جواب آنکه گفتیم «جان نماز به از نماز» مع تقریره جواب دوم که «ایمان به از نماز است زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد. و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بینماز منفعت کند و نماز بیایمان منفعت نکند همچون نماز منافقان. و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان به هیچ دینی تبدّل نگیرد. احوال او و قبله او و غیره متبدّل نگردد و فرقهای دیگر هست به قدر جذب مستمع ظاهر شود؛ مستمع همچون آرد است پیش خمیرکننده، کلام همچون آب است در آرد؛ آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.
#مولانا
#فیه ما فیه
https://t.me/esharepsychoanalysis
234

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم »
بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همهای چو بی منی بی همهای ور بی همهای چو با منی با همهای
بود درویشی به کُهساری مقیم
خلوت او را بود هم خواب و ندیم
چون ز خالق میرسید او را شمول
بود از انفاس مرد و زن ملول
همچنانک سهل شد ما را حضر
سهل شد هم قوم دیگر را سفر
آنچنانک عاشقی بر سروری
عاشقست آن خواجه بر آهنگری
هر کسی را بهر کاری ساختند
میل آن را در دلش انداختند
دست و پا بی میل جنبان کی شود
خار و خس بی آب و بادی کی رود
گر ببینی میل خود سوی سما
پر دولت بر گشا همچون هما
ور ببینی میل خود سوی زمین
نوحه میکن هیچ منشین از حنین
مثنوی معنوی دفتر سوم
مولانا
از کانال همکار گرامی آقای جوزانی
https://t.me/jowzaniii
234
افراد به خصوصی هستند که حین روانکاوی به طرز عجیبی رفتار می کنند.وقتی شخصی با آن ها امیدوارانه صحبت می کند و از پیشرفت روند درمان ابراز رضایت می کند، آن ها علایم نارضایتی نشان می دهند و وضعیتشان همواره وخیم تر می شود. ممکن است کسی این موضوع را دال بر ستیزه جویی و نیز تلاشی برای اثبات برتری بیمار نسبت به پزشک معالج در نظر بگیرد، ولی بعداً شخص به دیدگاهی ژرف تر و درست تر می رسد. او متقاعد می شود که نه تنها این افراد نمی توانند هر گونه ستایش و قدردانی را بپذیرند ، بلکه به روند درمان واکنش معکوس نشان می دهند، در واقع هر راهکار نسبی که در افراد دیگر می باید نتیجه دهد و منجر به بهبود یا تعلیق موقت نشانه های بیماری شود، در این افراد منجر به وخامت بیماری می شود. آن ها حین درمان به جای آنکه بهبود پیدا کنند، بدتر می شوند. می توان گفت آن ها از خود واکنش درمانی منفی نشان می دهند شکی نیست که در این افراد چیزی وجود دارد که مانع بهبودشان می شود و آن ها را از نزدیکی به بهبودی می هراساند، گویی این بهبودی چیزی خطرناک است
نوعی احساس گناه که عبارت از یافتن نوعی کفاره در بیمار بودن و خودداری از دست برداشتن از عذاب مجازات است .
فروید، مقاله من و نهاد
# روانکاوی
#زیگموند-فروید
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
وسوسه انگیزترین شیوه گذراندن زندگانی ، ارضای بی حد و مرز همه نیازهاست. اما معنای آن این است که آدمی لذت را برتر از احتیاط بداند و در این صورت باید پس از چندی تاوان لذت را پس بدهد.
فروید ،مقاله تمدن و ملالت های آن
#زیگموند-فروید
# روانکاوی
https://t.me/esharepsychoanalysis
234
این غزل مولانا عجب سکری داره
شمس الحق تبریزی چه شرابی به مولانا جلال الدین بلخی داده که چنین سرمسته ؟!
و این چنین در جوش و خروشه؟!
تا باد چنین بادا
234
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
مُلکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آنِ سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعلهی خانه
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحبدل در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد همکیسهی قارون شد
همکاسهی سلطان شد تا باد چنین بادا
آن بادِ هوا را بین ز افسونِ لبِ شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسیِ عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامُشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
#دیوان-شمس
#مولانا
https://t.me/esharepsychoanalysis
